سلام به همگی،،،، امروز صبح که از خواب بیدار شدم طبق معمول شورتم تو هوس یه کیر کلفت سیاه خیس بود پس اومدم تو سایت و داستانای خیلیارو خوندم و خودمو مالیدم و ارضا شدم و بعدش تصمیم گرفتم خودمم یکی از بهترین سکسامو تعریف کنم اگه حمایت بشه بیشتر تعریف میکنم،، داستان خیلی قدیمی نیستش حدود 1ونیم سال پیش که سال آخر مدرسه بودم با سومین نفر زندگیم سکس کردم ~درکل تو عمرم به پنج شش نفر دادم~داستان کاملا واقعیه و ببخشید که مثل فیلم های پورن و داستان های دیگه اغراق بیش از حد توش نیست
.
.
.
تابستون بود و ما تصمیم گرفتیم یه سفر خانوادگی بریم پس بعد سه سال رفتیم خونه عموم~که طرف رشت بود~در واقع میخواستیم یه سفر کنار دریا بریم که بابام گفت بهتره یه سری هم به برادرش بزنیم! ~خیلی وارد جزئیات نمیشم که داستان خسته کننده نشه و سعی میکنم زودتر بخش سکسیش رو شروع کنم~ پسسسس: وارد خونه عموم شدیم و من خیلی خسته راه بودم، یکم از ظهر رد شده بود رفتیم تو خونه. عمو و زنعموم ازمون استقبال کردن و پذیرایی کردن اما فقط خودشون دوتا بودن و پسرشون نبود~خب کی اهمیت میده~منکه حسابی خسته بودم و نمیدونم چطوری شد که خوابم برد…
چشمامو باز کردم و اولین چیزی که دیدم پنجره بود که هوای تاریک رو نشون میداد داشتم چشم های خستمو با دستم میمالوندم که یه صدایی منو به خودم آورد
+دختر عمو سلام، ماشالا چقد بزرگ شدی، خانومی شدی برا خودت.
باورم نمیشد این کیان بود، همون پسر بچه ای که تا چند سال پیش باهم شوخی میکردیم الان ریش دراورده بود و چقدر هم قد بلند شده بود. ~من و کیان هم سن بودیم و همیشه همبازی بودیم~
-سلام کیان، توم عوض شدی.
همینو گفتم و بلند شدم و زن عموم رو با لبخندی بزرگ دیدم.
+السا~اسم مستعار~ بیدار شدی عزیزم؟
-اره زنعمو دستشویی کجاست؟
+همون گوشه، کنار اتاق~اتاق کیان~
-مرسی
رفتم دستشویی و با دیدن قیافم تو اینه وحشت زده شدم، چقدر موهام شلخته بود! زیر لب گفتم وای الان کیان راجبم چه فکری میکنه؟ ~اصن چرا اینو گفتم؟ اون که اصلا برا من اهمیتی نداشت ~
ابی به صورتم زدم و موهامو یکم با دستام مرتب کردم و وارد پذیرایی شدم و روسریمو برداشتم و پوشیدم. از شام و صحبت های خسته کننده که بگذریم.
.
شب ساعت 12 بود. من دوباره مثل قبل با کیان شوخی میکردم و در عرض چند ساعت کاملا مثل گذشته مون شده بودیم~ولی انگار یه چیزی فرق داشت. ما کمی از بقیه دورتر بودیم و مثلا داشتیم راجب درس و مدرسه صحبت میکردیم😅! که عموم با صدای بلند گفت بسه جوونا برین بخوابین فردا هم برا این بحثا وقت هست! کیان اروم و با صدای قشنگش گفت اینستا گرام داری؟
+دارم
-ایدیتو بده اونجا حرف بزنیم دیگه، الان مامانم غر هاشو شروع میکنه!
ایدی رو دادم و رفتم رو تشکی که زن عموم برام پهن کرده بود و خودمو زیر پتو قایم کردم و کیان هم رفت تو اتاقش، زیر پتو با لبخندی بزرگ منتظر یه پیام از کیان بودم… پیام داد
+سلامی دوباره دختر عمو چه پروفایل قشنگی
-مرسی،، کیان میخواستم یه چیزی بهت بگم
+اتفاقا منم همینطور! چی میخوای بگی؟
-اول تو بگو
+السا نمیخوام زود پیش برم ولی به نظرم خیلی جذاب تر شدی!
-مرسی؛)) توهم خیلی جذابی کیان.
.
نمیدونم چطور شد که بحث کشیده شد به سکس!
~از اول مکالمه هامونو نمی نویسم چون طولانی میشه~
.
.
+السا دوست داشتم الان لبای قلوه ایت رو لبام بود و تا صبح میبوسیدمت
به طرز عجیبی عاشق حرفاش شدم
-منم همینطور، کیان
+جان؟؟
-من خیلی داغم، یعنی خیلی دلم میخواد که… باهات سکس کنم!
+منم واقعا دلم میخواد کس سفید تو جر بدم!،،، الان همه خوابیدن دیگه آروم بیا تو اتاق پیشم
-الان میام
اروم اروم بلند شدم و رفتم سمت اتاق کیان و با هر بدبختی که بود رفتم تو اتاق پیشش، دیدم با لبخند رو تخت نشسته و نگام میکنه،،، سریع رفتم سمتش و دستمو دور گردنش انداختم
…
…
…
لبامون تو همدیگه قفل بود و از هم جدا نمیشد، بهترین حس دنیارو داشتم حتی یه لحظه هم حاضر نبودم از بوسیدن لبای کیان دست بکشم،، با دستاش دوتا شونه هامو گرفت و من رو آروم کشید عقب
~دم گوشم گفت ~ +کافیه دیگه دختر عمو، نمیخوای یکم به کیرم سواری بدی؟؟
خیلی آروم گفتم، معلومه که میخام کیان!
زیپشو باز کرد و از دیدن کیرش واقعا دستام لرزید، از تموم اکسام بزرگتر بود، با هیجان گفتم امشب قراره درد بکشم و اون گفت خودم میدونم عشقم!
زانو زدم جلوش و چند تا لیس زدم و بعدش پاشدم و لباسامو دراوردم
+اوف چه بدنی داری السا، چقدر سفیدی!
کیان کنترلشو از دست داد و بلند شد و منو بغل کرد و خوابوند رو تخت. خودشم دراز کشید روم و حسابی رو تنم لش کرد. و ممه هامو فشار میاد، نوک ممه هام حسابی سیخ و سفت شد و بعدش شروع کرد به خوردنشون خیلی با ولع میخورد و اون لحظه ها داشتم سکسی ترین صحنه های عمرمو با چشمام میدیدم بعد اینکه هر دوتا ممه مو کبود کرد، یه بوسه اروم از لبام گرفت و بلند شد
+وقتشه کست پاره بشه السا
سر کیرش رو اروم کرد تو کسم و از همون ثانیه های اول درد رو تجربه کردم
هرچی بیشتر فشار میداد تو درد و البته لذتش بیشتر میشد،، تا جایی که کیرش تقریبا کامل تو کصم بود و شدیدا داشتم درد میکشیدم و اون لحظه ها واقعا دلم میخواست ناله کنم ولی اگه صدا ازم درمیومد همه بیدار میشدن پس فقط میتونستم بی صدا اشک بریزم،،، کیان به فکر منم بود و موقع تلمبه زدن با یکی از دستاش کسمو میمالید تا منم ارضا بشم و با یکی دیگه از دستاش ممه هامو میمالید، با اینکه دردش زیاد بود اما دیدن همچین صحنه ای که داشتم به پسر به این جذابی کس میدادم حالمو خوب میکرد. گذشت و بعد حدود 10 دقیقه من به اوج رسیدم و چشمامو بستم و یه لبخند بزرگ رو صورتم نشست و 5 دقیقه بعد من کیان آبش اومد و گفت همشو بخور جنده کوچولو و همشو ریخت رو صورتم و دهنم.
.
.
من با زحمت بلند شدم که لباسامو بپوشم اما اجازه نداد،
+هنوز تا صبح خیلی مونده، فکر کردی با یه راند بیخیالت میشم؟
.
.
.
تابستون بود و ما تصمیم گرفتیم یه سفر خانوادگی بریم پس بعد سه سال رفتیم خونه عموم~که طرف رشت بود~در واقع میخواستیم یه سفر کنار دریا بریم که بابام گفت بهتره یه سری هم به برادرش بزنیم! ~خیلی وارد جزئیات نمیشم که داستان خسته کننده نشه و سعی میکنم زودتر بخش سکسیش رو شروع کنم~ پسسسس: وارد خونه عموم شدیم و من خیلی خسته راه بودم، یکم از ظهر رد شده بود رفتیم تو خونه. عمو و زنعموم ازمون استقبال کردن و پذیرایی کردن اما فقط خودشون دوتا بودن و پسرشون نبود~خب کی اهمیت میده~منکه حسابی خسته بودم و نمیدونم چطوری شد که خوابم برد…
چشمامو باز کردم و اولین چیزی که دیدم پنجره بود که هوای تاریک رو نشون میداد داشتم چشم های خستمو با دستم میمالوندم که یه صدایی منو به خودم آورد
+دختر عمو سلام، ماشالا چقد بزرگ شدی، خانومی شدی برا خودت.
باورم نمیشد این کیان بود، همون پسر بچه ای که تا چند سال پیش باهم شوخی میکردیم الان ریش دراورده بود و چقدر هم قد بلند شده بود. ~من و کیان هم سن بودیم و همیشه همبازی بودیم~
-سلام کیان، توم عوض شدی.
همینو گفتم و بلند شدم و زن عموم رو با لبخندی بزرگ دیدم.
+السا~اسم مستعار~ بیدار شدی عزیزم؟
-اره زنعمو دستشویی کجاست؟
+همون گوشه، کنار اتاق~اتاق کیان~
-مرسی
رفتم دستشویی و با دیدن قیافم تو اینه وحشت زده شدم، چقدر موهام شلخته بود! زیر لب گفتم وای الان کیان راجبم چه فکری میکنه؟ ~اصن چرا اینو گفتم؟ اون که اصلا برا من اهمیتی نداشت ~
ابی به صورتم زدم و موهامو یکم با دستام مرتب کردم و وارد پذیرایی شدم و روسریمو برداشتم و پوشیدم. از شام و صحبت های خسته کننده که بگذریم.
.
شب ساعت 12 بود. من دوباره مثل قبل با کیان شوخی میکردم و در عرض چند ساعت کاملا مثل گذشته مون شده بودیم~ولی انگار یه چیزی فرق داشت. ما کمی از بقیه دورتر بودیم و مثلا داشتیم راجب درس و مدرسه صحبت میکردیم😅! که عموم با صدای بلند گفت بسه جوونا برین بخوابین فردا هم برا این بحثا وقت هست! کیان اروم و با صدای قشنگش گفت اینستا گرام داری؟
+دارم
-ایدیتو بده اونجا حرف بزنیم دیگه، الان مامانم غر هاشو شروع میکنه!
ایدی رو دادم و رفتم رو تشکی که زن عموم برام پهن کرده بود و خودمو زیر پتو قایم کردم و کیان هم رفت تو اتاقش، زیر پتو با لبخندی بزرگ منتظر یه پیام از کیان بودم… پیام داد
+سلامی دوباره دختر عمو چه پروفایل قشنگی
-مرسی،، کیان میخواستم یه چیزی بهت بگم
+اتفاقا منم همینطور! چی میخوای بگی؟
-اول تو بگو
+السا نمیخوام زود پیش برم ولی به نظرم خیلی جذاب تر شدی!
-مرسی؛)) توهم خیلی جذابی کیان.
.
نمیدونم چطور شد که بحث کشیده شد به سکس!
~از اول مکالمه هامونو نمی نویسم چون طولانی میشه~
.
.
+السا دوست داشتم الان لبای قلوه ایت رو لبام بود و تا صبح میبوسیدمت
به طرز عجیبی عاشق حرفاش شدم
-منم همینطور، کیان
+جان؟؟
-من خیلی داغم، یعنی خیلی دلم میخواد که… باهات سکس کنم!
+منم واقعا دلم میخواد کس سفید تو جر بدم!،،، الان همه خوابیدن دیگه آروم بیا تو اتاق پیشم
-الان میام
اروم اروم بلند شدم و رفتم سمت اتاق کیان و با هر بدبختی که بود رفتم تو اتاق پیشش، دیدم با لبخند رو تخت نشسته و نگام میکنه،،، سریع رفتم سمتش و دستمو دور گردنش انداختم
…
…
…
لبامون تو همدیگه قفل بود و از هم جدا نمیشد، بهترین حس دنیارو داشتم حتی یه لحظه هم حاضر نبودم از بوسیدن لبای کیان دست بکشم،، با دستاش دوتا شونه هامو گرفت و من رو آروم کشید عقب
~دم گوشم گفت ~ +کافیه دیگه دختر عمو، نمیخوای یکم به کیرم سواری بدی؟؟
خیلی آروم گفتم، معلومه که میخام کیان!
زیپشو باز کرد و از دیدن کیرش واقعا دستام لرزید، از تموم اکسام بزرگتر بود، با هیجان گفتم امشب قراره درد بکشم و اون گفت خودم میدونم عشقم!
زانو زدم جلوش و چند تا لیس زدم و بعدش پاشدم و لباسامو دراوردم
+اوف چه بدنی داری السا، چقدر سفیدی!
کیان کنترلشو از دست داد و بلند شد و منو بغل کرد و خوابوند رو تخت. خودشم دراز کشید روم و حسابی رو تنم لش کرد. و ممه هامو فشار میاد، نوک ممه هام حسابی سیخ و سفت شد و بعدش شروع کرد به خوردنشون خیلی با ولع میخورد و اون لحظه ها داشتم سکسی ترین صحنه های عمرمو با چشمام میدیدم بعد اینکه هر دوتا ممه مو کبود کرد، یه بوسه اروم از لبام گرفت و بلند شد
+وقتشه کست پاره بشه السا
سر کیرش رو اروم کرد تو کسم و از همون ثانیه های اول درد رو تجربه کردم
هرچی بیشتر فشار میداد تو درد و البته لذتش بیشتر میشد،، تا جایی که کیرش تقریبا کامل تو کصم بود و شدیدا داشتم درد میکشیدم و اون لحظه ها واقعا دلم میخواست ناله کنم ولی اگه صدا ازم درمیومد همه بیدار میشدن پس فقط میتونستم بی صدا اشک بریزم،،، کیان به فکر منم بود و موقع تلمبه زدن با یکی از دستاش کسمو میمالید تا منم ارضا بشم و با یکی دیگه از دستاش ممه هامو میمالید، با اینکه دردش زیاد بود اما دیدن همچین صحنه ای که داشتم به پسر به این جذابی کس میدادم حالمو خوب میکرد. گذشت و بعد حدود 10 دقیقه من به اوج رسیدم و چشمامو بستم و یه لبخند بزرگ رو صورتم نشست و 5 دقیقه بعد من کیان آبش اومد و گفت همشو بخور جنده کوچولو و همشو ریخت رو صورتم و دهنم.
.
.
من با زحمت بلند شدم که لباسامو بپوشم اما اجازه نداد،
+هنوز تا صبح خیلی مونده، فکر کردی با یه راند بیخیالت میشم؟
اگه خوشتون اومد پارت 2 هم بزارم
نوشته: السا~اسم مستعار~
5 پاسخ به “سکس دوست داشتنی السا (۱)”
خوب بود …اگه دوست داشتی ادامه داستان را هم بنویس تا بیشتر حال کنیم باهات .لایک میکنم چون داستان هایی که از زبون دختر یا زن نوشته میشه را بیشتر دوست دارم..قربونت
این داستان چند روز پیش توی همین سایت منتشر شد. حالا اسمارو عوض کردی مدعی هم هستی که واقعیه؟! برگام!!!
این داستان تکراری بود،چند روز پیش خونده بودم
داستان که کم میارنهفته ای یکی دوتا تکراری میکنن تو پاچه مون 😆👉
آفرین داستانت قشنگ بود بنویس پارت دو رو همظ