رویایی که با زنداییم به حقیقت پیوست

سلام ،این اولین داستان منه که میخوام برای دوستان عزیزم تعریف کنم ، امیدوارم خوشتون بیاد!!من زیاد به حاشیه نمیرم میخوام اصل ماجرا رو براتون تعریف کنم … اسمم منصوره، 26 سالمه ، مهندس عمرانم و تو یه پروژه ای تو غرب کشور کار میکنم و پنجشنبه و جمعه برای دانشگاه میام تهران ، پوست سفید و موهای خرمایی دارم و قدم حدودا 180 سانته …
یه دایی دارم که تو تهران استاد دانشگاهه و چون همه فامیلای ما تو شهرستان هستن من بیشتر وقتا اگه تهران باشم به جای خوابگاه خونه اونا میرم خیلی رابطمون با خانواده ی داییم صمیمیه چون من تقریبا 4 سال میشد که عاشق دختر داییم بودم وهمه فامیل این ماجرا رو میدونست و خیلی ها که دختر داشتن سعی میکردن نظر من رو عوض کنن و حتی پیشنهاد دخترهای دیگه ای رو بهم میدادن و حتی خواهرام از عوض من خواستگاریم رفتن که من اون موقع خیلی ناراحت شدم …
من واقعا عاشق بودم و دختر داییم که اسمش شیدا هست رو خیلی دوست داشتم و رابطمون فقط صحبت تلفنی و اس ام اس معمولی و گاهی طنز و نهایتش یه دست دادن رسمی بود ولی تو این مدت علاقم نسبت بهش هر روز بیشتر میشد ولی چون از من تقریبا 7 سال کوچیکتره گاهی وقتا حرف همدیگرو نمیفهمیدیم و این برام کمی سخت بود …
از زنداییم بگم اسمش زیباست و یه زن کاملا خوش اندام و چون تو سن کم تقریبا 17 سالگی ازدواج کرده و فقط یه بچه داره و تو رفاه کامل بوده خیلی خوب مونده و پوست سبزه و اندام سکسی داره و تو فامیل به مهربانی و خوش اخلاقی معروفه … و این اخلاق و مهربانیاش باعث میشد که من شیدا رو خیلی بیشتر دوسش داشته باشم تا اینکه عید امسال بود که برای دیدن خانواده به شهرستان برگشتم در ضمن یه مدت بود رفتار دختر داییم با من سرد بود ولی چون خودم هم زیاد درگیر کار و درس بودم دنبال علتش نبودم ولی تو این تعطیلات عید و تو یکی از مهمونی ها متوجه شدم رفتارش خیلی مشکوکه و هی با گوشیش ور میره و اصلا منو تحویل نمیگیره خلاصه منم خیلی ناراحت شدم و صداش زدم تو حیاط و گفتم که چرا این رفتارو میکنی و اون کیه که هی اس ام اس بازی میکنید اول گفت دوستمه بعد گوشیرو ازش گرفتم و دیدم آره اون چیزیی که نگرانش بودم اتفاق افتاده اون با یه پسر دیگه دوست شده بود و بهم اس عاشقانه میدادن … یه پسر بچه لات پشت کنکوری که پسر همسایشون بود و من حتی گوسفندامم واسه چرا به اون نمیدادم تونسته بود مخ دختر دایی مارو بزنه خلاصه من خیلی بهم ریختم و بدون اینکه به کسی بگم مهمونی رو ترک کردم چون من به خاطر اون از خیلی از خواسته هام گذشته بودم از خیلی از دخترا که خودشم میشنواخت فاصله میگرفتم حتی خواهر یکی از دوستام که دندانپزشکی میخوند و خیلی از من خوششون اومده بود رو پیش خودش تلفنی به دوستم جواب رد دادم ولی اون … بگذریم…
زندایی من چون من رو واقعا دوست داشت از رفتن من نگران شده بود چون من اون شب احساس میکردم زیبا روسرم خراب شد و همون شب به همون شهرستانی که کار میکردم وسط مرخصیم برگشتم … یه مدت بعد تقریبا دو ماهی خونه داییم نرفتم و ارتباطم رو قطع کردم ولی تو این مدت زنداییم هم دلداری میداد هم به دخترش فوحش میداد و هم به هر نحوی میخواست دل منو بدست بیاره و حتی اس های عاشقانه و گاهی سکسی میفرستاد تا اینکه من و زنداییم از راه اس ام اس رومون به هم باز شد و حتی به راحتی تجسسم سکس با هم رو هم بیان کردیم تا اینکه یک ماه پیش دیگه نتونستم جولوی خودم رو بگیرم رفتم خونشون تو اون ساعت دختر داییم خونه نبود داییم ولی خونه بود وقتی رسیدم خونشون از دیدن من خیلی خوشحال بودن چشای زنداییم از شدت خوشحالی برق میزد ،بعد داییم حاضر شدو گفت من جلسه دارم و رفت و بعد رفتن داییم زن داییم رفت جلو پنجره مطمءن بشه از رفتن داییم بعد من پاشدم دیدم زن داییم اومد طرف من بیمقدمه بغلش کردم و هیچی نمیگفتیم تو چشای هم زل زدیم و لبام رو گذاشتم رو لباش خیلی داغ بودن روسریشو باز کردم و اروم دستمو انداختم دور کمرش یه هو دیدم با دستش کیرم رو که سفت شده بود رو بررسی میکنه و بلافاصله درش اوردم بیرون خیلی تعجب کرد و گفت از مال داییت خیلی کلفت و خوشگله … منم سینه هاشو میمالیدم که زود پیراهنش رو در آورد و سوتینش رو باز کرد من شروع کردم به خوردن سینه هاش بهد دامنش رو زدم بالا دستم رو کردم تو شرتش که خیس خیس بود یه کس صاف و تپل بعد دامنش رو کشیدم پایین و خوابوندمش رو کاناپه و اوفتادم روش و شروع کردم به کردنش و بعد چند دقیقه تمام آبم رو تو کسش خالی کردم و خیلی حال کرده بود …
از اون روز دیگه ناراحت جدایی دختر داییم نیستم یعنی به چشم ندیدن گذاشتمش و هر چند وقت یه بار میرم مادرشو میکنم و از اینکه وقتم رو با دختر قدر نشناس و بیجنبه ای مثل اون هدر دادم ناراحتم
امیدوارم مثل من عاشق نباشین وعشقتون رو هیچوقت از دست ندین …

نوشته: منصور

بازدید 3,041

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

22 پاسخ به “رویایی که با زنداییم به حقیقت پیوست”

  1. حالا اون دختر اشتباهی کرد تو که بدتر از اون دختر عمل کردی.تو باید زودتر دل دختر را بدست بگیری .خلاصه دختر نیاز به نازکشی هم داره .چیزی که تو انجام ندادی و اون پسر همسایه که به گفته تو گوسفندات هم دست اش نمیدی انجام داده.با مدرک و عنوان عشق ایجاد نمیشه .همه دختر ها هم سلیقه یکسان ندارن. تو فکر میکنی که دختر دایی ات تو را باید دوست داشته باشه .اما به دلیل رو گردانی از خودت فکر نمی کنی. بنظر این خود خواهی است که با حس حسادت آمیخته شده.

  2. معلومه نویسنده یه کونی عقده ایه که وقتی دیده طرف بهش پا نداده رفته تو خیالش مادرشو گاییده و بعد توهمات مغز بیمار و معیوبشو اینجا در عرض ده دقیقه نوشته و آپ کرده و الآنم از اینکه میبینه داریم بهش فحش میدیم لذت میبره!

  3. مثلا بی مقدمه خواستی بنویسی هفتاد درصد مقدمه بود پاراگراف آخر اصل مطلب ، می تونستی بگی یه روز بعد از چند ماه که قهر بودم رفتم خونه زن داییم و … خاک تو سرت با این نویسندگیت

  4. ماجرا تو شهرستان بود هی می رفتی تهران بعد شهرستانمهمانی کجا بود تو شهرستان بعد میزبان خونواده دائیت بودن اونا که خونشون تهران بودخیلی سریع قسمت های سکس با زن دائیت رو رد کردیبا راست و دروغ بودنش هم کاری ندارم میسپارم به دوستان دیگر در بکن تو…

  5. من نمیدونم چرا هرکی زندایشو میکنه زندایش میگه کیرت از کیر دایت بزرگ تره نه چرا نظر شما چیه

  6. نمیدونم والاخدا یه شانسی هم به ما بدهزندایی ما که مثل سگ فقط پارس میکنه و پاچه میگیره!؟

  7. زن دایی من چند وقتی میخواد خودشو بهم نزدیک کنه البته به نظر خودم ولی اگه بشه بکنمش

  8. از اسم داستانت خوشم نیومد نخوندمش عوضش برای نویسنده فال گرفتمنيت كن براى فال حافظ….اي كه درجام طلا مي مي خوري.خايه وكيرمراكي مي خوري.ما مريديم و توهستی پيرما.پس بيابنشين به روي كيرما.اي صاحب فال بزوديكونت را بربادخواهی داد…

  9. آفرین درود بر تو … کار خوبی کردی …بعد از زندایی برو سراغ بقیه اعضای خانواده …بعد از اون برو سراغ دخترهای همسایه …بعد از اون برو سراغ دخترهای شهر و استان و بعدم کشور و درو کن …بعد واسه تنوع برو سراغ حیوانات اهلی مثل گربه سر کوچه و سگهای ولگرد و خر معروف … همون و میگم که همه میدوننبعد از اون برو سراغ سوراخهای دیوار و غیره . . … .حلال باشه

  10. احتمالا” دختر داییت میدونسته که باچه آدمه کیرخوروخایه نشناسی طرفه!یا شایدم خدا دوستت داشته و نذاشته دختر یک زن خائن و نمک به حرام(زنداییت) زنت بشه!شایدم هر سه تاش…!‏‎ ‎

  11. دختر داییت حق داشته تو بهش نرسیده مادرشو گائیدی رفت وای به حال روزی که تو به دختر داییت میرسیدی!

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید