زندایی بَرده

سلام به همه
من مینا هستم الان که دارم این خاطره رو می‌نویسم ۲۴ سالمه. این خاطره حدود سه ماه پیش (تیر ماه ۱۴۰۴) اتفاق افتاد.
قبل از شروع داستان یه چیزی بگم که من بایسکشوالم ولی بیشتر لزبین رو دوست دارم و تجربه کردم.

خیلی از آدما فارغ از بحث جنسیتشون تمایلات bdsm یا انواع خاصی از فتیش ها رو دارن که توی ایران اکثرا نتونستن حس خودشونو بشناسن و معمولا اگر هم حسشونو شناخته باشن به خاطر ترس از قضاوت ها یا از دست رفتن جایگاه اجتماعیشون این حس رو دارن مخفیش میکنن و اصلا راحع بهش صحبتی نمیکنن و بروزش نمیدن. مثلا تصور کنید یک پزشک یا وکیل یا رئیس بانک مثلا تمایلات بردگی داشته باشه که این خس هرجای دنیا باشه با کارش مغایرتی نداره و قضاوتی نمیشه اما متاسفانه توی ایران بسیار قضاوتش میکنن.

خب بریم سراغ خاطره:
دو ماه پیش عروسی داییم بود تو شیراز. از دو سه روز قبلش همه فامیل های نزدیک خونه پدربزرگم جمع میشیم و تو کارها کمک میکنیم. من یه دایی دیگه هم دارم که حدود ۴۵ سالشه و خانومش هم ۴۰ سالشه که اسمش مریم هست. اینا هنوز بچه دار نشدن و به قول خودشون دارن عشق و حال میکنن و از زندگیشون لذت میبرن. این مریم خیلی به خودش میرسه و پوست سفیدی هم داره و اگه بخوام از ویژگی های ظاهریش بگم حدود ۱۷۰ قدشه و ۶۵ کیلو هم وزنش. اصلا تپل نیست و اتفاقا خیلی خوش هیکله. از لحاظ شخصیتی هم خیلی مغروره و خودشو از همه بالاتر میدونه و هیچ کسی در فامیل حریفش نمیشه اما به من که میرسه نمیتونه حرفی بهم بزنه و اتفاقا خیلی بهم احترام میزاره. ما رسم داریم یک شب قبل از عروسی مراسم حنابندون (اگه درست تایپ کرده باشم) میگیریم.
روز حنا بندون من رفتم آرایشگاه و خیلی به خودم رسیدم. از ویژگی های ظاهری خودم هم بگم قدم ۱۶۵ وزنم ۵۵ یکم ریزه میزه هستم البته نه خیلی. اون روز دستام رو لاک سفید زده بودم و بعد از پدیکور پاهام رو لاک فرنچ. من چندین ساله که در انگشت دومی پاهام حلقه طلا میندازم چون حس میکنم خیلی زیبا میشه. مراسم قرار بود ساعت ۸ شب شروع بشه و من حدود ساعت ۶ رسیدم خونه تا هیچکسی نیست و همه درگیر کارهای مراسم یا آرایشگاه و … بودن. فقط موها و آرایش مو درست کرده بودم و میخواستم لباسامو عوض کنم و کم کم آماده بشم. ی چند دقیقه ای تو پذیرایی نشسته بودم ک زنگ خونه رو زدن و دیدم که زنداییمه. موقعی ک وارد شد دیدم خدایی خوشگل تر شده. اومد کنارم نشست و از من و کاری که آرایشگرم روی موهام و صورتم انجام داده بود تعریف کرد. بعدش هم از دانشگاه اتفاقات روزمره. منم ی کم از اون تعریف کردم گفتم تو بهترین زندایی هستی چون خیلی با هم رفیق بودیم. بهم گفت مینا برنامه امشب مشروب چطوریه؟ بخوریم؟ بهش گفتم من الآن آروم آروم میخورم تا امشب حالم خوش باشه اگه میخوای تا برای تو هم بریزم که موافقت کرد. یه چند تا پیک که خورد حس کردم داره گرم میشه چون داشت میخندید و چرت میگفت. یه دفعه از کفشم پرسید و گفت چه کفش میخوای بپوشی؟ بهش گفتم نمیدونم احتمالا صندل. تو اون لحظه من جوراب سفید پوشیده بودم و داشتم با پاهام ور میرفتم که گفت چرا صندل؟ کفش پاشنه بلند که قشنگتره و به پاهات بیشتر میاد؟ گفتم پاهام خیلی درد میکنه و ب خاطر همینم نمیتونم کفش پاشنه دار مجلسی بپوشم. من این حرفو زدم که اونو بیشتر جذب پاهام کنم و اونم سرنخ منو گرفت و گفت اگه میخوای تا ماساژ بدم برات. بهش گفتم بدم نمیاد ماساژ بدی ولی چندشت نمیشه آخه پاهام چند ساعته تو کفشه؟ جواب داد نه اتفاقا پاهات خیلی زیباست و آرزوی هر کسیه که پاهای تو رو ماساژ بده. اینجا دیگه مطمئن شدم تو حال خودش نیست و مست شده. منم حس میسترس بودنم داشت غلبه می کرد و خوب بدم نمیومد یکمی باهاش حال کنم. واسه همینم پاهامو دراز کردم جلوش. پاهامو گرفت و از رو جوراب داشت ماساژ میداد. منم چشامو بسته بودم و ی جاهایی حس کردم سرشو نزدیک پاهام میاره یا دستاشو میزنه ب صورتش. یکم شیطنتم گل کرد و صداش کردم همیشه صداش میکردم زندایی اما این سری گفتم مریم. یه دفعه منو نگاه کرد با یه حالت تعجب گفتم نمیخوای جورابمو در بیاری؟ اینجوری که فایده نداره. گفت عععع راست میگی اصلا حواسم نبود و جوراب پای راستمو خواست در بیاره با یکم خشونت و داد گفتم آروم درش بیار. اونم ی نگاه کرد بهم و گفت چشم. اینجا دیگه مطمئن شدم که مریم خانوم فوت فتیش داره اما تمایلات بردگی رو مطمئن نبودم واسه همینم خواستم کم کم باهاش برم جلو ببینم چیکار میخواد کنه. جورابمو که در آورد دیدم خشکش زد. گفتم چیه؟ گفت وایی خدا چقد پاهات کوچولو و خوشگله و چه حلقه های نازی داخل انگشتانه. گفتم ممنونم ولی وقت زیاد نداریم زودتر ماساژ بده. بازم گفت چشم.
یه چند دقیقه ای ماساژ داد گفتم اون یکی پام چی؟ گفت آخخخ یادم رفته بود. جورابمو آروووم در آورد و اون یکی پامو ماساژ داد. همزمان که داشت پای چپمو ماساژ میداد، پای راستمو گذاشتم رو شونش گفتم ببخشید پام رو زمین خسته میشد. گفت اشکال نداره عزیزم. اومد پای راستمو ماساژ داد و سرشو یکم نزدیک کرد به پام. منم یکم خودمو کشیدم جلو و پای چپم که آزاد بود رو آروووم کشیدم رو سرش و نوازشش کردم. دیدم چشاشو بست و خیلی داشت حال میکرد. منم با پای چپ آروم رو گردنش می کشیدم و یه جورایی سرشو هدایت میکردم به سمت پای راستم. سرش که نزدیک پای راستم شد، پای راستمو از رو شونش برداشتم و آوردم عقب تر. اونم با سرش داشت پاهای منو دنبال میکرد. بهش گفتم بوش چطوره؟ گفت عالیه.همونطور ک نشسته بودم کم کم دو تا پامو گذاشتم رو سرش و سرش رو به سمت زمین فشار دادم و اونم فقط داشت اطاعت میکرد. طوری شد ک سرش رو چسبوند کف قالی و پاهای منم رو سرش بود. بهش گفتم پاهامو دوست داری؟ گفت خیلی مینا خیلی. پاهات خیلی خوشگله. گفتم دوس داری چیکار کنی باهاشون؟ گفت دوست دارم ببوسمشون. گفتم خب اینجوری ک من قبول نمیکنم باید یکم خواهش کنی. گفتم چشم خواهش هم میکنم توروخدا مینا التماست میکنم لطفاً خواهش میکنم ازت تورو خدا بذار پاهاتو ببوسم. گفتم خواهشت رو قبول می کنم اما پاهای کسی رو ک میخوای ببوسی نباید اسمشو صدا بزنی که توله. ی دفعه لبخند زد و گفت چشم سرورم. ارباب مینا شما امر کن. پاهامو از رو سرش بلند کردم گذاشتم جلوش و گفتم در همین پوزیشن خیلی آروووم پاهامی سرورتو ببوس. گفت چشششم و خیلی آروووم پاهامو نوازش میکرد و میبوسید. کم کم بوسه هاش محکم تر شد به همراه نفس های عمیق. و ی دفعه شروع کرد لیس زدن. منم سریع پاهامو زدم تو سرش و گفتم کی بهت اجازه داد لیس بزنی توله سگ؟ گفتم ببخشید طعمشون خیلی خوبه. گفتم التماس کن. بلند شدم رفتم سمت دیگه پذیرایی روی اوپن آشپزخونه نشستم. گفتم توله سگ چهار دست و پا بیا التماس کن تا بزارم لیس بزنی. اومد نزدیکم و خواهش و التماس کرد. منم اجازش دادم و پاهامو کلی لیس زد. لای انگشتامو با عشق زبون میزد و کف پاهامو طوری لیس میزد که انگار داره بستنی میخوره. کم کم شلوارمو درآوردم و با شرت نشستم گفتم بیا بالا توله. اومد و از رو شرت کصمو میبوسید و بو میکرد. خواهش میکرد ک بزار شورتتو در بیارم گفتم فعلا زوده پررو میشی. از رو شرت بوس میکرد و میخورد ولی نمیزاشتم شرتمو بزنه کنار یا درش بیاره. چون نمیخواستم آرایشم خراب شه. دوباره رفت سمت پاهام و انگشتای ریزه و خوشگلمو کرد تو دهن و داشت میخورد همزمان از رو شرت کصمو میمالید. بهش گفتم فقط میزارم با انگشتات از زیر شرت کصمو بمالی. اونم این کارو کرد و تا جایی ادامه داد که ارضا شدم و صدای آه و نالم خونه رو گرفته بود. بلند شدم ی کشیده آروم بهش زدم و گفتم مریم از این ب بعد جلو بقیه زنداییمی ولی تو خلوتمون سگِ منی. گفت چشم خانومی. من رفتم لباسمو عوض کنم. اونم رفت آماده شه. حدود سه ماهه که با هم رابطه bdsm داریم و رابطمون به گونه ای هستش که جفتمون لذت میبریم و من هم نه فیلم و عکسی ازش گرفتم نه قصدم اینه جلو بقیه بخوام اذیتش کنم. چون معتقدم باید رابطه دو طرفه باشه و لذت بخشو هم اون راضیه هم من و هیچ آسیبی هم به روابط خانوادگیمون نزده. من رابطه لزبین bdsm رو چن بار تجربه های کردم که همشون هم بزرگتر از خودم بودن.
اگه از این داستان خوشتون اومد بقیه داستان ها رو میزارم.

ممنونم که وقت گذاشتین و این خاطره منو خوندین.

نوشته: Mina

بازدید 12,858

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

4 پاسخ به “زندایی بَرده”

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید