دیگه سکس من و شیوا روال شده بود اون خونشون خالی بود من میرفتم یا من خونمون خالی میشد اون میومد یا میرفتیم سمت باغی که داداشم گرفته بود چون اونم نزدیک محل سکونت خودمون بود
مدارس باز شد و من راحت تر میرفتم خونه شیوا چون بچه هاش میرفتن مدرسه منم از دور حواسم به شیوا بود اونم منو میدید می فهمید که باید بریم عشق و حال .
یه دوست پیدا کرده بود که اونم بچش با بچه شیوا همکلاس بودن باهم میرفتن و میومدن خونه اونا کوچه پشتی شیوا اینا بود اونم چادری خوشگل مثل شیوا
شیوا بهش گفته بود که ما باهمیم و من از لحاظ مالی هم ساپورتش میکنم انگار اونم بدش نمیومد که یه رفیق داشته باشه چون شیوا بهم گفت یه رفیق مثل خودت براش پیدا کن ۴ تایی بریم بیرون اونم تنها نباشه
همش تو فکر نقشه بودم که چجوری بهش نزدیک بشم که یه روز به شیوا یه شماره دادم که اونم خط خودم بود برای گوه کاری فقط به زنا میدادم گفتم شماره دوستمه به دوستت بگو زنگ بزنه اونم گفت باشه یه روز تو املاک بودیم خبری هم نبود داشتیم با دوستم میگفتم اینجارو جمع کنیم یه کافه بزنیم که گوشیم زنگ خورد برای همین به دوستم گوشی رو دادم گفتم بزار رو ایفون مخشو بزن اونم گفت باشه دوست شیوا زنگ زد خودشو معرفی کرد گفت عاطفه هستم دوست منم هرچی من تو گوشش میگفتم اونم میگفت دیگه با هم جور شدن تا اینکه قرار گذاشتن همدیگرو ببینن منم به شیوا گفتم اونم گفت عاطفه گفته تنهایی روش نمیشه میگه شما هم بیایید گفتم پس اسنپ بگیرید بیایید باغ داداشم شیوا هم گفت باشه ساعت ۱۰ صبح بود شیوا و عاطفه به یکی از همسایه هاشون گفته بودن بچه ما اومدن شما ببریدشون خونتون ما بریم خرید بیاییم اون بنده خدا هم گفت باشه من با محمد رفتیم تو باغ که شومینه رو روشن کنیم تا اینا بیا که دیدم گوشیم زنگ میخوره شیوا بود گفت درو بازکن به محمد گفتم بپر درو باز کن ولی منم باید بکنما گفت باشه داداش
رفت درو باز کرد منم زغال گذاشته بودم که یه قلیون هم بکشیم که اومدن تو وای چی میدیدم عاطفه خیلی کوس شده بود باشیوا سلام علیک کردم دست دادم با عاطفه هم همینطور که اونا رفتن لباس عوض کنن به محمد گفتم به یه بهونه ببرش تو اتاق خواب که محمد گفت حله داداش
من داشتم با محمد حرف میزدم که اومدن بیرون شیوا و عاطفه جفتشون با شلوار و یه پیراهن اومدن پیش ما من قلیونو چاقیدم کشیدیم میگفتیم میخندیدیم که محمد به عاطفه گفت عزیزم یه لحظه بیا عاطفه هم میدونست باید بده چون شیوا بهش گفته بود که رابطه من و مجتبی هم همینطوریه اینا رفتن تو اتاق خواب یه ۱۰ دقیقه گذشته بود که به شیوا گفتم بریم دید بزنیم اونم میگفت زشته گفتم پاشو ما هم بریم اونا میان دید میزنن رفتیم جلوی در
در اتاق خواب بسته نمیشد از لای در نگاه میکردیم که محمد رو تخت بود و عاطفه داشت براش میخورد شیوا جلوی من بود که من با دیدن کون عاطفه راست کردم هی شیوا رو انگشت میکردم دیدم حال شیوا هم خرابه همونجا برش گردوندم انداختم دهنش اونم با ولع میخورد یه ۵ دقیقه خورد دستشو گرفتم بردم تو که یهو عاطفه جیغ زد محمد گرفتش تو بغلش ازش لب گرفت منم شیوا رو بردم رو تخت جفت خانوما رو تخت بودن دراز کشیده بودن منو محمد هم کوسشونو میخوردیم دیگه رو ابرا بودن چون داشتن از هم لب میگرفتن ما هم از وسط پاشون بلند شدیم دستشونو گرفتیم اوردیمشون پایین تخت خودمون رفتیم رو تخت بهشون گفتیم بیایید روکیرمون بشنید عاطفه رو کیر محمد بود من شیوا رو کیر من بالا پایین میرفتنو ناله میکردن انگار نه انگار اینا همون چادریهای محلمونن که همه رو اسمشون قسم میخورن شیوا بالا پایین میپرید رو کیرم و لبای عاطفه رو میخورد ما هم دیدیم وقتشه با هم تند تند تلنبه زذیم که جفتشون بلند داد زدن ارضا شدن دستمو به محمد زدم یعنی تعویض کنیم الان تعویض نکنیم دیگه نمیشه محمد عاطفه رو از رو خودش بلند کرد منم شیوا رو بیچاره ها جون نداشتن محمد دست شیوا رو گرفت رفت پایین تخت شیوا گفت اقا محمد چیکار میکنی گفت همون کاری که دوست پسرت داره با دوست دخترم میکنه شیوا برگشت دید من عاطفه رو داگی دارم میکنم اونم دید چاره ای نداره داگی شد و محمد کرد توش انقدر کردیم که نگو هی دستامونو میزدیم بهم جاهامونو عوض میکردیم دیگه محمد گفت هر کی رو زید خوش خالی بشه من شیوا رو گرفتم داگی کردم اروم کردم تو کونش محمد هم عاطفه رو داگی کرد انقدر تلنبه زدیم تا جفتمون ارضا شدیم تو کوناشون دیگه هر چهار تایمون نای حرف زدن نداشتیم بلند شدیم دیدیم ظهر شده زنگ زدم به رستوران ۴ تا غذا سفارش دادم بعدشم هرکی بادوست دختر خودش رفت حموم تا بشورش وقتی از حموم اومدیم ناهارو خوردیم شیوا و عاطفه گفتن دیره ولی حال داد براشون اسنپ گرفتم رفتن ولی قول دادن فقط سکس گروهی بکنیم
ببخشید طولانی شد
مدارس باز شد و من راحت تر میرفتم خونه شیوا چون بچه هاش میرفتن مدرسه منم از دور حواسم به شیوا بود اونم منو میدید می فهمید که باید بریم عشق و حال .
یه دوست پیدا کرده بود که اونم بچش با بچه شیوا همکلاس بودن باهم میرفتن و میومدن خونه اونا کوچه پشتی شیوا اینا بود اونم چادری خوشگل مثل شیوا
شیوا بهش گفته بود که ما باهمیم و من از لحاظ مالی هم ساپورتش میکنم انگار اونم بدش نمیومد که یه رفیق داشته باشه چون شیوا بهم گفت یه رفیق مثل خودت براش پیدا کن ۴ تایی بریم بیرون اونم تنها نباشه
همش تو فکر نقشه بودم که چجوری بهش نزدیک بشم که یه روز به شیوا یه شماره دادم که اونم خط خودم بود برای گوه کاری فقط به زنا میدادم گفتم شماره دوستمه به دوستت بگو زنگ بزنه اونم گفت باشه یه روز تو املاک بودیم خبری هم نبود داشتیم با دوستم میگفتم اینجارو جمع کنیم یه کافه بزنیم که گوشیم زنگ خورد برای همین به دوستم گوشی رو دادم گفتم بزار رو ایفون مخشو بزن اونم گفت باشه دوست شیوا زنگ زد خودشو معرفی کرد گفت عاطفه هستم دوست منم هرچی من تو گوشش میگفتم اونم میگفت دیگه با هم جور شدن تا اینکه قرار گذاشتن همدیگرو ببینن منم به شیوا گفتم اونم گفت عاطفه گفته تنهایی روش نمیشه میگه شما هم بیایید گفتم پس اسنپ بگیرید بیایید باغ داداشم شیوا هم گفت باشه ساعت ۱۰ صبح بود شیوا و عاطفه به یکی از همسایه هاشون گفته بودن بچه ما اومدن شما ببریدشون خونتون ما بریم خرید بیاییم اون بنده خدا هم گفت باشه من با محمد رفتیم تو باغ که شومینه رو روشن کنیم تا اینا بیا که دیدم گوشیم زنگ میخوره شیوا بود گفت درو بازکن به محمد گفتم بپر درو باز کن ولی منم باید بکنما گفت باشه داداش
رفت درو باز کرد منم زغال گذاشته بودم که یه قلیون هم بکشیم که اومدن تو وای چی میدیدم عاطفه خیلی کوس شده بود باشیوا سلام علیک کردم دست دادم با عاطفه هم همینطور که اونا رفتن لباس عوض کنن به محمد گفتم به یه بهونه ببرش تو اتاق خواب که محمد گفت حله داداش
من داشتم با محمد حرف میزدم که اومدن بیرون شیوا و عاطفه جفتشون با شلوار و یه پیراهن اومدن پیش ما من قلیونو چاقیدم کشیدیم میگفتیم میخندیدیم که محمد به عاطفه گفت عزیزم یه لحظه بیا عاطفه هم میدونست باید بده چون شیوا بهش گفته بود که رابطه من و مجتبی هم همینطوریه اینا رفتن تو اتاق خواب یه ۱۰ دقیقه گذشته بود که به شیوا گفتم بریم دید بزنیم اونم میگفت زشته گفتم پاشو ما هم بریم اونا میان دید میزنن رفتیم جلوی در
در اتاق خواب بسته نمیشد از لای در نگاه میکردیم که محمد رو تخت بود و عاطفه داشت براش میخورد شیوا جلوی من بود که من با دیدن کون عاطفه راست کردم هی شیوا رو انگشت میکردم دیدم حال شیوا هم خرابه همونجا برش گردوندم انداختم دهنش اونم با ولع میخورد یه ۵ دقیقه خورد دستشو گرفتم بردم تو که یهو عاطفه جیغ زد محمد گرفتش تو بغلش ازش لب گرفت منم شیوا رو بردم رو تخت جفت خانوما رو تخت بودن دراز کشیده بودن منو محمد هم کوسشونو میخوردیم دیگه رو ابرا بودن چون داشتن از هم لب میگرفتن ما هم از وسط پاشون بلند شدیم دستشونو گرفتیم اوردیمشون پایین تخت خودمون رفتیم رو تخت بهشون گفتیم بیایید روکیرمون بشنید عاطفه رو کیر محمد بود من شیوا رو کیر من بالا پایین میرفتنو ناله میکردن انگار نه انگار اینا همون چادریهای محلمونن که همه رو اسمشون قسم میخورن شیوا بالا پایین میپرید رو کیرم و لبای عاطفه رو میخورد ما هم دیدیم وقتشه با هم تند تند تلنبه زذیم که جفتشون بلند داد زدن ارضا شدن دستمو به محمد زدم یعنی تعویض کنیم الان تعویض نکنیم دیگه نمیشه محمد عاطفه رو از رو خودش بلند کرد منم شیوا رو بیچاره ها جون نداشتن محمد دست شیوا رو گرفت رفت پایین تخت شیوا گفت اقا محمد چیکار میکنی گفت همون کاری که دوست پسرت داره با دوست دخترم میکنه شیوا برگشت دید من عاطفه رو داگی دارم میکنم اونم دید چاره ای نداره داگی شد و محمد کرد توش انقدر کردیم که نگو هی دستامونو میزدیم بهم جاهامونو عوض میکردیم دیگه محمد گفت هر کی رو زید خوش خالی بشه من شیوا رو گرفتم داگی کردم اروم کردم تو کونش محمد هم عاطفه رو داگی کرد انقدر تلنبه زدیم تا جفتمون ارضا شدیم تو کوناشون دیگه هر چهار تایمون نای حرف زدن نداشتیم بلند شدیم دیدیم ظهر شده زنگ زدم به رستوران ۴ تا غذا سفارش دادم بعدشم هرکی بادوست دختر خودش رفت حموم تا بشورش وقتی از حموم اومدیم ناهارو خوردیم شیوا و عاطفه گفتن دیره ولی حال داد براشون اسنپ گرفتم رفتن ولی قول دادن فقط سکس گروهی بکنیم
ببخشید طولانی شد
نوشته: مجتبی
8 پاسخ به “زن دوستم عباس (۳)”
اللهم اشف کل المجلقه الکونیه المتوهمیه الکوسخل الکساخیل المالیاتی بالاخص مجلوق حاضر بحق هذا الیوم
جزء تخیلی ترین داستانائیه ک تو بکن تو خوندمتو عاطفه رو واسه دوستت ردیف کردی و اون بهت گفت هر کی رو زید خودش خالی بشهکسکش چرا انقد چرت میگید و مردم رو عین خودت خر فرض میکنی
هیچ لذتی بالاتر از این نیست
دیدیم یه مشت کس شر نوشتی احتمالا زنت حسابی کس میده و تهدیدت کرده مهرشو میگیره اکه حرف بزنی تو ام کس دادن زنتو ببینی آخه مرتیکه تو داستان اول بنگاه معاملات ماشین داشتی بماند که چقدر باگ داشت داستان ت جقی زن حراجی
جریان صد ملیون چک ها چی شد؟ مرد حسابی فکر میکنی خیلی زرنگی اولا شوهره با زنش هماهنگه بوده و عمدا ترو برده مال که زنشو بکنی و چک ها رو وصول نکنی، با این پول میتونستی دختر زیبا و زیر بیست سال گیر بیاری و راحت حال کنی ، البته اگه داستانت تخیلی نباشه
کوس گفتی آی کوس گفتی مثل یک کوسخول گفتی مردک کوس دست
لامصب تو ورق بازی کردنم به این سرعت عوض نمیکنن 😂😂😂
خیلی عالیه ادامه بده