سلام به دوستان عزیز.سلیمان هستم الان نزدیک۵۰سالمه.یکبار جدا شدم و الان دوباره ازدواج کردم…قد و قواره خوبی دارم و از اول ورزشکار بودم و درسخوان اما خجالتی بودم و منزوی…اینی که الان براتون مینویسم سرگذشت چند سال گذشته خودمه و بدون کم و کاست براتون مینویسم،فقط اسم و فامیلها تعویض شدند…شغل خوبی دارم و کلا از مال دنیا بی نیازم…خدا لطف داشته بهم بچه شهرستانی بودم و به واسطه مدرک تحصیلیم استخدام شدم و اومدم مرکز استان و بقول معروف برای خودم کیا بیایی تشکیل دادم…اما اصلا توی روابط زناشوییم از همسرم راضی نبودم و دائم مشکل داشتیم.و بالاخره با وجود دوتا بچه بزرگ جدا شدیم.دخترم ازدواج کرده و پسرم بعد گرفتن مدرک رفت خدمت…و الان اون هم ازدواج کرده و شاغله.اما اصل ماجرا…بعد جدا شدنم دخترم زودی رفت سر خونه زندگی خودش…من هم تنهای تنها شبها فقط با لب تاپم حال میکردم خونه خالی و بزرگ بدون سر و همسر…مرد کس کلک بازی و زن بازی هم نبوده و نیستم…خیلی هم خوش سایز هستم…اما حیف که دیر فهمیدم و جوونی گذشت…اما به قول معروف میگن هر وقت ماهی رو از آب بگیری تازه است…شب بود ده شب رد شده بود که زنداداششم معصومه زن برادر کوچیکم بهم زنگ زد…سلام داداش سلیمان…گفتم علیکم سلام چی عجب یادی از ما کردی؟گفت داداش مشکل بزرگی برای خانواده ام پیش اومده.گفتم انشالله خیره…گفت نه نیست…داداشم مجتبی ۳۰سالش نیست سرطان گرفته حالش خوب نیست باید شیمی درمانی بشه…گفتم اگه میشه چند روزی بیاییم خونه شما مزاحمت بشیم…منو داداش و زنداداشم،آخه طفلی دست و بالش خالیه…کسی رو هم مرکز استان نداریم…پول هتل هم نداره…گفتم معصومه جون این حرفها چیه…چرا زنگ زدی اجازه بگیری خونه به این بزرگی خالیه خالیه،،خودم هم تنهام…آره که بیا کی بهتر از تو…خودت که میدونی از وقتی جدا شدم و بچه ها هم رفتن دنبال زندگیشون تنهای تنهام…گفت بخدا اگه میدونستم خانومت هست که جرات زنگ زدن نداشتم…خندیدم گفتم بیا…منتظرتم…گفت ممنون خیلی خوبی…خداحافظی کرد و قطع کرد.این زنداداشم ۳۵سالشه ریزه میزه سبزه خوشگل کون درشت برعکس ریزه ایش زبل و سر و زبون دار…و بهترین چیزش سینه های برجسته اشه که همیشه توی دیده،،همیشه بابت این انتخاب داداشم توی دلم بهش غبطه میخوردم…دوتا هم بچه داره…و زن سابقم بشدت ازین بدش میومد…فردا سر کار بودم که بهم زنگ زد.و آدرسدقیق به راننده تاکسی دادم و اینها رو رسونده بود خونه ما…البته من قبلش به کارگر خونه فاطمه خانوم گفته بودم ناهار درست کنه و اتاق مهمونها رو بهشون بده و ازشون پذیرایی کنه تا من برسم…من ساعت۳از سر کار برگشتم خونه یا الله کنون رسیدم خونه…من قبلا فقط توی عروسی داداشم این پسره رو دیده بودم نظامی بود بنده خدا…چنان لاغر شده بود و بی حال بود اصلا حال حرف زدن نداشت خودشو باخته بود.ولی تبارک الله و احسن الخالقین چه زنی داشت سفید چشمای سبز و درشت و زیبا…خوش قد و بالا.موها طلایی…سلام آرومی داد و بابت اینکه مزاحم شدن کلی تعارف کرد…خلاصه که من خودم گفته بودم اونها ناهارشون رو زود بخورند…خود زنداداشم ناهار منو آورد و شروع کرد شیرین زبونی…لامصب با یک شلوار جین تنگ بود.این کون گرد و قشنگش دیوونه ام میکرد من که چند ماه بود فقط با فیلم و داستان و کف دستی کار خودمو راه می انداختم…سینه هاش هم که فک کنم بزرگتر شده بودن…ریزه میزه موها بلند…خوشگل پر چونه،،از همه جا و همه کس واسم حرف میزد…برادرش کلا فقط خواب بود…گفت غروب باید برن دکتر…گفت از کجا باید تاکسی بگیریم،گفتم تاکسی نمیخواد.مگه داداشت نمیتونه پشت فرمون بشینه…گفت نه حال نداره…ولی هم خودم هم رویا گواهینامه داریم.گفتم رویا کیه؟گفتم زنداداشم دیگه…همین خوشگله…لبخند هم زد…گفتم پس بیا این سوییچ اون۲۰۶ گوشه حیاط…قبلا مال همسرم بود الان پسرم خدمته دست اونه…ببین ریموت در خونه هم روش هست…دیگه خودتون برین و بیایین…چون من کارم زیاد معلوم نیست.سرم شلوغه…پرسیدم معصومه پول مول دارین،گفت آره فعلا که هست…گفتم باشه…خلاصه که رفتم چرت غروبم رو بزنم…دو روزی میرفتن میومدن.و تا اینکه اداره بودم معصومه زنگ زد…داداش سلیمان میتونی۳۰تومن بزنی این کارت تا برگشتیم شهر خودمون بعدا داداشم پول بیمه تکمیلیش رو بگیره بهت بدیم…اینها پول شیمی درمانی رو اول نقدی میخان…گفتم شماره کارتت اگه الان شبا کنم ظهر میاد…آدرس بده الان میام اونجا…خلاصه رفتم و براش کل مبلغ رو کارت کشیدم۳۷میلیون شد.خیلی ازم تشکر کردن…من برگشتم سر کارم و تا۱۰شب هم سر کار بودم.و شب شام خورده بودم…برگشتم بنده خدا خواب بود…ولی رویا و معصومه بیدار بودند…رسیدم کمی حرف زدیم و هر کی رفت اتاق خودش…ساعت۱نصف شب بود دیدم همه خوابند و فردا هم۵شنبه بود و من سر کار نمیرفتم.گفتم کمی فیلم ببینم.واسه خودم یک فیلم پورن داستانی دانلود کردم و مشغول تماشا بودم و فقط نور لب تاپ بود
هدفون زده بودم با رکابی و شلوارک بودم…کیر گنده و سیاهمو درش آورده بودم و آروم آروم مالش میدادم…خدا شاهده چشمامو بسته بودم و توی عالم رویا برای خودم سیر و سیاحت میکردم.و جق آرومی میزدم دلم نمیخواست زود ارضا بشم…تا چشامو باز کردم.بخدا معصومه وسط اتاقم بود بهم نگاه میکرد.تا اومدم خودمو بپوشونم…اومد کنارم.با انگشتت اشاره کرد…هیشششش،،آروم باش عزیزم…جانم به این کیر کلفتت.حیف این سالار نیست…تا اومدم حرفی بزنم من روی صندلی بود و اون نشست پایین نگاهم میکرد گفت آروم باش…وای گذاشت توی دهنش.چی ساکی واسم میزد.دستمو بردم توی موهای قشنگش،،گفتم پاشو اومد جلو بغلش گرفتم لبهاشو بوسیدم اون هم تلافیش بیشتر بوسید.دستم روی کون بزرگ و نرمش بود.لبها روی هم…بلند شدم بغلش گرفتم بردمش روی تخت…خودش سریع لخت شد.اخ خدای من…چی خانومی چه کوس تپل و تیره زیبایی چه سینه هایی…گفتم معصومه جون فقط میخام بکنمت،گفت آره بکن قربونت بشم…اوف این کلفت خان رو فشارش بده توی من…پاهاشو خودش زد بالا و با دستاش نگهشون داشت…خم شد بوس بزرگ و صداداری از کوسش زدم…گفت بکن…کیرمو خیس کردم و بدون معطلی فرو کردم داخلش…اون هم خیسه خیس بود چنان تا ته کیرمو میکردم داخلش که ناله میکرد عجیب…زودتر از من خالی شد.گفت وای خدا کی بود اینجوری حالم جا نیومده بود…سینه هاشو محکم میخوردم…گفت عزیزم بزار بچرخم بزار کونم…آخه اینقدر به کونم نگاه میکنی چشات چپ شده…خندیدم…جان برگشت…آب کوسش ریخته بود روی سوراخ کونش من هم خیسش کردم و فرو کردم توی کونش که معلوم بود زیاد گاییده شده…تا فشار دادم جیغ ارومی زد.گفت آفرین آروم بکن…عجله نکن…داگی کردمش و نرم نرم میگاییدم…نزدیک اومدن آبم بود چنان فشار دادم شیکمم و خایه هام چسبید به کون تپلش،گفت وای سلیمان ته کیرت کلفته جرم دادی،آرومتر دیگه،،همونجا آبم اومد ریختم ته کونش…کشیدم بیرون و افتادم روی تخت…با دستمال خودمو خودشو تمیز کرد.و چند تا بوسم کرد.گفت اومدم اتاقت ازت کلی تشکر کنم…چون داداشم میگفت کی میاد۳۰تومن پول به من میده…دولت بهم وام نداد این میده…گفتم بزار بهش زنگ بزنم…وقتی اومدی۳۷تومن کارت کشیدی…خیلی خوشحال شدم…فهمیدم دوستم داری.گفتم فدای سرت انشالله زود خوب بشه…گفت نه میدونیم نمیشه…غده بد خیمه و بزرگه…ولی گفتیم گناه داره…زنش جوونه شاید خدا رحم کرد موند…گفتم میایی بریم دوش بگیریم…گفت باشه بریم…توی حموم توی وان کشیدمش توی بغل خودم…تا خودمو بیرون خالی کردم اومدم توی وان دوباره شق کردم…یکوری نشوندمش روی کیرم…تا ته کیر رفت توی کوسش،گفت آخ چقدر درازه…رسید توی معده ام…گفتم میدونی چند وقته شاید یکساله زن به خودم ندیدم…گفت خب تو که چند ماهه جدا شدی؟گفتم قبلش هم رابطه باهاش نداشتم…گفت طفلی این زنداداش من هم میگه چند ماهه داداشم از همه چی افتاده…گفتم آخ آخ اونم الان مثل منه…کف کرده…چقدر خوشگله.گفت سلیمان خیلی دوستت دارم…میخوای بکنیش،گفتم نمیده مگه میشه…گفت آره میشه چرا نشه…اتفاقا اینقدر ازت خوشش میاد…همش میگه نمیدونم خانوم این چی ازش میخواسته که این نداده بهش ازش جدا شده…راستش فک میکنه و بهم گفته حتما توی سکس ضعیفه که زنه جدا شده…خندیدم.گفتم خوشی زده بود زیر دلش جدا شد…روزی که صیغه طلاق رو خوندن و رفت…فرداش ماشینو ازش گرفتم داشت آتیش میگرفت… انتظار داشت ماشینو مفت بدم بهش…پررو شده بود.اینقدر بد بود بچه هام از جداییمون خوشحال شدند.پرسیدم معصومه راست گفتی میتونی بیاری بکنمش.خندید.گفت مگه من بدم.گفتم بخدا چند ساله توی کف بدنت مونده بودم…امشب تو یکی از آرزوهامو برام برآورده کردی.خنده قشنگی کرد…گفت داداشت هر وقت منو میکنه میگه این کون تو آرزوی هر مردیه…قبلا بهم گفته دیدی داداش سلیمان چطوری نگاهش میکنه…نمیدونه امشب چه کونی ازم گاییدی…سلیمان کیرت دو برابر داداشته،باید هر وقت منو دیدی بکنی ها…بهم قول بده…گفتم قول نمیخواد از خدامه، خوب توی حموم گاییدمش و رفتیم خوابیدیم.تا۱۱صبح خواب بودم…تا۳شنبه هفته بعدش…دائما اینها دکتر بودند و عکسبرداری نمیدونم چی و چی،یکشب دیگه معصومه اومد کوس خوبی بهم داد.گفتم معصومه رویا چی شد…گفت میترسه از داداشم…میگه شبها دائما بیدار میشه ناله میکنه ببینه نیستم خیلی بد میشه…گفتم به بهونه دوش گرفتنی چیزی،گفت بخدا بهش گفتم میگه نه،،خطر داره…میگه مجتبی خیلی حساس شده.خلاصه که قیدشو زدم…چند روز بعد هم کلا از پیش من رفتند…قبل رفتنش آروم بهم گفت آقا سلیمان انشالله بتونم جبران کنم…درست۳ماه بیشتر رد شده بود که دوباره اما اینبار سرزده و با آمبولانس اومدن بیمارستان و مستقیم یارو رو بستریش کردند.معصومه بهم زنگ زد و شب بود رفتم دنبالشون.و چون۱همراه بیشتر نمیزاشتن توی بیمارستان بمونه…با من برگشت خونه…رسیده نرسیده لخت شد چنان حالی بهم داد و سکسی با هم کردیم…عشق کردم…فنچ بود اما
بدجور شهوتی،گفت سلیمان بهت قول میدم ایندفعه میتونی رویا رو بکنی…بد جور کف کیره…اینقدری توی سرش خوندم راضی شده…خودمون میدونم مجتبی دیگه موندنی نیست…دوشبی بود که هر شب پیش شوهرش بیمارستان بود ولی نصف شب حالش بد شد بردنش ICU این هم طفلی خسته بود و شوهرش بیهوش…خواهرش بهم زنگ زد رفتم بیمارستان.گفت داداش رویا جون خسته است موندنش فایده ای هم نداره…ولی من امشب اینجا هستم بزار بیاد خونه دوش بگیره استراحت کنه تا فردا…گفتم چشم…برداشتمش و رفتیم طرف خونه…برام پیامک اومد…از معصومه بود…خوب بکنش چند بار تا صبح…خیلی توی کفه…خیلی خوردن کوسشو دوست داره…بزاره بره حموم برو اونجا خفتش کن نترس.اگه اولش ناز کرد نترس…فیلمشه،،دلش کیر میخاد کلفتشم میخاد…بدنش مث الماسالماسه…رسیدیم خونه…رفت همون اتاق قبلی من هم رفتم اتاقم.چند دقیقه بعد اومد در زد…آقا سلیمون،؟گفت بله امری بود.گفت میتونم برم دوش بگیرم.گفتم صددرصد فقط حواستون باشه فک کنم قفل حموم در چوبی ورودیه،از اون طرف اگه قفل بشه بعدا سخت باز میشه…گفت باشه قفلش نمیکنم…رفت…ده دقیقه بود رفته بود دو دل بودم.اس دادم به معصومه. گفت برو دیگه بی بخار نباش اون هم منتظرته،بسم الله گفتم و آروم در رو باز کردم…در دومی بین توالت و حموم بسته بود فقط صدای آب میومد…دیدم در بسته است آروم پرسیدم رویا خانوم چیزی لازم نیست…با دستپاچگی گفت نه نه…ممنون…من همون تو بودم ها.ولی اون فک کرد برگشتم.اروم دیدم در رو باز کرد تا ببینه رفتم یا نه…تا منو دید لخت بود و خیس…مات موند.گفتم بیام پیشت،گفت چقدر دیر اومدی،فک کردم نمیای،،آخ آروم شدم…من هم لخت شدم رفتم داخل زیر دوش بود.از پشت بغلش گرفتم.گفتم جانم دختر چی نازی تو.گفت محکم بغلم کن…نازم نکن سینه هامو بچلون…طفلی خیلی هورمونهاش دیگه بالا زده بود…چرخوندمش لب توی لب شدیم…این قد بلندتر از معصومه بود و ده سالی جوونتر…سفید زیبا…بینظیر بود…همسن پسرم بود…خودش کیرمو گرفت دستش گفت وای چقدر بزرگه.اوخ کجام جاش بدم اینو…من هم دو دسته کونشو میمالیدم…گفتم بریم بیرون.گفت آره اینجا خوب نیست…آب کشیده نکشیده شسته نشسته رفتیم بیرون و خشک کردیم…انداختمش روی تخت،،طوری کوسشو میلیسیدم،کم مونده بود موهامو همه رو با دستاش بکنه، ناله نمیکرد جیغ میزد…چرخوندمش داگی شد…لیسی به کوس و کونش میزدم که…عشق میکرد… کونش تنگه تنگ بود…زبونم توش نمیرفت.امان از وقتی که دو دستی نوک سینه هاشو گرفتم و چوچوله رو مکیدم…آب نبود که فواره وسط میدون بود…پاشید توی صورتم کم مونده بود چشم کور بشه.جیغاش چقدر بد بودند…وحشی بود پدرسگ…برگشت ولو شد…خنده بلندی کرد.گفت مرسی آقا خوشگله…صبر کن حالم جا بیاد بعدش کوس بکن.گفتم چشم عزیزم…ولی خب تو نمیخای برام بخوری،،گفت دوست ندارم…گفتم نه نشد دیگه،،من دوست دارم.باید بخوری،گفت اوه اصرار نکن دیگه…گفتم باشه…خلاصه که واسم نخورد کلاس گذاشت…ولی وقتی رفتم روش با یکضرب چنان فرو کردم توی کوسش صدای جیغش رسید تا بیمارستان…گفت وای پاره شدم…لامصب چندماهه سکس نداشتم…تازه قبلش هم کیر اون بدبخت نصف این هم نیست…آخ… دردم اومد…هر چی نق و نوق کرد ولش نکردم زیرم بود طوری تلمبه میزدم که نفت و گاز با هم در بیاد…بجاش آب کوسش دوباره در اومد…چی آبی توی کوس این بود…من همش فک میکردم این چیزا رو توی فیلم پورنها با کلک میسازند… ولی نگو نه واقعیه…گفت تو رو خدا نکن صبر کن.بسمه…دمر خوابید.ولو شد…رفتم کنارش دراز کشیدم…درست دوبار نزدیک ارضا شدنم بهم میگفت بکش کنار…کونش چشمم رو گرفته بود…چند دقیقه دمر بود.گفت بزار لای کونم آبتو بیار.میدونم کون دوست داری ولی مال من تنگه کیر نمیره توش…کونم سفت و ماهیچه ایه،گفتم باشه فقط شل بگیرش یککم دم سوراختو با سر کیر ماساژ بدم.گفت باشه…نکنی توش ها…میمیرم از کلفتیش…توی دلم گفتم جنده نمیخوری ها…میدونم چیکارت کنم…آب کوست کم مونده بود کورم کنه…با سر کیر سوراخشو میمالیدم و گفتم رویا لپهای کونتو باز کن سوراختو ببینم، دو دسته دمرو باز کرد…چند تا تف گنده ریختم روش با یک فشار چنان کلفتی کیرمو تا نصفه توی کونش فرو کردم که نگو…جیغ زد و گریه وحشتناک کرد…بقران پاره شد…در بیار.محکم گرفته بودمش.گفتم هیس تا نکنمت ولت نمیکنم،گفت دیگه بهت نمیدم بار اول و اخرمه…گفتم باشه من هم سکس باهاتو دوست ندارم…گریه بیشتر کرد از صدای گریه اش آبم اومد…کشیدم از کونش بیرون جرررر کامل خورده بود خونی هم بود.دویید توی حموم.اصلا نرفتم دنبالش که لوس نشه،چون تجربه بهم ثابت کرده بود محبت زیادی مخصوصا به خانومها باعث سوتفاهم اینها میشه و فک میکنند ما آقایون مشنگیم،یک ربعی بیشتر طول کشید حوله به دست رفتم توی حموم لباسهاش با حوله اش رو بردم براش…توی حموم بود رفتم داخل منو دید صورتشو چرخوند و دستاشو برد روی چشاش و گریه کرد…باز هم کوسخول شدم و رفتم
نزدیکش،پرسیدم چته؟گفت چمه ها،چمه؟اون زن بدبختت،حق داشته ازت جدا شده…جرم دادی بی رحمی…کونم پاره شده خون میاد.حالا چکار کنم ها.گفتم هیچچی تا صبح راحت توی بغلم بخواب خوب میشی،بغلش گرفتم بوسیدمش.گفتم گریه نکن دیگه…حرومم کردی این حال قشنگو…گفت خودت چی حالمو خراب کردی،اولش دو بار آبم اومد کیفم در اومد،،بعدشم میدونم چون من نخوردم لجت در اومد جرم دادی،گفتم اینو راست میگی، گفت بقران دوست داشتم بخورم…ولی اگه میخوردم آبت میومد دیگه نمیتونستی منو بکنی، دلم کردن می خواست،گفتم آخ ببخشید…خب هم من اشتباه کردم هم تو…عزیزم من خیلی زود دوباره همیشه میتونم بکنم کمرم سفته سفته،،خیالت جمع،اومد بغلم گریه اش بیشتر شد.گفت سلیمان جان حالا چیکار کنم.گفتم هیچچی خوب میشه بخدا اینقدر اوندفعه کردم توی کون معصومه مگه چی شد…گفت اون جنده است صدتا کیر به خودش دیده…داداشت بی غیرته میدونه معصومه کوس میده…پول میگیره خوشحالم هست…ولی بخدا من بغیر مجتبی اولین مرد بیگانه فقط تو بودی…گفتم ببخشید واست جبران میکنم.حالا بیا غسل کنیم بزنیم بیرون…یکیککمی ناز و نوازشش کردم…با معرفت بود…دید کیرم شقه…نشست زیر پام توی حموم چه ساکی زد.تا آبم اومد.گفت دیدی بدم نمیاد…بردمش خونه گفتم داگی بشه…واقعا جر کامل داده بودمش…اصلا معلوم بود پاره شده…کمی لیسیدمش…گفت ابدهنت شوره میسوزونتش،آخ مامان…گفتم.جانم ببخشید دیگه…تا صبح عین همسرم بغلش گرفتم.صبح رفتیم بیمارستان شوهرش دیگه تعطیله تعطیل بود…بعد۴روز توی بیمارستان فوت شد…خانواده اش اومدن و من هم باهاشون رفتم و چند روزی خونه مادرم بودم.مراسم تموم شد.من هنوزم۳۷میلیون ازشون میخواستم پول منو نداده بودن…روز هفتمش موقع برگشتن،فقط محض یادآوری به معصومه گفتم.گفت وای بخدا فراموشمون شده بود… رویا رو صداش زد.گفت بیا…اومد توی ماشین.گفت رویا جان۳۷تومن داداش سلیمان چند ماهه مونده ها…گفت آخ ببخشید.بخدا پول بیمه رو گرفت ها ولی نمیدونم برای چی هزینه کرد.گفت بیزحمت میشه چند روز صبر کنی تا قضیه انحصار وراثت و حقوقش و هزینه های کفن و دفنش رو بتونم از دولت بگیرم بعد بهت بدم…خودم زنگ میزنم…گفتم باشه اشکال نداره…خلاصه که برگشتم و چند روزشون،شد دو ماه دیگه و بعد هم عید شد…اومدم خونه پدرم…داداشم اینها هم بودند.پنهونی از معصومه پرسیدم…نالوطی خبری از خودت و رویا نشد.گفت وای مگه پولتو نداده؟گفتم نه کجا داده،؟گفت بقران بهم گفت پولشو دادم…جلوی خودم زنگ زد بهش.گفت رویا مگه تو نگفتی پول سلیمان رو بهش دادم…گفت چرا باید بهش بدم…گفت عه چرا ندی…آدم به اون خوبی اون همه ما رو پذیرایی کرد.مواظبمون بود…گفت اون خودش میدونه چرا بهش پولشو نمیدم…گوشیو گرفتم گفتم من نمیدونم دیگه هم اون پولو نمیخوام اگه هم بديش نمیخوام…ولی بقران میخواستم عید به مادرم بگم بیاد خواستگاریت،الان فهمیدم چه آدم دو دره بازی هستی…جواب خوبی رو با بدی دادی…گریه کرد گفت نامرد نمیدونی چرا اون پولو بهت نمیدم ها نمیدونی؟معصومه بقران پاره ام کرد.بدبختی۲۰روز کشید تا خوب شدم…توی قبرستون سر خاک مجتبی اینقدر درد داشتم نمیدونستم واسه خودم گریه کنم یا مجتبی…بیرحم و بدی…من هم دوستت داشتم و اما هر وقت در موردت فک میکنم اون روز یادم میاد عصبی میشم…چیزی نگفتم و خودم قطع کردم…معصومه فهمید بهم ریختم.گفت جدی گفتی میخواستی بگیریش،گفتم اره بخدا ولی لیاقت نداره…بهترین زندگی واسش میساختم… گفت سلیمان گناه داره دختر خوبیه…مادرم باهاش زندگی میکنه واسه همون چندر غاز حقوق داداشم چند ماهه دختره رو خون جگر کردن.گفتم لیاقتش همینه…از ماشین اومدم پایین…عصبی بودم… گفت سلیمان خواهر کوچیکه منو میخوای تازه جدا شده…گفتم نه…اولا ریزه میزه هستش…دوما سیاهه.سوما میدونم جنده هستش.بقران شانسی گفتم…گفت از کجا میدونی؟گفتم چون تو جنده ای…اما زن خوبی هستی،،دور از جون داداشم اگه تو بودی چون میدونستم هم جنده ای چون دوستت داشتم بازم میگرفتمت،،چون مهربونی،،اما هر زنی لیاقت نداره…گفت مرسی…فرداش صبح به گشت و گذار و عید دیدنی خونه فامیلها گذشت…پسرم و دخترم هم با دامادم اومدند…دو روزی بودیم…که معصومه زنگ زد سلیمان بیا خونه ما کارت دارم…گفتم چکار،؟گفت حالا بیا،رفتم اونجا.البته داداشم و همه خونه مادرم بودند…رسیدم گفت بیا…منو برد توی اتاق خواب. رویا اونجا بود.با شورت و سوتین روی تخت نشسته بود. تا دیدمش برگشتم…گفت نرو بمون کارت دارم…یک چی بهت بگم و نشونت بدم بعد برو…معصومه رفت بیرون.گفت لامپ رو روشن کن…حالا بیا،داگی شد قنبل کرد.گفت شورتمو بده پایین…زود باش.گفتم من نمیخوام دیگه باهات باشم.گفت اشکال نداره فقط سوراخ پشتمو ببین بعد…آروم شورتشو دادم پایین…از سوراخش یک زائده اندازه لوبیا بیرون زده بود.گفت میبینیش،اقاهه،اصلا خرج عملش به کنار.میدونی چقدر زشته برم بیمارستان عمومی اینو عمل کنم…هنوز که
هنوزه میرم توالت از درد میمیرم.ببین چقدر لاغر شدم نمیتونم خوب شام و ناهار بخورم…بیشتر سوپ و اش میخورم…فک کردی دروغ میگم…بعدشم نشست گریه کردن…واقعی از ته دل گریه میکرد. گفتم هیس باشه ببخشید.حلالم کن…همون پول حلالت برو عمل کن.گفت ها اون چیه…باید بیام بیمارستان خصوصی دکتر خانوم خوب عملم کنه…من هنوز جوونم۲۵سالمه،،باید دوباره ازدواج کنم.با این دم روی سوراخم بگم خرگوش شدم…خندیدم بغلش کردم. گفتم بیا خودم میبرمت روی چشام میزارمت…گفت ازدواج چی راست گفتی باهام ازدواج میکنی؟گفتم تو چی دوستم داری یا نه…گفت بقران خیلی دوستت دارم…زیاد هم دوستت دارم.معصومه میدونه…بهش گفتم.حالا فهمیدی چرا اون پول رو ندادم بهت…نشستم روی تخت…گرفتمش توی بغلم…خودش لبهامو بوسید.گفتم دلت میخاد.گفت خیلی زیاد…لخت شدم…خودش اول واسم خورد…مخصوصا خایه هامو…خوابوندمش طوری کوس تنگشو لیسیدم…روی تخت داداشم خیس شد.چی آب کوسی داشت…ولی اینبار طوری عاشقونه گاییدمش…تازه فهمید عشق چیه…گفت پس چرا اوندفعه مث وحشی ها منو کردی،؟گفتم چون واسم نخوردیش،،خندید…خلاصه توی همون عید پیش دختر و پسرم عقدش کردم…مادرم ازش خوشش میومد…آخه خیلی هم خوشگله…آوردمش خونه گفتم دوست داری عمل کنی.گفت آخه زشته…گفتم من دوستش دارم…خندید.گفت دیگه نکن پشتم.گفتم اصلا حرفشو نزن…عاشق کونتم،گفت خب آروم مهربون مث جلو…آروم و عاشقونه…تازه دو سه ماهی بود خونه من بود.یکبار آروم کونش کردم گریه کرد…ولی بهم داد…چند وقت بعد گذشت تا اینکه دخترم اومد خونه ما دیدم پچ پچ میکنند… گفت بابا.گفتم جان بابا…گفت اینو ببین…برگه آزمایشگاه بود،نگاه کردم دخترم حامله بود…بهش تبریک گفتم.گفت چش روشنی بهم نمیدی،گفتم بگو چی میخای گفت یک گوشی خوب…گفتم باشه…خانومم گفت بکنش دوتا.گفتم چرا مگه دوقلوست،گفت نه…خودم هم باردارم…باور کنید نمیدونستم از خوشحالی چکار کنم…خلاصه که این هم سرگذشت من بود.دلم خواست براتون تعریف کنم…ممنونم که وقت گذاشتین خوندین.
هدفون زده بودم با رکابی و شلوارک بودم…کیر گنده و سیاهمو درش آورده بودم و آروم آروم مالش میدادم…خدا شاهده چشمامو بسته بودم و توی عالم رویا برای خودم سیر و سیاحت میکردم.و جق آرومی میزدم دلم نمیخواست زود ارضا بشم…تا چشامو باز کردم.بخدا معصومه وسط اتاقم بود بهم نگاه میکرد.تا اومدم خودمو بپوشونم…اومد کنارم.با انگشتت اشاره کرد…هیشششش،،آروم باش عزیزم…جانم به این کیر کلفتت.حیف این سالار نیست…تا اومدم حرفی بزنم من روی صندلی بود و اون نشست پایین نگاهم میکرد گفت آروم باش…وای گذاشت توی دهنش.چی ساکی واسم میزد.دستمو بردم توی موهای قشنگش،،گفتم پاشو اومد جلو بغلش گرفتم لبهاشو بوسیدم اون هم تلافیش بیشتر بوسید.دستم روی کون بزرگ و نرمش بود.لبها روی هم…بلند شدم بغلش گرفتم بردمش روی تخت…خودش سریع لخت شد.اخ خدای من…چی خانومی چه کوس تپل و تیره زیبایی چه سینه هایی…گفتم معصومه جون فقط میخام بکنمت،گفت آره بکن قربونت بشم…اوف این کلفت خان رو فشارش بده توی من…پاهاشو خودش زد بالا و با دستاش نگهشون داشت…خم شد بوس بزرگ و صداداری از کوسش زدم…گفت بکن…کیرمو خیس کردم و بدون معطلی فرو کردم داخلش…اون هم خیسه خیس بود چنان تا ته کیرمو میکردم داخلش که ناله میکرد عجیب…زودتر از من خالی شد.گفت وای خدا کی بود اینجوری حالم جا نیومده بود…سینه هاشو محکم میخوردم…گفت عزیزم بزار بچرخم بزار کونم…آخه اینقدر به کونم نگاه میکنی چشات چپ شده…خندیدم…جان برگشت…آب کوسش ریخته بود روی سوراخ کونش من هم خیسش کردم و فرو کردم توی کونش که معلوم بود زیاد گاییده شده…تا فشار دادم جیغ ارومی زد.گفت آفرین آروم بکن…عجله نکن…داگی کردمش و نرم نرم میگاییدم…نزدیک اومدن آبم بود چنان فشار دادم شیکمم و خایه هام چسبید به کون تپلش،گفت وای سلیمان ته کیرت کلفته جرم دادی،آرومتر دیگه،،همونجا آبم اومد ریختم ته کونش…کشیدم بیرون و افتادم روی تخت…با دستمال خودمو خودشو تمیز کرد.و چند تا بوسم کرد.گفت اومدم اتاقت ازت کلی تشکر کنم…چون داداشم میگفت کی میاد۳۰تومن پول به من میده…دولت بهم وام نداد این میده…گفتم بزار بهش زنگ بزنم…وقتی اومدی۳۷تومن کارت کشیدی…خیلی خوشحال شدم…فهمیدم دوستم داری.گفتم فدای سرت انشالله زود خوب بشه…گفت نه میدونیم نمیشه…غده بد خیمه و بزرگه…ولی گفتیم گناه داره…زنش جوونه شاید خدا رحم کرد موند…گفتم میایی بریم دوش بگیریم…گفت باشه بریم…توی حموم توی وان کشیدمش توی بغل خودم…تا خودمو بیرون خالی کردم اومدم توی وان دوباره شق کردم…یکوری نشوندمش روی کیرم…تا ته کیر رفت توی کوسش،گفت آخ چقدر درازه…رسید توی معده ام…گفتم میدونی چند وقته شاید یکساله زن به خودم ندیدم…گفت خب تو که چند ماهه جدا شدی؟گفتم قبلش هم رابطه باهاش نداشتم…گفت طفلی این زنداداش من هم میگه چند ماهه داداشم از همه چی افتاده…گفتم آخ آخ اونم الان مثل منه…کف کرده…چقدر خوشگله.گفت سلیمان خیلی دوستت دارم…میخوای بکنیش،گفتم نمیده مگه میشه…گفت آره میشه چرا نشه…اتفاقا اینقدر ازت خوشش میاد…همش میگه نمیدونم خانوم این چی ازش میخواسته که این نداده بهش ازش جدا شده…راستش فک میکنه و بهم گفته حتما توی سکس ضعیفه که زنه جدا شده…خندیدم.گفتم خوشی زده بود زیر دلش جدا شد…روزی که صیغه طلاق رو خوندن و رفت…فرداش ماشینو ازش گرفتم داشت آتیش میگرفت… انتظار داشت ماشینو مفت بدم بهش…پررو شده بود.اینقدر بد بود بچه هام از جداییمون خوشحال شدند.پرسیدم معصومه راست گفتی میتونی بیاری بکنمش.خندید.گفت مگه من بدم.گفتم بخدا چند ساله توی کف بدنت مونده بودم…امشب تو یکی از آرزوهامو برام برآورده کردی.خنده قشنگی کرد…گفت داداشت هر وقت منو میکنه میگه این کون تو آرزوی هر مردیه…قبلا بهم گفته دیدی داداش سلیمان چطوری نگاهش میکنه…نمیدونه امشب چه کونی ازم گاییدی…سلیمان کیرت دو برابر داداشته،باید هر وقت منو دیدی بکنی ها…بهم قول بده…گفتم قول نمیخواد از خدامه، خوب توی حموم گاییدمش و رفتیم خوابیدیم.تا۱۱صبح خواب بودم…تا۳شنبه هفته بعدش…دائما اینها دکتر بودند و عکسبرداری نمیدونم چی و چی،یکشب دیگه معصومه اومد کوس خوبی بهم داد.گفتم معصومه رویا چی شد…گفت میترسه از داداشم…میگه شبها دائما بیدار میشه ناله میکنه ببینه نیستم خیلی بد میشه…گفتم به بهونه دوش گرفتنی چیزی،گفت بخدا بهش گفتم میگه نه،،خطر داره…میگه مجتبی خیلی حساس شده.خلاصه که قیدشو زدم…چند روز بعد هم کلا از پیش من رفتند…قبل رفتنش آروم بهم گفت آقا سلیمان انشالله بتونم جبران کنم…درست۳ماه بیشتر رد شده بود که دوباره اما اینبار سرزده و با آمبولانس اومدن بیمارستان و مستقیم یارو رو بستریش کردند.معصومه بهم زنگ زد و شب بود رفتم دنبالشون.و چون۱همراه بیشتر نمیزاشتن توی بیمارستان بمونه…با من برگشت خونه…رسیده نرسیده لخت شد چنان حالی بهم داد و سکسی با هم کردیم…عشق کردم…فنچ بود اما
بدجور شهوتی،گفت سلیمان بهت قول میدم ایندفعه میتونی رویا رو بکنی…بد جور کف کیره…اینقدری توی سرش خوندم راضی شده…خودمون میدونم مجتبی دیگه موندنی نیست…دوشبی بود که هر شب پیش شوهرش بیمارستان بود ولی نصف شب حالش بد شد بردنش ICU این هم طفلی خسته بود و شوهرش بیهوش…خواهرش بهم زنگ زد رفتم بیمارستان.گفت داداش رویا جون خسته است موندنش فایده ای هم نداره…ولی من امشب اینجا هستم بزار بیاد خونه دوش بگیره استراحت کنه تا فردا…گفتم چشم…برداشتمش و رفتیم طرف خونه…برام پیامک اومد…از معصومه بود…خوب بکنش چند بار تا صبح…خیلی توی کفه…خیلی خوردن کوسشو دوست داره…بزاره بره حموم برو اونجا خفتش کن نترس.اگه اولش ناز کرد نترس…فیلمشه،،دلش کیر میخاد کلفتشم میخاد…بدنش مث الماسالماسه…رسیدیم خونه…رفت همون اتاق قبلی من هم رفتم اتاقم.چند دقیقه بعد اومد در زد…آقا سلیمون،؟گفت بله امری بود.گفت میتونم برم دوش بگیرم.گفتم صددرصد فقط حواستون باشه فک کنم قفل حموم در چوبی ورودیه،از اون طرف اگه قفل بشه بعدا سخت باز میشه…گفت باشه قفلش نمیکنم…رفت…ده دقیقه بود رفته بود دو دل بودم.اس دادم به معصومه. گفت برو دیگه بی بخار نباش اون هم منتظرته،بسم الله گفتم و آروم در رو باز کردم…در دومی بین توالت و حموم بسته بود فقط صدای آب میومد…دیدم در بسته است آروم پرسیدم رویا خانوم چیزی لازم نیست…با دستپاچگی گفت نه نه…ممنون…من همون تو بودم ها.ولی اون فک کرد برگشتم.اروم دیدم در رو باز کرد تا ببینه رفتم یا نه…تا منو دید لخت بود و خیس…مات موند.گفتم بیام پیشت،گفت چقدر دیر اومدی،فک کردم نمیای،،آخ آروم شدم…من هم لخت شدم رفتم داخل زیر دوش بود.از پشت بغلش گرفتم.گفتم جانم دختر چی نازی تو.گفت محکم بغلم کن…نازم نکن سینه هامو بچلون…طفلی خیلی هورمونهاش دیگه بالا زده بود…چرخوندمش لب توی لب شدیم…این قد بلندتر از معصومه بود و ده سالی جوونتر…سفید زیبا…بینظیر بود…همسن پسرم بود…خودش کیرمو گرفت دستش گفت وای چقدر بزرگه.اوخ کجام جاش بدم اینو…من هم دو دسته کونشو میمالیدم…گفتم بریم بیرون.گفت آره اینجا خوب نیست…آب کشیده نکشیده شسته نشسته رفتیم بیرون و خشک کردیم…انداختمش روی تخت،،طوری کوسشو میلیسیدم،کم مونده بود موهامو همه رو با دستاش بکنه، ناله نمیکرد جیغ میزد…چرخوندمش داگی شد…لیسی به کوس و کونش میزدم که…عشق میکرد… کونش تنگه تنگ بود…زبونم توش نمیرفت.امان از وقتی که دو دستی نوک سینه هاشو گرفتم و چوچوله رو مکیدم…آب نبود که فواره وسط میدون بود…پاشید توی صورتم کم مونده بود چشم کور بشه.جیغاش چقدر بد بودند…وحشی بود پدرسگ…برگشت ولو شد…خنده بلندی کرد.گفت مرسی آقا خوشگله…صبر کن حالم جا بیاد بعدش کوس بکن.گفتم چشم عزیزم…ولی خب تو نمیخای برام بخوری،،گفت دوست ندارم…گفتم نه نشد دیگه،،من دوست دارم.باید بخوری،گفت اوه اصرار نکن دیگه…گفتم باشه…خلاصه که واسم نخورد کلاس گذاشت…ولی وقتی رفتم روش با یکضرب چنان فرو کردم توی کوسش صدای جیغش رسید تا بیمارستان…گفت وای پاره شدم…لامصب چندماهه سکس نداشتم…تازه قبلش هم کیر اون بدبخت نصف این هم نیست…آخ… دردم اومد…هر چی نق و نوق کرد ولش نکردم زیرم بود طوری تلمبه میزدم که نفت و گاز با هم در بیاد…بجاش آب کوسش دوباره در اومد…چی آبی توی کوس این بود…من همش فک میکردم این چیزا رو توی فیلم پورنها با کلک میسازند… ولی نگو نه واقعیه…گفت تو رو خدا نکن صبر کن.بسمه…دمر خوابید.ولو شد…رفتم کنارش دراز کشیدم…درست دوبار نزدیک ارضا شدنم بهم میگفت بکش کنار…کونش چشمم رو گرفته بود…چند دقیقه دمر بود.گفت بزار لای کونم آبتو بیار.میدونم کون دوست داری ولی مال من تنگه کیر نمیره توش…کونم سفت و ماهیچه ایه،گفتم باشه فقط شل بگیرش یککم دم سوراختو با سر کیر ماساژ بدم.گفت باشه…نکنی توش ها…میمیرم از کلفتیش…توی دلم گفتم جنده نمیخوری ها…میدونم چیکارت کنم…آب کوست کم مونده بود کورم کنه…با سر کیر سوراخشو میمالیدم و گفتم رویا لپهای کونتو باز کن سوراختو ببینم، دو دسته دمرو باز کرد…چند تا تف گنده ریختم روش با یک فشار چنان کلفتی کیرمو تا نصفه توی کونش فرو کردم که نگو…جیغ زد و گریه وحشتناک کرد…بقران پاره شد…در بیار.محکم گرفته بودمش.گفتم هیس تا نکنمت ولت نمیکنم،گفت دیگه بهت نمیدم بار اول و اخرمه…گفتم باشه من هم سکس باهاتو دوست ندارم…گریه بیشتر کرد از صدای گریه اش آبم اومد…کشیدم از کونش بیرون جرررر کامل خورده بود خونی هم بود.دویید توی حموم.اصلا نرفتم دنبالش که لوس نشه،چون تجربه بهم ثابت کرده بود محبت زیادی مخصوصا به خانومها باعث سوتفاهم اینها میشه و فک میکنند ما آقایون مشنگیم،یک ربعی بیشتر طول کشید حوله به دست رفتم توی حموم لباسهاش با حوله اش رو بردم براش…توی حموم بود رفتم داخل منو دید صورتشو چرخوند و دستاشو برد روی چشاش و گریه کرد…باز هم کوسخول شدم و رفتم
نزدیکش،پرسیدم چته؟گفت چمه ها،چمه؟اون زن بدبختت،حق داشته ازت جدا شده…جرم دادی بی رحمی…کونم پاره شده خون میاد.حالا چکار کنم ها.گفتم هیچچی تا صبح راحت توی بغلم بخواب خوب میشی،بغلش گرفتم بوسیدمش.گفتم گریه نکن دیگه…حرومم کردی این حال قشنگو…گفت خودت چی حالمو خراب کردی،اولش دو بار آبم اومد کیفم در اومد،،بعدشم میدونم چون من نخوردم لجت در اومد جرم دادی،گفتم اینو راست میگی، گفت بقران دوست داشتم بخورم…ولی اگه میخوردم آبت میومد دیگه نمیتونستی منو بکنی، دلم کردن می خواست،گفتم آخ ببخشید…خب هم من اشتباه کردم هم تو…عزیزم من خیلی زود دوباره همیشه میتونم بکنم کمرم سفته سفته،،خیالت جمع،اومد بغلم گریه اش بیشتر شد.گفت سلیمان جان حالا چیکار کنم.گفتم هیچچی خوب میشه بخدا اینقدر اوندفعه کردم توی کون معصومه مگه چی شد…گفت اون جنده است صدتا کیر به خودش دیده…داداشت بی غیرته میدونه معصومه کوس میده…پول میگیره خوشحالم هست…ولی بخدا من بغیر مجتبی اولین مرد بیگانه فقط تو بودی…گفتم ببخشید واست جبران میکنم.حالا بیا غسل کنیم بزنیم بیرون…یکیککمی ناز و نوازشش کردم…با معرفت بود…دید کیرم شقه…نشست زیر پام توی حموم چه ساکی زد.تا آبم اومد.گفت دیدی بدم نمیاد…بردمش خونه گفتم داگی بشه…واقعا جر کامل داده بودمش…اصلا معلوم بود پاره شده…کمی لیسیدمش…گفت ابدهنت شوره میسوزونتش،آخ مامان…گفتم.جانم ببخشید دیگه…تا صبح عین همسرم بغلش گرفتم.صبح رفتیم بیمارستان شوهرش دیگه تعطیله تعطیل بود…بعد۴روز توی بیمارستان فوت شد…خانواده اش اومدن و من هم باهاشون رفتم و چند روزی خونه مادرم بودم.مراسم تموم شد.من هنوزم۳۷میلیون ازشون میخواستم پول منو نداده بودن…روز هفتمش موقع برگشتن،فقط محض یادآوری به معصومه گفتم.گفت وای بخدا فراموشمون شده بود… رویا رو صداش زد.گفت بیا…اومد توی ماشین.گفت رویا جان۳۷تومن داداش سلیمان چند ماهه مونده ها…گفت آخ ببخشید.بخدا پول بیمه رو گرفت ها ولی نمیدونم برای چی هزینه کرد.گفت بیزحمت میشه چند روز صبر کنی تا قضیه انحصار وراثت و حقوقش و هزینه های کفن و دفنش رو بتونم از دولت بگیرم بعد بهت بدم…خودم زنگ میزنم…گفتم باشه اشکال نداره…خلاصه که برگشتم و چند روزشون،شد دو ماه دیگه و بعد هم عید شد…اومدم خونه پدرم…داداشم اینها هم بودند.پنهونی از معصومه پرسیدم…نالوطی خبری از خودت و رویا نشد.گفت وای مگه پولتو نداده؟گفتم نه کجا داده،؟گفت بقران بهم گفت پولشو دادم…جلوی خودم زنگ زد بهش.گفت رویا مگه تو نگفتی پول سلیمان رو بهش دادم…گفت چرا باید بهش بدم…گفت عه چرا ندی…آدم به اون خوبی اون همه ما رو پذیرایی کرد.مواظبمون بود…گفت اون خودش میدونه چرا بهش پولشو نمیدم…گوشیو گرفتم گفتم من نمیدونم دیگه هم اون پولو نمیخوام اگه هم بديش نمیخوام…ولی بقران میخواستم عید به مادرم بگم بیاد خواستگاریت،الان فهمیدم چه آدم دو دره بازی هستی…جواب خوبی رو با بدی دادی…گریه کرد گفت نامرد نمیدونی چرا اون پولو بهت نمیدم ها نمیدونی؟معصومه بقران پاره ام کرد.بدبختی۲۰روز کشید تا خوب شدم…توی قبرستون سر خاک مجتبی اینقدر درد داشتم نمیدونستم واسه خودم گریه کنم یا مجتبی…بیرحم و بدی…من هم دوستت داشتم و اما هر وقت در موردت فک میکنم اون روز یادم میاد عصبی میشم…چیزی نگفتم و خودم قطع کردم…معصومه فهمید بهم ریختم.گفت جدی گفتی میخواستی بگیریش،گفتم اره بخدا ولی لیاقت نداره…بهترین زندگی واسش میساختم… گفت سلیمان گناه داره دختر خوبیه…مادرم باهاش زندگی میکنه واسه همون چندر غاز حقوق داداشم چند ماهه دختره رو خون جگر کردن.گفتم لیاقتش همینه…از ماشین اومدم پایین…عصبی بودم… گفت سلیمان خواهر کوچیکه منو میخوای تازه جدا شده…گفتم نه…اولا ریزه میزه هستش…دوما سیاهه.سوما میدونم جنده هستش.بقران شانسی گفتم…گفت از کجا میدونی؟گفتم چون تو جنده ای…اما زن خوبی هستی،،دور از جون داداشم اگه تو بودی چون میدونستم هم جنده ای چون دوستت داشتم بازم میگرفتمت،،چون مهربونی،،اما هر زنی لیاقت نداره…گفت مرسی…فرداش صبح به گشت و گذار و عید دیدنی خونه فامیلها گذشت…پسرم و دخترم هم با دامادم اومدند…دو روزی بودیم…که معصومه زنگ زد سلیمان بیا خونه ما کارت دارم…گفتم چکار،؟گفت حالا بیا،رفتم اونجا.البته داداشم و همه خونه مادرم بودند…رسیدم گفت بیا…منو برد توی اتاق خواب. رویا اونجا بود.با شورت و سوتین روی تخت نشسته بود. تا دیدمش برگشتم…گفت نرو بمون کارت دارم…یک چی بهت بگم و نشونت بدم بعد برو…معصومه رفت بیرون.گفت لامپ رو روشن کن…حالا بیا،داگی شد قنبل کرد.گفت شورتمو بده پایین…زود باش.گفتم من نمیخوام دیگه باهات باشم.گفت اشکال نداره فقط سوراخ پشتمو ببین بعد…آروم شورتشو دادم پایین…از سوراخش یک زائده اندازه لوبیا بیرون زده بود.گفت میبینیش،اقاهه،اصلا خرج عملش به کنار.میدونی چقدر زشته برم بیمارستان عمومی اینو عمل کنم…هنوز که
هنوزه میرم توالت از درد میمیرم.ببین چقدر لاغر شدم نمیتونم خوب شام و ناهار بخورم…بیشتر سوپ و اش میخورم…فک کردی دروغ میگم…بعدشم نشست گریه کردن…واقعی از ته دل گریه میکرد. گفتم هیس باشه ببخشید.حلالم کن…همون پول حلالت برو عمل کن.گفت ها اون چیه…باید بیام بیمارستان خصوصی دکتر خانوم خوب عملم کنه…من هنوز جوونم۲۵سالمه،،باید دوباره ازدواج کنم.با این دم روی سوراخم بگم خرگوش شدم…خندیدم بغلش کردم. گفتم بیا خودم میبرمت روی چشام میزارمت…گفت ازدواج چی راست گفتی باهام ازدواج میکنی؟گفتم تو چی دوستم داری یا نه…گفت بقران خیلی دوستت دارم…زیاد هم دوستت دارم.معصومه میدونه…بهش گفتم.حالا فهمیدی چرا اون پول رو ندادم بهت…نشستم روی تخت…گرفتمش توی بغلم…خودش لبهامو بوسید.گفتم دلت میخاد.گفت خیلی زیاد…لخت شدم…خودش اول واسم خورد…مخصوصا خایه هامو…خوابوندمش طوری کوس تنگشو لیسیدم…روی تخت داداشم خیس شد.چی آب کوسی داشت…ولی اینبار طوری عاشقونه گاییدمش…تازه فهمید عشق چیه…گفت پس چرا اوندفعه مث وحشی ها منو کردی،؟گفتم چون واسم نخوردیش،،خندید…خلاصه توی همون عید پیش دختر و پسرم عقدش کردم…مادرم ازش خوشش میومد…آخه خیلی هم خوشگله…آوردمش خونه گفتم دوست داری عمل کنی.گفت آخه زشته…گفتم من دوستش دارم…خندید.گفت دیگه نکن پشتم.گفتم اصلا حرفشو نزن…عاشق کونتم،گفت خب آروم مهربون مث جلو…آروم و عاشقونه…تازه دو سه ماهی بود خونه من بود.یکبار آروم کونش کردم گریه کرد…ولی بهم داد…چند وقت بعد گذشت تا اینکه دخترم اومد خونه ما دیدم پچ پچ میکنند… گفت بابا.گفتم جان بابا…گفت اینو ببین…برگه آزمایشگاه بود،نگاه کردم دخترم حامله بود…بهش تبریک گفتم.گفت چش روشنی بهم نمیدی،گفتم بگو چی میخای گفت یک گوشی خوب…گفتم باشه…خانومم گفت بکنش دوتا.گفتم چرا مگه دوقلوست،گفت نه…خودم هم باردارم…باور کنید نمیدونستم از خوشحالی چکار کنم…خلاصه که این هم سرگذشت من بود.دلم خواست براتون تعریف کنم…ممنونم که وقت گذاشتین خوندین.
نوشته: سلی جون
15 پاسخ به “سلیمان و زندگی جدید”
خوب بود… به نظر واقعی میومد، ولی دلم واسه کون رویا سوخت…
اقای خدا رحمتی دستت درد نکنه
خداروشکر اینسری نگفتی ارث بهت رسیدهولی کماکان کیرت کلفته و همه رو میکنیبچه هم که خیلی دوسداریاز داستان تخمی تخیلی بدم میادخودمون قبل خواب تا کل اقوام و اشنا و درو همسایه رو نکنیم خوابمون نمیبره
خوب کون میکنی و حامله میشه 😂😂😂
برداشتی از کتاب فیل ها هم پرواز میکنن.
توی همهی داستانات، پولداری، کیر کلفت داری، چندتا زنو میگایی
خوب بود ولز دروغشم زیاد بود بعضی جاها خراب می کرد داستان رو
عجب سرگذاشتی داشتی کل علی
پولدارها داستان مینویسندبی پول ها باهاش جق میزنند
من کیرم کلفت نیست نهایت 14 سانته کون زن یا دختر و پسر کونی رو میکنم پاره میشن جوری که حس میکنم از وسط دارن نصف میشن بعد شما چطوری کیر 18 سانتیه کلفت رو یه هو تو کون طرف جا میدید؟
نمیدونم چرا با لهجه آبادانی خوندمش 😁
خیلی جالبهتو داستانات به گربه های کوچه هم رحم نمیکنی ولی همیشه غسل میکنی و قوانین اسلامو به جا میاریدرود بر تو مرد با ایمان
چه لاشیده ای هستی تو
مثل همیشه عالیروونپر کششتحریک کننده
شهر خوبیِ حیف سلیمون داره …