اردیبهشت سال پیش خانواده ما و داییم قرار شد برای یه هفته برن مسافرت منم چون علاقه ای ندارم و درب مغازه بودم و دانشگاه داشتم قرار شد بمونم ، بعد فوت پدربزرگم هفته ای یه نفر شیفتی میرفت خونه مادربزرگم که اونجا باشه
من رفتمو دو شب اونجا بودم تا روز سوم
روز سوم فامیل های شوهر خالم فوت کردن و خالم اینا مجبور شد که یهو برن شهر اونا برای مراسماشون دختر خالم چون دانشگاه داشت و دوست نداشتو حال نمی کرد نرفت
شب نزدیکای ساعت ۱۱ بود دیدم گوشیم زنگ میخوره دختر خالم بود گفت میشه بیای دنبال من
منو ببری اونجا تنهایی میترسم
منم یکم قر زدم و بعدش گفتم باشه ۱۰ دقیقه دیگه اونجام
دختر خالم ۱ سال از من کوچیکتره و ارتباط من باهاش خوبه ولی خیلی رفیق باشیم نه
دیگه آماده شدم و رفتم پایین گفتم بزار با موتور برم ببینم میاد یا نه تهش با اسنپ میاد پشتش میام
چون خانواده ما به شدت مذهبی بودن و همه چادر و روسری کامل و پوشش بسته اصلا دست نمیدن بهم و نامحرم خیلی مهمه براشون
رفتمو گفت چرا با موتور اومدی من چجوری بیام الان گفتم مگه موتور دوست نداشتی بیا بریم دیگه گفت آخه تو نامحرمی گفتم بشین دستگیره هارو بگیر به من نخوری یکم دو به شک بود گفت باشه فقط سریع برو و از کوچه پس کوچه برو یهو نبینن مارو گفتم باشه
تو اون محل همه فامیل های ما بودن و اکثرا مارو میشناسن
دیگه راه افتادم و ۷-۸ دقیقه فاصله بودش تا خونه مامان بزرگم
وسط راه یه جا یکم گاز دادم دیدم دستاشو دور کمرم حلقه کرده و از شدت ترس چسبیده
دیگه رسیدیم موقع پیاده شدن تو پارکینگ یهو یه بوسم کرد گفت مرسی که با موتور اومدی خیلی حال داد من پشمام ریخته بود که این تا ۱۰ دقیقه پیش میگفت نامحرم و فلان دیگه اومدیم و رفتیم بالا
یکم صحبت کردیم با مادربزرگم ساعت حدودای ۱۲ بود گفتم من برم بخوابم صبح باید برم دانشگاه
من هم مغازه میرفتم هم دانشگاه
روزایی که دانشگاه بودم روز آف من بود و مغازه نمیرفتم
خونه مادر بزرگم ۳ تا اتاق داره ۱ اتاق خیلی بزرگ بخش شمالی خونه که مامان بزرگم بود
۲ تا اتاق کاملا جدا هم بخش جنوبی خونه که فاصله زیادی داره با اون یکی اتاق
من رفتم تو اتاق خودم که از شبای قبل میخوابیدم اون اتاق مستر بود و دستشویی داشت
ساعت حدودای ۱ بود که داشتم جق میزدم و هدفون تو گوشم بود تو حال خودم بودم که چشمامو باز کردم دیدم یکی بالا سرمه
دختر خالم اومده بود بره دستشویی هدفونمو در آوردم کیرم تو دستم بود
گفتم چرا در نزدی گفت در زدم چند بار ولی شما نشنیدی تو حال هوای خودت بودی
گفتم شاید خواب باشی اومدم تو برم دستشویی
منم که مونده بودم چیکار کنم اومدم شرتمو بکشم بالا که دختر خالم چادرشو انداخت گفت لازم نیست بکشی بالا چرا وقتی فشار روته و نیاز داری به من نمیگی مگه من مردم تو بخوای با خودت ور بری
پشمای من ریخته بود از این کاراش
یه دامن پاش بود شرتشو در آورد و پرید روی من و شروع کرد به لب گرفتن
منم شروع کردم به مالیدن سینه هاش یه سینه های سایز ۷۰ خوش فرم و عالی با بدن تو پر خوب که تاحالا ندیده بودم همچین بدنی اومد یکم بالاتر و لباسشو در آورد شروع کردم به خوردن سینه هاش فقط سینه هاشو میخوردم که گفت بسه وقت اصل کاره فهمیدم که باید برم پایین رفتم پایین و کصش که تمیز تمیز بود و هیچ مویی نبود روش رو شروع کردم به لیس زدن
بار اولم بود و خیلی وارد نبودم یکم ور رفتم چوچولشو باهاش ور رفتم دیدم خوشش میاد شروع کردم لیس زدن و خوردن بعد حدودا ۲-۳ دقیقه لرزید و ارضا شد بیحال افتاد
بعد چند دقیقه گفت حالا نوبت منه پاشد اومد و شروع کرد به ساک زدن و میخورد خیلی خوب بود حس و حال عجیبی داشت بعد حدودا ۱ الی ۲ دقیقه ارضا شدم و آب هارو کامل قورت داد
برگشت گفت من بار اولمه اگه تا آخرش میمونی بزار تو جلو اگه نه از پشت بزن
گفتم یعنی چی؟
گفت یعنی تا آخر عمر مال هم باشیم
یکم فکر کردم گفتم خب اگه از جلو زدمو نشد و نزاشتن چی
گفت تا قبل ازدواجم باید باشی و هر چند وقت یه بار حال کنیم
گفتم باشه هستم از جلو زدم یکم که رفت تو دیدم شروع کرد به خون اومدن سریع دستمال کاغذی گذاشتم تا نریزه رو تخت و ملافه بعدش که بند اومد دردش گرفته بود و میگفت میسوزه
یکم تف زدمو آروم آروم شروع کردم عقب جلو کردن
حدودا ۱ دقیقه بعد از تمام وجود خالی شدم یه حس عالی داشتم در آوردم و ریختم رو شیکمش و بیحال بودم که گفت پاشو من هنوز اینجا موندم دیگه پاک کردم کیرمو با دستمال و دوباره گذاشتم توش و تلمبه میزدم که بعد ۲ دقیقه لرزید و بی حال شد
بلندش کردم و خودم خوابیدم زیر و اون افتاد رو من گفت مرسی ازت بهترین شب زندگیمه و بوسم کرد و لب گرفت بیحال افتاد روم و خوابش برد
چیزی بهش نگفتم ساعت حدودا ۲ اینا بود
منم از ترس اینکه یهو مامان بزرگم نیاد بیدار بودم و اونم رو من خوابش برده بود و احساس امنیت داشت تو بغل من
ساعت نزدیکای ۴ بود که صداش کردم گفتم پاشو جمع و جور کنیم اذان صبح گفتن یهو مامان بزرگ نیاد
پاشد و دوباره بوسم کرد گفت مرسی ازت تا آخر عمر یادم میمونه
دیگه جمع و جور کردیمو رفت دوش گرفت و گفت بیرون ببین کسی نباشه نگاه کردم گفتم خبری نیست دیگه همونجوری لخت از حموم اومد رفت تو اتاق خودش و لباس هاشم بردم دادم بهش گفت صبح کارت دارم صدام کن
منم خودمو و اتاقو جمع و جور کردم و خوابیدم ساعت ۹ اینا بود بیدار شدم با یه حس عالی که دیدم دیر شده و کلاسم نرسیدم بعدش گروه رو نگاه کردم شانس من کلاس ۷:۳۰ کنسل شده بوده
گفتم برم کلاس ساعت ۱۰ برسم
دیگه آماده شدم که برم به دختر خالم پیام دادم بیداری
دیدم یهو با چادر و روسری پوشیده اومد تو اتاق گفت امشبم همون برنامه هستا خودتو آماده کن
بهش گفتم تو جون بخواه عزیزم به روی چشم
دیگه رفتم اونور خونه از یخچال یه سیب برداشتم و با مامان بزرگم سلام کردم گفت فاطمه کجاست گفتم رفت دستشویی گفت آها باشه پشت درب بهش بگو بیاد اینور صبحونه بخوریم گفتم باشه میگم من برم دانشگاه دارم
گفت مگه ۷ کلاس نداشتی گفتم کنسل شده بود خوابیدم گفت باشه برو مراقب خودت باش
رفتم دانشگاه و کلاسم برگزار شد ساعت نزدیکای ۱۲ بود که کلاس بعدی هم کنسل شد از ساعت ۱ تا ۴ بود
گفتم بهترین فرصت الانه
به دختر خالم پیام دادم کجایی کلاسام کنسل شده
نهار میای بریم خونه ما ،کسی خونه نیست
چند دقیقه بعد دیدم پیام داد نهار بگیر بیا سر کوچه دنبالم من به مامان بزرگ میگم میخوام برم پیش دوستام
گفتم باشه زنگ میزنم تا ۱ ساعت دیگه آماده باش
رفتمو ۲ تا چلوگوشت گرفتمو زنگ زدم گفتم ۵ دقیقه دیگه سر کوچه باش
دیدم با چادر اومد و سوار موتور شد منو یه بوس کرد و راه افتادیم به سمت خونه حدود ۵ دقیقه راه بود رسیدیم وسط کوچه پیادش کردم گفتم من میرم تو تا دربو باز کنم طول میکشه ممکنه همسایه ها ببینن
دربو میزنم سوار آسانسور بشو برو بالا یه طبقه بعد بیا پایین گفت باشه
دیگه رفتم تو دربو باز کردم شانس من همسایه اومد داشت میرفت بیرون سلام کردم و رفت دو دقیقه بعد زنگ زدم گفتم بیا زنگ بزن بیا تو
دیگه اومد تو لباس هاشو در آورد یه تاپ مشکی با یه شورت مشکی تنش بود
گفتم اینجوری نمیشه اول نهارو بزنیم بعدش بریم تو عشق و حال
دیگه نهارو خوردیمو رفتم دستشویی مسواک زدم بعدش اومدم بغلش کردم پاشو دور کمرم گره زد و شروع کرد لب گرفتن رفتیم تو اتاق من خوابیدم زیر اون افتاد روم و لباس هامو در آوردن منم تاپ اونو در آوردم افتادم به جون ممه هاش فقط میخوردم با جون و دل حدود ۵ دقیقه خوردم گفت بسه برو پایین دیگه
خندیدمو رفتم پایین دوباره شروع کردم لیس زدن و انگشت کردن و مالیدن قشنگ حشری شده بود و چشماش خمار خمار بود
وازلین زدم و کیرمو کردم توش و با ضربه محکم عقب و جلو میکردم بعد ۱ دقیقه لرزید و آبش ریخت بیرون و منم همینجوری ادامه دادم تا خودمم ارضا بشم و بعد اینکه ارضا شدم کشیدم بیرون و پاشیدم رو سینه هاش و شکمش و بیحال افتادم کنار
بعد چند دقیقه انگار جون دوباره گرفت خودشو پاک کرد اومد دوتا ساک کوتاه زد بعدم نشست رو کیر من و شروع کرد بالا و پایین کردن صدای ناله هاش خونه رو برداشته بود بهش گفتم یواش تر الان همسایه ها میشنون بگا میریم خندید گفت چیکار کنم حس و حالش همینه دیگه
خیلی نرم خودشو بالا و پایین میکرد تو یه حسی بودم که هیچ وقت تجربش نکرده بودم
تنگ بود و گرم
انقدر بالا پایین کرد تا آب من داشت میومد گفتم داره میاد بلند شد و دوباره شروع کرد به ساک زدن و یهو من ارضا شدم و تمام آبمو خورد یه جا و باقی موندشم زد رو صورتش و مالید به پوستش
من اصلا حال نداشتم بلند بشم خالی خالی بودم همونجوری خوابیده بودم و اونم اومد گفت پاشو یه حال به این کوچولو بده
گفتم نمی تونم حال ندارم گفت پاشو دیگه
گفتم یکم بیا بغلم انرژی بگیرم حدود ۵ دقیقه بغلش کردم و بوسم میکرد و نازم میکرد
بلند شدم بعد ۵ دقیقه شروع کردم به لیس زدن چوچولش و انگشت کردن دیگه انقدر لیس زدم بعد حدود ۳ دقیقه جوری آبش پاشید که تمام صورت من خیس شد
دیدم ناله میکنه و میگه روانیتم مرسی عاشقتم و بی حال افتاده صورتمو پاک کردم اومدم کنارش افتادم بغل تو بغل لخت خوابیدیم
ساعت حدودا ۵ بود بلند شدم
صداش کردم گفتم پاشو بریم دوش بگیریم جمع کنیم برسونمت خونه مامان بزرگ
پاشد رفتیم حموم بغل تو بغل دوش گرفتیم لب گرفتیم اومد شروع کنه گفتم بسه دیگه
یه جونی بزار شاید شب لازم شد
گفت باشه عشقم من تا آخرش برای توم
دوش گرفتیم اومدیم بیرون یکم خوراکی خوردیم گفتم لباس بپوش بریم
لباس پوشید گفتم تو برو طبقه بالا با آسانسور برو پایین برو بیرون سر کوچه منم میام گفت باشه
رفت منم چند دقیقه بعدش دربو بستمو رفتم سر کوچه برداشتمش رفتیم آبمیوه فروشی دو تا شیر پسته فول گرفتم زدیم
بهش گفتم یه دونه دیگه میچسبه ولی بریم یه جا دیگه اینجا تابلو میشه گفت موافقم
رفتیم یه آبمیوه فروشی دیگه دوتا معجونم اونجا خوردیم که سرحال بیاییم بعد دوتا سکس سنگین
رفتم پیادش کردم سر کوچه مامان بزرگم گفتم برو من ۱-۲ ساعت برم پیش رفیقام میام
رفتم پیش رفیقم گفت تاخیری اینا بزن
رفتم اون رو خریدم
شب نزدیکای ۱۰ بود رفتم خونه مامان بزرگم
دختر خالم این سری برای اولین بار بدون چادر بود جلو خانواده عجیب بود برام
رفتم سلام کردم گفتم چادرت کو چرا برداشتی
گفت مامان بزرگ گفته بردار راحت باشی محسنم مثل داداشته از بچگی باهم بزرگ شدید منم خندیدم گفتم خبر نداره از داداش بیشترم اونم خندید
دیدم شام درست کرده
غذای مورد علاقه من آلبالو پلو بودش یواش بهش گفتم از کجا میدونستی دوست دارم گفت آدم مگه میشه غذای مورد علاقه عشقشو ندونه چیه خندیدم گفتم دیوونه عاشقتم
غذا رو خوردیم ساعت ۱۱ بود بهش پیام دادم من میرم تو اتاق با مامان بزرگ صحبت کن هر موقع خوابید مطمئن بشو بعد بیا
زد حله زندگیم
دیگه رفتم سر گوشی بودم
ساعت نزدیکای ۱۲ بود دیدم اومد تو گفت مامان بزرگ یه جوری خوابید بمب هم بیدارش نمیکنه
دربو قفل کرد و لباس خودشو در آورد به منم گفت پاشو در بیار اومد شروع کرد به لب گرفتن
مثل شب قبلش شروع کردم مالیدن و ارضاش کردم
تاخیری رو زدم و فقط تلمبه میزدم
صدای ناله هاش خیلی بلند شده بود که بهش گفتم آروم الان همه همسایه هام بلند میشن خندید گفت تو خیلی وحشی شدی امشب
دیگه تا ساعت ۲:۳۰ دو دفعه سکس کردیم و بعدش تو بغلم خوابید
وقتی بغلم بود انقدر آرامش میگرفتم و حس امنیت بهم میداد که انگار دنیا مال من و اونه فقط
تا ۳ شب بعدش که نیومده بودن ما سکس داشتیم هرشب و من اون هفته خالی خالی شدم و بهترین شبای زندگیم بود و من هرکاری کردم مغازه رو بپیچونم دوباره بریم خونمون نشد که نشد
ازش پرسیدم چطوری انقدر حرفه ای شدی گفت تمام فیلم هارو دیدم و میبینم و تمرین میکنم با وسیله ها
گفتم پس خیلی حشری گفت کجاشو دیدی
و از شب آخر به بعد اینجوری شد که ما هر وقت موقعیت پیش بیاد یا خونه خالی گیر بیاریم باهمیم و سکس داریم و تا الانم که ۱ سال گذشته ادامه داره و سعی میکنیم هفته ای ۱ بار سکس داشته باشیم چون تو اوج سنمونه و اوج حشریت جفتمون
از اون به بعد خیلی باهم رفیق شدیم و بعضی وقتا میبرمش بیرون و خانواده خبر دارن و فهمیدن ما همو دوست داریم ولی خب کسی چیزی نمیگه تا بعدا ببینیم چی میشه
و من بجز اون با کسی سکس ندارم فعلا و فقط اونه و واقعا عاشقش شدم
نوشته: Mohsen
16 پاسخ به “دخترخالهی حشری”
میسپارمت به بقیه …
اسم منم محسنه کیرم دهنت خالی نبند
خیلی احمقی
عجیبه همه جور سلطان دیده بودیم الا سلطان کسشعر اونم از نوع کونی
واووو چ پسر بگیری آفرین ب تخلیت
خیلی راحت باهات سکس کرد، اینش قابل قبول نیست. دید جق میزنی گفت مگه من مردم. خخخ
اگه مارم نمیکنی یه کامنت بزارم. کسکش تو دوروز بیست بار سکس. خون نیومد از کیرت
ک س خلی چیزی هستی یا ما رو چیز فرض میکنی؟
ایراد ازبکن توِ این کص شعر نامه رو دوبار آپلود میکنه
کس شعر نوشتی
هی من میگم برو درست بخون گوش نمیدیموشک اسراییل تو کون آدم مریض 🤣
مادر تخیل رو کردین تو کون خواهر کسشعر گوهم میخواین بخورین اول مزه مزه کنین بعد هورت بکشین چجوری روتون میشه این حجم از خزعبلات حتی به ذهنتون بیاد کسخول فرض کردن ما به کنارمن خودم کسخول بازی زیاد کردم ولی هیچکدوم به محیرالعقولی جفنگیات امثال تو نبوده
حاجی چقدر کس شعر گفتی
سلام اقا هستم از تهران
مبارکه 😁 ❤️
به پای هم خوشبخت بمونید