برعکس همیشه با انرژی صبح زود بلند شدم. پنجره ی اتاقم رو باز کردم و یه نفس عمیق کشیدم. عاشق این بودم که صدای گنجشک ها وارد اتاقم شه.
دوش گرفتم و به خوردن یک صبحانه بسنده کردم. برای رفتن به مدرسه ، یه شلوار جین نسبتاً جذب و یه تیشرت مشکی انتخاب کردم و آماده شدم. چون روز اول مدرسه بود کیفم تقریباً خالی بود و پرنده توش پر نمیزد.
وارد مدرسه شدم، ساختمان مدرسه خیلی بزرگ بود و حیاطش بزرگ تر. از سالن رد شدم و وارد کلاس شدم که با همهمه ی دانش آموزان دیگه مواجه شدم. بالای بیست نفر توی اون کلاس بودن اما انگار نه انگار دبیرستانی شدن. سری به نشانه تأسف تکون دادم و به پنجره های بزرگ کلاس که ازش آفتاب صبحگاهی وارد کلاس میشد خیره شدم تا اینکه کارن وارد کلاس شد. تنها رفیقی که واسم مونده بود کارن بود. همیشه سعی میکردم به بقیه نزدیک شم اما اعتماد به نفس پایین لعنتیم مانع از این میشد که حتی بتونم با کسی صحبت کنم چه برسه بخوام رفیق شم. کارن مثل همیشه با اون قد بلند و پوست روشنش از هزار کیلومتری معلوم بود. یه پیراهن چهارخونه روشن و یه شلوار کتان مهر تاییدی بر این بود که هنوز همون کارن قدیمیه و نمیخواد عوض شه. با لبخندی تا بناگوش به سمتم اومد و باهام دست داد. روی نیمکت کناریم نشست و گفت: به به آقا بردیا. خبری از ما نگیری یه وقت. تابستون خوش گذشت؟ خندم گرفت و به شوخی گفتم: از اونجایی که نوکر بدی هستی تنبیه شده بودی و از لطف ارباب بردیا بی نصیب شدی. خنده ای تحویلم داد و روشو برگردوند تا با رفیق های دیگرش سلام و احوال پرسی کنه. دروغ چرا ، باعث حسادتم شد اما به روی خودم نیاوردم.
با ورود دبیر ، کلاس دچار سکوت مطلق شد و همه منتظر صحبت ها و آشنایی باهاش شدن. همیشه روز های اول خستم میکرد و اعصاب و ظرفیت صحبت های بیهوده ای مانند آشنایی رو نداشتم. سرم رو روی میز گذاشتم و به فکر فرو رفتم.
گذشت دو ماه از شروع مدرسه و اتمام امتحانات مستمر به اندازه ی کافی ازم انرژی گرفته بود و توی اتاقم لش کرده بودم. پای گوشیم بودم و وارد وبسایت های مختلف میشدم. از خوندن داستان های اروتیک خوشم میومد. وارد یه داستان شدم و تا دیدم برچسب گی داره منصرف شدم از خوندنش و خارج شدم. داستان های دیگه به چشمم نیومدن و یه چیزی توی عمق وجودم ذهنم رو قلقلک میداد که برگردم و اون داستان رو بخونم. بالاخره کار خودش رو کرد و به خوندن داستان مشغول شدم. داستان به شدت تحریک کننده ای بود و باعث شد خیلی زود کیرم شق شه. دستم رو وارد شورتم کردم و کیرم رو توی مشتم گرفتم و شروع به جق زدن کردم. هر از چند گاهی از روی کنجکاوی پورن گی نگاه میکردم اما هیچ وقت فکر نمیکردم با خوندن یه داستان با تم همجنسگرایانه تحریک شم اما اون لحظه کنترلم دست شهوتم بود نه خودم. نفهمیدم چقدر طول کشید که احساس کردم دارم ارضا میشم و به نفس نفس افتادم و توی شورتم ارضا شدم. به یکباره حسم پرید و به خودم لعنت فرستادم که چرا کثیف کاری کردم. شورتم رو عوض کردم و به این فکر فرو رفتم که چه اتفاقی برام افتاد که اینقدر تنها شدم؟ چرا اعتماد به نفسم نابود شده؟ چرا هیچ دوستی نمیتونم پیدا کنم یا هر کسی که ادعای دوستی میکنه هیچوقت انتخاب اولش نیستم؟ چطور بقیه اینقدر راحت میتونن با جنس مخالف ارتباط برقرار کنن ولی من نمیتونم؟ تصمیم گرفتم فکر نکنم و به جمع خانوادم بپیوندم.
از اتاقم خارج شدم و از راهرویی که دوتا اتاقِ خونه ی نسبتاً کوچکمون رو به هم وصل میکرد وارد پذیرایی شدم. سرم رو به سمت راست چرخوندم که پدر و مادرم رو دیدم. پدرم روی مبل نشسته بود و داشت تلویزیون تماشا میکرد و مادرم پای موبایلش بود. پدرم به شدت آدم خشک و سخت گیری بود و انگار یه نسل از نسل خودش عقب تر بود و به هیچ وجه احساساتش رو بروز نمیداد. نمیتونستی بفهمی درونش چی میگذره خلاصه آدم تو داری بود. بر خلاف پدرم، مادرم به روز بود و فاصله ی سنی کمی که داشتیم باعث میشد واسه بقیه قابل باور نباشه که من پسرشم. از اونجایی که به خودش میرسید و چهره ی زیبا و اندام روی فرمی داشت خیلی زود دل پدرم رو برد ولی هنوز جزو مجهولاتمه که چطور مادرم به پدرم بله گفت. در کل مادرم به شدت دلسوز و مهربون بود و این باعث میشد که بی مهری پدرم به چشمم نیاد.
مادرم متوجه حضورم شد و با لبخند گفت: بردیا جان راه گم کردی؟ صبح تا شب توی اون اتاق نپوشیدی مادر؟
خندیدم و به رو به مامان گفتم: مامان خودت میدونی درس کمرم رو شکسته حتی وقت نمیکنم با دوست هام برم بیرون.
جو کمی سنگین شد. انگار هر سه نفرمون میدونستیم که حرف های من فقط برای ظاهر سازی بود و دلیل همه ی این چیز ها تنها بودنم بود. پدرم به حرف اومد و گفت: فردا ثمره ی توی اتاق بودن هات رو میبینیم. صبح میرم و کارنامت رو میگیرم.
لبخندی زدم تا احساس رضایت کنه و به جونم غر نزنه. درسته که آدم خشکی بود اما به واسطه ی شغل دولتی ای که داشت زندگی خوبی واسه ی خانواده فراهم کرده بود. در نتیجه باید قدردانش هم میبودم!
صبح کمی دیر تر بیدار شده بودم. صبح شنبه همیشه خواب میچسبه. به واسطه ی اتمام امتحانات مستمر یک هفته استراحت بهمون داده بودن و من هم تا میتونستم میخواستم ازش استفاده کنم.
سر و کله ی پدرم پیدا شد و با همون لحن خشک همیشگی با کمی عصبانیت گفت: این بود درس خوندنت؟ از بچه ی دبستانی آزمون میگرفتن نمره ی فیزیکش از تو بیشتر میشد. صبح تا شب دارم کار میکنم که توی بی خاصیت همچین نتیجه ای بگیری؟
انگار آب یخ روی سرم ریختن. سر جام خشک شده بودم که مادرم اومد و گفت: چه خبرتونه خونه رو روی سرتون گذاشتین؟
پدر و مادرم به بحث راجب من پرداختن و من هم مثل همیشه به اتاقم پناه بردم. تنها جایی که توش احساس آرامش میکردم.
وارد کلاس شدم و نگاه سنگین همکلاسی هام رو روی خودم حس میکردم. کارن لخت اومد سمتم و بهم گفت: مگه تو نبودی که با پورن و داستان گی جق میزدی؟ حالا هم بدون هیچ حرف اضافه ای بیا کیرمو ساک بزن. بغض کردم و مخالفت کردم که یه کشیده خوابوند زیر گوشم. اشک هام سرازیر شد و همکلاسی هام هم به مسخره کردن من پرداختن.
یهو از خواب پریدم و دیدم مامانم کنارمه و داره صدام میکنه و میگه: بردیا جان بیدار شو مادر شب شد. بیا بابات کارت داره.
از جام بلند شدم و شروع به مالیدن چشم هام کردم و خمیازه ای کشیدم. هوشیار که شدم ، همراه با مادرم از اتاق خارج شدم. پدرم روی همون مبل همیشگی نشسته بود و من و مادرم هم روی مبل کناری نشستیم. پدرم پیشنهاد کلاس های فوق العاده ی مدرسه رو داد من هم بدون مکث قبول کردم که حداقل تا پایان هفته به جونم غر نزنه.
رو به کارن گفتم: راه دیگه ای نداشتم تو بودی چیکار میکردی؟ کارن گفت: حداقل قبلش میگفتی که منم ثبت نام کنم اونجا تنها نمونی. لبخند محوی زدم و گفتم: مرسی که به فکری.
کارن سرش رو به نشانه ی تایید تکون داد و لبخندی تحویلم داد. ازش خداحافظی کردم و سوار سرویسم شدم تا برم خونه.
چشم هام رو باز کردم و دیدم ساعت پنج شده. استرس گرفتم که دیرم نشه اما یه دوش ده دقیقه ای حالم رو سر جاش آورد. وارد محوطه ی مدرسه شدم که سوت و کور بود. آقای محمودی رو دیدم که مثل همیشه با لباس سرهمیش در حال پرسه زدن توی حیاط بود. سلامی کردم و ازش پرسیدم که به کدوم کلاس مراجعه کنم و به گرمی جوابم رو داد. از حق نگذریم به عنوان یه سرایدار آدم جذابیه. با ورود به ساختمان مدرسه و مشاهده ی تاریکی سالن مثل همیشه ته دلم خالی شد اما محکم و استوار دو طبقه از پله ها بالا رفتم و وارد کلاس شدم. چهار نفر نشسته بودن و منتظر معلم بودن. به رسم ادب یه سلام نسبتاً بلند گفتم که همشون بشنون و نوبتی بهشون سلام نکنم. کلاس کوچکی بود و با توجه به تعداد کم دانش آموز ها هم منطقی به نظر میرسید. کنار یکی از بچه ها که کمی باهاش آشنا تر بودم نشستم. پارسا ، سه سال هم کلاسیم بود و کم و بیش باهاش آشنایی داشتم. برعکس من اعتماد به نفس به شدت بالایی داشت و خوش مشرب بود. به واسطه ی فوتبال خوبش بین بچه های مدرسه خیلی محبوب بود و بین کادر مدرسه هم به دلیل مبصر بودنش همه روش حساب باز میکردن. همیشه به ظاهرش میرسید و امضای کارش شلوار بگ و تیشرت لانگ بود. دستش رو به سمتم دراز کرد و سلام کرد. من هم سلامش رو بی جواب نذاشتم و بهش دست دادم و کنارش نشستم. حدس میزدم که اون هم چون شناخت زیادی از بقیه ی افراد توی کلاس نداشت با من راحت تره. چون سه نفر دیگه از کلاس صبحانه خودمون نبودن. به پارسا خیره شدم. انگار از اون روز که اون داستان رو خوندم ، دیدم نسبت به همه عوض شده بود. پارسا واسم جذاب به نظر میرسید. حس جدیدی توم فعال شده بود که نمیتونستم درکش کنم. توی همین فکر ها بودم که استاد عباسی وارد کلاس شد و با صدای خش دارش بهمون خوش آمد گفت و تضمین داد که با شرکت در این کلاس به نتیجه ی دلخواهمون میرسیم.
به امتحانات نوبت اول رسیدیم. روز قبل از امتحان فیزیک بود که آقای عباسی بهمون اطلاع داد که میخواد کلاس برگزار کنه. ما هم از خدامون بود و قبول کردیم. چند وقتی بود که هرجا میخواستم برم ، کونم رو تخلیه میکردم. یه جورایی واسم عادت شده بود. حداقل خودم اسمش رو عادت میزاشتم اما خودم هم ته دلم میدونستم که مثل یه جنده منتظر یه لحظه ام که خودم رو نشون بدم و بر حسب عادت جدیدم اون روز هم خودم رو تخلیه کردم. همیشه دوست داشتم نیم ساعت زودتر به مقصد برسم. توی این مورد با پارسا هم عقیده بودم چون به شدت از دیر کردن بدم میومد.
ساختمان مدرسه مثل همیشه تاریک و سوت و کور بود ، دستی برای آقای محمودی تکون دادم و وارد ساختمان شدم. به سمت کلاس رفتم و وارد شدم که شدم فقط پارسا رو دیدم. لبخندی ناخواسته زدم و بهش دست دادم. پارسا با خنده رو به من گفت: آفتاب از کدوم طرف در اومده؟ امروز پر انرژی شدی.
لبخندی زدم و گفتم: دیگه امتحانا اینقدر کونم گذاشتن سر شدم. جفتمون خندیدیم و روی نیمکت هامون نشستیم.
به این فکر فرو رفته بودم که پارسا چقدر نسبت به بقیه ی پسر ها زیبا تره. پوست روشن و چشم های قهوه ایش خیلی به هم میومدن. برعکس روز های قبل امروز تی شرت نسبتاً تنگی پوشیده بود و اندامش توی چشم بود. خیلی زود موجی توی بدنم شکل گرفت؛ موجی نا آشنا.
سرم رو محکم تکون دادم بلکه این خیالات از ذهنم خارج شن. پارسا رو دیدم که از جاش بلند شده و داره از پنجره بیرون رو تماشا میکنه. دلم نیومد تو این وضعیت نزنم در کونش و از جا بلند شدم و یه اسپنک آب دار بهش زدم. برگشت و خنده ی منو دید که خودش هم خندش گرفت. اومد سمتم ، محکم منو گرفت و برعکسم کرد. سه تا اسپنک زد در کونم که گفتم: خب باشه تو بردی کافیه حالا سیاه و کبودمون میکنی. ولم کرد ولی نمی دونست من دوست داشتم ده تا دیگه هم میزد. اصلاً ده تا چیه ، هزار تا هم میزد من دوست داشتم.
برگشتم به سمتش که دیدم کاملا جدی داره بهم نگاه میکنه. شهوت خالص رو میشد از توی چشم هاش دید. سعی کردم با خنده جمعش کنم و سر جا هامون نشستیم. هنوز بیست دقیقه تا شروع کلاس مونده بود و خبری از بچه های دیگه و معلم نبود. استاد عباسی که همیشه دیر میومد اما انتظار داشتم بچه ها زودتر بیان ولی انگار امروز نمیخواستن بیان. شاید هم همه چیز دست به دست هم داده بود که من و پارسا تنها باشیم.
جرئت بلند کردن سرم رو نداشتم ولی پس از چند لحظه سر بلند کردم و روم رو برگردوندم سمت پارسا که دیدم خیره شده بهم. برق شهوت رو میشد توی چشماش دید. حسی آشنا بهم دست داد. همون حسی که اون روز توی اتاقم در حال خوندن اون داستان تجربه کردم. به لحظه نکشید که شهوت تموم وجودم رو گرفت. انگار حتی نفس های پارسا هم برام تحریک آمیز بود. دلم رو زدم به دریا و دستم رو به سرعت به سمت لای پای پارسا و از روی شلوار روی کیرش گذاشتم. آب گلوشو قورت داد و از جاش بلند شد و کیفش رو برداشت. رو به من با صدای کش دار گفت: کیفت رو بردار و دنبالم بیا. دستم رو گرفت و من رو به دنبال خودش برد. ساختمان مدرسه خیلی بزرگ بود و به همین دلیل راحت میشد جایی برای خلوت کردن پیدا کرد.
وارد طبقه ی آخر شدیم و به کلاس کامپیوتر آخر سالن رفتیم. پارسا به واسطه ی مبصر بودنش با معاون مدرسه ارتباط خوبی داشت و همیشه کلید اتاق های ضروری همراهش بود. کلید انداخت و در رو باز کرد و من رو هم پشت خودش برد. در رو که بست لامپ ها رو روشن کرد و در رو قفل کرد. جفتمون با چشمایی که داد میزد از شهوت داریم میمیریم به هم خیره شدیم. پارسا اومد سمتم و دست راستش رو روی صورتم گذاشت و با صدای کشدار گفت: نمیدونی که چقدر منتظر این لحظه بودم. بلافاصله لب هاش رو روی لب هام گذاشت و دست چپش رو گذاشت روی گردنم. با اینکه چند لحظه شوکه شده بودم اما به خودم اومدم و همراهیش کردم و شروع کردم به خوردن لب هاش. دست هام رو دور گردنش حلقه کرده بودم و بی وقفه میبوسیدمش بلکه کمی اون حس ناشناخته ی درونم آروم بشه. اما انگار هر لحظه عطشم بیشتر میشد و این یه بازی جدید بود که نمیخواستم هیچ وقت تموم بشه. پارسا دست هاش رو برداشت و ازم جدا شد و شروع به درآوردن لباس هاش کرد که بهش گفتم: کلاس چی میشه؟ گفت: واسش بهونه میاریم نگران نباش. از چشم هام بیشتر به پارسا اعتماد داشتم اون لحظه و طی این چند هفته به شدت نسبت بهش علاقه مند شده بودم بنا بر این باشه ای سر دادم و من هم شروع کردم به لخت شدن. همون طور که از روی لباس هاش مشخص بود ، بدن ورزیده و مردونه ای داشت. برعکس من که اسکینی بودم و انگار از دم باشگاه هم رد نشدم. لبخندی زد و به بدن بی موی گندمی من خیره شد و به سرعت اومد سمتم لب هایش رو قفل لب هام کرد. دست راستش دور شکمم بود و با دست چپش کونم رو نوازش میکرد من هم دوباره دست هام رو دور گردنش گذاشتم. پس از چند دقیقه برم گردوند و خواست با یه لاپایی تمومش کنه که با نگاه شهوت آمیز و خجالتی بهش نگاه کردم و با صدای کش دار گفتم: تمیزم خودتو اذیت نکن. انگار این حرفم واسش انرژی مضاعفی بود و باعث شد وحشی تر شه. شونه هام رو با دوتا دستش گرفت و بهم فهموند که خم شم. خم شدم که کیر نیمه خوابش جلوی صورتم قرار گرفت. با تردید توی دوتا دستم گرفتمش و دهنم رو به سمت سرش نزدیک کردم و یه بوس به سرش زدم و آروم سرش رو وارد دهنم کردم. خیلی کلفت نبود اما دراز بود و همین باعث میشد شهوتم چند برابر بشه. با یه تف کیرش رو خیس کردم و با دستم به سر تا سرش مالیدم. خوب لیز که شد شروع کردم به ساک زدن. تا میتونستم تا ته حلقم فرو میکردم و دیدن ویدیو های بلوجاب هم بی تاثیر نبود. اما خیلی زود آماتور بودنم خودشو نشون داد و گاهی اوقات دندون میزدم که پارسا واکنش خاصی نشون نداد.
با دستش بهم اشاره کرد که بلند شم و دست دراز کرد و از توی جیب شلوارش کیف پولش رو در آورد. از توی کیف پولش یه کاندوم در آورد که واسم عجیب بود اما شهوت مانع از این شد که بخوام فکری راجع بهش بکنم. کاندوم رو کشید سر کیرش و بهم فهموند که برگردم. همون طور ایستاده پاهام رو از هم باز کردم و دست هام رو به میز کامپیوتر تکیه دادم که با دیدن سوراخ تنگم چشم هاش برقی از شهوت زد. روی دستش تف انداخت و مالید به سوراخ کونم و سعی کرد با حوصله و آروم سوراخم رو آماده کنه. حتی واسه خودش هم عجیب بود که چطور اینقدر وارده ولی هیچ کدوممون حرفی نزدیم. پس از چند دقیقه ، سوراخ کونم آماده شده بود. به دستش یه تف دیگه انداخت و مالید به کاندوم روی کیرش. کیرش رو تنظیم کرد روی سوراخ کونم و با یه فشار سرش رو وارد کونم کرد. درد عجیبی توی کونم راه افتاد که واسم غیر قابل تحمل بود و نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و یه داد کوچیک زدم که پارسا دستش رو گذاشت جلوی دهنم و گفت: زود واست عادی میشه خودتو کنترل کن. چشمی گفتم و سعی کردم بیشتر به میز کامپیوتر دست هام رو تکیه بدم. پس از چند لحظه فشار رو بیشتر کرد و من درد کونم رو تا مغز استخوانم رو حس میکردم. کل حسم درجا پرید و شهوت جاشو به درد داد.
تا ته که رسید برای چند دقیقه کیرش رو توی کونم نگه داشت. با صدایی کش دار و مست از شهوت گفت: هر وقت اوکی بودی بگو. بدون مکث گفتم: شروعش کن.
انگار پارسا منتظر همین لحظه بود که با سرعت کارشو شروع کنه. دیگه هیچکس نمیتونست جلوشو بگیره و داشت با نهایت قدرتش توی کونم تلمبه میزد. یکی نمیدونست فکر میکرد داره انتقام میگیره یا ارث باباشو خوردم. اما خیلی زود حس شهوتم دوباره برگشت و دردی که آمیخته با شهوت بود با هر تلمبه ی پارسا توی کونم بهم تزریق میشد. حس اینکه یه مرد توی کونت تلمبه بزنه و برات جایگاهت رو مشخص کنه و بهت ثابت کنه تو در برابرش باید همچین شخصی باشی لذت کار رو چند برابر میکرد. پس از چند لحظه آه و ناله های من هم شروع شد. مثل یه بچه زیرش بودم و داشتم ناله های آروم اما از روی شهوت میکشیدم و همزمان یه دستم روی میز و دست دیگم روی کیرم بود. پارسا لب هاش رو نزدیک به گوشم کرد و زمزمه کرد: تو از امروز زیر خواب منی. فدای اون کون خوشگلت بشم. از هرچی دختره تو بهتری. تو نفس منی. تمام این تعریف هاش باعث میشد توی دلم قند آب شه و شهوتم هزار برابر بشه. منی که تا به حال حتی به پسر فکر هم نمیکردم طی این چند ماه دچار همچین تحولی شده بودم.
همزمان با تلمبه های سنگینش و مالیدن کیرم احساس نزدیک شدن به ارضا بهم دست داد. به پارسا با صدایی که مدام قطع می شد گفتم: من دارم میام پارسا. پارسا هم انگار منتظر حرف من بود تا تلمبه های رو سنگین تر کنه. چشم هام از شهوت داشت بسته میشد و پاهام سست و دچار لرزش شدن و آبم با شدت زیاد خالی شد. پارسا هم چند لحظه بعد با نعره آب کیرش رو توی کاندوم خالی کرد و کیرش رو از توی کونم در آورد.
هر دومون از خستگی روی صندلی های اتاق کامپیوتر نشستیم و به نفس نفس افتادیم. پارسا رو به من گفت: فکر نمیکردم اینقدر خوشت بیاد. من هم که خجالت جای شهوتم رو گرفته بود سرم رو پایین انداختم و با صدایی آهسته گفتم: حالا باید اینجا رو تمیز کنیم.
نوشته: Danny
3 پاسخ به “رسوایی مرگبار (۱)”
ادامه بده
عااالی بود
چرا توی پروفایلت نیست؟>