من اسمم آرمان هستش و الان حدود 26 سال می کنم. یه چند وقتی بود که با این سایت آشنا شدم و تصمیم گرفتم داستان خودم رو هم براتون بزارم! ببخشید یکم طولانیه ولی خوب باید در جریان بیفتید …
من بچه خوزستانم و از نظر بدنی هیکل رو فرمی دارم چون هم قدم بلنده و هم رزمی کارم و الانم مربی باشگاه ورزشی ام در کنار شغل اصلیم.همه قشنگیه قیافم به چشمای عسلیمه که توی پوست آفتاب خورده جنوبیم خود نمایی میکنن! ولی کلن چون خانواده نسبتاً مفرهی بودیم خیلی به لباسام اهمیت می دادم و برای تیپم ولخرجی می کردم!
حدود 7-8 سال پیش دایی من از زنش جدا شد. طرفای کنکورم بود، من با زنداییم خیلی جور بودم و اختلاف سنی مون هم طوری بود که زیاد ازم بزرگتر نبود حدود 7-8 سال (آخه خود داییم با من 12 سال اختلاف سنی داره). زندگیشون کوتاه بود فکر کنم 2 سال با هم زندگی کردن! دلیل اصلی اختلافشون هم میشه گفت این بود که زن داییم اصولاً به عقاید اسلامی زیاد پایبند نبود. اونم بعد دو سال از داییم جدا شد و مهریه توپی (حدود 1200 سکه) از داییم گرفت رفت. داییم هم تخمش نبود چون تو میدون بار اهواز حجره داشت، مثل بابای خودم.
از نظر قیافه و هیکل زن داییم خیلی به خودش می رسید و هم قدش نسبتاً بلند بود حدود 180 بود قدش و در نتیجه هیکل توپی داشت.خدایی دو سه بار به داییم حسودیم شد و به حماقتش می خندیدم که عجب مالی داره و میخواد طلاقش بده!
من تو کنکور آزاد تهران رو اولویت اولم زدم و دانشگاه تهران قبول شدم البته آزاد. دلیل تهران زدنم این بود که میخواستم برم یه شهر دیگه، که هر کاری که خواستم کنم! و کجا بهتر از پایتخت ایران! تو تهران هم یه آپارتمان بابام خرید که هم داشته باشه به عنوان یه پس انداز و هم من برم توش تا درسم رو بخونم. با هزار بدبختی هم راضیش کردم که برام یه ماشین بگیره و از اونجایی هم که بنزین مثل الان سهمیه نبود یه پژو 405 موتور 2000 عنابی گرفتم که اونوقت واسه خودش ماشینی بود!
یه 1 سالی از درسمون گذشته بود، که یه روز مهمونی عقد یکی از فامیلامون بود که من به عنوان پسر ارشد پدرم (!) و به نمایندگی از ایشون دعوت شدم که به جای خانواده خودم برم تا انشاالله بابام اینا واسه عروسی خودشون تشریف بیارن. خود بابام حال و حوصله این کارا رو نداشت انداختش گردن من بدبخت! منم اونروز که تو آبان ماه بود حدودای ساعت 7-8 شب راه افتادم که برم. تو ماشین اعصابم خراب بود چون من حوصله این مراسم های رسمی رو نداشتم.
وقتی رسیدم بعد از عرض تبریک خدمت پدر عروس و آشنایی با خانواده داماد، وارد شدم. وقتی که وارد سالن شدم داشتم اطرافو دید میزدم که شاید یه آشنایی ببینم و برم پیشش بشینم که تنها نباشم. داشتم می گشتم که یکی منو صدا زد: آرمان! نگاه کردم دیدم ببببببهههههه این که زن دایی خودمونه. ولی عجب جیگری شده بود یه لباس شب بادمجونی رنگ آستین حلقه ای تنش بود و خدایی یه لحظه آب از لب و لوچم سرازیر شد. وقتی رسید پهلوم گرم باهام سلام و احوال پرسی کرد و شروع کردیم به حرف زدن. کل اونشب پیش هم بودیم و آخر سر هم شماره خونه من رو گرفت چون من اونوقت هنوز موبایل نداشتم موبایلها تازه اومده بودن.
دو سه هفته بعد، پنجشنبه شب بود و من از دانشگاه اومده بودم، نگاه کردم دیدم ساعت حدود 5 عصره گفتم یه دوش بگیرم بعد بزنم بیرون آخه فردا جمعه بود و حال میداد کلن، هنوز یادمه تو حموم بودم که تلفن زنگ خورد من هم با کلی فحش و ناسزا خدمت تلفن که الان موقعی بود زنگ خوردی؟! یه حوله پیچیدم دور خودم و جوابش دادم:
-الو
من بچه خوزستانم و از نظر بدنی هیکل رو فرمی دارم چون هم قدم بلنده و هم رزمی کارم و الانم مربی باشگاه ورزشی ام در کنار شغل اصلیم.همه قشنگیه قیافم به چشمای عسلیمه که توی پوست آفتاب خورده جنوبیم خود نمایی میکنن! ولی کلن چون خانواده نسبتاً مفرهی بودیم خیلی به لباسام اهمیت می دادم و برای تیپم ولخرجی می کردم!
حدود 7-8 سال پیش دایی من از زنش جدا شد. طرفای کنکورم بود، من با زنداییم خیلی جور بودم و اختلاف سنی مون هم طوری بود که زیاد ازم بزرگتر نبود حدود 7-8 سال (آخه خود داییم با من 12 سال اختلاف سنی داره). زندگیشون کوتاه بود فکر کنم 2 سال با هم زندگی کردن! دلیل اصلی اختلافشون هم میشه گفت این بود که زن داییم اصولاً به عقاید اسلامی زیاد پایبند نبود. اونم بعد دو سال از داییم جدا شد و مهریه توپی (حدود 1200 سکه) از داییم گرفت رفت. داییم هم تخمش نبود چون تو میدون بار اهواز حجره داشت، مثل بابای خودم.
از نظر قیافه و هیکل زن داییم خیلی به خودش می رسید و هم قدش نسبتاً بلند بود حدود 180 بود قدش و در نتیجه هیکل توپی داشت.خدایی دو سه بار به داییم حسودیم شد و به حماقتش می خندیدم که عجب مالی داره و میخواد طلاقش بده!
من تو کنکور آزاد تهران رو اولویت اولم زدم و دانشگاه تهران قبول شدم البته آزاد. دلیل تهران زدنم این بود که میخواستم برم یه شهر دیگه، که هر کاری که خواستم کنم! و کجا بهتر از پایتخت ایران! تو تهران هم یه آپارتمان بابام خرید که هم داشته باشه به عنوان یه پس انداز و هم من برم توش تا درسم رو بخونم. با هزار بدبختی هم راضیش کردم که برام یه ماشین بگیره و از اونجایی هم که بنزین مثل الان سهمیه نبود یه پژو 405 موتور 2000 عنابی گرفتم که اونوقت واسه خودش ماشینی بود!
یه 1 سالی از درسمون گذشته بود، که یه روز مهمونی عقد یکی از فامیلامون بود که من به عنوان پسر ارشد پدرم (!) و به نمایندگی از ایشون دعوت شدم که به جای خانواده خودم برم تا انشاالله بابام اینا واسه عروسی خودشون تشریف بیارن. خود بابام حال و حوصله این کارا رو نداشت انداختش گردن من بدبخت! منم اونروز که تو آبان ماه بود حدودای ساعت 7-8 شب راه افتادم که برم. تو ماشین اعصابم خراب بود چون من حوصله این مراسم های رسمی رو نداشتم.
وقتی رسیدم بعد از عرض تبریک خدمت پدر عروس و آشنایی با خانواده داماد، وارد شدم. وقتی که وارد سالن شدم داشتم اطرافو دید میزدم که شاید یه آشنایی ببینم و برم پیشش بشینم که تنها نباشم. داشتم می گشتم که یکی منو صدا زد: آرمان! نگاه کردم دیدم ببببببهههههه این که زن دایی خودمونه. ولی عجب جیگری شده بود یه لباس شب بادمجونی رنگ آستین حلقه ای تنش بود و خدایی یه لحظه آب از لب و لوچم سرازیر شد. وقتی رسید پهلوم گرم باهام سلام و احوال پرسی کرد و شروع کردیم به حرف زدن. کل اونشب پیش هم بودیم و آخر سر هم شماره خونه من رو گرفت چون من اونوقت هنوز موبایل نداشتم موبایلها تازه اومده بودن.
دو سه هفته بعد، پنجشنبه شب بود و من از دانشگاه اومده بودم، نگاه کردم دیدم ساعت حدود 5 عصره گفتم یه دوش بگیرم بعد بزنم بیرون آخه فردا جمعه بود و حال میداد کلن، هنوز یادمه تو حموم بودم که تلفن زنگ خورد من هم با کلی فحش و ناسزا خدمت تلفن که الان موقعی بود زنگ خوردی؟! یه حوله پیچیدم دور خودم و جوابش دادم:
-الو
- الو سلام آرمان جان
- ببخشید به جا نیاوردم شما؟
- بابا منم میترا !!
- به! زندایی جان چه خبر؟
- نمیخواد اون دایی مضخرفت رو یاد آوریم کنی میتونی بهم بگی میترا! البته ببخشید به دایی جونت این جور میگم ها!
- چشم میترا خاموم! دیگه که گفتین! بفرمایید؟ امر؟
- اگه امشب کار نداری با هم بریم بیرون!
-چشم! شما امر کنید! کجا بیام دنبالتون!؟ - من روبروی سینما آفریقا منتظرم با ماشینم بیا. باشه؟
- عالیه من ساعت 8 اونجام.
بعد رفتم حموم و آماده شدم که برم! کلی هم تیپ زدم اخه نه این که زنداییم خیلی با کلاس بود منم میخواستم جلوش کم نیارم!
ساعت 8 وقتی رسیدم اونجا زن داییم با 2 تا از دوستاش اومده بود، بعد اروم اومد بهم گفت عیبی که نداره؟! مگه میشد بگم : نه! گفتم: نه بابا چه عیبی داره! رفتیم پارک و بیرون شام خوردیم و یکم چرخ زدیم بعد دوستاشو پیاده کردیم! زنداییم ( دیگه میگم میترا!) رفتم که هم میترا رو برسونم هم خونش رو یاد بگیرم! خونش طرفای میدون آرژانتین بود. تو راه فهمیدم بعدطلاق اومده تهران و این خونه رو گرفته الانم کارمند یکی از بانک ها شده و کلاً وضعش خوبه و تنها هم زندگی میکنه. وقتی رسیدیم گفت: اگه خانوادت بدشون میاد با من بگردی و خودتم معذبی و نمیخوای بهم بگو!؟ گفتم: اگه میخواستم بفهمن با کی میگردم که نمیومدم تهران! اونم خندید و رفت!
از اونشب به بعد خیلی با زنداییم میگشتم، حتی خرید هم که میخواستم برم با اون میرفتم. تا اینکه یه هفته 2/3 روز تعطیلی بود و زن داییم از طرف دوستای اون شب دعوتم کرد که به همراه دوستاش بریم شمال تفریح! آخه اونشب خیلی شوخی کرده بودم و بهشون خوش گذشته بود، اول گفتم اونا خانوادگی میرن خوبیت نداره ولی زن داییم گفت: همه زن و شوهر جوونن فقط یکیشون یه بچه 2 ساله داره! منم گفتم بریم.
رفتیم کلاردشت و یه ویلا بزرگ اجاره کردیم و هر کی یه سهمی از کرایه میداد سهم من و زن داییم رو هم حساب شد که زنداییم حساب کرد. خیلی خوش گذشت و اونا هم از من خوششون اومده بود چون کلاً آدم ضد حالی نیستم البته حدم رو هم رعایت میکردم.
شب اول هم زنونه مردونش کردیم و ما مردا تو پذیرایی خوابیدیم! ولی شب دوم طاقت نیاوردن دور از هم بخوابن هر کدومشون چپیدن با زنش تو یه اتاق، در نتیجه من بایستی تنها میخوابیدم که زنداییم من رو برد تو اتاق خودش و تشکم هم رو زمین پهن کرد و من اونجا خوابیدم! کلی حرف زد بام، بعد یه دفعه گفت: تو این 1 سال با دختری نبودی؟! منم الکی گفتم: یکی بود ولی دیگه باش نیستم. گفت: چرا؟! تو که هم هیکلت خوبه هم تیپت. گفتم: آره ولی خوب دیگه انگار نمیخواست بام باشه. اونم گفت: خیلی هم دلش بخواد… کاش من جای اون بودم و تو رو داشتم… جا خوردم ولی دستو پام گم نکردم گفتم: کاش… و پتو رو کشیدم روم و دیگه حرف نزدیم. فردا شبش هم برگشتیم تهران.
دو هفته بعدش 5شنبه زن داییم زنگ زد و شام دعوتم کرد خونش. میدونستم زن داییم بدش نمیاد باهام سکس داشته باشه ولی من اصلاً میترسیدم بهش چیزی بگم واسه همین رفتم حموم تمیز کردم که اگه شب خواست یه اتفاقی بیفته مشکلی نباشه. شب وقتی رسیدم و وارد خونه شدم… خشکم زد، زن داییم رو ندیدم هان! از بوی قورمه سبزی! زن داییم وقتی اومد دیدم به خودش رسیده و کسی رو هم دعوت نکرده بیشتر امیدوار شدم به اینکه اونم میخواد. یه تک پوش آستین کوتاه قرمز تنش بود با یه دامن معمولی البته همیشه که من اونجا بودم یا اون خونم بود اینجور بود. موهاش رو ولی رنگ کرده بود اونشب… اسم مدلش رو نمیدونم ولی چند تا از موهاش رو سفید (یخی) کرده. اول ازم پرسید موهام قشنگن؟ منم شیطونی کردم گفتم بستگی به سرویس امشبت داره که ازت تعریف بدم… یکم هاج و واج نگام کرد منم گفتم: منظورم اینه که بستگی به غذات داره… اونم خندید وگفت: امشب یه سرویسی بت بدم …
شام رو خوردیم و میز رو کمکش جمع کردم. خیلی خوشمزه بود… بعد شام نشستم پای تلویزیون رو مبل، اونم با دو تا چایی و چند شیرینی اومد کنارم نشست… خیلی بهم نزدیک بود یه 30 دقیقه ای حرف میزدیم تا حرف کشید در مورد دوست دختر و دوست پسر، یه دفعه بهم گفت: ببین آرمان منظورت از اون کاش که گفتی اونشب چی بود؟ دیدم تیکم گرفته ولی جوابی ندادم خودش ادامه داد: ببین آرمان…من…من خودت میدونی دو ساله جدا شدم و… تو ای…این مدت… دیدم داره مِن و مِن میکنه اونم روش نبود به من بگه چی می خواد ولی کاملاً از حول کردنش معلوم بود که میخواد بگه، ولی میترسید خوب طفلی دو سال بود سکس نکرده بود تازه مزش رو هم چشیده بود… منم گفتم یا تمومش میکنم یا به گا میرم! و رفتم دستش رو گرفتم به چشماش خیره شدم و گفتم: خیلی دوست داشتم و هنوزم دارم…
صورتم رو بردم نزدیک صورتش خودش اومد لبم رو گرفت و لباشو رو لبام گذاشتم زبونش رو تو دهنم چرخ میداد و مزه رژ لبش رو هم میتونستم حس کنم، نفس نفس زدنش داشت شروع میشد حرارت نفسهاش رو حس میکردم یه دفعه لبش رو جدا کرد و گفت: ممنون که درکم کردی… منم شروع کردم به خوردن گردنش و دست کشیدن تو موهاش و با یه دست دیگم با سینه هاش بازی میکردم… بعد دستامو گذاشتم زیر پاهاش و بلندش کردم بردمش تو اتاق خواب قبل از این که کاری کنم و رو تخت بود و منم روش بودم با لحن جدی گفتمش: با کسی بودی یا هستی تو این دو سال (میخواستم مطمئن شم که فقط مال خودمه)؟ گفت: نه به حون دوتامون… و لبشو رو لابم گذاشت و بازم شروع کردم به خوردن و در عین حال سینه هاش رو میمالوندم. بعد تی شرتش و ستوتینش رو در اوردم و شروع کردم به خوردن سینه هاش داشت کیف میکرد بعد شلوارش رو از پاش بیرون کشیدم دیدم شرتش خیسه درش اوردم دور کسش رو اول با یه دستمال تمیز کردم بعد شروع کردم به خوردن، خیلی بدم میومد ولی میخواستم یه حال اساسی بهش بدم… کسش تمیز بود و اونم به خودش رسیده بود با چوچولش بازی کردم و اونم هی آه و ناله میکرد و داشت از لذت میمرد… تا اخر سر با یه آآآآآآآهههههههههه بلند ارضا شد و از کسش یکم آب اومد که اونو دیگه نخوردم…
یه 5 دقیقه ای گذاشتم تا به خودش بیاد و کنارش خوابیدم بعد روش رو کرد به من و گفت : حالا نوبت منه و اومد روم خوابید اول پیراهنم رو در اورد بعد شلوارم رو بار شرتم کشید پایین بعد شروع کرد به خوردن کیرم … خوب ساک میزد و با حال بود منم داشتم حال میکردم بعد سینه هاش رو گذاشت سر کیرم و هی بالا پایین میکرد مالیدن سینه هاش به کیرم خیلی بهم حال میداد… بعد خودش اومد نشست رو کیرم… وای چقدر حال میداد آه و اخ های اون با صدای تالاپ تالاپ تلمبه زدن و منظره بالا پایین رفتن سینه هاش من رو داشت دیوونه میکرد یه 2 دقیقه ای اینطور بود که گرفتمش خوابوندمش رو تخت و پاهاش رو دادم بالا و شروع کردم به کردن … کسش نسبتاً تنگ بود و ساییده شدن کیرم به کسش آخر لذت بود باز صداش رفته بود بالا… یه 2 دقیقه هم اونطوری تلمبه زدم که دیدم دوباره ارضا شد منم داشت آبم میومد ولی سریع کشیدم بیرون که یه تجدید قوا کنه که شاید اینبار از کون بکنمش.
خوشبختانه آبم نیومد ولی اون بیحال بود خوابیدم روش و شروع کردم لب گرفتن ازش بعد دم گوشش گفتم: میشه یکمی هم از عقب؟ گفت: دوست ندارم ولی چون خیلی تا حالا خوب بودی دلت رو نمیشکونم، آروم، باشه؟ گفتم ای به چشم! پریدم یکم با کرمو این چیزا چربش کردم و اول یه انگشت بعد دو انگشت کردم معلوم بود دردش میاد چون هی میگفت دارم میسوزم …آآآآییییییی… بسه منم آروم کار میکردم که دیدم گفت تمومش کن یه بار درد بکشم! منم آروم سر کیرم رو گذاشتم دم کونش و آروم هلش دادم تو دیگه تقریباً داشت جیغ میزد ولی من کار خودم رو میکردم… یکم که تا نصفه یه دفعه هل دادم تو و اون یه جیغ بلند نسبتاً بلند کشید و التماس میکرد تموم کنم منم کار خودم رو میکردم یه کم که گذشت آروم تر شد و هی میگفت تندتر تندتر بزن… بزارش تو کونم… تندتر… آآآههه… دیدم تحریک شده شروع کردم تندتر تلمبه زدن و با یه دستم هم کسش رو میمالوندم اصطکاک کیرم با دیواره کونه تنگش خیلی حال میداد… یه دو دقیقه ای تلمبه زدم که اون یه آه بلند کشید و ارضا شد منم تند کردم و چند ثانیه بعدش آبم اومد همه آبم رو توش خالی کردم و همونطور روش خوابیدم و خوابم گرفت…
فردا صبحش بیدار شدم دیدم هنوز لختم یه چیزی پوشیدم و رفتم بیرون دیدم داره میز صبحانه رو میچینه! گفتم سلام گفت: سلام آدم خوب آلو… تا یه دوش بگیری چایی هم آماده میشه وقتی داشتم میرفتم سمت حموم دستم رو گرفت رومو برگردوند و گفت: ازت ممنونم دیشب واقعاً عالی بود… مرسی . و یه بوس از لبم برد و منم رفتم حمام!
از اون شب به بعد ما تقریباً تا پایان تحصیلات دوره کارشناسیم با هم بودیم تا اینکه یه ترم مونده به پایان تحصیلاتم عروسی کرد و هنوز من خونشون رفت آمد دارم ولی به عنوان یه دوست صمیمی. شوهرش مرد خوب و با حالیه و باهاش خیلی جورم و هیچ چیز در مورد من و اون نمیدونه و ما هم بعد از ازدواجش دیگه با هم سکس نکردیم ولی همیشه همدیگه رو دوست داریم.
این داستانم با تایید خودش تو سایت گذاشتم. امیدوارم خوشتون اومده باشه!
مرسی از اینکه خوندید!
نوشته: آرمان
26 پاسخ به “زندایی مطلقه من”
دوم:-D:-D:-D:-(
اخه خالی بند پس حتما قابلمه قورمه سبزی را شب کرده توی کونت مثل اینکه برای شام رفته بودی کس ملخ؟روی هم رفته خیلی کیری بود کیری پررنگ
یادم شد بگم کلی زر زدی تا بگی 1-خوش تیپی2-بابات بازاریه3-405سوارشدی4-دانشگاه رفتی5-مهریه زن دایی جونت 1200 تا سکه بوده6-بدنسازی 7-چشات عسلیه وکس وشعرایی از این دست که فقط باعث طولانی شدن داستان شده ونبودش هیچ تاثیرمنفی نداره خدا شفات بده به نظربنده که پزشک هستم شما خود درگیری مزمن داری از نوع خیلی کیریش که خوب نمیشی ومیزنه کونتو پاره میکنه یادت شد بگی عینک ریمن هم داری با دم پایی ابری
بد نبود ولی تو هم خود شیفته ای ! این روزا همه خوش هیکلن و خوش تیپ ، باباها پولدار همه دانشگاه رفته دخترای داستان هم آخر تیپ و قد و هیکل . اینا که دیگه نوشتن نداره ما خودمون می دونیم ولی نمی دونم چرا تو تحصیلاتتون املا جایی نداره یه کلا نوشتن هم یاد نمیگیرن .عجـــــــــــــــــــــــــــب !ولی باز هم یه زن دیگه از یه پسر استفاده کرد مرسی . بعد ببخشید 26 سال چی شد؟ ولی بازم به تو که حداقل بعدش تو فکر زن شوهردار نبودی آفرین
اخرش نفهمیدم دامن پاش بود یاشلوار؟ اولش گفتی با دامن بود وسطاش شلوارشو در اوردی !!!خواستی دروغ بگی یه جا بنویس یادت نره اخه میگن دروغگو کم حافظس
خوش تیپ که گفتی نظر خودت بود قضاوت اینوبسپار به جامعه آخه نفهمیدیم که زندایت دامن پاش بود یا شلوار بعد زنی که 2سال توی شهر تهران تنها باشه فکر نمی کنم سکس نداشته باشه بعد آقای دانشجو سطح سوادت ببر بالا که مشکل املایی نداشته باشی اگه راست گفته باشی بعداز ازدواج کاری بهش نداری پس پیروز این سکس هستی بدون گناه موفق باشی <:P
doktori miay injacheghadr kos kholiiiiiiiiiiiii!!!
بد نبودشانستون مطلقه هم بود وگناهی هم براتون متصور نمیشد واگر اخرش هم راست باشه که بسیار رفتار بجاست
1 کلام میگم میررررررررررررررررره ولک :))
اخه چی بگم. دلم نمیخواد فحش بدم ولی دهن آدم رو باز میکنه. دهنت رو گایدم اخه میخوای خالببندی یه حا یاداشت کن که یادت نره. تو خوبی خیلی خشکلی قدت حتما” 2متر هست؟راستی موقع کردن عینک ری بنت رو کجاگذاشتی؟ من خونم سمت آرژانتین ادرس زندایت رو بده برم ازش بپرسم ببینم تو راست میگی. بعدش دهن سرویس داستانت مال سال 70هست که هنوز موبایل نیومده بوده؟
خيلي چرت توش بود نخوندمشبا تشكر از دوستاناين بود نظر پر بار من!
به به حال كردم
شعربچه جنوبی توخیلی خوشگلی و خیلی عزیزی ولی چرا آب کیرت رو تو کون میترا هی میریزیاصلا واسه چی باید تعریف بکنی شاید دلت میخواد با کون، کیر بکنیاین کس شعر تقدیم به شما بابت داستان تخمیتولک غم نبینی
شعربچه جنوبی توخیلی خوشگلی و خیلی عزیزی ولی چرا آب کیرت رو تو کون میترا هی میریزیاصلا واسه چی باید تعریف بکنی شاید دلت میخواد با کونت، کیر بکنیاین کس شعر تقدیم به شما بابت داستان تخمیتولک غم نبینی
از بستگان درجۀ یک که بگذریم (مادر و خواهر و برادر و . . . )، شخصیت اصلی داستانهای سکس با محارم «زن داییه» و بیشترین مورد رو شامل میشه. پیشنهاد میکنم برای اینکه دوستان خیالپرداز و جقی موقع تایپ ترشحات مغزیشون، کمتر دچار زحمت بشن، شرکت فراسو روی کیبوردهاش یه کلید «زن دایی» اضافه کنه! کنار دکمۀ شیفت جا هست. ضمناً:1 ـ با این توصیفاتی که از خودت کردی، از اهواز که میای تهران، مواظب باش از قزوین و اطرافش رد نشی، جناب «هلو»!2 ـ خانوادۀ «مفرهی» دارید؟! منظورت «مرفه» نیست؟ شاید هم «مفرح»؟ خیلی باحالی.3 ـ «مراسمهای رسمی» دیگه چه جورشه؟! باز خوب شد نگفتی «مراسماتهای»!!4 ـ «خوشبختانه آبم نیومد». زهی به سعادتات ای مرد! حتماً نذر کرده بودی. آره؟!5 ـ «از کسش یک کم آب اومد که اونو دیگه نخوردم». دیگه اشتها نداشتی یا تعارف میکردی؟!6 ـ «با لحن جدی گفتمش . . . . » (یک دفعه زدی توی فاز ادبی) . . . گفتمش این جام جهان بین به تو کی داد حکیم . . . گفت آن روز که این گنبد میترا «میکرد»!!!
:Ssinaoo7بازم جاموندم !دیبابا 1روز بعد تو بیا کامنت بزار تا همه برسن!!دینویسنده عزیز بد نبود ولی خیلی غلط املایی داری مثلابدترینش (من اسمم آرمان هستش و الان حدود 26 سال می کنم)!!!جان؟؟؟دی
ـ شمارۀ جدول: 0009 (قیصر وارد میشود)ام.ام. 6113 ام.ام: نزاکت در نظر (4) + جذابیت نقد (3) + اعتبار نقد (5/4) = میانگین (8/3)سایناجون4: نزاکت در نظر (4) + جذابیت نقد (3) + اعتبار نقد (5/4) = میانگین (8/3)فریجاب: نزاکت در نظر (5/2) + جذابیت نقد (4) + اعتبار نقد (5/4) = میانگین (6/3)گیگو: نزاکت در نظر (3) + جذابیت نقد (3) + اعتبار نقد (3) = میانگین (3)محمدفاکس: نزاکت در نظر (3) + جذابیت نقد (2) + اعتبار نقد (4) = میانگین (3)قیصر: نزاکت در نظر (4) + جذابیت نقد (2) + اعتبار نقد (5/2) = میانگین (8/2)سارا سوییت: نزاکت در نظر (5/3) + جذابیت نقد (5/2) + اعتبار نقد (2) = میانگین (6/2)سپیده 58: نزاکت در نظر (5/2) + جذابیت نقد (3) + اعتبار نقد (2) = میانگین (5/2)کسراخان: نزاکت در نظر (5/1) + جذابیت نقد (3) + اعتبار نقد (3) = میانگین (5/2)کینگ ارتاس 2020: نزاکت در نظر (5/1) + جذابیت نقد (5/3) + اعتبار نقد (5/2) = میانگین (5/2)بچه شهر: نزاکت در نظر (2) + جذابیت نقد (2) + اعتبار نقد (3) = میانگین (3/2)سینا سی.آر. 7: نزاکت در نظر (3) + جذابیت نقد (1) + اعتبار نقد (3) = میانگین (3/2)بچه مشهد: نزاکت در نظر (1) + جذابیت نقد (5/2) + اعتبار نقد (5/3) = میانگین (3/2)پیام 1342: نزاکت در نظر (3) + جذابیت نقد (5/0) + اعتبار نقد (3) = میانگین (1/2)کوچول: نزاکت در نظر (2) + جذابیت نقد (2) + اعتبار نقد (2) = میانگین (2)کسکن 3: نزاکت در نظر (1) + جذابیت نقد (2) + اعتبار نقد (1) = میانگین (3/1)جنرال ارتش: نزاکت در نظر (3) + جذابیت نقد (0) + اعتبار نقد (0) = میانگین (1)
سیر داستان نویسیت ، یه سیر منطقی داشت به جز قسمت سکس که به قول معروف، روش کار نشده بود.به هر حال خوب بود…
کیر اوباما که ازکیر سگ نجستره تو این داستانت وکیر خودم که سفیده تو چشمای عسلیت تا شاید چشات قرمز بشن
کیر اقام تو دهنت؛ تخم سگ من دانشگاه ملی قبول شدم دوترمه معدلم 17 اندی شده بابام واسم موتور نمیخره چون تو شهر غریبم؛ سگ پدر تو چی شد یهو زرت ماشین انداخت زیر پات اونم تهرون؛ شاش مریم تو دهنت؛ کس مغز این طرفا پیدات نشه ؛ میدم بچه های لشگر اباد کونت بزارن ؛ بچه کونی
كير تو داستانت
=Dقشنگ بوداآآآآآآآآآآآآ
کوسکش دوباره گاووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو دادینوشته بودی که وقتی وارد خونش شدم ((یه تک پوش آستین کوتاه قرمز تنش بود با یه دامن معمولی البته همیشه که من اونجا بودم یا اون خونم بود اینجور بود. موهاش رو ولی رنگ کرده بود )) بعد یک جای داستان نوشته بودی شلوارشو درآورم ،( آخه کوسکش کونی اولش گفتی دامن پاش بود بعدش گفتی به هنگام سکس کردن شلوارشو درآوردم کیر آدم و عالم تو کوکنت ،کوس مغز ان کلفت)
ياد زماني افتادم كه 8 سالم بود و بابام 24 تا كارخونه داشتوقتي 11 سالم شده چون بدنسازي ميرفتم مثل سهراب شاهنامه قدم 2 متر بود سنم 26 نشون ميداد. اون روزا با خواهر شوهر ميترا دوست بودم كه تو عروسيا به جاي لباس رسمي از لباش شب استفاده ميكردآخه خيلي مايه دار بودحجره تو ميدون بار هم در آمدش خيلي توپ بود به پول آلان 600 ميليون پولي نبود برا كسي كه 1 دونه حجره دارهياد سال 1301 به خير و خواهر شوهر ميترا
تناقض زياد داشت.
اينو كاملا ميدونم كه تو انقد دوست داشتي كه زن داييتو بكني واست عقده شده و با نوشتن اين داستان هم تو ذهنت زن داييتو كردي هم مجبورمون كردي كه به چرتو پرتايي كه گفتي بخونيمش بعد اينكه كه نوشتي بعد يه بار جلق بزن بعد بگير بخواب عمو فدات شهmosking