+بهش پیام دادم بله شما رسیدی؟
-هووم رسیدم بچه این همه مدت کجا بودی توووو نگرانت شدما
+(فک نمیکردم انقدر باهام راحت برخورد کنه و از طرفی هم خجالتی شدید بودم) گفتم تا رسیدم خونه دیر شد یه سری کار هم داشتم باید انجام میدادم
-ببین بچه بیا همین اول یه قول بهم بدیم همیشه هرجا میری بهم بگی باشه؟؟
+(منکه هاج واج مونده بودم چجوری یه پسر با این سن داره باهام اینجوری حرف میزنه از طرفیم خیلی بهش علاقه مند شدم ونمیتونستم جواب ندم) نوشتم خب باشه قبول
تا این حرفو زدم یهو زنگ زد تلفنم اون موقع شب تلفن حرف زدن تو خونه ما تقریبا قدغن محسوب میشد با هزار زحمت یواشکی رفتم بیرون و گفتم بله ؛ شروع کرد برام خط نشون کشیدن اینجا نرو پیش این نمیری و هزارتا اسم گفت که من هیچکدومو نمیشناختم هرچی میگفت برای اینکه عصبانی بود آرومش کنم گفتم چشم تا آخر آروم گرفت خدافظی کردیم
یهو دیدم نیم ساعتی شده بیرونم و داریم صحبت میکنیم…
وقتی برگشتم خونه مامانم با اخم تخم نگام کرد گفت شب که دیر میای الانم میری معلوم نیست با کی حرف میزنی ؛ امیر معتاد شدی؟ امیر خدا لعنتت کنه چرا اینقدر فرق کردی همینجوری که مامانم حرف میزد دوباره رفتم تو اتاق دراز کشیدم رویه تخت ساعت نزدیک 12 بود که خوابم برد…
ساعت 5 6 صبح بود با صدای غر زدن بابا از خواب پاشدم که پاشو نماز صبحه , وضو گرفتم و نماز خوندم ؛ بعد نماز بابام با حالت تنفر باری بهم گفت امروز دیر بیای خونه من میدونمو تو جریان دیشبم مامانت بهم گفت اگه بفهمم کی اونوقت شب زنگ بهت زده روزگارتو سیاه میکنم من میدونمو تو اگه پایه دختری در میون باشه!
از خونه زدم بیرون رفتم سرکار ؛ انقدر بی حوصله بودم و تویه فکر شایان که نگو؛وقتی رسیدم شرکت گوشیمو باز کردم دیدم شایان 15 تا پیام پشت سر هم برام فرستاده ؛ اول صبح بخیر گفته بود بعد 14 بار نوشته بود پس کجایی کوشی چرا پیام نمیدی
+سلام شایان جان صبحت بخیر من معمولا صبحا وقتی میام اداره گوشیمو چک میکنم
بلافاصله سین زد و جواب داد:
-ببین من با بقیه فرق دارما همین الان قول بده بهم هیچ دروغی نمیگی زود باش
+باشه قول میدم هیچ دروغی نگم
-شماره تلگرامتو بده بیام چک کنم تلتو
+آخه تلگرام چرا
-عصبیم نکن زود باش امیر
شماره رو دادم بهش اومد تویه اکانتم, بهش گفتم چی شده آخه چرا انقدر عصبی؟
-خیلی آرومتر شده بود گفت هیچی عشقم ببخشید بهت شک کردم
+هاج واج نوشتم شک بابت چی؟
-خندید گفت امشب بریم این کافه همه چیو بهت میگم میدونی که نه بیاری ناراحت میشم
+گفتم باشه ولی
-سریع نوشت ولی نیار اوکی؟؟؟
لوکیشن کافه رو برام فرستاد , خوشبختانه تو راه بود و میتونستم برم…
عصر وقتی رفتم کافه دیدمش قند تو دلم آب شد باهام دست داد خمار نگاهم میکرد منم محوش شده بودم باهم صحبت میکردیم فهمیدم کلاس یازدهمه و امتحانای پایان سال داره گاهی میزد به شونه ام گاهیم میزد به رونم میخندیدیم
وقتی از کافه اومدم بیرون باهم رفتیم تویه قسمت خلوت پارک گفتم خب این جریان صبح چی بود
-ببی امیر من چند وقت بود دیدمت میای دانشجو فک کردم ازون کونیا باشی میترسیدم با آدمای ناجور باشی خوب باید چکت میکردم دیگه
خنده ام گرفته بود گفتم روم غیرتی شدی؟ صورتشو آورد نزدیک گردنم یه ماچ ازم گرفت
-ببین امیر از الان به بعد ما تویه رابطه ایم میفهمی که؟
+(قند تو دلم آب شده بود) رابطه؟
-چشم غره تندی بهم رفت گفت الان ترای منی دیگه بچه
+خب اره
-دستشو انداخت گردنم بله رو دادی؟
+خب اره
دستشو آورد پشت سرم لباشو رو لبام گذاشت و شروع کردیم خوردن لب هم
بعد چند دقیقه به خودمون اومدیم
+شایان تو از چی من خوشت میاد؟
-با غرور دست کرد تو موهاش گفت خنگه خدا برا عشق دلیل میخوای خب خوشم ازت میاد, تو چرا؟
+خب چون واقعا جذاب خوشگلی ب دلم میشینی
سرمو برگردوندم سمتش دوباره لب تو لب شدیم بعد چند دقیقه دوباره از هم دور شدیم
-فردا بریم حلقه بخریم؟
+خب من اخه باشه
(و شروع کردیم تمام زندگی همو برای هم تعریف کردن)
زیادی طولانیش نمیکنم تا حوصله سربر نشه تویه ادامه داستانم ماجرای سفر رفتنمون رو خواهم گفت
ممنونم وقتتونو بهم دادید
نوشته: امیر
5 پاسخ به “رابطهی امیر و پسری جذاب (۲)”
خیلی عالی بود👏👏👏👏👏لطفا ادامشو زود بنویس
آخه چجوری یه دانش آموز ۱۸ ساله با یه آدم ۲۹ ساله اینجوری با تحکّم حرف میزنه و بهش میگه «بچه»!
داستان کرسی شعریه
خوش به حالتون 👌
خوشبحالت خنگه