سلام
این داستان طبق واقعیته و هر آن چیزی که اتفاق افتاده رو مینویسم هرکی ام بیاد بگه کارت زشت بوده اینا فوش ناموص میدمش اخه کصکش تویی که میگی اینکار خوب نیست چرا میایی میخونی اصلا خب بریم سر اصل مطلب
من سجادم ۱۶سالمه یه آبجی دارم که ۱۹سالشه.
این داستان پارسال اتفاق افتاده بود ، روز عید قربان من صبحش رفتم حموم بعد از حموم که اومدم حوله فراموشکرده بودم بعد بابام و مامانم که رفته بودن تو حیاط برای کشتن گوسفند و اینا…
من خواهرمو صدا زدم گفتم حوله بیار بعد شلوار خودمی پیچیدم دور کمرم که برم حوله رو تحویل بگیرم خواهرم حوله رو پرت کرد سمت من من همین رفتم رو هوا با دستام حوله رو بگیرم کیرم که شق کرده بود نگو یهو شلوار دور کمرم افتاد یهو خواهرم کیرمو دید دستو گذاشت رو دهنش سریع گمو گور شد،اون روز کلا منو میدید یه جوری نگاه میکرد.
این گذشت و گذشت تا اینکه یه روز مامان بابام رفتن خونه عمم و خواهرم هم رفته بود بیرون کار داشت، منم خونه تنهای تنها بودم واقعا خیلی حشری شده بودم رفتم خودمو با فیلم ،داستانای اعتراف و…سرگرم کردم
در زدن رفتم درو باز کردم دیدم خواهرمه اومد گفت خیلی گرمه من میرم حموم توهم آماده باش شب قراره بریم خونه مامان بزرگ مهمونی خانوادگیه گفتم باشه و رفتم تو آشپزخونه آب بخورم
اونم رفت حموم وقتی رفت حشری بودم رفتم از پنجره یه نیم نگاه بندازم ولی میترسیدم ببینه هر طور شد یه نگاه دو ثانیه ایی انداختم سریع رفتم پی کار خودم
اومد خونه رفت اتاقش بعد منم رفتم از قصد یه فیلم گذاشتم مثلا حواسم نیست صداشو زیاد کردم بعد سریع خودم صدا رو دادم پایین
خواهرم فهمید گفت خاک تو سرت خندید منم گفتم خب چیکار کنم مجبورم اونم گفت مجبور چی اسکل
گفتم خب تو این سن منم معلومه فکرم میشه اینا دیگه
بازم خندید و گفت گمشوبرو بیرون
منم گفتم کی قراره بریم؟گفت عمو میاد دنبالمون مامانشون با عمه هم رفتن خونه مامان بزرگ الان گفتم باشه
میخواستم نزدیکش بشم ولی ترسیدم خیلی استرس داره اونایی که تجربه کردن میدونن
رفتم بیرون به خودم گفتم بهترین زمان الانه ولی میترسیدم شاید نخواد،دوباره رفتم تو اتاقش تا بتونم یکم ببینمش شاید تونستم نزدیک تر بشم درو باز کردم گفت باز چیه چیکار داری
گفتم هیچی حوصلم سر رفته گفت خب به من چه برو بیرون
دوباره اومدم بیرون رفتم با پیج فیک براش چندتا گیف فرستادم اونارو دید تو تلگرام یکم زد در حال نوشتن ولی دیدم بلاک کرد رفتم داخل دوباره سریع نشستم کنارش
گفت تو چته برو بخواب شب قراره بریم مهمونی دستمو گذاشتم همینطوری رو پاش گفتم ولش کن کی حوصله داره بدنش خیلی داغ بود سعی کردم دستمو ببرم سمت کصش ولی ترسیدم خیلی اون صحنه برام استرس داشت که اگه نخواد چی بره به کسی بگه چی یکم بردم بالاتر زیر چشمی نگاه کرد گفت چیکار میکنی منم هولکردم نمیدونم چیشد یهو گفتم فقط یکم بمالمش
اونم یهو مات موند گفت چیمیگی
دوباره گفتم یکم بمالم برات فقط مالش
اون گفت گمشو نمیشه اسکل ما خواهر برادریم گفتم فقط مالش خب بین خودمون بمونه تو رو خدا گفت نه نمیشه بعد من همونجا کیرمو دراوردم همین که کیرمو دید روشو برگردوند اونطرف گفت برو بیرون زنگ میزنم بابا همچین چیزا بعد من خودمو انداختم بغلش گفتم بخدا بین خودمون میمونه فقط یکم بمالم ببینم چطوریه
اونم رفت تو فکر گفت باشه من اون موقع بیشتر غافلگیر شدم انگار به خر تیتاپ دادن😂
بعد از رو همون شلوار یکم مالیدم اونم یه جوری میشد ولی به رو نمیاوورد گفتم میشه شلوارتم در بیاری گفت بخدا یهو جملشو کامل نکرده بود در آورد یکم مو داشت ولی عجب سفید بودا دستمو کشیدم روش یکم خودشو به سمت بالا برد منم همین کارو تکرار کردم اونم یهو گفت خب دیگه بسه گفتم نه یکم دیگه بعد قبول کرد من داشتم میمالیدم اونم قیافش یه جوری میشد یهو همون حالت سکوت مامانم زنگ زد گفت عموت الان میاد دنبالتون آماده بشید ماهم سریع آماده شدیم رفتیم
این داستان طبق واقعیته و هر آن چیزی که اتفاق افتاده رو مینویسم هرکی ام بیاد بگه کارت زشت بوده اینا فوش ناموص میدمش اخه کصکش تویی که میگی اینکار خوب نیست چرا میایی میخونی اصلا خب بریم سر اصل مطلب
من سجادم ۱۶سالمه یه آبجی دارم که ۱۹سالشه.
این داستان پارسال اتفاق افتاده بود ، روز عید قربان من صبحش رفتم حموم بعد از حموم که اومدم حوله فراموشکرده بودم بعد بابام و مامانم که رفته بودن تو حیاط برای کشتن گوسفند و اینا…
من خواهرمو صدا زدم گفتم حوله بیار بعد شلوار خودمی پیچیدم دور کمرم که برم حوله رو تحویل بگیرم خواهرم حوله رو پرت کرد سمت من من همین رفتم رو هوا با دستام حوله رو بگیرم کیرم که شق کرده بود نگو یهو شلوار دور کمرم افتاد یهو خواهرم کیرمو دید دستو گذاشت رو دهنش سریع گمو گور شد،اون روز کلا منو میدید یه جوری نگاه میکرد.
این گذشت و گذشت تا اینکه یه روز مامان بابام رفتن خونه عمم و خواهرم هم رفته بود بیرون کار داشت، منم خونه تنهای تنها بودم واقعا خیلی حشری شده بودم رفتم خودمو با فیلم ،داستانای اعتراف و…سرگرم کردم
در زدن رفتم درو باز کردم دیدم خواهرمه اومد گفت خیلی گرمه من میرم حموم توهم آماده باش شب قراره بریم خونه مامان بزرگ مهمونی خانوادگیه گفتم باشه و رفتم تو آشپزخونه آب بخورم
اونم رفت حموم وقتی رفت حشری بودم رفتم از پنجره یه نیم نگاه بندازم ولی میترسیدم ببینه هر طور شد یه نگاه دو ثانیه ایی انداختم سریع رفتم پی کار خودم
اومد خونه رفت اتاقش بعد منم رفتم از قصد یه فیلم گذاشتم مثلا حواسم نیست صداشو زیاد کردم بعد سریع خودم صدا رو دادم پایین
خواهرم فهمید گفت خاک تو سرت خندید منم گفتم خب چیکار کنم مجبورم اونم گفت مجبور چی اسکل
گفتم خب تو این سن منم معلومه فکرم میشه اینا دیگه
بازم خندید و گفت گمشوبرو بیرون
منم گفتم کی قراره بریم؟گفت عمو میاد دنبالمون مامانشون با عمه هم رفتن خونه مامان بزرگ الان گفتم باشه
میخواستم نزدیکش بشم ولی ترسیدم خیلی استرس داره اونایی که تجربه کردن میدونن
رفتم بیرون به خودم گفتم بهترین زمان الانه ولی میترسیدم شاید نخواد،دوباره رفتم تو اتاقش تا بتونم یکم ببینمش شاید تونستم نزدیک تر بشم درو باز کردم گفت باز چیه چیکار داری
گفتم هیچی حوصلم سر رفته گفت خب به من چه برو بیرون
دوباره اومدم بیرون رفتم با پیج فیک براش چندتا گیف فرستادم اونارو دید تو تلگرام یکم زد در حال نوشتن ولی دیدم بلاک کرد رفتم داخل دوباره سریع نشستم کنارش
گفت تو چته برو بخواب شب قراره بریم مهمونی دستمو گذاشتم همینطوری رو پاش گفتم ولش کن کی حوصله داره بدنش خیلی داغ بود سعی کردم دستمو ببرم سمت کصش ولی ترسیدم خیلی اون صحنه برام استرس داشت که اگه نخواد چی بره به کسی بگه چی یکم بردم بالاتر زیر چشمی نگاه کرد گفت چیکار میکنی منم هولکردم نمیدونم چیشد یهو گفتم فقط یکم بمالمش
اونم یهو مات موند گفت چیمیگی
دوباره گفتم یکم بمالم برات فقط مالش
اون گفت گمشو نمیشه اسکل ما خواهر برادریم گفتم فقط مالش خب بین خودمون بمونه تو رو خدا گفت نه نمیشه بعد من همونجا کیرمو دراوردم همین که کیرمو دید روشو برگردوند اونطرف گفت برو بیرون زنگ میزنم بابا همچین چیزا بعد من خودمو انداختم بغلش گفتم بخدا بین خودمون میمونه فقط یکم بمالم ببینم چطوریه
اونم رفت تو فکر گفت باشه من اون موقع بیشتر غافلگیر شدم انگار به خر تیتاپ دادن😂
بعد از رو همون شلوار یکم مالیدم اونم یه جوری میشد ولی به رو نمیاوورد گفتم میشه شلوارتم در بیاری گفت بخدا یهو جملشو کامل نکرده بود در آورد یکم مو داشت ولی عجب سفید بودا دستمو کشیدم روش یکم خودشو به سمت بالا برد منم همین کارو تکرار کردم اونم یهو گفت خب دیگه بسه گفتم نه یکم دیگه بعد قبول کرد من داشتم میمالیدم اونم قیافش یه جوری میشد یهو همون حالت سکوت مامانم زنگ زد گفت عموت الان میاد دنبالتون آماده بشید ماهم سریع آماده شدیم رفتیم
لایک بخوره قسمت بعدی هم میزارم
نوشته: سجاد
22 پاسخ به “سجاد و آبجی”
ریدی با این داستان
نویسندگی هنری که تو نداری بچه کونی
خوب بود ادامشو بنویس ولی قشنگ بنویس نصف ننویس
کاری ب راست دروغش ندارم داستانت رو قشنگ بازگو نکردی
میگی کسی بهت فحش نده ، کصوشعرایی که تفت دادی خودت یه بار با صوت تلاوت کن ، اگه خودت خوار و مادرت رو نگاییدی،از ملت توقع بیجا نداشته باشالبته اقتضای سن کمت هست ، تا دودولت کیر بشه تجربه هم کسب میکنی، هرچی فحش بخوری پوستت کلفت تر میشه و داستانای تو هم بهتر
درود گل پسر، همینکه تونستین با جرات این داستان رو بنویسین خودش جای تشکر داره، و از طرفی تونستین این خواسته و پرداختهٔ ذهن و فکرتونو به مرحله اجرا برسونین، یعنی از قبل این فرآیند را در ذهنتون شروع و پرورش دادین، که این نشان از کارگردانی و نویسندگی و بازیگری شماست، دس مری زاد،، و در آخر : سپاس از شما که به کاربران گرامی ، این اجازه را میدین تا از تجربه شما لذت ببرن،،،،،،🌷🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🌷
داداش وقتی داستان مینویسی قرار نیست خودتم جلق بزنیبعد از حموم اومد خونه رفت اتقشصدای فیلم رو زیاد کردی وقتی کم کردی فهمید؟!
نیم خط خوندم سنتو دیدم ولش کردم بچه جون واقعا ابجی تو بکن ولی اینجا ها نیا هم وقت دوستان هم جای داستانای قابل خواندن رو می گیری جوستان نویسیه اینطوری از کردن ابجی بدتره
تا خوندم 16 سالته نخوندم بقیشوادمین جان لطفا بچه راه نده تو سایتمث بقیه سایتا سن بزار که لچه وارد نشه
گفتم میشه شلوارتم در بیاری گفت بخدا یهو جملشو کامل نکرده بود در آورد یکم مو داشت ولی عجب سفید بودا.داشتم میمالیدم اونم قیافش یه جوری میشد یهو همون حالت سکوت مامانم زنگ زد گفت عموت الان میاد.ما که نفهمیدیم چی گفتی ،خودتم بعدا میفهمی چی گفتی. 😂 😂 😂 😂 😂 😂 😂 😂
مزخرف بود
من ۱۶ سالمهوطنم پاره تنم 🤚🤚🤚
ریدن تو خودت و داستانتبرا حوله گرفتن پریدی بالا مگه برا توی خر تیتاب پرت کرد؟؟؟😂
حوصله نوشتن نداری خب ننویس بچه جونِ16 سالهالان به این پیامکی که نوشتی میگی داستان!!!
بچمون میخواد فش ناموس بکشه، پشما کونشهنوز جونه هم نزده 😂
فضا سازی داستانت خوبه اما نویسندگیت افتضاحه
بچه جون چندروزدیگه امتحان های ترم اولِ به جای کص گفتن توبکن تو برودرس بخون تجدیدنشی
جای کامنت احمدتواین داستان خالیِ
قربون دستت یه لطفی بکن همین قسمتم پاکش کن از تو سایت دمت گرم😄
عنتر بی تربیت خجالت نمیکشی میگی هرکی انتقاد کنه فحش بهش میدمالان تو با ۱۶ سال سن خجالت نمیکشی بمن فحش بدی جای مامانتم ، کل سن تو اندازه سالهای عضویت من تو این سایت هستمن کاری با داستانت ندارم که راست هست یا دروغ البته با توجه به اینکه چیز خاصی نداره و در کل آبجیتو یکم دستمالی کردی احتمال اینکه واقعی باشه زیادهولی پسرم 😎 ، داداشم فقط راست بودن خاطره به تنهایی ملاک نیست بلکه اونیکه یه خاطره رو خوندنی و جذاب میکنه ، ادبیات نگارشی ، شسته رفته کردن خاطره ( به این معنا که بعد از نوشتن یکبار بخونی و ویرایش و اصلاح کنی مثلا کلمات اضافه و تکراری رو حذف کنی ، جملات رو تا حد ممکن کوتاه کنی تا حدی که بتونی مفهوم رو بمخاطب انتقال بدی ، اشتباه های املایی و نوشتاری رو اصلاح کنی ) اگه به نوشتن علاقه داری من بهت توصیه میکنم مطالعه بیشتری داشته باشی خصوصا کتابهای رمانالبته من یه لایک بهت میدم شماره 69 بخاطر شهامت و جسور بودنت که لااقل اعتماد بنفس اینکه بنویسی رو داشتی ویژگی هایی که خود من مثلا ندارم
یه داستان بود میرم مهمانی خواهرش عقب جا نیست مییشینه روی پای داداشش خیلی قشنگن مسی پیدا رد بفرسته برام باز بینم یکی هم خواهری به اسم فسانه دارن میرم کیش دوتا زوجی اون قشنگن
من تجریش رو دارم میتونم چی کشیدی