رویای بچگی، بردگی یا جندگی؟ (۲)

ولی بلاخره بعد از تمام این پا و اون پا کردنام با همه‌ی آشفتگی های ذهنیم، خودمو به سر کوچه مون رسوندم. فقط خدا خدا میکردم که مادرم و خواهر کوچیکم خونه نباشن و هیچ کدوم از همسایه ها هم من رو با پای برهنه و با این وضع افتضاحی که دارم حتی زیر چشمی ام نبینن دیگه چه برسه بخوام برای احوال پرسی وایسم و کلی تعارف ایرانی رد و بدل کنیم. اصلا حالم خوب نبود دلم آشوب بود، قلبم تند تند میزدش رفتم سریع کلید انداختم تا در باز کردم که یهو قبل پیچش کلیدم در باز شد. خشکم زد و چشم به آقای مرتضوی افتاد (مدیر ساختمان و صاحب خونه ما)، یهو بهم گفت: به به امیرحسین جان چه خبر بچه؟ از این ورااا، فک نمیکنی یه چیزی رو فراموش کردی پسر جان؟ با تِتِ پِتِ کردن گفتم: سلام ببخشید… بعد ادامه داد: سلامت بخوره تو سرت آشغال پاپتی اگه تا ۳ روز دیگه پول اجازه منو واریز نکنید، مثل سگ پس گردن خودتووو، خواهرتووو و مادرتووو میگیرم و پرتتون میکنم تو کوچه و خیابونا اگر شما بی لیاقتا آدم بودید بابای خودت ولتون نمیکرد بره یه خانواده جدید تشکیل بده که. هیچی نمیتونستم بگم، اصلا نتونستم جلوی خودمو بگیرم و بغضم شکست که یهو آقای مرتضوی یه سیلی محکم خوابوند زیر گوشم و گفت: این مظلوم بازی رو برای من در نیارااا من پول میخوام پووول، حالیت شد؟ الانم گمشو دیگه نمیتونم ریخت نحستو تحمل کنم. تا اومدم برم از پس گردنم یقه مو گرفت و گفت: پس چی شد؟ فقط ۳ روز دیگه احمق حالا ام هِررری. اومدم پامو بزارم تو ورودی ساختمون که بازم گفت: هوووی… (انگار نمی خواست بیخیال من بشه) راستی پسره بی سر و پا، نکنه قسط کفشتم ندادی فروشنده اومده از پات درآورده و با خودش برده اونم؟ بعدم بلند بلند خندیدش دیگه لبام بهم قفل شده بود و فقط میخواستم برم و خودمو گم و گور کنم جایی که هیچکسی نباشه. بدون توجه به حرفش به راهم ادامه دادم و وقتی از دیدش دور شدم تا طبقه چهارم، پله هارو ۱۰ تا یکی دویدم که فقط به اتاقم برسم و خودمو پرت کنم روی زمین و انقدر گریه کنم برای حال و روز خودم که یا بمیرم یا همون لحظه دیگه از این خواب تلخ بپرم.

(بخش دوم)

وقتی مادرم و خواهرم عصری اومدن خونه، هر چی صدام کردن به روی خودم نیاورم و در اتاقو قفل کرده بودم. گذشت تا رسید به ساعت ۹ شب، مادرم اومد دم در اتاق در زد و گفت: پسرم شام حاضره ها بیا منتظرتیم. اول میخواستم سکوت کنم ولی بعد خیلی آروم گفتم: من خیلی کار دارم و ذهنم درگیره شما بخورید من خودم هر وقت گشنم بشه میخورم که مادرم گفت: باشه، نمیخوام اذیتت کنم عزیزم پس قابلمه غذا رو برات روی گاز میزارم. و سکوتی در خونه مون حکم فرما شد اما تا صبح فقط فکر کردم و عالمو آدمو و هر کسی که احساس میکنم مقصره تو این موضوعاتو فحش میدادم ولی آخرشم باز می رسیدم به خودم با اون تصمیمات احمقانه ای که توی این چند وقته گرفته بودم. نمیدونستم چیکار باید بکنم و اصلا فکر میکردم زورمم نمیرسه که مقاومت کنم و چیزی رو تغییر بدم و عوض کنم ولی این وضعم هر روز داشت بدتر از دیروز میشد. صبح وقتی آفتاب زد لباس پوشیدم و راهی دانشگاه شدم، سریع کارامو اوکی کردمو گواهی گرفتم بعدش رفتم طرف بانک برای گرفتن وامی که میخواستم. دیگه هر جوری میتونستم خودمُ بالا پایین کردم و زجه زدم تا اینکه کارمند بانک گفت: ببینید شما در این چند ماهه شرایط لازم رو فراهم کردید ولی ما فعلا نمی توانیم وام ۲۰۰ میلیونی به شما بدیم چون به نظر نمیرسه پشتوانه مالی خوب و کلا درآمد قابل قبولی برای بازگرداندن این وام داشته باشید. ولی من فقط میتونم یه لطفی در حقتون بکنم که البته اونم نیازمند امضای رئیس شعبه هست، یک تسهیلات ۵۰ میلیونی با بازپرداخت ۱۲ ماهه. من که دیگه از همه جا نا امید شده بودم، تشکر کردم و گفتم: پس اگه واقعا راهی نداری لطفا همین کار برام انجام بدید. فقط چقدر طول میکشه تا پول به دستم برسه؟ که گفتش: بعد انجام مراحل اداری لازم، حداکثر ۴۸ ساعت طول میکشه تا مبلغ مورد نظرتون از داخل اپلیکیشن بانک براتون باز و قابل برداشت بشه. بعد کلی بدو بدو بلاخره کارام اوکی شد و این بار با خیال راحت راهی خونه شدم که یهو گوشیم زنگ زد. خواهرم بود، سلاممم داداش خوبی؟ من امروز باید ۴۹۵ تومان برای شهریه کلاس زبانم بدم ولی روم نمیشه به مامان بگم. میشه همین الان بزنی به کارتم؟ خیلی خیلی زود، ممنون بوس و گوشی قطع کرد. توی یه لحظه دنیا روی سرم خراب شد که یهو یادم افتاد هنوز از حقوقم ۵۰۰ تومان باقی مانده ولی خب مجبور بودم تا خونه ۱۰ کیلومتری رو پیاده برم، چیکار میشد کرد برای آدم به هر حال ورزشم لازمه دیگه و با یه آه عمیقی لبخند مصنوعی خودمو قورت دادم و رفتم که پول براش واریز کنم.

(بخش سوم)

بعد کلی صبوری و دلشوره بالاخره روز سه شنبه صبح وقتی اپلیکیشن بانک رو که چک کردم، دیدم وامم اوکی شده پس سریع با کلی خوشحالی پریدم بانک سر کوچه. اول ۱۵ تومن اجاره‌ی آقای مرتضوی واریز کردم و توی ذهنم ۵ تومنم برای خریدهای خونه (یکم گوشت، مرغ و میوه) کنار گذاشتم. بعد ۳۰ تومن مابقی ام فکر کردم شاید بهتر باشه برای موارد ضروریه کنار بزارم که یهو یاد خانم و ۱۰ میلیونی افتادم که باید آخر هفته براشون واریز کنم پس تصمیم گرفتم اونم زودتر واریز بکنم که خانم دیگه از سگ قلاده به گردنشون حسابی راضی باشن و لیاقت پابوسی و نوکری شونو بدست بیارم. بعد واریز و ارسال رسید واریزی، دل تو دلم نبود و منتظر بودم خانم بهم آفرین بگن و از رضایتشون حس رضایت بدست بیارم ولی یک روز گذشت و هیچ جوابی از خانم بهم نرسید. چهارشنبه شب بود که بالاخره خانم پیامم رو دیدن و تیک سین خورد ولی هیچ واکنشی ندادن. نمیدونستم باید چیکار کنم، صبر کردم و خود خوری کردم تا آخرش راضی شدم هر جوری شده یه ویس بگیرم و با کلی التماس خواهش کنم که اگر کار اشتباهی کردم که نمیدونم چیه، منو به بزرگی خودشون ببخشن. اینبار ۲ ساعت بعد تیک سین خورد ولی باز جوابی ندادن، مثل دیوونه ها شده بودم. خودمو به در و دیوار میزدم ولی جرأت این نداشتم که با شمارشون تماس بگیرم چون میدونستم اگه انکار کنم قراره بهای سنگینی برای نافرمانیم بپردازم پس باز تصمیم گرفتم صبر کنم و مثل دیوونه ها لحظات زندگیمو بگذرونم. روز یکشنبه دیگه از بس فکر و خیال کرده بودم سردرد لعنتی ولم نمیکرد، چشمم که به پیام موجودی و اون ۲۰ میلیون کف کارتم افتاد با خودم گفتم: شاید اگه یه ۱۰ میلیون دیگه برای خانم واریز کنم دری به تخته بخوره و جوابمو بدن پس بدون معطلی واریزی انجام دادم و بعد از اینکه رسید برای خانم فرستادم این بار بلافاصله تیک سین زده شد. خوشحال بودم و تو کونم عروسی که یهویی‌ بالای چتمون هم زدش “در حال تایپ کردن” دیگه داشتم بال درمیاورم اما بعد چند دقیقه خانم بلاکم کردن…!!! باورم نمیشد انگار یه تشت آب سرد ریختن رو سرم و کلا خشکم زد، اصلا زبونم تکون نمیخورد. اگر یکی حال روزم منو میدید حتما بهم میگفت: پسر یه سکته رو رد کردیا.

(بخش چهارم)

چند روزی گذشت، نه درست غذا میخوردم و نه خواب درست حسابی داشتم. سر هر چیز کوچیک و بی اهمیتی ام با همه دعوا می گرفتم تا رسید به روز چهارشنبه، دقیقا ساعت ۱۶:۱۶ عصر هیچوقت اون لحظه رو یادم نمیره. خانم برام مسیج فرستادن جمعه ۸ صبح فول شیو و بازم بلاک، هم خوشحال بودم و هم تعجب زده از این رفتار غیر عادی ولی سریع پاشدم با دوتا ژیلت نو رفتم داخل حموم و به طور کامل موهای بدنمو شیو کردم و سرشار بودم از حس رضایتی که بالاخره میتونم پاهای خانمو یا حداقل کفش هاشونو بوس کنم. بعدشم زنگ زدم به آرایشگرم و برای روز پنجشنبه وقت گرفتم و دیگه خلاصه حسابی خودمو تر و تمیز کردم برای روز دستور داده شده. سرانجام جمعه با ترسُ لرز ساعت ۶ صبح از خونه زدم بیرون و با اینکه حدودا ۱ ساعتی پیاده روی داشت ولی ترجیح دادم ۱ ساعتم همونجا منتظر بمونم ولی اصلا برای نوکری خانم دیر نرسم. سر ساعت ۸ زنگُ زدم و در باز شد، یه خانم قد کوتاه (حدودا ۱۶۶) با دوتا سگ خانم جلوی در ایستاده بودن. تا سگ ها رو دیدم نزدیک بود بشاشم تو شلوارم البته سگ که چه عرض کنم غول های بی شاخ و دمی بودن برای خودشون، فک کنم اگه رو پا وایمیسادن من تا زیر تخم چپ شونم نمی رسیدم. اون خانم که بعدا هم متوجه شدم اسمش منیژه هست چند قدمی با سگ ها اومد جلو و من چند قدم رفتم عقب و دستام شروع به لرزش کردن. بعدش با صدایی رسا گفتن: مگه غلط خاصی کاری که میترسی؟ منم با ترس جواب دادم: نه آخه اینا… که حرفمو بریدن و گفتن: ترس نداره که از نژاد خودت هستن دیگه توله سگ جان. بعد این حرف میخواستم از خجالت آب بشم برم زیر زمین چون من فقط خودمو برای تحقیر شدن در برابر خانم آماده کرده بودم ولی وقتی دیدم یه نفر سومی ام انقدر نرمال تحقیرم میکنه واقعا احساسی داشتم که دیگه با مردن برام فرقی نداشت. تو همین لحظه بود که منیژه با خونسرد صداشو صاف کرد و با یه لحظه شیرین رشتی گفت: اوهوووی پسر با تواما لخت شو دیگه، منتظر چی هستی پس که من گفتم: آخه اینجا که… یهو احساس کردم زنجیر سگ ها رو به نشون تهدید شل گرفت و گفتش: اگه در نمیاری بگم بیان جرش بدن. اولش حرفشو جدی نگرفتم و گفتم: اول باید خانم ببینم و ایشون بهم این دستور بدن که یهو سگ اول به طرفم خیز برداشت. جا در جا خشکم زد و توی شلوارم از ترس یکمی شاشیدم ولی اگرچه میزانش کم بود ولی از روی شلوار معلوم شد. برای همین منیژه شروع به خنده های بلند بلند کرد و گفتش: توله سگ شاشو یالا… بدون هیچ مکثی تمام لباسامُ حتی شورتمو سریع در آوردم و وقتی چشم سگ ها به کیرم افتاد قشنگ برق خاصی توی چشماشون معلوم شد و فهمیدم فقط یک قدم تا اینکه بی کیر بشم فاصله دارم و اگر منیژه رو عصبی کنم اتفاقات بدی در انتظارمه.

(بخش پنجم)

توی همین فکرا بود که منیژه گفت: تا من سگ هارو میبرم تو قفسشون، توام قلاده تو بنداز گردنت و چهار دستتو پاشو تا من بیام. کاری که گفتش رو انجام دادم و پنج دقیقه ای منتظر موندم تا بالاخره اومد. وقتی برگشت احساس عجیبی داشتم، انگار برام تحقیر شدن جلوی پاهای خدمتکار خانم حتی از خود خانم هم بیشتر تحریک کننده بودش. کیرم به طور کامل شق شده بود و از ته دلم میخواستم این حقارت و به اوج برسونم. پس تو حالت چهار دستو پا سرمو تا چند سانتی پاهای منیژه بردم و زبونمو تا ته درآوردم، تند تند لَه لَه زدم و پشت هم پارس کردم. بعدشم روی انگشت ها و سینه پاشو با عشق لیس زدم تا حدی که داشت از خنده غش میکرد اما من فقط دلم میخواست بدون مکث ادامه بدم. ناگهان بعد چند دقیقه با یه صدای کاملا جدی گفتش: کافیه دیگه حیوون، خانم منتظرن و بدون معطلی زنجیرم رو محکم کشید و به طرف درب ورودی حرکت کردیم. زمانی که وارد ساختمان اصلی شدیم کلا فَکم از این همه تجمل افتاده بود، به حدی این خونه بزرگ و لوکس بود که یک لحظه فک کردم اگه اینجا خونه ست پس خونه ماها چیه؟ لونه سگ؟ در حال هضم کردن این مسائل بودم که خانم از طبقه بالا شروع به پایین اومدن کردن. هر پله ای که به پایین میومدن بیشتر قلبم میریخت، این سری خانم یه لباس دکلته مشکی پوشیده بودن که از رو پهلوی سمت راست یه چاک سر تا سری، تا روی پاهاشون داشت. این وضع نه من بلکه هر کسی رو میتونست به مرز جنون برسونه اونم تو شرایطی که دونه دونه انگشتای زیباشون با یه کفش پاشنه ۱۰ سانتی چرم به رنگ مشکی با رگه های طلایی که حالت کاملا رو باز داشت، خودنمایی میکرد. جدای لاک سفیدی که با رنگ پوست خانم که مایل به برنزه بود، آخرین تیر خلاصم به من زد و منو به طرفشون حمله ور کرد. تو این خیال خام بودم که بالاخره برای اولین بارم میتونم لبمو به پاهای اربابم بچسبونم و تا میتونم لیسشون بزنم که زنجیرم و قلاده ام منو به عقب کشید. گردنم از درد داشت قطع میشد و نفسم بند اومده بود، ناگهان با داد خانم به خودم اومدم. و شلاق های محکمی بود که منیژه به دستور خانم، سر نافرمانی و گستاخیم با بی رحمی تمام به کمرم میزد تا حدی که از درد برای چند ساعتی بیهوش شدم. وقتی دوباره به هوش اومدم…

پیشاپیش مرسی که بدون قضاوت با مسئله برخورد میکنید و به انتخاب های همدیگه احترام میگذارید.

(شاید اگه مورد پسندتون بود، ادامه دادم…)

نوشته: ناشناس

بازدید 9,519

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

2 پاسخ به “رویای بچگی، بردگی یا جندگی؟ (۲)”

  1. من خودم اس ام بازم ولی برعکس تو مسترمخیلییییییی سخته بتونی یه کاری کنی یکی عین من از اس ام بدش بیاد ولی موفق شدییه شب تا صبح کرینجی حاجی

  2. این تحقیر شدنت توسط یه کلفت پاپتی خوب بود، گرچه خودتم فقط یه سگ ولگردی

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید