بعد از فارغ التحصیلی ارشد، یه مدتی که گذشت با یکی از دستیارای استادا خیلی رفیق شده بودم. گاهگدار برام میگفت که دخترا یا تیک میزنن، یا واسه نمره خیلی وقتا حاضرن خیلی کارا بکنن. برام جالب شده بود. نشونم داد که دخترای دوره خود ما چجوری بهش پیام میدادن و لاس میزدن و سعی میکردن ازش سوالا رو بگیرن یا بعد از امتحان ازش نمره بگیرن. برام جالب شده بود. خیلی که ازش سوال و جواب کردم چند هفته بعدش بهم گفت من برای یک ماه ترم بعد نیستم. شاید هم تا آخر ترم نباشم. نمیخوام به استاد بگم که کسی رو جایگزینم کنه، تو اگر وقت داری به استاد معرفیت کنم، ترم بعد رو باهم دستیار باشیم. به شوخی بهش گفتم دختراشم مال خودم دیگه؟ گفت هرچی زدی نوش جونت، فقط بعدش برام بگو…
قسمت شد و ما شدیم دستیار استاد برای یک ترم. جلسه اول معمولا معارفه س و از همون جلسه چند تا رو نشون کردم. من ۳۲ سالم بود و بچه های کلاس از ۲۲ بودن تا ۳۰. اونایی که من نشون کردم ۳ تا بودن. مینا که ۲۳ سالش بود، فائزه که ۲۷ سالش بود و الهه که اونم ۲۶-۲۷ سالش بود. اصلا فکر دوست دختر نبودم و فقط فکر سکس بودم. واسه همین برام فقط اندامشون مهم بود. مینا تپل تر بود و به نظرم تو سکس باهاش باید خیلی بیشتر خوش میگذشت اما خب خرخون کلاس بود و عملاً کارش گیر نمیوفتاد و کم کم بیخیالش شدم. فائزه شاغل بود و خیلی سرش شلوغ بود و غیبتاش زیاد بود، هرچند قیافه نسبتا مثبتی داشت ولی کم کم خودش توی چت لاس زدنش رو شروع کرد که از غیبتاش بگذرم و اینا. الهه هم خیلی سکسی بود، هم کامل خنگ بود. فکر کنم کلا تمام دوران دانشجوییش رو همینجوری اومده بود بالا.
من خودم ۱۸۵ قدم هست، ورزش کم نمیکنم اما هیکل ورزشی ندارم برعکس تمام پسرای اینجا، وزنم ۹۴-۹۵ کیلو بود اون موقع، سعی میکردم به سر و وضعم برسم اما اونم فکر کنم مثلا از متوسط بهتر بودم.
کم کم روی فائزه و الهه بیشتر زوم شدم. دخترای دیگه هم لاس میزدن و بعدا از دستیارا پرسیدم و میگفتن کلا این عادیه و نباید خیلی به خودم بگیرم و جو بگیرتم، دخترا کلا از استاد و از سن بالاتر خوششون میاد. خلاصه اینکه نهایتا تا آخر ترم با هردوشون برنامه کردم که توی دو قسمت میگم.
این قسمت فائزه؛
فائزه ویرجین بود. دوست پسر می گفت داشته، و خوب عین همه بالاخره روابطی هم داشت. اما شغل دولتی داشت و محتاط بود. وقتی خیلی اصرار کرد که غیبتاش رو بیخیال بشم بهش گفتم آخه تو ماشالا فقط بحث غیبتم نیست، جلسه قبل اصلا نبودی که بفهمی پروژه چی به چیه. میدونم سخته ولی دو روز بگو دوست پسرات دل بکنن یه سر به این دانشگاه بزن، قول میدم نمیخوریمت. گفت خب استاد شما هوامو داشته باشی، هم پروژه حل میشه، هم غیبتا که دیگه دست خودته. گفتم خب اینجوری فردا دوست پسرات نمیگن چرا هوای دوست دختر ما رو داشتی؟ غیرتی نمیشن؟
گفت ای بابا، دوس پسرم کجا بود… خلاصه لاس و چت و اینا کشید به آمار گرفتن از هم و وقتی فهمید تنها زندگی میکنم سعی کرد آمار محل کارم رو هم در بیاره. وقتی فهمید شرکت خودم رو دارم و فقط منم و یه منشی، با شیطنت یه کم سعی کرد در مورد منشی بپرسه و منم بیشتر از اونکه واقعیت بود بهش میگفتم. مثلا میگفت دختر و پسر؟ زیر یه سقف؟ به گناه نیوفتی استاد😃😃 منم گفتم منشی میگیری که به گناه بیوفتی دیگه وگرنه ۴ تا تلفنو که خودمم میتونم جواب بدم.
خلاصه بعد کلی آمار بازی یه روز گفت کارم تموم شد میام واسه پروژه م صحبت کنیم، اینجوری فایده نداره. اون ۲ تموم میشد کارش و من منشیم معمولا تا ۴ شرکت می موند. بهش گفتم ۳ میتونی بری و فائزه حدودای ۲:۴۵ رسید. ساعت دقیق یادم نیست ولی هنوز وقت رفتن منشی نشده بود. اومد داخل، تیپ دانشگاهش نبود ولی خب زیادم لختی نبود. یه مانتو تا وسط رونش، تقریبا تنگ، که یقه ش خیلی باز بود و معلوم بود زیرش چیز خیلی بازی پوشیده. چون یه کم که راحت نشست و شالش رو برداشت راحت بالای سینه و گاهی یه کم چاک سینه ش معلوم بود.
فائزه برخلاف رفتار محتاطش توی دانشگاه اینجا خیلی راحت بود. خیلی راحت شالش رو خودش برداشت و شوخی میکرد و شیطنت میکرد. حساب بگو بخند کردیم تا منشی بره. منشی هم که اومد خدافظی کنی یهو فائزه رو دید که لم داده بود روی مبل تو اتاقم، کفشاش رو در آورده بود و پاش رو مبل بود و شال نداشت و جوری که نشسته بود سینه ش خوب معلوم بود. بعد که منشی رفت بیرون بهم پیام داد: پس بگو چرا منو زود بیرون کردی، خوش بگذره…
از هر دری حرفی زدیم و من کم کم میخواستم برم سراغ اصل مطلب. توی چت ها فهمیده بودم دوست پسر داره. اونم نه یکی، سه تا! یکی رو میگفت دوست داره ولی دوتای دیگه یه جورایی فرصت طلبانه س و نمیتونسته بگه نه، همکارا و رئیس و اینا بودن. بهش گفتم خب فائزه جون… دوست پسرات که اینجا رو بلد نیستن؟ نیان سر ما رو ببرن بگن دوست دختر سکسی ما تو دفتر تو چیکار میکنه. با لوندی گفت خبر که ندارن، ولی اومدم استادمو ببینم، به اونا چه؟. گفتم بالاخره هرکی باشه فکر میکنه دختر و پسر تنها باشن یهو به گناه میوفتن. گفت خب پس چه بهتر که نمیدونن. رفتم کنارش نشستم. گفتم کمم شیطون نیستی ها. همینه کلا حاضری نداری. گفت خب حالا یعنی نمیخوای اونا رو ببخشی؟
گفتم خب بعد تو چیکار میکنی؟
گفت قول میدم شیطونی نکنم
گفتم این که فایده نداره… اتفاقا باید شیطونی کنی
دستمو گذاشتم روی رونش
جالب بود برام حتی ادا هم در نیاورد. فقط گفت اونوقت دوست پسرااااام چی؟
با جرات بیشتری دستمو سر دادم روی رونش. گفتم پس چه بهتر که نمیدونن…
پررو تر شده بودم. گفتم فائزه جون کسی اینجا نیستا. راحت باش.
گفتم عزیزم من از خودت میترسم و خندید
پاشد مانتوشو در آورد. سینه هاش خودنمایی میکرد. گفت بسه تموم میشناااا (انگار خیلی خیره شده بودم)
گفتم رو نکرده بودی، گفت خب الان که کردم…
کشیدمش تو بغلم. اومدم سینه ش رو بخورم گفت اوی وحشی آروم باید برم جایی…با شیطونت جوری گفت که یعنی میخوام برم پیش دوست پسرم.
بهش گفتم در بیار ببینم چی داری. گفت اینجا دیگه کلاست نیست دستور میدی ها. از رفتارش خوشم اومدم بود. خودم درآوردم تاپشو. اومدم سینه ش رو بخورم گفت وحشی بازی در نیاری ها. بالای سینه ش که بیرون بود از سوتین لیس میزدم. دستمو بردم پشتش و با یه دست باز کردم سوتینشو. گفت به به، حرفه ای هم هستی. حالا دیگه بالاتنه ش لخت بود جلوم. نوک سینه ش رو میک میزدم. برام جالب بود سمت لب گرفتن و اینا نمیومد. انگار میخواست بفهمونه کششی بهم نداره و فقط میخواد کارش راه بیوفته. خواستم شلوارشو در بیارم از تو بغلم پاشد.
گفت چند تا چیز. گفتم چی؟ گفت اول این که دهن لق بازی در نمیاری. فردا از کسی بشنوم آتیشت میزنم. میدونستم با کله گنده ها میپره، ازش بعید نبود خر بازی در بیاره.
گفتم خب دیگه؟ گفت دیگه اینکه برنامه ما چی میشه؟ آوکیه کارام؟ گفتم یه کاری برات میکنم. گفت یه کاری نداریم، غیبتا، سوالای پایان ترم، پروژه.
گفتم واسه همین؟ گفت چیه؟ دوس نداشتی؟ گفتم دوست داشتم ولی غیبت تو با این بیخیال میشم. بقیه ترم رو هم میای.
نشست تو بغلم. شروع کرد لب گرفتن. با عشوه گفت یعنی بپوشم؟ شانس یه بار در خونه آدمو میزنه ها. گفتم چون یه باره میخوام استفاده کنم. گفت مثلا چه استفاده ای؟
گفتم من قضیه م قضیه یارو ه که بهش غول چراغ جادو میگه یه آرزو کن، میگه آرزو میکنم ۱۰ تا آرزو داشته باشم.
گفت خب؟
گفتم تا آخر ترم هر هفته میای. هرجا من گفتم. سوالا رو شب امتحان میگیری. ارائه پروژه ت رو هم میای شمال.
هنوز تو بغلم بود.دستمو از پشت کردم یه کم تو شلوارش. گفت اوی… پررو نشو هاا.
به روم نیاوردم. خواستم ازش لب بگیرم اول برگردوند صورتشو اما بعد انگار پشیمون شد، برگشت.
گفتم خب؟
گفت خب…
دستمو بردم روی دکمه شلوارش، پرسیدم: قبوله؟
گفت: گفتم که امشب نمیتونم
گفتم قرار شد اثری روت نمونه… دکمه رو باز کردم
انگار تازه داشت بیشتر از اون که فکر کرده بود میشد.
گفت من دخترم
گفتم سخت شد کارت… کمرش با باز شدن دکمه بازتر شده بود. دستمو از پشت کردم تو شورتش. لبمو بردم کنار گوشش، کونشو یه فشار دادم، در گوشش گفتم چه شود…
گفت فکرشم نکن.
گفتم کلاً یا امشب؟ گفت حالا فعلا امشب. واقعا نمیتونم، میفهمه بیچاره میشم.زیپمو باز کردم. دادم دستش. گفتم خب بگو ببینم. بعد اشاره کردم همینجوری که حرف میزنه با کیرم بازی کنه. شروع کردم بلیسمش. شکمشو. سینه هاشو.گردنشو. همینجوری هم ازش سوال می پرسیدم.
من: طرف کیه؟
فائزه: یه کله گنده
-چرا باهاشی؟
+خرپوله، خرش میره، باهات حال کنه به همه چیز میرسی، حال نکنه نابودت میکنه
سینه ش رو کردم تو دهنم، میک میزدم
-چیشی؟ زن؟ صیغه؟ دوست دختر؟ یا…
+یا چی؟
-میدونی خودت…
لبشو آورد در گوشم، با شیطنت کیرمو تو مشتش فشار داد و گفت
-جنده ش… همینو میخواستی بشنوی؟ سفت شدی…
+جنده پلمپ مگه داریم؟
برام جالب بود شیطنتش. انگار اصلا بدش نمیومد. نه اینکه با کسی واسه قدرتش میخوابه، نه از تعریف کردنش…
شلوارشو در آوردم
من: بچرخ بینم
اون: وحشی نشی باز…صاحاب داره
من: خب سهم من؟
سینه هاشو چسبوند به هم با عشوه گفت: بس نیست؟
گفتم عمرا…
نشست جلوم. کیرمو گرفت دستش. گفت امشبو بیخیال شو، جبران میکنم. کیرمو کرد تو دهنش.
انگار تعریف کردنش رو خودش دوست داشت
کیرمو ساک میزد. از دهنش در می آورد یه جمله میگفت و دوباره ادامه میداد.
فائزه:
از اینجا باید برم فرودگاه. بعد کیش. یه ماهی میشد احضار نکرده بود. بلیط برگشت هنوز ندارم. عادی باشه باید فردا برگردم. بعد میام پیشت. ولی اگه مهمونی باشه میمونم. ۴-۵ روز. تو هوامو داشته باش، نمیذارم بهت بد بگذره استاد…
از دهنش درآورد گذاشت لای سینه ش.
گفتم لاپا بده. گفت امشبو بیخیال. بخدا بفهمه بیچاره م میکنه. قرمز میشه میفهمه. پس دو تا شرط دارم
اول اینکه تا قطره آخرشو میخوری
دوم…میخوام فیلم یا صدای امشبت رو بفرستی.
کیرمو با اشتیاق کرد تو دهنش، یعنی قبول کرده. شروع کرد ساک زدن. نمیذاشت سینه ش رو بگیرم. ساک زد تا آبم اومد. با فشار تو حلقش خالی کردم. نگه داشت تو دهنش. دهنشو باز کرد نشونم داد. قورت داد. خندید…
گفت اما اون یکی رو قول نمیدم. اگر شد…
قسمت شد و ما شدیم دستیار استاد برای یک ترم. جلسه اول معمولا معارفه س و از همون جلسه چند تا رو نشون کردم. من ۳۲ سالم بود و بچه های کلاس از ۲۲ بودن تا ۳۰. اونایی که من نشون کردم ۳ تا بودن. مینا که ۲۳ سالش بود، فائزه که ۲۷ سالش بود و الهه که اونم ۲۶-۲۷ سالش بود. اصلا فکر دوست دختر نبودم و فقط فکر سکس بودم. واسه همین برام فقط اندامشون مهم بود. مینا تپل تر بود و به نظرم تو سکس باهاش باید خیلی بیشتر خوش میگذشت اما خب خرخون کلاس بود و عملاً کارش گیر نمیوفتاد و کم کم بیخیالش شدم. فائزه شاغل بود و خیلی سرش شلوغ بود و غیبتاش زیاد بود، هرچند قیافه نسبتا مثبتی داشت ولی کم کم خودش توی چت لاس زدنش رو شروع کرد که از غیبتاش بگذرم و اینا. الهه هم خیلی سکسی بود، هم کامل خنگ بود. فکر کنم کلا تمام دوران دانشجوییش رو همینجوری اومده بود بالا.
من خودم ۱۸۵ قدم هست، ورزش کم نمیکنم اما هیکل ورزشی ندارم برعکس تمام پسرای اینجا، وزنم ۹۴-۹۵ کیلو بود اون موقع، سعی میکردم به سر و وضعم برسم اما اونم فکر کنم مثلا از متوسط بهتر بودم.
کم کم روی فائزه و الهه بیشتر زوم شدم. دخترای دیگه هم لاس میزدن و بعدا از دستیارا پرسیدم و میگفتن کلا این عادیه و نباید خیلی به خودم بگیرم و جو بگیرتم، دخترا کلا از استاد و از سن بالاتر خوششون میاد. خلاصه اینکه نهایتا تا آخر ترم با هردوشون برنامه کردم که توی دو قسمت میگم.
این قسمت فائزه؛
فائزه ویرجین بود. دوست پسر می گفت داشته، و خوب عین همه بالاخره روابطی هم داشت. اما شغل دولتی داشت و محتاط بود. وقتی خیلی اصرار کرد که غیبتاش رو بیخیال بشم بهش گفتم آخه تو ماشالا فقط بحث غیبتم نیست، جلسه قبل اصلا نبودی که بفهمی پروژه چی به چیه. میدونم سخته ولی دو روز بگو دوست پسرات دل بکنن یه سر به این دانشگاه بزن، قول میدم نمیخوریمت. گفت خب استاد شما هوامو داشته باشی، هم پروژه حل میشه، هم غیبتا که دیگه دست خودته. گفتم خب اینجوری فردا دوست پسرات نمیگن چرا هوای دوست دختر ما رو داشتی؟ غیرتی نمیشن؟
گفت ای بابا، دوس پسرم کجا بود… خلاصه لاس و چت و اینا کشید به آمار گرفتن از هم و وقتی فهمید تنها زندگی میکنم سعی کرد آمار محل کارم رو هم در بیاره. وقتی فهمید شرکت خودم رو دارم و فقط منم و یه منشی، با شیطنت یه کم سعی کرد در مورد منشی بپرسه و منم بیشتر از اونکه واقعیت بود بهش میگفتم. مثلا میگفت دختر و پسر؟ زیر یه سقف؟ به گناه نیوفتی استاد😃😃 منم گفتم منشی میگیری که به گناه بیوفتی دیگه وگرنه ۴ تا تلفنو که خودمم میتونم جواب بدم.
خلاصه بعد کلی آمار بازی یه روز گفت کارم تموم شد میام واسه پروژه م صحبت کنیم، اینجوری فایده نداره. اون ۲ تموم میشد کارش و من منشیم معمولا تا ۴ شرکت می موند. بهش گفتم ۳ میتونی بری و فائزه حدودای ۲:۴۵ رسید. ساعت دقیق یادم نیست ولی هنوز وقت رفتن منشی نشده بود. اومد داخل، تیپ دانشگاهش نبود ولی خب زیادم لختی نبود. یه مانتو تا وسط رونش، تقریبا تنگ، که یقه ش خیلی باز بود و معلوم بود زیرش چیز خیلی بازی پوشیده. چون یه کم که راحت نشست و شالش رو برداشت راحت بالای سینه و گاهی یه کم چاک سینه ش معلوم بود.
فائزه برخلاف رفتار محتاطش توی دانشگاه اینجا خیلی راحت بود. خیلی راحت شالش رو خودش برداشت و شوخی میکرد و شیطنت میکرد. حساب بگو بخند کردیم تا منشی بره. منشی هم که اومد خدافظی کنی یهو فائزه رو دید که لم داده بود روی مبل تو اتاقم، کفشاش رو در آورده بود و پاش رو مبل بود و شال نداشت و جوری که نشسته بود سینه ش خوب معلوم بود. بعد که منشی رفت بیرون بهم پیام داد: پس بگو چرا منو زود بیرون کردی، خوش بگذره…
از هر دری حرفی زدیم و من کم کم میخواستم برم سراغ اصل مطلب. توی چت ها فهمیده بودم دوست پسر داره. اونم نه یکی، سه تا! یکی رو میگفت دوست داره ولی دوتای دیگه یه جورایی فرصت طلبانه س و نمیتونسته بگه نه، همکارا و رئیس و اینا بودن. بهش گفتم خب فائزه جون… دوست پسرات که اینجا رو بلد نیستن؟ نیان سر ما رو ببرن بگن دوست دختر سکسی ما تو دفتر تو چیکار میکنه. با لوندی گفت خبر که ندارن، ولی اومدم استادمو ببینم، به اونا چه؟. گفتم بالاخره هرکی باشه فکر میکنه دختر و پسر تنها باشن یهو به گناه میوفتن. گفت خب پس چه بهتر که نمیدونن. رفتم کنارش نشستم. گفتم کمم شیطون نیستی ها. همینه کلا حاضری نداری. گفت خب حالا یعنی نمیخوای اونا رو ببخشی؟
گفتم خب بعد تو چیکار میکنی؟
گفت قول میدم شیطونی نکنم
گفتم این که فایده نداره… اتفاقا باید شیطونی کنی
دستمو گذاشتم روی رونش
جالب بود برام حتی ادا هم در نیاورد. فقط گفت اونوقت دوست پسرااااام چی؟
با جرات بیشتری دستمو سر دادم روی رونش. گفتم پس چه بهتر که نمیدونن…
پررو تر شده بودم. گفتم فائزه جون کسی اینجا نیستا. راحت باش.
گفتم عزیزم من از خودت میترسم و خندید
پاشد مانتوشو در آورد. سینه هاش خودنمایی میکرد. گفت بسه تموم میشناااا (انگار خیلی خیره شده بودم)
گفتم رو نکرده بودی، گفت خب الان که کردم…
کشیدمش تو بغلم. اومدم سینه ش رو بخورم گفت اوی وحشی آروم باید برم جایی…با شیطونت جوری گفت که یعنی میخوام برم پیش دوست پسرم.
بهش گفتم در بیار ببینم چی داری. گفت اینجا دیگه کلاست نیست دستور میدی ها. از رفتارش خوشم اومدم بود. خودم درآوردم تاپشو. اومدم سینه ش رو بخورم گفت وحشی بازی در نیاری ها. بالای سینه ش که بیرون بود از سوتین لیس میزدم. دستمو بردم پشتش و با یه دست باز کردم سوتینشو. گفت به به، حرفه ای هم هستی. حالا دیگه بالاتنه ش لخت بود جلوم. نوک سینه ش رو میک میزدم. برام جالب بود سمت لب گرفتن و اینا نمیومد. انگار میخواست بفهمونه کششی بهم نداره و فقط میخواد کارش راه بیوفته. خواستم شلوارشو در بیارم از تو بغلم پاشد.
گفت چند تا چیز. گفتم چی؟ گفت اول این که دهن لق بازی در نمیاری. فردا از کسی بشنوم آتیشت میزنم. میدونستم با کله گنده ها میپره، ازش بعید نبود خر بازی در بیاره.
گفتم خب دیگه؟ گفت دیگه اینکه برنامه ما چی میشه؟ آوکیه کارام؟ گفتم یه کاری برات میکنم. گفت یه کاری نداریم، غیبتا، سوالای پایان ترم، پروژه.
گفتم واسه همین؟ گفت چیه؟ دوس نداشتی؟ گفتم دوست داشتم ولی غیبت تو با این بیخیال میشم. بقیه ترم رو هم میای.
نشست تو بغلم. شروع کرد لب گرفتن. با عشوه گفت یعنی بپوشم؟ شانس یه بار در خونه آدمو میزنه ها. گفتم چون یه باره میخوام استفاده کنم. گفت مثلا چه استفاده ای؟
گفتم من قضیه م قضیه یارو ه که بهش غول چراغ جادو میگه یه آرزو کن، میگه آرزو میکنم ۱۰ تا آرزو داشته باشم.
گفت خب؟
گفتم تا آخر ترم هر هفته میای. هرجا من گفتم. سوالا رو شب امتحان میگیری. ارائه پروژه ت رو هم میای شمال.
هنوز تو بغلم بود.دستمو از پشت کردم یه کم تو شلوارش. گفت اوی… پررو نشو هاا.
به روم نیاوردم. خواستم ازش لب بگیرم اول برگردوند صورتشو اما بعد انگار پشیمون شد، برگشت.
گفتم خب؟
گفت خب…
دستمو بردم روی دکمه شلوارش، پرسیدم: قبوله؟
گفت: گفتم که امشب نمیتونم
گفتم قرار شد اثری روت نمونه… دکمه رو باز کردم
انگار تازه داشت بیشتر از اون که فکر کرده بود میشد.
گفت من دخترم
گفتم سخت شد کارت… کمرش با باز شدن دکمه بازتر شده بود. دستمو از پشت کردم تو شورتش. لبمو بردم کنار گوشش، کونشو یه فشار دادم، در گوشش گفتم چه شود…
گفت فکرشم نکن.
گفتم کلاً یا امشب؟ گفت حالا فعلا امشب. واقعا نمیتونم، میفهمه بیچاره میشم.زیپمو باز کردم. دادم دستش. گفتم خب بگو ببینم. بعد اشاره کردم همینجوری که حرف میزنه با کیرم بازی کنه. شروع کردم بلیسمش. شکمشو. سینه هاشو.گردنشو. همینجوری هم ازش سوال می پرسیدم.
من: طرف کیه؟
فائزه: یه کله گنده
-چرا باهاشی؟
+خرپوله، خرش میره، باهات حال کنه به همه چیز میرسی، حال نکنه نابودت میکنه
سینه ش رو کردم تو دهنم، میک میزدم
-چیشی؟ زن؟ صیغه؟ دوست دختر؟ یا…
+یا چی؟
-میدونی خودت…
لبشو آورد در گوشم، با شیطنت کیرمو تو مشتش فشار داد و گفت
-جنده ش… همینو میخواستی بشنوی؟ سفت شدی…
+جنده پلمپ مگه داریم؟
برام جالب بود شیطنتش. انگار اصلا بدش نمیومد. نه اینکه با کسی واسه قدرتش میخوابه، نه از تعریف کردنش…
شلوارشو در آوردم
من: بچرخ بینم
اون: وحشی نشی باز…صاحاب داره
من: خب سهم من؟
سینه هاشو چسبوند به هم با عشوه گفت: بس نیست؟
گفتم عمرا…
نشست جلوم. کیرمو گرفت دستش. گفت امشبو بیخیال شو، جبران میکنم. کیرمو کرد تو دهنش.
انگار تعریف کردنش رو خودش دوست داشت
کیرمو ساک میزد. از دهنش در می آورد یه جمله میگفت و دوباره ادامه میداد.
فائزه:
از اینجا باید برم فرودگاه. بعد کیش. یه ماهی میشد احضار نکرده بود. بلیط برگشت هنوز ندارم. عادی باشه باید فردا برگردم. بعد میام پیشت. ولی اگه مهمونی باشه میمونم. ۴-۵ روز. تو هوامو داشته باش، نمیذارم بهت بد بگذره استاد…
از دهنش درآورد گذاشت لای سینه ش.
گفتم لاپا بده. گفت امشبو بیخیال. بخدا بفهمه بیچاره م میکنه. قرمز میشه میفهمه. پس دو تا شرط دارم
اول اینکه تا قطره آخرشو میخوری
دوم…میخوام فیلم یا صدای امشبت رو بفرستی.
کیرمو با اشتیاق کرد تو دهنش، یعنی قبول کرده. شروع کرد ساک زدن. نمیذاشت سینه ش رو بگیرم. ساک زد تا آبم اومد. با فشار تو حلقش خالی کردم. نگه داشت تو دهنش. دهنشو باز کرد نشونم داد. قورت داد. خندید…
گفت اما اون یکی رو قول نمیدم. اگر شد…
نوشته: معما
12 پاسخ به “سیاستمدار یا جنده؟”
حس میکنم قبلاً خوندم اینو
قشنگ بود. ویرجین ها گاهی از اوپن ها هم جنده ترن 🙂
بخدا من ارشد از بهترین دانشگاه ایران و دترم دستیار استاد نداشتیم
Master72022هم دانشجوی ارشد هم دانشجوی دکتری دستیار استاد میتونه باشه، حتی حقوق و همه چیزشون هم مشخصه… چی میگی تو بهترین دانشگاه ایران 😂 😂 😂 😂 😂
تکراری بید !
اونکه گفته بهترین دانشگاه ایران عالی بود😂😂😂اسم نداره؟من خودم تهران درس خوندم، دانشگاه دولتی ولی نه بهترین، لیسانس هم ۳-۴ تا از درسامون دستیار استاد داشتیم، ارشد هم که تقریبا همه درسا داشت
احتمالا اغراق شده ولی به نظر میاد یه مقداری میتونه واقعی باشه
دانشجو یا استادیار یا استاد یا پروفسور یا بیسواد اصلا مهم نیستهمینکه نویسندگی رو بلدیبدون غلط نوشتیمثل عقده ایها از لغات خارجی استفاده نکردی وروون و تحریک کننده بودصدتا لایکبیشتر بنویس👏
بوی تکرار میداد. عین کص یخزده
خوب 👍 تشکربنویس دومیش رو هم ،، اراجیف بعضی رو هم بیخیال
ادامه عالی بود
به به حالا چه مدرکی میگرفتن 😂😂