دُوران سربازیِ بیاد ماندنی

دُوران سربازیِ به یاد ماندنی
منم مثل بقیه اکثرِ پسرای هم سن و سال خودم از سربازی و دوران اجباری بیزار و فراری بودم و نمی خواستم این دوران رو تجربه کنم ، اما چه کنم که برای ادامه زندگی در این مملکت بایستی این لباس رو تنم می کردم و 18 ماه رو بنام خدمت مقدس ، انجام وظیفه کنم . خلاصه اینکه بعد از فارغ التحصیل شدن از دانشگاه ، فرم رو پُر کردم و زمان اعزام نیز فرا رسید . تو سه ماه آموزشی خیلی بهم سخت گذشت . منی که اهل ورزش و صبحِ زود بیدار شدن و تمرینهای سخت نبودم ، مجبور به این کار شدم ، با تمام اون مشقت ها ، سه ماه از خدمتم گذشت و به قول خودشون ، زمان تقسیم شدن فرا رسید . اسمش که بد نبود ، بنظرم جایی خوبی می اُومد با این حال خیلی امیدواری به خودم ندادم . همۀ هم دوره ایی هام می گفتند که ستاد فرماندهی یعنی کویت ، دیگه نونت تو روغنه ، اونجا دیگه بخور بخوابه ، خوش بحالت ، و از این حرفها .
بعدِ چند روز مرخصی ، خودم رو به ستاد فرماندهی معرفی کردم . برای خودم کلاس گذاشته بودم و با لباس اُتو کرده و صورتی اصلاح شده ، برگه معرفی نامه رو به دژبانِ دمِ در دادم . فردی که دو تا ستاره رو شونش بود اومد جلو و از ورودم جلوگیری کرد و نذاشتم برم تو ” این چه سر و وضعیه ، چرا صورتت رو از ته زدی ، نمیتونی اینطوری بیای تو ” ! خلاصه نذاشت برم تو ، من موندم و عاطل و باطل ، خلاصه همون افسر بهم گفت که برم و دو سه روز دیگه که ریشم در اُومد بیام . نمی دونستم که نباید ریشم رو میزدم . مثل اینکه اینجا با بقیۀ جاها فرق داره . به بابام گفتم بودم که نباید با تیغ صورتم رو بزنم ، اما اون گفت ” که تو نظام باید منظم و مرتب باشم ” ، اینم گوش کردن به حرف بزرگترها ، حالا علافی باید بکشم . خلاصه برگشتم خونه و دو روز بعد که کمی صورتم ته ریش در آورده بود ، خودم رو معرفی کردم . بخاطر خوش تیپ بودن ، سمتِ راننده سردار رو بهم دادند . یه پرشیا هم بهم تحویل شد . کارم شده بود آوردن سردار از خونشون به ستاد و برگردوندن اون به خونشون . به قول هم خدمتی هام ، بخور بخواب ، اما اینطور ها هم نبود .
یه 10 روزی گذشت . فکر کنم سردار میخواست منو امتحان کنه و ازم مطمئن بشه که رُو سفید شدم . منضبط و مرتب و تمیز بودنم ، باعث شد تا بهم اعتماد کنه . آدم خوبی بود ، تو مسیر باهام راحت صحبت می کرد و از هر دری حرف میزد . ازم درباره خانواده ام می پرسید و اینکه بدونه چه جور آدمی هستم . راست و واقعیت رو می گفتم و دروغ تو کارم نبود . اونم از این موضوع خوشش اُومده و از انتخابش راضی بود . اون روز که تو ستاد بودم و ماشین رو تمیز میکردم ، احضار شدم . سردار گفت که بایستی برم خونه و در اختیار خانم باشم . اولین بار بود که چنین ماموریتی بهم میداد . گفتم چشم و راهی خونه سردار شدم . تا بحال اعضای خانوادۀ سردار رو ندیده بودم . معمولاً ماشین رو می بردم تو حیاط و بعد سوئیچ رو میدادم سردار و از خونه خارج می شدم ، تا فرداش که می اُومدم دنبالش و سوئیچ رو بهم میداد . رسیدم دمِ در خونه سردار ، زنگ زدم ، صدای خانومی گفت که همون جا باشم تا بیاد . 20 دقیقه ایی صبر کردم تا اینکه یه مرتبه درِ خونه باز شد و دو تا خانم چادری با روبند و دستکش از خونه خارج شدند . از ماشین پیاده شدم . سلام کردم و درِ عقبِ ماشین رو براشون باز کردم . سرم پایین بود و نگاهم بهشون نبود . براه افتادیم . یکی از خانم ها مسیر رو گفت . آئینه داخل کابین رو برگردونده بودم تا چشم تو چشم خانوم ها نشم . خلاصه سعی داشتم تا خودم رو محجوب نشون بدم . کمی راه بندون بود و تو اون مدت که برسیم به مقصد ، اون دو تا خانم باهم پچ پچ میکردن و من نمیتونستم به راحتی حرفهاشون رو بشنوم . اما به خوبی معلوم بود که مادر و دخترند و سعی داشتند که من متوجه موضوع نشم . از بس خیابان ها شلوغ بود ، ظهر شد و ما در راه بازگشت به خونه بودیم . صدای اذان به گوش رسید و خانم ازم خواست تا جلوی مسجد توقف کنم تا نماز بخونند . ماشین رو متوقف کردم و دوتا خانم ها رفتند که نماز بخونند و از من هم خواستند تا برم و نمازم رو بخونیم . خلاصه باید صبوری میکردم تا خانمها از مسجد برگردند تا حرکت کنیم . حسِ خوبی نداشتم . از کارم راضی نبودم . دوست نداشتم راننده مردم باشم ، اما چه کنم که مجبور بودم . خلاصه اون روز با کمی خرید و اینور و اُونور رفتن و چیزهای تعجب آور به پایان رسید .
توی اون هفته دو ، سه باری این اتفاق افتاد و من در خدمت مادر و دختر بودم . رفتارشون تو آخر هفته بهتر و مناسب تر شد ، بلندتر صحبت می کردند و من متوجه موضوعِ صحبتشون می شدم . اولش خیلی از این کارم راضی نبودم و حس حقارت می کردم . اینکه راننده شخصی دو تا زن باشم و در اختیارشون قرار بگیرم ، کمی برام خوشایند نبود . اون روز طبق فرمان سردار ، بعد از رساندن ایشون به ستاد ، برگشتم تا خانم رو ببرم خرید . بنظر میرسید میهمانی دارند چون خیلی میوه و شیرینی خرید و منهم مجبور شدم بعد از بازگشت از خرید روزانه ، وسایل رو ببرم تو خونه . اولین بار بود که می رفتم داخل خونشون . یاالله گفتم و با دستی پر از خرید به داخل خونه قدم گذاشتم . چه خونه شیک و بزرگی ، وسط هال یه راه پله شیک داشت که به طبقه بالا منتهی می شد . آشپزخونه تو طبقه همکف بود . خانم گفت که خرید ها رو ببرم و تو آشپزخونه بذارم و منم اجرا کردم . کارم که تموم شد اجازه خواستم که برم . خانم ازم خواست تا چند دقیقه ایی رو مبل بشینم . بعد با یه پیش دستی میوه و شیرینی اومد سمتم و ازم خواست تا میل کنم . کمی تعارف کردم و بعد شروع کردم به تناول که صدایی از طبقه بالا اومد . بنظرم دخترش بود و من ناخواسته سرم رو بالا بردم . بله ، دختر سردار از نرده ها خودش رو آویزون کرده بود تا ببینه مادرش اومده ، تو همون زاویه دیدِ کم دختر سردار رو دیدم . قد بلند و کمی هم هیکلی دیده می شد ، لباس خونه به تن داشت و انتظار نداشت که من تو خونه باشم . راستش خیلی هم متعجب نشد و تا فهمید که مادرش اومده ، نیم نگاهی به من انداخت و رفت .
اون روز به بعد باعث شد تا رفتارشون با من از او خشک بودن خارج بشه و به قولی با من کمی صمیمی تر بشن و منو به اسمِ فامیل صدا کنن و دو سه کلمه ایی هم باهام حرف بزنن . اتفاق روزِ بعد خیلی عجیب تر بود . وسطای روز به خونه احضار شدم . از محل ستاد تا خونۀ سردار خیلی راه نبود . سر ساعت مورد نظر خودم رو به خونۀ سردار رسوندم و زنگ زدم . صدای دخترِ سردار از آیفون شنیده شد که تحمل کنم . خیلی زود درِ خونه باز شد و دختر سردار اُومد بیرون و قصد سوار شدن کرد . درِ ماشین رو باز کردم تا بشینه تو ، با عجله خودش در رو بست و همین کارش باعث شد تا پایین چادرش از درِ ماشین بیرون بمونه ، من متوجه شدم ، در رو باز کردم و بدون هیچ سؤ نظری ، چادرِ دختر سردار رو بلند کردم و دادم تو ، بعد در رو بستم . مودبانه ازم تشکر کرد . پاسخش رو دادم . همین کارم باعث شد تا به قول معروف یخش باز بشه و باهام سر صحبت رو باز کنه . از میزان تحصیلاتم و رشته تحصیلیم سؤال کرد . منم بدون اینکه غلُو کنم جواب دادم . وقتی فهمید که لیسانس حسابداری دارم ، با کمی هیجان گفت : ” منم سال اول حسابداری رو چند وقته برای تهیۀ چند تا کتاب از این کتاب فروشی به اون کتاب فروشی میرم اما هنوز موفق به پیدا کردنشون نشدم ” . اسم کتابها رو جویا شدم و وقتی فهمید که من اون کتابها رو دارم ، خوشحال شد . پیشنهاد دادم که اگر تمایل داره من اون کتابها رو که دیگر نیازی به اونها ندارم ، در اختیارش بذارم ، قبول کرد . فکر کنم این موضوع و کمک من باعث شد تا رفتار سمیه ( دختر سردار ) با من بهتر بشه . در طی مسیر رفت و حتی برگشت ، صحبت ما در باره دانشگاه ، تحصیل و رشته تحصیلی مشترکمون گذشت و سمیه و من ، به طور عادی و معمولی مثل دوتا همکلاسی ، صحبت کردیم .
رفت و آمد من به خونه سردار دیگه عادی و معمولی شده بود . دادن کتابهای بلا استفاده و جزو های قدیمی اَم به سمیه باعث نوعی صمیمیت و نزدیکی به او شده بود . وقتی تنها تو ماشین می نشست ، رو بندش رو برمیداشت و من می تونستم از طریق آینه داخل ماشین اُنو ببینم . صورتِ زیبا اما استخون بندی درشتی داشت . منو به اسم کوچیک صدا کرد ، اما من هنوز پسوند خانم رو موقع صدا کردنش رعایت می کردم . 6 ماه از خدمتم گذشته بود و من تقریباً به وضعیت فعلی عادت کرده بودم . بردن سردار به ستاد و در اختیار خانوادۀ سردار و به نوعی گماشته بودن ، برام معمولی شده بود . ناراضی نبودم . حادثه اون روز برای سمیه مهم جلو کرد اما برای من خیلی مهم نبود . سمیه موقع عبور از خیابان ، مورد حمله سارقین و کیف قاپ ها قرار گرفت . من تو نخِ موتور سوارِ اون طرف خیابون بودم و همین دقت عمل من باعث شد تا سارقین به نیتِ خودشون نرسن اما سمیه زمین خورد و چادرش خاکی شد ، زنی یا خانمی کمکم نکرد و من مجبور شدم خودم ببرمش تو ماشین تا حالش بهتر بشه ، زیر بغلش رو گرفتم و بردمش و صندلی عقب ماشین نشوندمش . با آب دست و صورتش رو شست ، براش آب میوه گرفتم ، حالش بهتر شد ، بیشتر ترسیده بود تا مجروح شدن . چادرش از سرش افتاده و حسابی خاکی شده بود . خلاصه با اون سر و وضع رسوندمش خونه و موضوع رو شرح دادم . از طرف سردار توبیخ شدم اما مادر سمیه ازم قدردانی کرد و شوهرش رو ملامت کرد که من قابل قدردانی هستم نه سرزنش کردن .
کمکهای درسی من و یاری رسوندنِ اون روز به دختر سردار ، حرکات عادی و معمولی بود اما از نظر سمیه اینطور نبود . نمی دونم چرا خانواده های مذهبی تصورشون به اینگونه رفتارها ، عجیبه . در اولین برخوردها خودشون رو جمع و جور می کنن تا حالا نگاهشون به طرف مقابل تلاقی نکنه اما بعدش به قولی خودشونو وا میدن و طرف رو از هر محرمی ، محرم تر می دونند ، سمیه هم همینطوره ، روز اول با چادر و روبند ظاهر شد و حالا و مخصوصاً وقتی دو نفری هستیم ، خوش و بش می کنه و بهم عطر هدیه میده ، به نوعی سعی داره صمیمیت بیشتری رو ایجاد کنه . منم به عنوان اولین موردِ برخوردم با جنس مخالف بدم نیومد . یه دست خط که حاکی از چند بیت شعرِ عاشقانه و نوشته هایی عاطفی بود رو لای جزوهام گذاشتم و بهش دادم . خیلی سریع و عجولانه عکس العمل نشون داد . بعنوانِ بهانه کتابی رو بهم پس داد ، وقتی لای کتاب رو نگاه کردم ، یه عکس با حجاب که تو طبیعت گرفته بود رو وسطای صفحات دیدم . می ترسیدم اما اینجور کارها مستلزم کمی جرأت و جسارته که بعد یک سال خدمت سربازی ، بدست آورده بودم .
دوازده ماه خدمت بود و هنوز تو خونه سردار رفت و آمد می کردم . سمیه خودش پیش قدم شد منو تو دامِ خودش قرار داد . مقابل درِ خونشون ایستاده بودم که سمیه تنها اومد و در رو پشت سرش بست . معلوم بود که تنها میخواد جایی بره . براه افتادم ، هنوز از کوچه شون دور نشده بودم که خودشو جلو کشید و گونه اَم رو بوسید . اگه تو رانندگی مهارت نداشتم ، حتما تصادف می کردم . زدم کنار ، برگشتم تا نگاش کنم ، این بار لبم رو بوسید . شانس آوردم که دور و برم خلوت بود و کسی دیده نمی شد ، اگه نه نمی دونستم چی می شد . ” سمیه این چه کاریه ” ؟ صورتش رو جلو آورد و با کمی عشوه گفت : ” بدت اومد” ! ! حضور ذهن خوبی داشتم ، جواب دادم : ” نه ، اما یه مرتبه ، اونم تو خیابون ، نمی گی کسی ببینه ” ؟ با طنازی گفت : ” غصه نخور شیشه ها دودیه ، کسی متوجه ما نمی شه ” ! ! راست می گفت ، شیشه های ماشین دودیه . منم پرو گری کردم و دستم رو به سینه هاش رسوندم و تکونشون دادم : ” راست می گی ها ” ! اون وقت بود که متوجه دُرشتی هیکلش شدم . سینه های دُرشت و تو پُر و سفتی داشت . تا حالا به سینه های یه دختر دست نزده بودم . خیلی مزه داد . با خودم گفت بابا این مذهبی ها خیلی عجیبن . سمیه انگار منتظر حرکت من بود . تا دستم سینه هاش رو لمس کرد ، خودشو جلو تر آورد تا سینه هاشو بهتر تو دستم بگیرم و فشارشون بدم . تو چشماش نگاه کردم ، حسابی خمار و خیلی حشری بود . ترسیدم تو خیابون و تو ماشین ، مردم متوجه بشم و برام شر بشه . اما سمیه اصلاً به این چیزا توجه نداشت . چادرش و بعد دکمه های مانتوش رو باز کرد ، زیرش چیزی نپوشیده بود ، کُرستش معلوم شد ، منم دیگه برگشته بودم و وضعیتِ دور و برَم رو نادیده گرفتم . دستم رو بردم تو کُرستش و سینه هاش رو چلوندم . وای چه سینه های گرم و نرمی داشت . لای چاک سینه هاش خیس بود و همین رطوبت کم ، لذتی دو چندان رو نصیب من کرد . آه بلندی کشید و خودشو شُل کرد . خودشو چسبوند به صندلی من ، همزمان سینه اَش و گردنشو بوسیدم . داشت از حال می رفت . اصلاً تصور اینکه نوازشی به دختر سردار داشته باشم رو نداشتم ، اما اکنون اون رو تجربه می کردم .
یه روز بعد از ظهری که خونه بودم ، یه پیام اومد : ” بابا اینا خونه نیستند ، دوست داری ، سری بهم بزن ” ! نمی دونم چه جوری خودم رو به خونه سردار رسوندم ، کمی دلهره داشتم . سعی کردم ترس و واهمه ایی نداشته باشم ، می دونستم که موقعیت مناسبه اگه نه خبرم نمی کرد . به سمیه پیام دادم : ” پشت درم ، درو بزن ” ! در باز شد و رفتم تو . دیگه خونه رو بلد بودم . نگاهی به دور و برِ حیاط انداختم و رفتم تو ساختمون . صدا اُومد : ” بیا بالا ، کسی خونه نیست ” ! با دل و جرأتی خاص پله ها رو دو تا یکی کردم و رفتم که برم تو اتاق سمیه ، تو درگاهی ایستاده بود ، یه تاپ چسبون با دامن کوتاه تنش بود . خیلی خوشگل شده بود . هنوز میون درگاهی بودم و نگاش میکردم ، تا منو دید دستم رو گرفت و منم خودم رو انداختم تو بغلش . بلافاصله لب تو لب شدیم . کُرست نبسته بود و سینه هاش ول بودن . سینه هاش عجیب منو وسوسه کرد . آزاد بودن سینه هاش باعث شد تا اولین کارم مالوندن سینه های سفت و خوشگلش باشه . مجالی بهشون ندادم و از رو همون تاپش ، خدمت دوتاشون رسیدم . مثل دوتا لیموی نرم و تازه تو دستام گرفتمشون و فشارشون دادم ، فوری صدای آه و نالش بلند شد . بنظرم کمی عجله داشت و هُول بود . سرش رو بالا برد و بمن این اجازه رو داد تا گردن و سینه هاش رو بوسه بارون کنم . بوی خاصی میداد . رایحه عطر نبود ، فکر کنم حسابی حشری بود ، بُوش منو هم حشری میکرد . فرصت بهم نمی داد تا لباسم رو در بیارم . منهم نمی خواستم زمان رو از دست بدم . دستم رو زیرِ تاپش بردم و بدنش رو نوازش کردم . با ملایمت بدنش رو لمس و حسش می کردم . خواستم تاپش رو در بیارم و لختش کنم ، مخالفتی نکرد . آروم بالا تنه اَش رو لخت کردم . بدنِ سفید و وسوسه کننده ایی داشت . دستاش هنوز بالا بود ، بنظر میرسید منتظره تا بدنش رو نوازش کنم ، منم منتظرش نذاشتم . سینه هاش رو تو دستام گرفتم و زیر بغلاش رو بوسه زدم . بدنش کمی مرطوب بود ، لیسشون زدم و اینکارم باعث شد تا خودشو شُل کنه و تو بغلم بیفته . به خوبی معلوم بود که از ناحیه سینه و زیر بغل حساسه . شروع کرد به باز کردن دکمه های لباسم .
با لباس سربازی رفته بودم خونش . دو تایی با هم سریع لباسها رو از تنم خارج کردیم . الان فقط شورت پام بود . توجهی به خودم نداشتم . کیرم آنچنان شق شده بود که میخواست شورتم رو پاره کنه . سمیه بهم دست نمی زد ، حتی سعی داشت نگاهش رو از من دور نگه داره ، معلوم بود کمی خجالتیه ، البته چنین کلمه ایی برای دختری که خودش پا میده و از یه پسر غریبه دعوت می کنه بعیده ، خلاصه نمی دونم چه تصوری داشت اما بدنم رو لمس نمی کرد اما این اجازه رو بمن داده بود تا من اونو نوازش کنم ، حتماً هم نمی خواست خیلی پیشرفت داشته باشیم . من از خودم جسارت بخرج دادم اینکه ببینیم تا کجا می تونیم بریم جلو . دست بردم تا دامنش رو از پاش در بیارم ، دستم رو گرفت و نذاشت . سماجت نکردم ، برش گردوندم و کیرم رو از روی شورت به کونش چسبوندم . خودشم همکاری کرد و فشار میداد . پاهای لختش به پاهام چسبیده بود و خودش رو خم کرد و سعی داشت کیرم لای درزِ کونش قرار بگیره . در همون حالت ، کمی دامنش رو دادم بالا و کونش رو از رو دامن لمس کردم و مالوندم . دوتایی خیس عرق بودیم ، کمرش رو گرفتم و فشارش دادم و سمیه هم کونش رو بهم فشار میداد . خودمُو کمی عقب کشیدم و شورتم رو پایین دادم . اطمینان داشتم که اجازه دخول نمیده ، منم عجول نبودم ، با لا پایی هم راضی بودم و بنظرم برای شروع کار خوب بود . کیرم رو لای پاش گذاشتم و عقب جلو کردم . به خوبی حس رطوبتِ لای پاش و رونهاش رو حس میکردم . بنظرم بایستی شورتش حسابی خیس باشه چون راحت کیرم لای پاش عقب جلو میرفت و لیز میخورد . میخواستم حشریش کنم تا خودش پیشنهاد بده . دستش به دیوار بود و قمبل کرده و اجازه داده بود که با لاپایی حالی بهم بدیم . دستام همه جا کار میکرد . از زیر بغلش بگیر ، سینه های سفتش و تا پاهاش رو نوازش میکردم . هر وقتی سمیه تکونی به خودش میداد ، معلوم بود حسابی لذت میبره ، نمی دونم اولین بارشه یا اینکه قبلاً هم سکس داشته ، رفتارش که نشون دهنده تازه کار بودنش نبود . سرم رو خم کردم و نگاهی به لای پاش انداختم . کُصش حسابی آب انداخته بود . رطوبت از زیرِ شورتش نفوذ و براحتی شورتش رو خیس کرده بود . دستی لای پاش کشیدم و دستم رو مرطوب کردم . اینقدر ترشح داشت که لای رونهاش رو هم خیس و مرطوب نشون میداد . وسوسه کننده بود اما چه کنم که محدودیت داشتم و منم نمی خواستم برای بار اول تو ذوقش بزنم . رایحه ایی وسوسه کننده تو اتاق پیچیده بود . میخواستم دستم رو ببرم تو شورتش و از همون عقب مالش رو شروع کنم ، اما نکردم و به خودم مسلط بودم . دستام رو دور کمرش حلقه کرده بودم و عملیات لاپایی رو انجام میدادم . سمیه هم همکاری میکرد و خودش رو عقب داد و پشتش رو به سینه هام چسبونده بود و لذت می برد . سعی کردم با بوسه های ریز و بعدش مدت دار ، حشری ترش کنم . تو این کار موفق هم بودم ، منتظر شدم تا اذنِ دخول بده اما نداد . میتونستیم پیشرفتِ بهتری داشته باشیم و بهتر لذت ببریم و یه حالِ حسابی باهم بکنیم ، اما سمیه نمی خواست و این اجازه رو نمی داد . خلاصه اون روز به همون لاپایی رضایت دادم و نذاشت پیشرفتی بیشتری داشته باشم . آبم اومد و ختم جلسه هم اعلام شد . خودمونو تمیز کردیم و لباس پوشیدم ، میخواستم سریع از خونه خارج بشم و برم . ” صبر کن آبمیوه ایی چیزی بخوری ، جون بگیری بعد برو ” ! خندم گرفت ، گفتم : ” دستت درد نکنه ، همین قدر مهمون نوازی بسه ، میترسم سردار برگرده ، منو نبینه بهتره ” ! اومد جلو و گونه ام رو بوسید و گفت : ” هر جور دوست داری ” ! .
یه هفته ای گذشت و تو این یه هفته بارها در خدمت خانواده سردار بودم اما خبری از سمیه نبود و فقط خانم منو برای خرید و اینجور کارها احضارم میکرد و من دخترِ سردار رو ندیدم ، حتماً خجالت می کشید و خودشو پنهون کرده بود ، تا اینکه اون روز وقتی دَمِ در منتظر بودم ، به همراه مادرش اومد بیرون . هر دو چادر داشتند و روبند بسته بودند . میخواستم از طریق آینۀ داخل ماشین نگاهی به سمیه بندازم اما جرأت نکردم تا اینکه مادرش برای خرید پیاده شد و منو و سمیه تنها شدیم . فوری برگشتم و پرسیدم : ” چند روزه خبریت نیست ” ؟ بدون اینکه تکونی به خودش بده و روبندش رو برداره گفت : ” پریود بودم ، برای همین از خونه خارج نشدم” ! ادامه داد : ” اَمشب منتظرِ پیامم باش ، قراره هردوشون برن جمکران ، بهت خبر میدم ” !
سعی کردم خودم رو برای یه شبِ بیاد موندنی آماده کنم . حمام رفتم و خودم و ترو تمیز کردم و منتظر تماسِ سمیه شدم . ساعت از 7 گذشته بود که پیامی اومد . از طرف سمیه بود و نوشته بود که ” باباش اینا رفته اند ، میتونم بیام ” ! سراسیمه از خونه زدم بیرون و سعی کردم تا هرچه زودتر خودم رو به محل موعود برسونم . مجبور بودم با لباسِ سربازی و به بهونه نگهبان بودن از خونه خارج بشم ، در غیر اینصورت بهونه ایی نداشتم . دَمِ درِ خونه سردار رسیدم . پیام دادم که پشتِ درم . در باز شد و فوراً وارد شدم و رفتم تو ساختمون . چند باریاالله گفتن . صدای سمیه اومد که گفت : ” بیا بالا دیگه ، اینهمه سر و صدا نکن ” ! با کمی طمأنینه پله ها رو طی کردم و رسیدم نزدیک اتاق سمیه ، درِ اتاق باز بود . سرک کشیدم . چراغ اتاق روشن و خودش هم تو اتاق بود . سلام کردم و رفتم تو . یه لباس معمولی که معمولاً تو خونه میپوشن ، تنش بود . نوعِ لباسشِ با دفعه قبل خیلی فرق داشت . نگام کرد و اومد طرفم و ماچم کرد . یه آرایش ملایم داشت . بغلش کردم . رایحه تند حشری بودن ازش ساطع می شد . سینه های گرم و نرمش رو بهم چسبوند . این دفعه هم کُرست نبسته بود . نوک سینه هاش رو می شد از زیر تیشرتش دید . به راحتی سینه هاش رو لمس کردم و کمی هم فشارشون دادم . خودش رو بهم چسبوند و لب تو لب شدیم . کمی مضطرب بود و واهمه داشت ، از حرکاتش معلوم بود . بدون هیچ مقدمه ایی گفت : ” اَمشب میخوام بهت از عقب حال بدم ” ! گفتم : ” درد داره ، میتونی تحمل کنی ” ؟ با کمی عشوه گری دستم رو گرفت و به سمت خودش کشید و گفت : ” این دیگه هنرِ توِ که سعی کنی دردم نیاد ” ! بهش پیشنهاد دادم که اگه دلش میخواد کمی با کُصش بازی کنم تا حشری بشه تا کمتر دردش بیاد اما سیمه فوراً جبهۀ گیری کرد و جواب منفی داد و گفت : ” اصلاً فکرش رو هم نکن که از جلو بدم ، پردم پاره بشه چی ؟ وقتی شوهر کنم آبروم میره و برام حرف در میارن ” ! همزمان سینه هاش رو از روی تیشرتش مالوندم و گردنش رو بوسه بارون کردم . صدای آه و نالش بلند بود ، دوست داشتم کُصش رو هم دستمالی میکردم اما واقعاً تمایلی از خودش نشون نداد و نمی گذاشت سمتش برم . بالاتنه اَش رو لخت و بدنش رو آماج بوسه هام کردم . حسابی حشری بود و کنترلی رو خودش نداشت . دستم رو از تو شلوارش رد کرد و باسنش رو مالوندم . چه باسن خنکی داشت . خوشم اومد . باسنش رو می مالوندم و سعی می کردم هر دفعه پایین تر برم و سوراخش کونش رو لمس کنم . وقتی انگشتم به سوراخ کونش رسید ، متوجه برجستگی شدم . نگاه کردم دیدم بات پلاک تو کونشه ، دستی بهش کشیدم ، کمی خودش رو جمع کرد . ته بات پلاک رو گرفتم و خواستم درش بیارم . به سمت بیرون کشیدم . آهی کشید . ولش کردم . ” پس از قبل خودت رو آماده کرده ایی ” ! ! اینو گفتم و کمی با بات پلاک بازی کردم تا حسابی حالی به حالی بشه . گفت : ” بَده کارت رو آسون کردم ” ؟ هی بات پلاک رو می کشیدم بیرون و بعدش فشارش میدادم تو ، خوشش اُومد . باسنش رو داد عقب تا لذت بیشتری ببره ، منهم براش کم نذاشتم . با یه دستم بدنش رو می مالوندم و با دستِ دیگم بات پلاکش رو تکون میدادم . ترشحش اینقدر زیاد بود که تمام شورتش رو خیس و مرطوب کرده بود و منم دستام رو آغشته به آبش کردم . آبش کش می اومد و دستام رو لیز کرده بود . وسوسه شدم کُصش رو تو دستم بگیرم و فشارش بدم تا هرچی آب توش هست رو تخلیه کنه ، اما از خودم بصیرت نشون دادم . آروم تهیه بات پلاک رو گرفتم و کشیدمش بیرون . سمیه با آه و ناله اینکارم رو تحمل کرد . حالا موقع انگشت کردنشه . چند بار نوکِ انگشتم رو فرو کردم و اونم عکس العمل نشون نداد ، معلومه که حسابی گشاد کرده چون فرو کردنِ انگشتم تأثیری روش نداشت . باید سریع کیرم رو می کردم جای بات پلاک تا تنگ نشده . اون لحظه فقط شورت پام بود . سعی کردم شلوارش رو در بیارم . کمی مقاومت کرد اما بعد خودش شلوارش رو درآورد . یه شورت قرمز پاش بود . بدنِ سفید و کمی چاق با اون سینه های سفت و برافراشته ، واقعاً وسوسه کننده بود . به سینه خوابوندمش رو تخت و کنارش نشستم . دستام همه جا کار میکرد . بدنش گرم بود اما باسنش هنوز اون خنکی رو داشت . با یه دستم پشت و گردن و سمت سینه هاش رو نوازش کردم و با دستِ دیگم ، باسنش رو مالوندم و سعی داشتم تا کمی بیشتر انگشتش کنم . شورتش حسابی مرطوب و خیس بود . انگشتم رو با آبی که به شورتش چسبیده بود خیس کردم و فرو کردم تو کونش . آه بلندی کشید . معلومه که آهش از رو لذت بود . انگشتم رو در آوردم و دومرتبه فرو کردم . تا ته میرفت تو و میچرخوندم ، اونم اون زیر حال میکرد . کیرِ شق شدم رو بهش چسبونده بودم و فشارش میدادم . چه بدن نرمی داشت . از زیر بالش کرم درآورد و بهم داد تا دستام رو باهاش چرب کنم . کمی شورتش رو دادم پایین و با همون کرم سوراخ کونش رو حسابی چرب و چیلی کردم . سوراخ کونش به قرمزی میزد . از وقتی بات پلاک رو درآورده بودم ، گشادی سوراخش دیگه معلوم نبود و بسته شده بود ، انگشتم رو کرمی کردم و دور و بعدش تو سوراخ کونش رو چرب کردم . خودش رو اون زیر تکون میداد . معلوم بود حسابی کیف می کنه . باسنش رو میداد بالا و منم انگشتش می کردم . الان دیگه دوتا از انگشتام تو سوراخ کونش جولان میداد . انگشت شصتم رو میخواستم بکنم تو کونش ، همین کار رو کردم و در حالی که انگشتم رو تو کونش میچرخوندم ، با دیگه انگشتام فاصلۀ بین سوراخ کونش با کُصش رو نوازش کردم . آبی که از کُصش جاری بود رو لمس کردم . رایحه عجیبی تو اتاق پیچیده بود . بوی عطر ، بدن و حالا هم رایحه آبِ کُصش ، حسابی حالی به حالی بودم و سمیه هم دستِ کمی از من نداشت . سرم رو بردم دَمِ گوشش و گفتم: ” معلومه که آماده ایی ، حالا از عقب بکنم تو” ؟ برگشت و نگام کرد . ” درد زیاد نداشته باشه ، راستش پشیمون شدم ، همین انگشت بسه ” بوسه ایی از لبش گرفتم و گفتم : ” پس بذار بیفتم روت و کمی لاپایی رو داشته باشم ” ! نگام کرد . چشماش حسابی خمار بود ، معلوم بود بدش نمی یاد از عقب بکنمش اما از دردش می ترسه . هنوز شورت پاش بود . برای اینکه هوس نکنم تا بفرستم تو کُصش ، شورتش رو نمیذاشت در بیارم . روش خوابیدم و کیرم رو گذاشتم لای پاش و از روی شورتش رد دادم . خودم هم حسابی حشری بودم و میخواستم بفرستم تو ، اما زود بود . اون زیر حسابی فشارش دادم و کیرم رو از لای پاش لیز میدادم . هر دو مون حشری بودیم . خودم رو بالا کشیدم و انگشت شصتم رو کردم تو کونش ، عکس العملی نشون نداد . حتی باسنش رو بالا داد تا بیشتر انگشتم بره توش . انگشتم رو در آوردم ، کمی شورتش رو دادم پایینِ تر و سر کیرم رو گذاشتم دَمِ سوراخ کونش و کمی فشار دادم . نمی خواستم بره تو ، سمیه باسنش رو داد بالا ، اعتراضی نکرد . کمی بیشتر فشار دادم ، بدون اینکه حرفی بزنه ، ملحفه و روتختی رو چنگ زد . یه ذره دیگه فشار دادم . فکر کنم سرِ کیرم تو کونش رفته بود . نمی خواستم درش بیارم . خودش رو جمع کرد . قدری فرصت بهش دادم . آروم تر شد و بعد یه فشار دیگه ، جیغش بلند شد و گفت : ” بسه دیگه ، درش بیار ” ! نمی خواستم از روش بلند شم . می تونستم همون طور سفت بگیرمش و تا ته کیرم رو بفرستم تو ، اما به شهوتم غلبه کردم . درش آوردم ، اما از روش بلند نشدم . یه مرتبه آبم اومد و ریخت رو شورتش و کمرش رو هم خیس کرد . دوتامون نفس نفس میزدیم . ” بلند شو دیگه ، له شدم ” !
اون شب هم تموم شد . دفعه بعد خودم ازش درخواست کردم . نگفت که پریوده ، چقدر زود به زود عادت میشه ، فکر کنم از قصد نگفت . با این حال سه شنبه بعد هم ، خونشون رفتم . از صبح حالم خیلی خوب نبود . حشری بودم و عجیب نیاز داشتم که خود ارضایی کنم و به قولی بادم رو کم کنم اما نکردم . میخواستم بادم توسط سمیه کم بشه . بی صبرانه منتظر تماس او بودم . حالا هم که بهم چراغ سبز نشون داد ، دل تو دلم نبود و همش تو فکر کردنش می رفتم . تا دیدمش ، بغلش کردم و لبش رو بوسیدم . از بس حالم بد بود نمی فهمیدیم که دارم فشارش میدم و کیرِ شق شدم رو بهش میمالوندم . بنظرم سمیه هم متوجه شد . تبسمی کرد . دیگه داشت عادتمون می شد تا سه شنبه ها با هم باشیم . کمی لب گرفتیم و همو بغل کردیم . از همون لحظات قبل کیرم بلند شده و آمادگی خودش رو اعلام کرده بود . تو چشمام نگاه کرد و با کمی تاسف گفت : ” ببخشید من پریودم ، میخواستم بهت بگم ، نشد ” ! ! کمی شیطنت تو چشماش دیدم . بنظرم می خواست منو تا لب دریا ببره و تشنه برگردونه ، شیطنتِ جوانیه دیگه . کمی عصبانی شدم . تصور کردم که قصدش کمی اذیت و آزارِ منه ، ” خُب پای تلفن می گفتی نمی اومدم ” ! ! اگه هم می گفت من نمی تونستم تحمل کنم و راضیش می کردم که تو این حالت هم حالی بهم بده ، اما من این چیزها حالیم نبود . بنظرم تمایلی به سکس نداشت اما مانع اَم نشد و به نوعی تابع بود . هنوز تو بغلم بود . صورت و گردنش رو آماج بوسه هام کردم و سینه هاش رو از روی تیشرتش فشار دادم . این بار کُرست بسته بود . راحت پستون هاش تو دستم نمی اومد ، اما من اون دو تا لیموی خوشگل و بزرگ و سفت رو تو دستام داشتم و می چروندم . قبل از اینکه آه و اوه اَش بلند بشه ، من تیشرتش رو با کمی عجله درآوردم . چه بدنِ سفید و لطیفی داشت . چاک سینه اَش از زیر کُرستش معلوم بود . یه بوسِ سفت و محکم از لای سینه اَش گرفتم . دستی به بدنش کشیدم . کمی عرق داشت . انقدر حشری بودم که همین حالاش هم برام لذت بخش بود . دستش رو دادم بالا و زیر بغلاش رو بوسه زدم . خودش رو کمی شُل کرد و انداخت تو بغلم . کمرش رو گرفتم و باسنش رو به کیرم مماس کردم و فشارش دادم . هیچ مخالفتی نداشت ، حتی بنظر میرسید که بدش نمیاد لاسی باهاش داشته باشم . دیگه تحمل برام سخت شد . رو تخت به سینه خوابوندمش و به سرعت لخت شدم . حتا شورتم رو هم در آوردم . هر لحظه حشریم بیشتر می شد و غیر قابل کنترل ، سمیه هم راضی بنظر می رسید . کنار پیکر نیمه لخت و وسوسه بر انگیزه نشستم و با دستام شروع کردم به نوازش و مالوندنش . هر از لحظه ایی خودش را تکون می داد ، بنظر سعی داشت از تمام لحظات لذت ببره . به آرامی شلوارش رو در آوردم . مخالفتی نکرد . پاش شورتکس بود . بخوبی برجستگی نوار بهداشتی دیده می شد . رون هاش رو بوسه زدم و نوازشش کردم . خودم رو بهش میمالوندم و همین کارم منو حشری تر می کرد . بلند شدم و از روی میز توالتش ، کرم برداشتم . کمی شورتش رو دادم پایین ، با کمی ملایمت سوراخ کونش رو چرب کردم . چه سوراخِ قشنگی داشت ، تمیز و قرمز و کمی هم تنگ . بنظر تازه خودش رو تمیز کرده بود . بمحض اینکه انگشتم با سوراخش مماس شد ، خودش رو جمع کرد . انگشتم دمِ سوراخ کونش موند و نتونستم حرکتی بهش بدم . لحظه ای گذشت و خودش رو باز کرد و این اجازه رو بمن داد تا کمی با سوراخ کونش بازی کنم . از کنترل خارج بودم در غیر اینصورت بایستی با دیدن نوار بهداشتی و ترشح خونی ، دل می کندم اما دیدن اون سوراخ جذاب و دیدنی ، خصوصاً حشری بودنم به من این فرصت را داد تا با انگشت چربم ، سوراخش رو فشار بدم تا نخست قسمتی از انگشتم و بعدش تمام انگشتم تو کونش بره . بنظر کمی دردش اومد اما من توجهی بهش نمی کردم . انگشتم رو تا ته فرستادم تو و چرخوندم . با دستِ دیگم سینه هاش رو از رو کرستش و زیر بغلاش رو نوازش می کردم . انگشت دوم رو هم به دیگر انگشتم اضافه کردم و کردم تو سوراخش . آهی کشید و سعی کرد خودش رو جمع کنه . با پام ، پاهاش رو باز نگه داشته بودم . با اون دستم ، کمی کیرم رو کرمی کردم و مالوندم ، نیاز به آمادگی نداشت . حسابی شق شده بود . از جام بلند شدم و خودمو روش انداختم . فرصتی بهش ندادم و نذاشتم تکون بخوره . بنظرم فهمید که میخوام از عقب بکنمش . ” خر نشی از عقب بکن ها ” ! ! جوابش رو ندادم . به التماس افتاده بود . ” تو رو خدا ، بذار یه روز دیگه حالم خوب نیست ” ! ! با اینکه از من هیکلی تر بود اما در اون لحظه اجازه هیچ تحرکی رو بهش ندادم و سفت زیر خودم نگهش داشتم . میخواست از زیرم در بره اما من این اجازه رو بهش ندادم . ” از روم بلند شو بیشعور#34; ! ! دیگه داشت فحاشی می کرد ، توجهی نداشتم ، یعنی از بس حشری بودم گوش نمی کردم . سرِ کیرم دمِ سوراخ کونش بود . لازم بود فقط یه فشار بدم تا بره تو کونش . همین کار رو کردم . فشار دادم . یه دادِ بلند زد . سعی کرد با دستاش منو از خودش دور کنه ، اما نذاشتم . یه فشار دیگه دادم . به سختی رفت تو ، معلوم بود حسابی درد داشت چون ملحفه و بالش رو تو مشتش گرفته بود و درد می کشید . بی رحم شده بودم ، بازم فشارش دادم . سعی کرد پاهاش رو ببنده اما با مقاومت من روبرو بود . با دستام شونه هاش رو گرفتم و همزمان با فشار دستام ، کیرم رو تا ته فرستادم تو کونش . یه جیغ کشید و خودش رو ول کرد . اولش ترسیدم که از حال رفته باشه ، اما وقتی صدای نفس هاش رو شنیدم خیالم راحت شد . ” خدا لعنتت کنه ، دارم از درد میمیرم ” ! ! یه کم کیرم رو آوردم بیرون و بعد دومرتبه کردم تو ، ” تو رو خدا تکونش نده ، می سوزه ” ! ! حرفاش منو حسابی تحریک می کرد . حالا نوبتِ تلمبه زدنه . بدون توجه به حرفای سمیه ، شروع کردم به تلمبه زدن ، اون جیغ می کشید و من خودم رو روش تکون می دادم . زودتر از آنچه تصور داشتم ارضا شدم . حس کردم داره آبم میاد ، یه فشار محکم و نگه داشتن کیرم تو کونش ، از اون طرف داد زدن سمیه ، اتمام عملیات رو اعلام شد . خودم رو روش ولو کردم در حالی که هنوز کیرم تو کونش بود و آبم داشت تخلیه می شد . در اوجِ لذت بودم و نمی خواستم از رو سمیه بیام پایین ، با یه حرکت ناگهانی منو از رو تخت پرت کرد پایین . هنوز حشری بودم و از لذتی که برده بودم ، مست ، برای همین پرت شدنم از رو تخت رو خیلی حس نکردم . سمیه بلند شد و رو تخت نشست و پاش رو گذاشت رو سینم ، ” خدا لعنتت کنه دارم میسوزم “! ! بوسه ایی به پاش زدم و جواب دادم : ” چیزی نیست کمی سوراخت گشاد شده ، زود خوب میشه ، به این میگن دردِ مزه دار ، هر وقت دردت بگیره یادش می افتی” ! !
هفتۀ بعدش ، دیگه پاک شده بود . ازم دعوت کرد که بعد از گرفتن پیامش ، برم خونشون ، منم دیگه تحتِ اَمر دختر سردار شده بودم . وقتی پیامش رو گرفتم ، وارد خونشون و بعد اتاقش شدم . این بار با یه صحنه عجیب مواجه گردیدم . رو تخت یه دیلدوِ دیدم . یعنی اینطور خانواده ها از این وسایل هم استفاده می کنن ؟ برام عجیب بود . وقتی دختر اینگونه خانواده ها به یه پسر غریبه پا میدن ، حتماً دیدن و پیدا کردن چنین وسایلی هم دور از انتظار نخواهد بود . با سمیه روبوسی کردم و همو بغل کردیم و کمی هم مالش و دستمالی کردن ، پیش درآمد اون شب بود . ازش پرسیدم که اون چیه رو تخته ؟ گفت : “یعنی نمی دونی اون چیه ، بایستی برات توضیح بدم” ؟ گفتم : ” می دونم ، اما میخواستم بدونم برای چی تهیش کرده ” ؟ چه سؤالِ عجیبی پرسیدم ! خیلی سمج نشدم . اما سمیه گفت : ” الآن بهت نشون میدم برای چی و به چه درد میخوره “! شلوارش رو درآورد و دیلدو رو بست به خودش ، بهم گفت که برم آماده بشم . اون شب به نوعی حاکمیت در دستِ سمیه بود من هم تابع اون بودم . لخت شدم ، دیلدو رو حسابی چرب و چیلی کرد . بنظرم قصد تلافی داشت و به قول خودش آماده بود که یه حال حسابی بکنه . مجبور شدم رو تخت به صورت داگی بشم . سمیه اومد پشتم و سرِ دیلدو رو گذاشت لای پام و عقب جلو کرد . با انگشتِ چربش کمی سوراخِ کونم رو نوازش کرد و انگشتش رو آروم کرد تو کونم . کمی دردم گرفت اما زیاد نبود . یه کم کرم مالید بهم و دومرتبه انگشتم کرد . دیگه راحت میرفت تو . دو انگشتی به کارش ادامه داد و به قول خودش ، لازمه که قبل از استعمالِ دیلدو کمی آمادگی پیدا کنم . همزمان سرِ دیلدو رو لای پام حرکت میداد . کیرم بی اختیار شق کرده بود و به نوعی حسِ خوبی داشتم . انگشتش رو درآورد و سرِ دیلدو رو دمِ سوراخ کونم میزون کرد و فشار داد . همزمان باسنم رو سفت گرفت تا درنرم . دردم گرفت و خودم رو جمع کردم . منتظر نشد تا خودم رو شُل کنم ، فشار داد تا بیشتر بفرسته تو . ملحفۀ رو تخت ، تو مشتم بود ، درد داشتم اما سعی داشتم داد نزنم . رحم و مروت نداشت ، همینطور فشار میداد تا بیشتر بره تو . ” نمی خوای داد بزنی “؟ گفتم : ” نه ” ! ” حالا نمیشه کمی داد بزنی ، مزه میده ” ! از رو لجبازی گفتم : ” نه نمیخوام#34; ! یه مرتبه یه فشار محکم داد که دادم در اومد . چشمام پُرِ اَشک شد . با بی رحمی تمام دیلدو رو تا ته کرد تو کونم . داشتم میسوختم . به سینه خوابیدم رو تخت . اونم روم خوابید و شروع کرد به تلمبه زدن . با سماجت و شدتی عجیب تلمبه میزد . خوبه که دیلدو حسی نداره اگه یه کیر داشت چیکار میکرد ؟ حتماً طوری میفرستاد تو که از دهنم در بیاد ! میخواستم از زیرش در برم ، اما سمیه هیکلی تر از منه و با سنگینیش منو اون زیر گرفته بود و با سماجت و زور زیاد نذاشت در برم . تصور نمی کردم اینقدر زور و بازو داشته باشه . خلاصه من اون زیر بودم و سمیه روم داشت منو میکرد . هنوز تیشرت تنش بود ، سعی کرد تو همون وضعیت خودش هم لخت بشه ، بالاتنه اَش رو لخت کرد و خودش رو بهم چسبوند . همزمانی که تلمبه میزد ، پشتم رو نوازش میکرد و بوسه میزد . به خوبی برجستگی سینه اَش رو حس می کردم . بدنش گرم و نرم بود و کمی هم عرق داشت . لحظاتی گذشت و دردم کمی فروکش کرده بود . خودم رو شُل و پاهام رو از هم باز کردم . تا سمیه این حالتم رو دید ، خودش رو بیشتر بهم چسبوند و سعی کرد دیلدو رو بیشتر بفرسته تو ، اهمیتی ندادم ، بهتره بگم ، خودم هم پا میدادم . کمی باسنم رو دادم بالا تا بهتر بره تو ، دهنش رو آورد دمِ گوشم و گفت : ” اون زیر خوب حال میکنی ها ” ! جواب ندادم . حس کردم دآره آبم میاد . گفتم : ” سمیه داره آبم میاد ، بلند شو دیگه ، اگه نه تختت خیس میشه ها ” ! دستش رو آورد و سر کیرم رو گرفت تو دستش . با ناخنش کمی فشار شد . دردم گرفت و خواستم دستش رو رد کنم . بنظرم می خواست تأخیر ایجاد کنه اما موفق نشد . شورتم رو برداشت داد بهم و گفت : ” با این بگیر ” ! سمیه با دیلور از پشت منو می کرد و با دستش کیرم رو گرفته بود و مالش میداد و منم سعی داشتم که آبم رو تختش نریزه . دلش نمیومد که درش بیاره . کیرم از اون آب و تاب افتاده بود و شُل شد اما سمیه دست بردار نبود . حتماً بهش خوش می گذشت که ول کنِ معامله نبود . تا اینکه رضایت داد و درش آورد . ” درد داشتی ، عیبی نداره به این میگن دردِ مزه دار” ! ! قصدش تلافی کردنِ اون روز بود .
چند دقیقه ایی بود که کنار هم و رو تخت خوابیده بودیم . من هنوز کیرم رو تو شورتم گرفته بودم تا آبم بیرون نریزه و سمیه هم دیلدو بهش وصل بود . کمی نوازشش کردم ، سینه هاش رو مالوندم ، میخواستم منم از این شب سهمی داشته باشم ، اما سمیه تمایلی نداشت و ازم خواست که زودتر برم ، گفتم : ” اَمشب نوبتِ من نمی رسه ” ؟ گفت :” نه ، باشه یه شبِ دیگه ، خسته اَم ” ! سماجت نکردم . بلند شدم . خودم رو با شورتم تمیز کردم . نگاهی به شورتِ خیسم کردم و گفتم : ” شورتم خیسه ، اینو که نمی تونم پام کنم ، شورت ندارین ” ؟ با لبخند گفت : ” مالِ بابام که اندازت نیست ، چطوره مالِ منو پات کنی ، اندازته ، بهتم میاد ” ! !
خلاصه سه شنبه شبها ، خونه سردار برنامه داشتم . دختر سردار هم حسابی پا میداد . در اون عنفوان جوانی و با اون نیرویی که در ما بود ، از اینکه هر هفته با هم باشیم و به هم لذتی بدیم ، خودمون رو محروم نمی کردیم . هر چی با سمیه بودم اجازه نداد حتی کُصش رو لمس کنم و اذنِ دخول بده ، ولی از عقب ، محدودیتی نداشتم . یه دفعه من اونو می کردم و یه دفعه اون منو مورد لطف قرار میداد . اینم برای خودش بد نبود ، خوب بود .
آخرای خدمتم بود و من هنوز راننده و گماشتۀ سردار بودم و هنوز تو خونه ایشون رفت و آمد میکردم . میدونستم که بالاخره راز من و سمیه برملا خواهد شد و این کارا برای همیشه پنهان نمیمونه ، اما اوج شهوت جوانیه دیگه ، از کنترل ، خارجه و نمی تونستیم به شهوتمون غلبه داشته باشیم . دوست داشتم بعد از پایان خدمتم هم این وضعیت ادامه دار باشه . خلاصه اینم تنوعیه . وقتی من ترخیص شدم ، دیری نگذشت که سردار هم به شهر دیگه منتقل و ارتباط من با سمیه قطع شد . شمارش رو عوض کرد و به کل منکرِ هر گونه ارتباطی با من شد و منم دیگه پیگیرش نشدم . این موضوع به عنوان یه رویای زودگذر و البته لذت بخش هنوز تو اذهان هست . سربازی هم دورانیه ها ، بنظرم نباید این دوران رو خیلی هم سخت گرفت . به شانس و اقبال باید اعتقاد داشت .

نوشته: لادن رحیمی

بازدید 14,627

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

7 پاسخ به “دُوران سربازیِ بیاد ماندنی”

  1. رویا پردازیت خوب اما زیاد لفت دادی و خیلی حاشیه رفتی و این برای کسی که داستانت رو میخونه خسته کنتده است اما یه مطلب دیگه اگر ممکنه. کونی که طی سربازی به دژبان یا استوار و ستوان دادی اون اگه ممکنه بنوبس چون از قیافه ات تعریف کردی قطعا تو سربازی کون دادی و هیج ایرادی نداره هماتطور فاعل بودن خوبه کونی بودن خوبتره و هبج فرق ارزشی بین فاعل و مفعول نداره هر دو یکسان هستن و کارسون درسته با این حال نمیدونم چرا بعصی مفعول ها خجالت میکشند بگن مفعول. هستن

  2. بعد رفیقم میگفت زدم زیر گوش فرمانده ما میگفتیم خالی میبندیای خو دختر سردارو کرده😭😂😂

  3. داستانت خیلی دراز بود و کلی حاشیه داشت کلا دروغ بود بقیهشو دیگه نخوندم

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید