زندایی جون، کراشم از بچگی تا حالا (۱)

سلام به همگی
من یه نوجوون 19 ساله ام یه جقی بدبخت😂😂
اولین باریه که دارم یه داستانی مینویسم
همیشه داستان میخوندم و همین الان یهو تصمیم گرفتم بنویسم
از الانم بگم داستانم اصلا تخمی تخیلی نیست و واقعیته و به سکس و ماجرای های غیر قابل باور هم کشیده نمیشه و فقط حس منه به این زن
میدونم کامنتا قراره بشه خاک تو سر جقیت خودمم میدونم حاجی😂😂
چیکار کنم دیگه😂
نمیشه نزدیکش بشم که😂
پس مجبورم به یادش فقط جق بزنم😂
و اینم بگم من کلا خیلی وراجم اگه حوصله کصشعر نداری بیخیال این داستان شو😂
آقا ما یه زندایی داریم جیگر به اسم ملیکا
از بچگی من این بشر رو خوشم ازش میومد
بخوام ازش بگم یه زن دهه شصتی اما با ظاهری مثل یه زن دهه هفتاد
من از بچگیم یادمه وقتی میرفتیم خونه مامان بزرگم همیشه این زن حواسش بهم بود و عین یه مادر باهام مهربون بود و سر همین چیزاش ازش خوشم میومد
من به واسطه داداشم خیلی زود با سکس و جق زدن آشنا شدم
نه اینکه اون بگه اما چون من کوچیک بودم اونو تو خونه میدیدم چیکار میکنه و کامپیوتر و گوشیش هم میدیدم زود این چیزارو فهمیدم متاسفانه و واقعا الان ناراحتم که چرا انقدر من زود فهمیدم
اینم بگم که من از طریق همون داداشم با فتیش پا آشنا شدم
وقتی یه بار کامپیوترشو نگاه کردم دیدم از زنای فامیل از پاهاشون عکس گرفته
حالا بگذریم
این زندایی ما یه زن شاید با قد 158 یا 159 باشه
تقریبا اسکینی هم هست دقیقا جوری که من دوست دارم
سفید عین برف
واقعا بعضی وقتا میگم دایی کوفتت بشه😂
من که از اون سن کم دیده بودم داداشم از زنای فامیل عکس گرفته بود منم که یکم بزرگ شدم گوشی برام خریدن اولین بار تو خونه داییم اینا بودیم سنمم کم بود
پسر داییم همسنمه داشت تلویزیون نگاه میکرد زنداییم پیش ما تو حال خوابید
دیدم یه ساپورت خیلی خوشگل پاشه و از اینایی که کنار پاش حالت توره (اگه بشه عکس این مدل ساپورتو میذارم)
گوشیو درآوردم و خیلی سوسکی عکس گرفتم ازش
هنوزم یادمه که چقدر من با اون عکسا جق زدم😂
حاجی اصلا به این زن فکر میکنم کیرم راست میشه ناخودآگاه
خیلیییی کراشه لامصب
گذشت و گذشت تا بزرگتر شدم
این دایی ما یه شهر دیگه زندگی میکنه و شاید سالی یکی دوبار بریم خونشون و خیلی هم باهاشون صمیمی ایم
اینهمه زر زدم که برسم به غلط هایی که کردم
همین چند سال پیش که رفته بودیم خونشون من با پسر داییم خواب بودیم تو اتاقش زنداییم و داییم هم تو اتاق خودشون
اونا همیشه تا 11 صبح خوابن تو تابستون
من اون روز خیلییی زود بیدار شدم
ساعت 7 بود بیدار شدم که شنیدم از تو حال که داییم داره آماده میشه بره اداره
همونطوری خودم زدم به خواب تا برم
وقتی رفت از جام بلند شدم رفتم تو اتاقشون
وای که با چی رو به رو شدم
زندایی از وقتی که من رفتم تو سن تکلیف دیگه مثل بچگیا جلوم لباس راحت نمیپوشید
رفتم تو اتاق دیدم زندایی با یه شلوارک و یه تاپ رو تخت ولو شده و خوابِ خوابه
کل تنمو اولش استرس و هیجان گرفت که دارم زندایی رو اونطوری میبینم
حقیقتا تخم هیچ کاریو نداشتم فقط مات و مبهوت داشتم نگاش میکردم
اول صبح هم بود کیرم در شق ترین حالت ممکن بود
داشتم کیف میکردم زندایی رو اونطوری میدیدم
آرومی شلوارمو تا زیر تخمام کشیدم پایین و شروع کردم آقا کوچیکه رو مالیدن
همینطور داشتم میمالیدم که گفتم عه بذار برم گوشی رو بیارم ازش عکس بگیرم
رفتم آوردم دیدم تکون خورده جاش عوض شده و یه پا جلو یه پا عقب خوابیده
تو کونم عروسی بود یعنی
چندتا عکس گرفتم و شروع کردم همونجا جق زدن
یه خورده تخمارو جمع کردم رفتم جلو تر اما خب ریده بودم یه خودم از ترس که نکنه بیدار شه بگا برم
رفتم تا جلو تخت
کوچیک بودم دیده بودم یادمه زندایی قبل خواب همیشه سوتینش رو در میاورد
وقتی رسیدم پایین تخت دیدم واییی
سوتین قرمز جیگریش پایین تخت افتاده
ورش داشتم یه خورده بوش کردم یه بوی باحالی میداد
بوی عطر میداد
اصلا ذره ای بوی عرق نمیداد
خوشبوووو و عطر داشت قشنگ
کیرمو گذاشتم بین دوتا کاسه سوتینش خیلیییی داشت کیف میداد بهم
وای داشتم دقیقا کنار خودش با اون رونای خوشگل و اندام قشنگش و سوتین سکسیش جق میزدم
یه خورده حقیقتا ترسیدم سوتینشو گذاشتم سر جاش و رفتم دوباره همون جلوی در که اگه بیدار شد بتونم سریع برم تو اتاق دیگریه
در حمومشون دقیقا کنار در اتاقشون بود
کلی وایسادم اونجا و جق زدم تا آبم اومد ریختم جلو در حمومشون داخل
رفتم سریع چندتا دستمال کاغذی آوردم و اونو پاک کردم و انداختم ته سطل آشغالی و رفتم تو جام دوباره
نشستم عکسارو نگاه کردم و یه خورده به اتفاقی که افتاده بود فکر کردم
دوباره کیرم شروع کرد شق شدن
این بشر منو خیلی حشریم میکنه
همین الانم که دارم مینویسم راست کردم
دوباره رفتم جلو در اتاق دیدم بازم تکون خورده جاش عوض شده
یه خورده دقت کردم دیدم یه ذره از قهوه‌ای نوک سینش از کنار تاپی که تنش بود زده بود بیرون
ببین یعنی اون لحظه تو کس و کونم عروسی بود
شاید مسخره باشه چون کامل معلوم نبود فقط یه خورده از کناره های نوکش معلوم بود
سریع از همونم عکس گرفتم و بازم شروع کردم به مالیدم سالار
دلم میخواست بازم ارضا بشم و آبمو بیارم اما گفتم بذار تو یه موقعیت دیگه اصلا فردا صبح دوباره
اما فردا صبح از شانس کیریم نمی‌دونم چرا در اتاق رو بسته بود آخه اون روز هم که رفتم بالا سرش داشت خر و پف میکرد تو اوج خواب بود امکان نداشت فهمیده باشه
اون روز من تخم نکردم دستی بهش بزنم وقتی نزدیکش شده بودم
دیگه گذشت و گذشت تا یه بار اومده بودن خونمون
همه تو حال خوابیده بودن
من از اینکه اون چند متر اونور تر من خواب بود خوابم نمیبرد منتظر بودم همه بخوابن تا ببینم بازم میتونم برم بالا سرش عکس بگیرم یا نه
چون چراغ خواب تو حال روشن بود میشد دید اون بدن خوشگل شو
ساعت دیگه تقریبا 4 شب بود همه خواب خواب 3 4 تا صدا خر و پف مختلف میومد اصلا یکی از دلایل نخوابیدنم همین بود😂
و البته مهم ترینش هم زندایی ملیکای خوشگلم
چهار دست و پا رفتم بالا سرش و بیش از حد خایه کرده بودم چون همه اونجا خواب بودن اگه کسی بیدار میشد بگای سگ ارامنه میرفتم
رفتم اما تو دوربین گوشی هیچی معلوم نمیشد ولی خب نور رو بردم بالا درسته بی کیفیت شد عکس اما یه چیزی معلوم بود
گفتم بذار حاجی ببینم میتونم یه دستی بزنم بهش اینم که انقدر داره خروپف میکنه و تو اوج خوابه
دست بردم نزدیک کونش و خیلیییی نزدیک شدم اما دست نزدم
این چیزی که گفتم شاید حداقل ده دقیقه طول کشید هر دقیقه یه ذره دستمو میبردم نزدیک تر
تخمشو نداشتم
اخر رفتم تو جام گفتم بیخیال
اما حشر نذاشت دوباره بلند شدم رفتم بالا سرش
دستمو بازم بردم نزدیک کونش
ببین اصلا استرس و حشر ترکیب شده بود داشت یه جور عجیبی حال میداد
در حد چند ثانیه دستمو فقط گذاشتم رو کونش و سریع برداشتم
یهو دیدم بعد چند لحظه خروپفش قطع شد و یه تکون خورد خایه کردم خودمو پرت کردم تو رخت خوابم خودمو زدم به خواب
امیدوار بودم بیدار نشده باشه که یا شروع خروپفش خیالم راحت شد
یه بار دیگه هم تو خونه خودشون عین سری قبل رفتم بالا سرش جق زدم که خیلی حال داد
همیشه این زن کراش من بوده و هست
خیلی خوشگله
خیلی خوبه
دلم میخواد دوباره مثل بچگیام بغلم کنه یا تو ماشین بشینم رو پاش اما خب متاسفانه الان قد و اندازه من از اونم بزرگتر شده😂
درکل خیلی همیشه این تو ذهن من بوده و به یادش چقدر که جق نزدم😂
عکس ساپورتی که گفتم هم میذارم این پایین👇

نوشته: جقی بدبخت😂

بازدید 3,531

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

4 پاسخ به “زندایی جون، کراشم از بچگی تا حالا (۱)”

  1. واقعی ترین داستان که نه عملکرد یک جوان تو کف کوس و کون یکی از بستگان ایرانی که حکایت حال بسیاری از جوانان است،دمت گرم که مخلصانه گفتی تو کف کوس زندایی جون هستی اما دست نیافتنی

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید