طبق معمول تو صف نونوایی بودم چون تو خونه اکثرا برای نون و سنگگ من میرم.یه ساعتی میشد منتظر بودم نوبتم بشه سرمو چرخوندم تو جمعیت یه خانم چادری رو دیدم تقریبا میشه گفت هم قد من بود خودم ۱۷۸ قد دارم میشد از روی چادر تشخیص داد اندام تپل و توپری داره چن متری باهاش فاصله داشتم چهره زیبایی نداشت آرایش هم نکرده بود ناخداگاه بهش خیره شدم خودمم نمیدونم اون لحظه چی شد گذشت رفتم خونه
هر روز به نونوایی میرفتم بعد از چن روز دوباره دیدمش با همون تیپ چادر بلند .انگار جذبش شده بودم میخواستم بهش نزدیک بشم
فرزین هستم ۲۵ سالمه شغلم مسافر کشی مجردم چند بار سکس داشتم بیشتر دختر بودن و از عقب سکس کردم اما با زن متاهل نه اما برای اولین بار با زن متاهل سکس داشتم اونم چادری
داستانم مربوط به پاییز ۱۴۰۳ میشه وقتی که با یه خانم که ۱۷ سال ازم بزرگتره لذت بردم از رابطه ی که داشتم
بعد از بارها دیدن اون خانم ولی حتی نمیشد بهش سلام کنم چون اون بعد از من میومد نونوایی میخواستم بدونم کجا زندگی میکنه احتمالا نزدیکای خونه ما بود چون خونه مون یه شهرک خلوت تو حاشیه شهر که اکثرا همو میشناختن شاید تازه اومده بودن تو شهرک
یه روز وقتی بارون میومد نزدیکای ظهر بود با خونه مون ده کیلومتری فاصله داشتم عجله داشتم برگردم خونه مسافرم نبود یهو یه خانم چادری رو دیدم کنار خیابون وایساده سرعتمو کم کردم شیشه رو زدم پایین آدرسی که گفت دقیقا شهرک ما بود البته ماشین مستقیم اونجا نمیره باید با دو کورس بری ولی چون عجله داشتم و دیرم بود قبول کردم تو مسیر تو آیینه به صورتش نگاه کردم اول نشناختم ولی بیشتر دقت کردم همون خانم تو نونوایی بود دلم یهو ریخت چطور اخه نمیدونستم چه جوری سر صحبت رو باز کنم هرچی به مغزم فشار آوردم چیزی به ذهنم نرسید اول شهرک پیاده شد خواستم بگم ما آخرای شهر کیم تا نزدیک خونه شون پیاده کنم و خونه شون رو پیدا کنم ولی همون اولای شهرک گفت مرسی و کرایه رو داد
دیگه کامل فهمیدم نزدیکای ما زندگی میکنن چن روز بعد وقت رفتم برای نون دیدمش اینبار قبل از من اومده بود رفتم نزدیکش سلام کردم اونم جواب سلام رو کوتاه فقط با سلام جواب داد پرسیدم نفر آخر کیه گفت نمیدونم همش با نگاه هیکلش رو برانداز میکردم ولی اون روش طرف دیگه بود نمیدونم شایدم فهمیده بود نگاهش میکنم اون روزم گذشت
چن روز بعد دوباره ظهر دقیقا همونجا که اولین بار سوارش کردم همونجا وایساده بود دوباره سوارش کردم تو آینه بهش نگاه میکردم بازم بی آرایش با همون چادر بلند
اینبار به خودم جرات دادم سر صحبت رو باز کردم از ترافیک غر زدم هرچند ترافیکی هم نبود فهمیدم چرت گرفتم جوابی نداد از هوا گفتم از پاییز حرف زدم فقط چن تا کلمه گفت که اره پاییز اینجوریه و فلان
بازم اول شهرک پیاده شد
روز بعد رفتم همونجا ببینم چرا ظهرها همش اینجا میبینمش چشمم چهارتا شد حوزه علمیه خواهران بود یعنی چطور یعنی پا میده این زن چن سالشه یعنی متاهله یا مجرده یا مطلقه همه این سوالها تو ذهنم مدام تکرار میشد
تصمیم گرفتم هر روز ظهر از اونجا رد بشم تا ببینمش دو دوباره سوارش کردم موقع پیاده شدن گفت مرسی پسرم خدا اجرت بده
وقتی گفت پسرم دلم یه جوری شد فهمیدم متاهله
ظهرها عمدا بیخیال مسافر میشدم و سر اون ساعت که میومد بیرون منتظر بودم بیاد بیرون تا سوارش کنم چن روزی نبود ولی دوباره دیدمش بعد از چن سوار کردن بالاخره تو راه شروع کردن به حرف زدن شما هر روز این مسیر رو میرید؟آب دهنم رو قورت دادم گفتم بله کارم اینجوریه هر روز ظهر از اینجا رد میشم میرم خونه شما تو شهرک…هستین ؟تو آینه نگاش میکردم مکث کرد بعد از چن ثانیه گفت بله اونجا ساکن هستیم تازگیا نقل مکان کردیم منم از شهرک گفتم که جای خلوت و امنی هست اونم با تکون دادن سرش حرفمو تایید کرد دوستش داشتم حرفامون طولانی تر بشه اما اون کم حرف بود موقع پیاده شدن دوباره منو پسرم خطاب کرد و پیاده شد
چن روز بعد کلی خرت و پرت خریده بودم صندوق ماشین پر بود از وسایل مجبور بودم بزارم رو صندلی عقب دوباره رفتم جلوی حوزه علمیه اومد بیرون تا ماشین رو دید شناخت اومد نزدیک ماشین دید صندلی عقب جا نیست در رو بست ازم تشکر کرد و گفت بهتون زحمت نمیدم انگار معذب بود جلو بشینه بعد از کلی تعارف زدن با اکراه جلو نشست روشو سمت در کرد تو دلم قند آب شده بود برای اولین بار نزدیکم بود چادرش همه چیز رو پوشونده بود چیزیش مشخص نبود ولی از جثه اش مشخص بود اندام خوبی داره نزدیکای شهرک که شدیم گفتم کجا هستین ببرم تون حلو خونه تشکرد کرد گفت ممنون همین جا پیاده میشم گفتم حالا میترسه کسی اونو ببینه مخصوصا وقتی جلو نشسته
تو همین سوار شدن تو ماشین کم کم صحبت هامون طولانی میشد فهمیدم اسمش فاطمه ۴۲ سالشه دوتا بچه داره متاهله تو حوزه علمیه خواهران کار میکنه از مشکلات حرف میزدیم از گرونی از مجردی فاطمه هم مرتب می گفت ازدواج کن تا سنت نره بالا غیر از اون یه بار که جلو نشسته بود همیشه عقب بود
اطراف شهرک ما مسکونی نبود کمربندی ماشین سنگین ها بود کنار جاده بعضی جاهاش درخت بود یه بار موقع برگشتن تو ماشین شروع کردم به نالیدن از کار و بیکاری مسافر کشی جوابگو هزینه های ماشین نیس فاطمه هم منو دلداری میداد که نگران نباش درست میشه زیر یه درخت زدم کنار هنوز برگهاش نریخته بود اواسط آبان بود گفتم فاطمه بیا جلو بشین گفت نه اینجوری بهتره اصرار کردم اومد جلو منم شروع به درد دل کردم اونم گوش میداد اروم میگفت درست میشه من پسر ندارم تو جای پسرم بهت افتخار میکنم کار میکنی زحمت میکشی روشو سمت کرده بود با اون چهره معصومش نگاهم تو نگاهش قفل شده بود میخواستم همونجا بغلش کنم بی اختیار دستاشو گرفتم دستشو کشید عقب زورم بیشتر بود گفت چکار میکنی فرزین دستمو ول کن قسم و قرآن که دستمو ول کن گفتم فاطمه فقط دستاتو نوازش میکنم کاریت ندارم شروع کرد به اعتراض من متاهلم کسی ببینه چی گفتم نگران نباش اینجا کسی نمیبینه فقط یکم لطفا سرشو به حالت افسوس تکون داد و روشو به در کرد با دستام کف دستاش و پشت دستاتش رو نوازشمیکردم دستاش نرم و لطیف بود راست کرده بودم کیرم از رو شلوار برجستگیش مشخص بود دستاشو اوردم بالا جلوی صورتم شروع کردم به بوسیدن دستش دوباره اعتراض کرد فرزین داری زیاده رو میکنی تو اینو گفتی؟ چن بار دیگه دستاشو بوسیدم دستاش رو اوردم پایین گفت بسه دیر میشه بریم خونه دست چپشو کشیدم سمت خودم گذاشتم رو کیرم خواست پیاده شده قفل مرکزی رو زدم با دست راستم شونه شرو گفتم به زور میخواست پیاده شه محکم گرفته بودمش با دست چپش کیرمو از رو شلوار میمالیدم اینقد بهم حال داد که ابم اومد ولش کردم در قفل بود شروع کردن به فحش دادن کثافت اشغال از اول هدفت همین بوده نمیدونستم اینقد بیشعور و حیوان هستی کلی معذرت خواهی کردم گوش نمیداد اول شهرک پیاده شد چن روز نرفتم دنبالش بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم آخرش گفتم میرم یا سوار میشه یا نه
نزدیکای ظهر رفتم جلو حوزه علمیه اومد بیرون تا چشمش به من خورد بی محلی کرد و شروع کرد به راه رفتن با ماشین رفتم کنارش فاطمه لطفا سوار شو کارت دارم جواب نمیداد یکم این مدلی رفتیم تا اینکه بالاخره سوار شد گفت فقط از ترس اینکه کسی منو ببینه سوار شدم تو راه با سرعت کم می رفتم ازش معذرت خواهی کردم چند بار تا اینکه دقیقا نزدیکای همون درخت ازم خواست بزنم کنار اومد جلو تعجب کردم گفت ببین فرزین جان پسرم چشام چهارتا شد اصلا به فرزین جان نگفته بود درکت میکنم مجردی نیاز داری ولی نباید همو رو اونجوری ببینی منمتاهلم من تو رو جای پسر نداشته خودم خطاب کردم زشته منم شروع کردم به گله کردن که هزینه ازدواج زیاده و نمیشه
و کلی بهونه دیگه کیرمم دوباره راست شده بود اونم انگار براش حرفام بی معنی بود گفتم فاطمه حالم خوب نیس کمکم کن اونم باز گفت نمیشه زشته من متاهلم اینقد التماس کردم کلی قربون صدقش رفتم گفت باشه فقط همین یه بار تو دلم عروسی بود گفتم اول چن تا سوال گفت بپرس
از اول چادری بودی؟آره خانواده مذهبی دارم بعدش میدونی تو حوزه علمیه نباید با مانتو بری
آرایش چی چرا آرایش نمیکنی؟نمیکنم دیگه پرسیدن داره مگه میزارن با آرایش بری حوزه بعدش جر و بحث با حراست و کلی داستان
یعنی اصلا آرایش نمی کنی؟چرا ولی کم همسرمم زیاد دوس نداره ولی آرایش مختصر و سبک برای مهمونی و عروسی
الان تو کیفت نداری لوازم آرایش؟نه بخدا ندارم
از آخرین سکسم چند ماه گذشته بود آبان ماه خنک یه جای خلوت زیر درخت تو ماشین با شیشه های دودی همه چیز برای سکس مهیا بود
صندلیم رو کشیدم عقب تا فاصلم با فرمان زیاد بشه فاطمه با یه حالت اخم گفت نمیخوای شروع کنی یا دوباره سوال میپرسی دیرم میشه باید برم خونه کمرمو صاف کردم تکیه دادم به صندلی سرمو بردم سمت صورتش شروع به بوسیدن صورتش کردم گونه هاش لب چون مقنعه داشت نشد گردنشو ببوسم پشت گردنشو گرفتم صورتشو چسبوندم به صورتم لبشو خوردم فاطمه همکاری نمی کرد دستشو گذاشتم رو کیرم اروم شروع به مالیدن کیرم کرد زیپ شلوارمو باز کردم کیرمو در آوردم فاطمه یه جوری به کیرم نگاه میکرد ولی ساکت بود سرشو اورد پایین نزدیک کیرم مسط نبود بهش گفتم زانوهاشو بزاره رو صندلی اینجوری کارش راحت شد سرشو که نزدیک کیرم کرد چادرشو کامل انداخت رو سرش نمیتونستم فاطمه و کیرمو ببینم همینکه سرشو گذاشت دهنش داغی دهنش بدجور بهم حال داد یه جووون محکم گفتم کم کم سرشو لیس میزد تا میرفت تا انتهای کیرم کامل نمی خورد شلوارمو یکم دادم پایین تر تا خایه هام بیاد بیرون خایه هامو دونه دونه تو دهنش میکرد خودمو خم کردم سمت کون فاطمه جایی که
خیلی وقت بود منتظرش بودم وقتی دستمو گذاشتم رو کونش تازه به عظمت کونش پی بردم شروع کردم به مالیدن کونش از رو چادر نرم نرم چادرشو دادم بالاتر از رو شلوار شروع به مالیدن کونش کردم اعتراض نمی کرد ساک میزد تو ابرا بودم گوشه های شلوارشو دادم پایین جام بد بود یکم اذیت شدم وای خدا یه کون سفید گنده اونم کامل نیومده بود بیرون کف دستمو میمالیدم به کونش انگشتمو به سوراخ کونش رسوندم بهش دید نداشتم سوراخ کونش نفس میکشید انگشتمو خیس کردم یهو کردم تو کونش جیغ زدکونشو محکم چسبوند به در دست منم گیر کرده نمیزاشت انگشتش کنم داشت آبم میومد محکم سرشو فشار دادم رو کیرم بعد چن ثانیه ولش کردم سرشو آورد بالا عوق زد چن تا تف از شیشه ماشین پرت کرد گفت بیشعور چرا نگفتی داره میاد گفتم به تلافی کار خودت نذاشتی انگشتت کنم
فاطمه:پس چی من از عقب ندادم نبایدم اینکارو میکردی خیلی درد داره نبایدم بکنی فهمیدی؟سرمو تکون دادم یعنی اره فهمیدم
اون روز خیلی حال کردم دیگه چت هامون تلگرام سکسی بود اما من سکس میخواستم فاطمه قبول نمیکرد بعد از کلی مخ زدن قبول کرد قرار شد مرخصی ساعتی بگیره دو ساعت زودتر برگرده خونه تا کارمون رو بکنیم مکان خوبی سراغ نداشتم تو همون مسیر پرت یه جاده خاکی بود تا حالا نرفته بودم اما برای اینکه بدونم اون جاده به کجا میرسه امتحانی برای اولین بار رفتم جاده خاکی برهوت چن کیلومتر همش بیابون بود پس مکان خوبی بود روز موعود رسید شب قبلش تو حموم به خودم رسیدم به فاطمه پیام دادم یکم آرایش کن گفت نمیشه من از سرکار میام گفتم لوازم آرایش با خودت بیار تو ماشین آرایش کن با اکراه نوشت تا ببینم چی میشه
روز بعد نیم ساعت زودتر از قرارمون ساعت نه و نیم با چن متر فاصله از حوزه علمیه منتظرش شدم چن دقیقه به ده اومد بیرون سوار شد عقب نشست راه افتادیم وسطای راه زدم کنار اومد جلو از کیفش لوازم آرایش رو در اورد و شروع کرد به آرایش کردن دستمو بردم لای پاهاش دستشو گذاشت رو دستم گفت فرزین من دلشوره دارم میشه بیخیال بشیم منم گفتم نه نمیشه اعتراض نکن و دوباره لای پاهاشو مالیدم کس تپلش رو از رو شلوار تو دستم گرفتم و مالیدم رسیدم به جاده خاکی فاطمه پرسید مطمئنی کسی نمیاد گفتم اره به جایی رسیدیم که از قبل نشون کرده بودم ماشینو خاموش کردم فاطمه هم آرایشش تموم شده بود واقعا چهرش تغییر کرده بود زیاد خوشگل نشده بود یه ارایش ملایم صندلی رو دادم عقب شلوارمو تا زانو آوردم پایین فاطمه هم فهمید میخوام برام ساک بزنه خودشو خم کرد شروع کرد به بوسیدن کیرم از خایه هام تا سر کیرم رو بوسید و کم کم با زبون خیسش کیرمو لیس میزد بدجور حال میداد منم با کمر و کونش از رو چادر ور میرفتم مرتب میپرسد نزدیکی؟قبل از اینکه بیاد بهم بگو
آبم داشت میومد سرشو بلند کردم آبم ریخت رو زانوم و شلوارم کیرم خوابیده بود چن دقیقه بیحال بودم از صندوق ماشین یه چهار لیتری آب اوردم کیرمو شستم فاطمه هنوز جلو نشسته بود ازش خواستم با دستش کیرمو بماله راست بشه شروع کرد به مالیدن کیرم ولی کیرم خواب بود راست نمیشد ساک هم زد ولی راست نمیشد دیدم فایده نداره با لمس بدنش شاید کیرم شق بشه رو صندلی عقب دراز کشید چادر و مانتوش رو لوله کرد گذاشت زیر سرش خودشو لخت کرد بدنش سفید بود سینه هاش ۸۵ موهای کصش رو زده بود شروع کردم به خوردن سینه هاش نوک سینه هاش قهوه ای بود کیرم نیم خیز بود سرمو اوردم پایین تر شروع کردم به خوردن کصش خیس بود فاطمه دادش دراومده بود قسم خورد تا هیچکس کصش رو نخورده سرمو رو کصش فشار میاد یهو سرمو بلند کرد منو کشید سمت خودش چند تا جیغ آروم زد فهمیدم ارضا شده
کیرم هنوز نیم خیز بود راست نمیشد منو اروم هل داد عقب خودشو مرتب کرد کیرمو با دستش گرفت گفت این خوابه هنوز من دولا میشم از پشت خودتو بمال بهم کیرت شق بشه وقتی دولا شد محو زیبایی بدنش شدم واقعا این زن های چادری چی دارن که بقیه ندارن بدن زیبا بدون گوشت اضافی کون بدون جوش و زخم کص سفید هرچی بگم کم گفتم با کیرم چن تا ضربه به لپ های کونش زدم لای کونش رو باز کردم یه سوراخ تنگ انگار اصلا تا حالا کیر نده با دیدن کونش کیرم شق شد سرمو بردم نزدیک تر کونش رو بیشتر باز کردم صدای فاطمه در اومد چیکار میکنی فرزین بکن تو کصم بی اختیار شروع به بوسیدن سوراخ کونش کردم فاطمه فحش میداد چیکار میکنی احمق اونجام نه گوش نمیدادم از بوسیدن رسیدن به لیس زدن کونش از زیر هم کصش رو میمالیدم دیکه فحش نمیداد انگار خوشش اومده بود نبض کونش میزد کلی قسمم نداد از کون نکنم ولی بدجور تو کف کونش بودم تو خپهمون حالت دولا از پشت گذاشتم تو کصش بعد از چن دقه ابم اومد ریختم رو کونش با دستمال کاغذی خودمون رو تمیز کردیم رسوندمش کوچه پایین خونه شون خداحافظی کردیم خیلی بهم حال داد بعد از اون روز دیگه فاطمه جواب چت هامو نمیداد تو تل نخونده پاک میکرد پیامم رو فهمیدم دیگه نمیخواد ادامه بده چن بار رفتم جلوی محل کارش میدیدمش سوار اسنپ میشد دیگه یه مدت کلا بیخیال شدم دوباره رفتم محل کارش اصلا نبود هرچی میرفتم تا ببینمش نبود بعد از مدت هآ تو تل پیام داد به خاطر تغییر شغل شوهرم از اون شهر رفتیم و پیامم رو پاک کرد هنوز تو حسرت اون کون موندم حیف نشد بکنمش
نوشته: فرزین
9 پاسخ به “زن چادری که هنوز تو حسرتش هستم”
منم همینطور
خسته نباشی خروس
تو که تا می کردی آبت می یومد پس کیرت به درد شاشیدن می خوره نه کردن
باخت دادی ، باید قبلش خودتو میساختی و با دوپینگ میرفتیدید بکن نیستی خروسک سیکتو زد اگه حال کرده بود وسوسه تجربه دوباره اون حس لذت و حال به عذاب وجدانش غلبه میکرد و بعد دو سه روز دوباره رام میشد
بیش از حد دور از ذهن نگارش شده و تخیل نویسنده بوده تا واقعیت
وای چقدر راست بوداصلا حقیقت از سر روش میباریدخصوصا لخت وسط بیابون رو کاپوت ماشین
مرام حوضه علمیه برات گذاشته🤣🤣🤣
عالی بود داداش ولی صد حیف از دست دادیش
سلام داداش آقا فرزین بی زحمت اگه بتونی بهم پیام بده مرسی