دختر عموی محجوب عروس جمع پسرها (۱)

سلام
من سعیدم ۳۲ ساله
ماجرا برمیگرده به چیزی حدود ۱۰ سال قبل
ما توی یک خانواده مذهبی ، پرجمعیت و بسیار پر رفت و آمد زندگی میکنیم.
اون سال تعطیلات سیزده بدر قرار شد خانواده پدری همه باهم به یکی از شهر های دیدنی اطراف بریم و سه چهار روزی دور هم باشیم.
یه دختر عمو داریم به نام یگانه که اون سال کنکوری بود.
یگانه قدش ۱۶۰ ، لاغر ، یه کوچولو گندمی سینه هاش اون سال ۷۵ و کلا اندام جذابی داشت ولی به شدت محجبه ، سر به زیر و ساکت بود ؛ برعکس خواهر کوچکش یلدا که سه سال ازش کوچیکتره و فقط آتیش میسوزونه.
شب حرکت شد ، صاحبکارم به من گفت چون خودم مسافرتم تو امشب نرو که مغازه بسته نشه فردا برو لطفا
منم با خانواده مطرح کردم که یدفعه عموم زنگ زد :
-به حاج وحید یاد ما کردی
-قربونت سعید جان حقیقتا یه زحمت دارم برات
-جونم عمو
-یگانه بخاطر درساش میخواد دیرتر بیاد بابات گفت تو امشب نمیای ، زحمتی نیست با خودت بیاریش که این بچه از راه نمونه ؟
-نه عمو جان اوکیه قبل اینکه راه بیفتم زنگ میزنم خونه تون حاضر بشه
همه عمو ها و عمه ها دم خونه حاج وحید قرار گذاشتن و راه افتادن رفتن.
منم تا حدود ساعت ۱ شب سرکار بودم.
برگشتم یه سیگار کشیدم دیدم نمیشه بخوابم اصن حالم خوش نیست
زنگ زدم خونه عموم یگانه سریع جواب داد گفتم من خوابم نمیبره بیام دنبالت بریم یه دور بزنیم ؟
که معذب شد ولی قبول کرد.
سر راه دوتا پیتزا گرفتم رفتم دم خونشون وقتی اومد پایین دیدم کلی تیپ زده
قشنگ عین تازه عروس های محجبه شده بود
کلی هم عطر زده بود.
وقتی نشست یه نفس عمیق کشیدم نگاش کردم گفتم چیکار هم کردی بچه
سرخ شد و خندید گفت بده ؟ گفتم خره کسی که بگه بد
رفتیم یکم چرخیدیم و تو پارک پیتزامونو خوردیم
کلی درباره درس و مدرسه و هدف اش زر زدیم و به کلی یخش باز شد باهام. سالها بود این همه با هم حرف نزده بودیم.
ساعت تقریبا سه شد بهش گفتم میریم خونه شما من نیم ساعت چرت میزنم تو هم وسایلتو جمع کن که بعد نماز
حرکت کنیم.
رفتیم و من روی کاناپه خوابیدم اونم تو اتاق مشغول بود.
چون من خواب بودم راحت حجابشو برداشته بود و کاراشو میکرد اما من خوابم نبرده بود و هر از گاهی یواشکی دیدش میزدم.
اومد بالا سرم در حالی که یه بلوز شلوار خیلی قشنگ ولی جذب تنش بود و روسریش باز روی سرش بود و موهای خرمایی تا کمر بلندش باز دورش ریخته بود.
آروم گفت سعید گفتم جان و چشمامو آروم باز کردم که انگار خواب بودم
گفت ببخشید بیدارت کردم ولی من وسایلم آماده س میخوای راه بیفتیم یا میخوابی؟
که گفتم نه خوبیت نداره بیشتر تو خونه باشیم همسایه تون خیلی فضوله حاضر شو بریم.
مانتو پوشید روسریشو مرتب کرد و چادر سر کرد همه و همه در مقابل چشمان من و راه افتادیم.
تقریبا ۴ ساعتی راه بود. یکم که از حرکت گذشت بهش گفتم تا حالا املت این قهوه خانه بین راهیا رو خوردی ؟
گفت تو زن عموی وسواسی تو نمیشناسی ؟
گفتم تو حالته بریم ؟ گفت هرچی تو بگی
بعد از عوارضی یه کافه بود که آدم با عشقی بود بهش میگفتیم عمو ابراهیم.
رفتیم جای عمو ابراهیم و تازه داشت آفتاب می زد دوتا املت مشتی گرفتیم.
حین خوردن یگانه گف سعید تو خبر دادی راه افتادیم ؟
گفتم نه چطور ؟ گفت خوب کردی آخه خیلی وقته نرفتم رودخونه
سر راه بریم یکم آب و هوا عوض کنیم تو هم استراحت کنی ؟
گفتم حالا شد من پایتم.
املت خوردیم یه ربع حدودا روندم تا رسیدیم کنار رودخانه.
وقتی رسیدیم بهم گف میدونم میشه بهت اعتماد کنم گفتم چطور ؟ گف خب میشناسمت دیگه و خندید.
بهم گفت دمپایی داری ؟ دست کردم پشت صندلی بهش دادم.
چادرشو از سرش درآورد. گفت فقط نگام نکن معذب میشم.
مانتو رو هم درآورد. کفشاشو درآورد و جورابای پارازین رو هم درآورد . پاچه هاشو تا زد تا زیر زانو و دمپایی پاش کرد. گفت من میرم تو رود قدم بزنم تو توی این آرامش یه چرت بزن. نگاش کردم گفتم مراقب باش لطفا و یگانه از جلو چشمم رفت.
داشتم گرم میشدم که واقعا چرت بزنم صدای چندتا پسر شنیدم و دلم ریخت
نگاه کردم دیدم یه پاترول سه چهارتا پسر بعد ما وایساد. نگران شدم و از ماشین پیاده شدم رفتم دنبال یگانه. یکم جلوتر دیگه راه نبود و منم باید میرفتم تو آب.
برگشتم شلوارمو دراوردم و شلوارک پوشیدم و دمپایی زدم به آب. ۵ دقیقه ای راه رفتم که دیدم یه گوشی نشسته و داره پاهاشو تو آب بازی میده. تا منو دید خندید و تعجب کرد
گفت چرا نخوابیدی ؟ گفتم نگرانت شدم. گفت نترس کسی با من کاری نداره. گفتم چطور ؟ گف دخترای خیابونو ندیدی چقد قشنگن ؟ کی به من نگاه میکنه ؟
گفتم عزیزم دوست داری با پشت دست بزنم تو دهنت ؟ چرت نگو لطفا
خندید گفت عزیزت که نیستم ولی مرسی از اعتماد به نفسی که دادی. گفتم جدی گفتم تو از هم سنات هیچی کم نداری خیلی بیشتر هم داری. گف مثلا ؟ گفتم پاشو یه چرخ بزن بهت میگم. پاشد با ناز چرخ زد. گفتم بخدا که همه جوره قشنگی چون میدونستم بدش میاد بهش بگن سیاه گفتم فقط یه بدی داری گف چی ؟ گفت یه نمه ته گرفتی و زدم زیر خنده.
حرصش گرفت اومد بیفته دنبالم که سنگ از زیر پاش در رفت و افتاد تو آب تمام لباساش خیس شد.
دویدم سمتش گفتم چی شدی ؟
گف خوبم ناخودآگاه بغلش کردم بلندش کردم گفتم سالمی ؟
گف آره دیوونه بذارم زمین زشته. گذاشتمش که دادش بالا رفت. گفت زانوم خیلی درد داره.
بدون معطلی گهواره ای بغلش کردم و دویدم سمت ماشین.
دکمه های بلوز خیسش باز شده و کاملا سینه هاش جلو چشمم بود و کامل تو بغلم بود. بدجور وسط اون استرس و اعصاب خوردی راست کرده بودم. رسیدم به ماشین گذاشتمش رو صندلی نشستم به گاز رفتم سمت بیمارستان.
هی میگفت چته چیکار میکنی من خوبم گفتم میریم عکس بگیریم از زانوت.
تو بیمارستان کاراشو کردیم معلوم شد خدا رو شکر چیزیش نشده.
نشستیم تو ماشین خودشو لوس کرد گفت سعید
گفتم جانم
گف چقد خوشگل نگرانم شدی
گفتم چرت نگو که بی معطلی لباشو گذاشت رو لبم و شروع کرد مکیدن.
گفتم دیوونه اینجا تو بیمارستان خیطه
گف پس برو همونجا که بغلم کردی.
گفتم دیره
گف نه کسی نمیدونه ما راه افتادیم …

ادامه داره

نوشته: سعید.ص

دخترعمو

بازدید 16,464

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

7 پاسخ به “دختر عموی محجوب عروس جمع پسرها (۱)”

  1. خوب و بدون غلط بود اماااااقسمت بعد سکس توش نباشهبچه ها آبکش میسازن ازت😁

  2. قسمت بعدی کس و کون و به باد میده دیگهداداش یذره فضا سازی کن ای باباچی میزنید

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید