امیر هستم الان 30 سال هستم و این داستان مال 1 سال پیشه ؛ اون زمان با 29 سال سن تا به اون روز جرات نداشتم حتی با دختر یا پسری درباره مسایل جنسی صحبت کنم ما یک خانواده مذهبی بسیار سخت گیر داشتیم که حتی تا به امروز هم بابت سرکار رفتن باید با پدرم هماهنگ کنم حتی اگر دیر کنم هم سین جیمم میکنن!
درست فهمیدید من یه پسر مظلوم مثبتم که از لحاظ ظاهری عینکی لاغر اندام و ریزه هستم اما چون پدرم از حاجی بازاری های گود عربها بوده هیچوقت کسی نه برام مزاحمتی ایجاد میکرد و نه حرفی میزد تو مدرسه هم لقبم پسره حاجی بود.
من کاملا خاطره مو صادقانه بدون هیچ آب و تابی تعریف میکنم و حالمم هم ازین سبک داستانا بهم میخوره که کاملا واضحه طرف حتی همجنسگرایی رو درک هم نکرده و صرفا یک رابطه جنسی بوده و تمام خب سرتون رو درد نیارم و بریم سراغ خاطره من:
مثل همه آدما یه دست به خایه این سایت منم یه آدم دست به خایه بی عرضه بودم که ته خلافم دیدن پورن اونم یواشکی پشت تختم بود تا اینکه همه چی اون روز شروع شد.
مثل همیشه داشتم از انقلاب میرفتم سمت خونه امون و چون خیابونا خیلی شلوغ بود معمولا با بی آر تی رفت آمد میکردم که سر چهارراه ولیعصر چندتا پسر با شمایل متفاوت وارد بی آر تی شدن (میدونستم اون منطقه بخاطر پارک دانشجو معروف بود اما هیچوقت حتی جرات نداشتم اونجا پیاده بشم) قیافه ها و رفتارهای اون پسرا همون چیزایی بود که این همه سال آرزوشو داشتم داشته باشم ولی خب منکه نمیتونستم حتی روم نمیشد چیزی بگم
من با تیپ ساده بودم و اونا با انواع اقسام لباس های مارک و گرون تویه صحبتاشون شنیدم که میگفتن اره آخر خرداد قراره جمع شیم پارک دانشجو با اکیپ شایان اینا بگردیم
بعد شروع کردن درباره این صحبت کردن که آره شایان فشنه از خارج اومده بچه پولداره و…من تنها سرنخی که دستم اومد این بود که قراره 26 خرداد تویه پارک دانشجو باشن
اون روز با دروغ به پدرم که قراره دیرتر برم راهی پارک دانشجو شدم و اینکه منتظر نشستم ببینم خبری ازشون میشه یا نه , تنها امید من برای دیدن افراد هم حسم زنده شده بود نشستم نشستمو نشستم اما انگار نه انگار شروع کردم قدم زدن اطراف پارک ولی خب هیچ خبری نبود که نبود سرشکسته برگشتم خونه و دوباره همون روال تکراری…
دیگه ترسم از اینکه برم پارک دانشجو شکسته بود و حتی گه گاهی که زودتر برمیگشتم میرفتم یه چند دقیقه ای می نشستم و به مردم اطراف نگاه میکردم
زندگیم از بعد اون اتفاق یک تغییر جزئی کرده بود اونم اینکه گاهی فقط میومدم اینجا و مدتی می نشستم و بعد میرفتم خونه…
همه چی طبق روال میگذشت تا یک روز عصر یک پسری با موهای فرفری بلند خرمایی نیم بوت چرم تیشرت آدیداس و شلوار کارگو مشکی کنارم نشست نگاهش که کردم چشمام قفل شد باورم نمیشد یک روز تو زندگیم همچین موجود زیبایی رو ببینم تو حاله خودم بودم یهو زد به شونه ام گفت کجایی تو حواست کجاست به خودم اومدم از خجالت آب شدم به تته پته افتادم با غرور خاصی گفت تا داری لود میشی شماره تو بگو بزنم گوشیم تا بیشتر باهم حرف بزنیم
شمارمو بهش دادم برام تک انداخت و من دست پاچه و در حالی که باورم نمیشد رویه نیمکت نشسته بودم
به ساعتم نگاه کردم دیدم ساعت 10 شب شده و من باید 8میرسیدم خونه…وقتی رسیدم خونه دیدم پدرم با عصبانیت سرم داد زد و گفت کدوم گوری بودی بی مصرف و پشت بندش مادرم گفت خاک بر سرت کنم حتما توام مثل پسر عموهات دنبال گل رفتی و من مستقیم رفتم تویه اتاقم و نه شام خوردم و نه حرفی باهاشون زدم…
گوشیمو باز کردم دیدم یه اکانتی بهم تویه تلگرام پیام داده , نوشته بود سلام چطوری؟ رسیدی خونه؟؟؟؟ اگه رسیدی پیام بده منتظرم
پیامشو باز کردم سریع عکساشو دیدم خودش بود همون پسره بود
نوشتم سلام من خوبم بله رسیدم شما رسیدی؟
بقیه اشو در قسمت بعد میگم ممنون تا اینجا همراهم بودین
نوشته: امیر
9 پاسخ به “رابطهی امیر و پسری جذاب (۱)”
کیر تو خودتو داستانتو و موی فرفری دوستت با رنگ خرماییو پارک دانشجوی بی صاحبتاول و آخر داستانتو گاییدم من.
امیر ۳۰ ساله به اینو بگیر بکن تو کن ننت کوسکش بی خایه
از بابا اجازه گزفتی امدی اینجا جیزززززززت مکنه ها حاجی کون نشور
امیدوارم اون کله فر خدا نترس همچس بکنتت که دیگه مسیج و با داستان اشتباه نگیری
اه اه اه
لطفاً ادامش رو حداکثر در یک پارت دیگه بنویس، فرقی نداره چقدر طولانی میشه ولی اصراری به پنج قسمتی کردنش نداشته باش چون بعید میدونم داستانت به لحاظ محتوایی بضاعت پنج قسمتی شدن رو داشته باشه… ولی قشنگ نوشته بودی، ممنون
خوب بودلطفا ادامشو زود بنویس
قشنگ بود خیلی، نمیدونم چرا چندتا کامنت اول خوششون نیومده بود! من گه دوست داشتم منتظر قسمت بعدیشم
زودتر ادامه مطلب را بنویسید توجهی به کسایی که بچه باز هستند نکن