ظهر اون روز ساعت۲رسیدم خونه دیدم مژده دخترم پیتزا سفارش داده و روی اپن مشغول خوردنه.تا من و دید گفت آقا بابا کجایی هرچی زنگ میزنم جواب نمیدی.آخ آخ تازه یادم اومد که گوشیم توی ماشین کنار در مونده و من گذاشتمش روی سایلنت.برگشتم توی ماشین گوشی رو برداشتم و نگاه کردم دیدم کلی زنگ خورده.رفتم ناهار خوردم و استراحت کردم.ساعته۶رفتم مجتمع دامداری موقع دوشیدن شیر غروب حیوونا بود درسته که همه چیز مکانیزه بود اما حتما لازم بود که نظارت بشه و کارگرها بدونن که کسی بالا سرشون هست.من از وقتی همسرم رفت سوئد حالم گرفته شدو مسائل کاری رو شل گرفتم باور کنید نزدیک ۱ونیم میلیارد فقط بابا پول شیر از یک شرکت لبنیاتی طلب داشتم که هر روز بیشتر میشد دنبالش نمیرفتم و اونهاهم به خودشون نمی آوردن که پرداخت کنند.زسیدم مجتمع که دیدم محبوب اونجاست و پسر بزرگش رو هم آورده گفتم اینها اینجا شر نسازند که با من طرفی.گفت نه آقا ما صبح فک کردیم باز هم ازین صیغه کننده های ننه آیلاره، نمیدونستیم شمایید که.گفتم مگه اون صیغه میشه گفت آقا ما که ندیدیم ولی در و همسایه میگن.گفتم مرد ناحسابی تو نماز اول وقت میخونی بعد چیزی که ندیدی به زبون میاری.گفتم این که دخترش میگفت تو رو از بابام بیشتر دوست دارم .تو میگی شوهر نداره قضیه چیه.گفت شوهرش با یکی درگیر شد افتاد زندان توی زندان زدنش سرش ضربه خورد دیوانه شد دیگه کسی رو نمیشناسه بردنش بیمارستان روانی.مرکز حمایت از زندان و کمیته امداد زیر پر و بالشون رو گرفت.چندساله خونه من میشینن اما دیگه نمتونم نگه دارمشون دخترش بزرگ شده بچه دیدن که چندبار زیر خواب شده.گفتم چی میگی مرد اون میگه کلاس هشتمم. گفت بله اما محله ما جای درستی نیست و اون هم تنها بی حامی ننش از یک روستای سمت تالش و ترکه که مادر اون هم مریضه خرجش رو راحله میده.تازه فهمیدم که میگن هرچی سنگه زیر پای لنگه یعنی چه.بدبختها بدبخت تر و پولدارها خوشبخت تر میشن.گفتم محبوب چرت نگو اون بچه چی میفهمه این چیزا رو.گفت ای آقا همین دختر جمال افغان کارگرتون که اینجا هستن۱۴سالش بود بچه داشت چرا نفهمند.خودتون که واقفین.از وقتي طلاق گرفته که زیر دست خودتونه.بی پدر میدونست که من بعضی وقتا ترتیبش رو میدم.خیلی ناز و خوشگله افغانی شبیه چینی ها سفید و ریزه میزه ساک میزنه وحشی.گفتم نندازشون بیرون تا من جا پیدا کنم براشون.بعدشم مادره کجا کار میکنه گفت همون هایپر مارکتی که شما سر خیابونش تصادف کردین…تا اینو گفت تازه جرقه افتاد توی سرم و قلبم .از ظهری همش فک میکردم این خانوم رو کجا دیدم که به چشمم آشناست تازه یادم اومد توی بخش بهداشتی فروشی فروشگاه کار میکنه.لامصب با چادر بود نشناختمش.با لباس روپوش فرم کارش اینقدر نازه که نگو کمر باریک کون بزرگ که بزور توی مانتو جا شده خوشگل و مو طلایی چشم رنگی بینظیر.چشماش سگ که نه پلنگ داره چنان آدم رو میگیره که نگو.موقعی که خانومم بود حتی بهم گفت شهرام چقدر این زنه قشنگه.خلاصه که کارم تموم شد برگشتم خونه و بقیه کارها رو سپردم سرکارگر شیفت شب.سر راه دیدم فروشگاه بازه باخودم گفتم برم پیش رفیقم که توی فروشگاه مسوول خریده ببینم هست در مورد راحله سؤال کنم.رفتم داخل الکی سبد خرید برداشتم دنبالش توی فروشگاه میگشتم که یکدفعه یک صدای آشنا گفت مهندس جان چیزی لازمه.برگشتم دیدم راحله توی لباس فروشگاه خوشگل و مشگل پشت سرمه برگشتم گفت عه راحله خانوم شما اینجا اونوقت شب چکار میکنی.گفت من اینجا مشغول هستم دیگه.ولی چون مشکل دارم دو شیفت کار میکنم.چند قلم جنس برداشتم یککم باهم صحبت کردیم و خیلی از ظهر تشکر کرد و چندبار مخاست دستم رو ببوسه.گفتم راحله خانوم خواهش میکنم اینکار رو نکنید خجالت میکشم.گفت شما نمیدونید برام چکار کردید.چندماه کرایه رو دادید و اون دوچرخه آیلار و نمدونم چطور ازتون تشکر کنم خدا همه جا محافظتون باشه.رسیدم دم صندوق رفیقم اونجا بود راحله تا دید ماهم رو میشناسیم جلو نیومد و برگشت.رسیدم بهش گفتم محسن بیا توی ماشین کارت دارم.اومد تمام جریان ظهر رو تعریف کردم گفت دمتگرم این زن محکم و خوبیه چندبار پسر صاحب فروشگاه رفت توی کارش اما پا نداد چندبار رسوندش و آوردش اما راه نداد.بی شرف براش توی فروشگاه ومحلشون حرف درآورد.این خیلی مذهبی هستش.خیلی کار میکنه حتی بعضی وقتا شام شیفت شبش رو برای دخترش میبره.شهرام اگه میتونی دستش رو بگیر خانومت هم که نیست بزار دم دستت باشه.گفتم ببینم چکار میکنم ازش تشکر کردم و باهم یک سیگار کشیدیم و خواستم حرکت کنم دیدم راحله اومد بیرون که سوار ماشین بشه منتظر تاکسی بود۱۰شب بود محسن رفت پایین من حرکت کردم رفتم سر ۴راه سریع دور زدم سوارش کنم اول نشناخت تا که صداش زدم با خیال راحت اومد عقب سوار شد.گفت راهم دوره منو بزارید اول خط خودم میرم.گفتم هیچی نگو فقط سوار شو.نشست بی مقدمه گفتم راحله خانم اینجا چقدر میگیری گفت با اضافه کاری دو شیفت۱۴تومن گفتم من بهت۲۰میدم باجا خواب و خورد و خوراک مجانی بشرطی که هرکاری بگم بکنی.زد زیر گریه گفت آقای مهندس شما چی در مورد من فک کردی.واقعا به حرفهایی که در مورد من گفتن باور کردی.گفتم اشتباه فک نکن منظور کارای خونه است.من۱مادر دارم که آلزایمر داره و نگه داری ازش سخته تمیز کاری داره ولی خونه اش بزرگه و تنهاست و هیچ پرستاری نمی تونه زیاد پیشش دووم بیاره غر میزنه و یککم بد اخلاقه.تازه تمیز کردن خونه من هم هفته ای۲بار هست اگه قبول میکنی فردا تصفیه کن هم با صاحب خونت هم فروشگاه بیا پیش خودم.طفلک از خوشحالی انگار داشت بال در میآورد.دم یک رستوران وایستادم ۴تا غذا گرفتم هم برای خودم و دخترم هم راحله و دخترش بهش دادم و گفتم صبح فقط۹به بعد بهم زنگ بزن.رسوندمش و رفتم خونه طفلک مژده روی کاناپه خواب بود.تارسیدم بیدارش کردم شام بخوریم منو دید گریه کردو گفت بابا تو هم که من و تنها میزاری.گفتم بیا شام بخور تا برات تعریف کنم.همه چی رو مو به مو بهش گفتم.خوشحال شد که بهش اهمیت میدم بعدش گفت بابا میتونم آیلار رو ببینم گفتم باشه میارمش ببینش.صبح بودبیدار شدم دیدم از بانک زنگ میزنند برداشتم دیدم کارمند بانک گفت آقای شهرام…گفتم بفرمایید گفت یک چک ۵۰تومن اومده از شما دست یک خانومه ثبت شده اما امضا نشده گفتم بنام خانم راحله قدسی۵۰میلیونه لطفا پرداخت کنید.گفت نمتونم امضا نداره باید تشریف بیاری بانک.لباس پوشیدم رفتم بانک نزدیک بود.دیدم نشسته اونجا منتظره تا منو دید بلند شد اومد طرفم.ازم عذرخواهی کرد که زودتر بیدارم کرده رفتم چک رو امضا زدم براش کارت جدید و حساب جدید باز کردم .خیلی خوشحال شد گفتم من بعد حقوقت رو خودم ماه به ماه میریزم توی همین کارتت.فقط شماره همراهت رو بده دیدم یک گوشی کهنه کوچولو داشت.چیزی نگفتم شماره دادم و گفتم بشین توی ماشین دیگه با چادر سر کار من نیا با لباس شیک و خوشگل مث خودت بیا.بردمش جیگرکی باهم جیگر خوردیم و رفتیم بازار یک گوشی خوشگل براش خریدم گفتم که کار باهش بلدی یا نه.گفت مهندس من دانشجوی ترم آخر پرستاری هستم ولی بخاطر شوهرم اخراج شدم.از تعجب داشتم شاخ در میآوردم گفتم پس خوب کسی رو برای مادرم پیدا کردم.بردمش بوتیک رفیقم به فروشنده اش گفتم سر تا پا دو دست لباس شیک به کارمند من میدی.تا من ۱قهوه با رییست بخورم.بهش اشاره کردم که سینه ها و کونش بی نصیب نمونه لباس زیر هم بده۴دست.خلاصه که خرید کردیم و خواست باز هم تشکر کنه گفتم تشکر لازم نیست بابتش باید کار کنی منتی نیست.گفت خب اینجوری که من تا دو ماه حقوقم رو بابت گوشی و لباس بدهکارم.گفتم نه اینها همه هدیه است نگران نباش ولی مادرم رو تحمل کن.گفت بروی چشم.گفت مادر خودم هم مریضه من اینجام خواهرم نگه داریش میکنه اما من نصف حقوقم رو برای اونا میفرستم تا تلافی نبودنم بشه.بردمش خونه مادر چون از کرج دور بود و نزدیک شهریار بود گفت مهندس چقدر دوره پس من مدرسه آیلار رو چکار کنم گفتم مهم نیست میاریمش اینجا ثبت نام میکنیم.گفت وسط ساله قبول نمیکنن.گفتم با پول میکنند.میبرمش مدرسه غیر دولتی گفت نه من نمیتونم هزینه اش رو بدم گفتم قضیه تو آیلار جداست.ازین به بعد مخارج آیلار با منه مث دختر خودم.مادرم رو دید و رفتیم داخل مادرم ترکی صحبت کرد یک آن راحله مارس موند گفت چی شد مگه شماهم ترک هستین گفتم بله. خیلی خجالت کشید گفت یعنی تمام حرفهحرفهای دیروز من رو فهمیدین گفتم بله ولی مهم نیست چی گفتی.چون ناراحت بودی.شروع کرد با مادرم ترکی حرف زدن مادرم فک میکرد مژگان همسرمه. همش مژگان صداش میزد.راحله گفت .مژگان کیه آقا شهرام گفتم خانمم هست که الان سوئد پیش مادرشه. گفت جدا شدید گفتم نه اون هم مادرش سرطان داره رفته مراقبش باشه چند ماه نیومده.فک کنم حالا حالاها هم نمیاد.مادر همچین آروم شده بود که نگو.تنها گذاشتمش و بهش گفتم من خودم میرم دنبال آیلار و با خودم میبرمش خونه پیش دخترم تو هم همینجا باش تا شب بیام دنبالت.آدرس مدرسه گرفتم و رفتم دم مدرسه زنگ که خورد دیدم آیلار با رفیقش از مدرسه اومدن بیرون با ماشین رفتم کنارش بوق زدم گفتم خانم خانمها راننده شخصی نمیخواد.تا منو دید یک جیغ بنفش کشید گفت دیدی دروغ نگفتم این هم آقا فرشته.گفتم اسمم شهرامه. گفت عمو بخدا به این دوستم گفتم که دیروز دوچرخه خریدم یک دوست خوب پیدا کردم باور نمیکرد.گفتم بشین بریم گفت دوستمم سوار بشه خونه اینا هم توی کوچه ماست گفتم بشین.نشستن.دختره که اسمش فاطی بود سلام داد رفتیم جلوتر گفتم آیلار بیا پایین بردمش مغازه موبایلی براش تبلت بخرم همینجور بهم نگاه کرد یکباره زد زیر گریه و دیوونه با خودش میخوند منو این همه خوشبختی محاله.گفتم ساکت باش .دیدم طفلی رفیقش ساکته و دمق برای اون هم خریدم آخه اینها توی یک محله خیلی فقیر زندگی میکنندآدم دلش برای اینا میسوزه.خیلی گناه دارند.من هر چند وقت که گاوی گوساله ای چیزی میفته میخواد از بین بره سریع قصاب میارم و گوشتش رو تقسیم میکنم توی این محلها.رفیقش بهم نگاه کرد گفت از راستی گفتم آره عزیزم مال خودته.برگشت گفت میشه پولش رو بهم بدی گفتم چرا گفت چون میخوام لباس و کفش ورزشی بخرم مدرسه گفته مامانم پول نداره.بابام معتاده.گفتم این و بگیر اون هم چشم.رفتیم بیرون بردمشون چند مغازه اونورتر براشون کفش و لباس ورزشی خریدم رفتن خرازی چند تا لاک و کلیپس و چیزای دیگه گرفتن.براشون پیتزا گرفتم بردمشون رسوندمشون.دم در خانه با کلی کادو پیاده شدن.بخدا دختر طفلکی آروم گریه میکردو اشکای خوشگلش آروم آروم مث شبنم روی برگ گل اول صبح چیکه چیکه میریخت روی لباسش.گفتم عزیزم دخترم چرا گریه میکنی.گفت از خوشحالی.رفت پایین برگشت بادستش برام بوس فرستاد.آیلار بهش گفت فاطی گفت چیه .گفت برو مث خر کیف کن بعدش دوتایی زدن زیر خنده.گفتم آیلار چند روز از خونه بیرون نیا تا بیام ازون مدرسه ببرمت جای جدید و ازین خونه بریم خونه مادرم.گفت چشم و رفت پایین.رفتم خونه و بعدش ناهار و سرکار…عصری با محبوب افغان صحبت کردم و گفتم دنبال مستاجر باش راحله میره خونه مادرم پرستاری.گفت مهندس۲ماه کرایه که اضاف دادی چی گفتم مال خودت سگ خورد.خندید گفت دمتگرم. شب رفتم خونه مادرم بخدا مث دسته گل بود.مادرم تمیز و مرتب خونه تمیز و مرتب بوی سوپ درجه یک میومد.باور کنید حال مادرم ده برابر خوب بود.سوارش کردم و پرستار شیفت شبش اومد بهش گفتم از فردا شب نمی خواد بیاد گفت بخدا به این شغل احتیاج دارم شوهرم کمپه بچه دارم.خدایا تو کمکم کن.گفتم کولی بازی در نیار روزها بیا کمک خانوم قدسی ایشون پرستارند. شما وظیفه غذا و تمیز کردن خونه داری شب هم برو خونه به بچه هات برس.طفلی اینقدر خوشحال شد.چون چند وقتیه که میگفت بزار صبح ها تا شب بیام من هم میگفتم مشکل مادرم تنهایی شبه.دوتاشون باهم آشنا شدن و راه افتادیم با لباس های جدید اینقدر راحله خوشگل بود که بخدا کیف میکردم کنارمه.گفتم بریم شام بخوریم گفت مهندس یککم سوپ با مادرتون خوردم گفتم سوپ پیش غذاست رفتیم رستوران نشستیم گفتم گوشیت چطوره راضی هستی ازش گفت ممنون.بخدا دو روز احساس میکنم که ماهم آدمیم.گفتم اینجوری نگو تو فرشته ای.گفت مهندس من بخاطر موقعیتم که تنها و بیکس هستم و چون خدا ازین روزگار فقط بهم زیبایی داده شانس که نداده همه میخان ازم سواستفاده کنند اما تنها کسی که با من و دخترم درست رفتار کرد شما بودین.دستمال کاغذی برداشتم آروم اشکاش رو برداشتم.بهم نگاه کرد و خجالت کشید.گفتم تا وقتی با منی نگران نباش.باید روز تعطیل با تو و آیلار و دخترم بریم بیرون.گفت خیلی خوشحال میشم.رسوندمش.رفت پایین رفتم خونه.صبح رفتم دنبالش دم خونه که دیدم یک خانوم اونجاست…
وقتی رسیدم در خونه دیدم خانومی اونجاست با راحله و زن محبوب منتظر من هستن رسیدم و پیاده شدم سلام و علیک کردیم و زن محبوب افغانی تا منو دید سریع اومد جلو و احساس خودمونی کرد و دعوت کرد خونه گفتم نه عجله داریم باید مدرسه آیلار هم بریم.گفت نه لطفا بیاید داخل رفتم خونه و دیدم نه وضعش بد نیست گفتم چی شده.خانومه گفت آقا دیروز که شما برای بچه ها کفش و تبلت خریدین بابای فاطی و داداشش این بچه رو به بادکنک گرفتن که از کجا آوردی الان هم دماغش شکسته و خونه افتاده.گفتم
بلند شدم با زن محبوب و مادر فاطی رفتیم خونه اونا طفلکی دماغش شکسته بود و یک گوشه کز کرده بود گریه میکرد پدرش تا منو دید اومد جلو گفت آقا شما برای بچه من این چیزا رو خریدی گفتم بله مشکلی هست گفت نه آخه چرا خریدی گفتم من برای همه بچه هایی که خانواده ضعیف دارن خرید میکنم.زن محبوب گفت آقا رضا این آقا شهرامه دیگه رئیس محبوب همیشه گوشت پخش میکنه بین محل.یارو تا این رو شنید خیلی عذرخواهی کرد. گفتم کی این بچه رو به این روز انداخته گفت بخدا برادرش فکر بد کرد نه اینکه با اون دختره خراب بود این هم فکر کرد که حتما برای فاطی هم مشکلی پیش اومده که زد دماغش شکست .پرسیدم دختره خراب کیه دیگه زن محبوب گفت منظورش آیلاره. گفتم مرتیکه خجالت بکش چرا چرت وپرت میگی گفت ای آقا شما که هیچی نمیدونی چرا منو دعوا میکنی.رحیمه خانوم چرا به رئیستان چیزی نگفتین گناه داره بنده خدا.آقا من هاج و واج موندم جریان چیه مگه آیلار چکار کرده.به هرحال گفتم این بچه رو ببرید اورژانس تا دماغش رو جا بندازند کج نشه دختره.باباش گفت خونش بند اومده تا ظهر خوب میشه گفتم حرف مفت نزن صورتش ورم کرده.برداشتیمش رفتیم اورژانس عکس گرفتن گفتن دماغش شکسته باید دکتر متخصص بخش بیاد توی این مدت که بچه روی تخت دراز بود مادر فاطی خیلی تشکر کرد و گفتم که تشکر لازم نیست فقط بگو جریان آیلار چیه.مادر فاطی گفت آقا از من نشنیده بگیر ولی میگن این بچه رو بردن بهش تجاوز کردن و مادرش بجای اینکه شکایت کنه ازشون پول گرفته رضایت داده والان هم بعضی از بچه های کوچه باهاش رابطه بد دارند. گفتم مطمئن هستی گفت آره.گفتم مادرش چی گفت اونو نمیدونم اما دختره رو میدونم.خلاصه که من هزینه رو دادم و مبلغی هم بهش کمک کردم رفتم سراغ راحله با کمک محبوب وسایل و اثاثیه اش رو ریخته بود توی وانت .دو دل بودم گفتم خدایا چکار کنم دیگه دلم نیومد دلش رو بشکنم ولی خودش فهمید که من ناراحتم.سوار شدیم و رفتیم طرف خونه مادرم لوازمش رو توی انباری گذاشتیم و پول وانتی رو دادم و رفتیم سمت مدرسه.توی تمام راه ساکت بودم راحله خیلی خانوم و ساکت کنارم نشسته بود گفت آقا شهرام در مورد منو آیلار چیزی شنیدی که پکر شدی.گفتم چیزی نه چیزای زیادی.گفت بزار خودم برات بگم.چند ماه قبل که آیلار از مدرسه میاد خونه سرراه پسر همسایه این رو سوار میکنه میگه بیا برسونمت این هم بچه ساده باور میکنه و خوشحال سوار ماشین میشه میبرنش باغ و چندنفره از پشت بشدت بهش تجاوز میکنند.بچه حالش خیلی بد بود وقتی اومد خونه عصر بود چشماش ورم کرده بود ترسیده بود گفتم کجا بودی چیزی نگفت رفت توالت من پشت در ازش سوال می کردم که یکباره جیغ کشید در رو باز کردم دیدم کف کاسه پر خونه وبچه غش کرده سریع بردمش اورژانس و دکتر معاینه کرد و گفت بشدت از پشت بهش تجاوز شده و مقعدش پاره شده.بچه ام چند روز بیمارستان بود و پلیس اومد شکایت کردیم و اونا پیدا نشدن ولی خانواده اش اومدن برای رضایت چون رضایت ندادم من و دخترم رو تهدید کردن ومن هم ترسیدم رضایت دادم ولی به خدا پولی نگرفتم اونا شایعه کردن که پول گرفتم رضایت دادم.گفتم ولی میگن آیلار هنوزم ازین کارا میکنه.گفت نه بخدا چندوقت قبل بچه تازه به خودش اومده بودکه همین مرتضي ذلیل شده با رفیقش دوباره خواسته بودن بهش تعرض کنند چون بچه ترسیده بود مجبورش کرده بودن که کارای دیگه بکنه تا عقبش که تازه بخیه هاش خوب شدن پاره نشه از دردش ترسیده بود اونا هم ازش فیلم گرفتن و الان ما رو تهدید میکنن.اصلا باور نمیشدکه درد نداری و بی کسی اینقدر سنگین باشه.گفتم همه رو بزار به عهده من.رفتیم رسیدیم مدرسه که رفتم داخل که مدیر مدرسه سریع بلند شدو احوال پرسی و جریان رو گفتم و پرونده ها رو گرفتیم و رفتیم همون منطقه خانه مادرم و ثبت نام کردیمش ولی۳۰ملیون آب خورد برام.ولی آیلار موند مدرسه قبلی که تاظهر برم دنبالش و بریم خونه مادرم.کارا داشت تموم میشد بردمش پیش مادرم گفتم این کلیدها رو برات ساختم خودم هم ریموت در بزرگه رو دارم و هر وقت بیام با ماشین میام داخل متوجه میشی.تشکر کرد و رفت داخل.من رفتم مجتمع اول یک رفیق سرهنگ آگاهی دارم خیلی قلدر و اینایی که حرفش برای خودش و دیگران سنده و برو بیا داره.اومد و جریان رو گفتم بهش گفت اول این افغانی رو صداش بزن بیاد محبوب رو صدا زدم اومد به همراهش گفت دست بند بزن این افغانی رو.محبوب به گوه خوردن افتاده بود.میگفت چی شده آقا مگه من چکار کردم.بلند شدم یک کشیده آبدار زدم زیر گوشش گفتم مرتیکه پسرت هر روز به دختر مردم تجاوز میکنه و فیلم نامربوط ازش داره بجای اینکه دعواش کنی فیلمو پاک کنی پشت مردم حرف نامربوط میزنی.بدم جرت بدن خارکسه.جناب سرهنگ گفت ببرینش. محبوب گفت بخدا آقا من زورم بهشون نمیرسه جوانند و مغرور.سرهنگ گفت پس زنگ بزن بگو بیان اینجا.آقا به بهانه کار محبوب زنگ زد مرتضي پسر کوچکش و داداشش و رفیقش بیان اینجا مثلا برای کار.اونا هم خوشحال که کار جور شده. سرهنگ نیرو کمکی خواست و یک ماشین دیگه ۳نفر اومدن کمک ماشینها رو قایم کردن و تا اون ارازل با موتور اومدن همه رو دستبند زدن بردن محبوب رو هم بردن.فرداش از سر صبح گوشیم شماره ناشناس یک کله زنگ میخورد.جواب ندادم و رفتم مستقیم پیش رفیقم سرهنگه.دیدم تمام دیشب رو بیکار نبوده و اینا رو حسابی برده زیر اخیه.حسابی بازجویی شدن و چندنفره دیگه هم بازداشت شدن وچندین تا فیلم دیگه هم ازینا گرفتن و حتی داداش فاطی هم قاطی اینا بود بماند که چه زوری به اینا دادن و معلوم شد که تجاوز به آیلار هم نقشه اش توسط پسر بزرگه محبوب بوده و اینا داخل اون باغ چه کارایی نمیکردن.من محبوب رو اخراج کردم و پسر بزرگش با دوتای دیگه محکوم به اعدام شدن به جرم مفسد فی الارض و چندتای دیگه که کم سن هستن رفتن دارالتادیب و تابه سن قانونی برسند برن زندان اصلی و شلاق بخورند.خلاصه که این تافرجام کار جنایتکاران متجاوز.اما بعد اون روز که راحله جاگیر شد من رفتم خونه و چون خسته بودم شام نخورده خوابیدم.ساعت۲بود بیدار شدم رفتم سراغ لب تاپم روشنش کردم دخترم روی تختم خواب بود.اول رفتم سراغ پیامها و ایمیل و چک کردم و دیدم خانومم خیلی برام پیام فرستاده و رفتم سراغش تا تصویر اومد بالا آنلاین شد دیدم چشماش پر اشکه گفتم چی شده عزیزم مشکلی پیش اومده گفت نه چی مشکلی گفت این زنه و دخترش کی هستن که دل تورو بردن و من و دخترم رو فراموش کردی …گفتم این حرفا چیه این چیزا رو مژده بهت گفته …اون بچه است.من فقط محض رضای خدا دست اینا رو بند کردم جایی بردمش خونه مادرم ساکن شدن چون جایی ندارن.مواظب مادرم هم هست ازم حقوق میگیره.مگه تو نمدونی که من دوست دارم به دیگران کمک کنم.خلاصه که یک خورده گلایه کرد ومن بهش گفتم خیالت جمع تو هر وقت برگشتی ملکه قلب و خونه من تو هستی.نزدیک۴صبح بود.گوشیم زنگ خورد از مجتمع بود.که دیدم سرکارگرم پشت خطه گفتم چیه چی شده گفت مهندس برو روی تصویر تا ببینی توی زایشگاه چه خبره.سریع رفتم روی دوربینای دامداری دیدم چندتا گاو که حیوونا هم زمان موقع وضع حملشون بود و با نطفه خارجی باردار شده بودن برای نمونه همه دارند وضع حمل میکنند.یکی دو قلو هاش بدنیا اومده بود.تا۷صبح از۲۰تاگاو۸تا زاییدن و همینجور پرسنل مشغول بودن ومن خیلی خوشحال.ساعت ۷وربع مژده رو بیدار کردم بره مدرسه بلند شد منو نگاه کرد خندید.گفتم فضولباشی همه چیز رو به مامانت گفتی گفت خوب کاری کردم.تاتو باشی منو تنها بزاری.گفتم پاشو صبحانه بخور ببرمت مدرسه نمیخواد سرویس بری.گفت نه باسرویس میرم اما قول بده که جمعه بریم گردش.گفتم قبوله.رفت و من گفتم بذار یک چرت بخوابم.همینجور که فکر میکردم خوابم برد ساعت۱۰دیدم زنگ میزنن بلند شدم رفتم دیدم که راحله پشت دره آیفون رو زدم اومد بالا گفتم چی شده طوری شده گفت نه خودتون گفتین که دوشنبه ها و ۵شنبه ها بیام نظافت اینجا.گفتم آها یادم رفت.خلاصه که گفتم راحله جون مشغول باش تامن برم دوش بگیرم.گفت چشم .رفتم دوش گرفتم وقتی برگشتم دیدم توی حال جارو روشنه و اصلا حواسش بهم نیست.موهای بلند طلایی از زیر روسریش آویزون بود یک تونیک بلند پوشیده بود با یک شلوار جین مشکی تنگ که رون و کون تپلش خیلی ناز معلوم بودن.یک آن تا من رو دید جا خورد گفتم چی شد نترس بابا لولو که ندیدی.گفت کی اومدی بیرون من نفهمیدم.گفتم چند دقیقه است.گفت داشتی منو نگاه میکردی گفتم راستش و بخوای آره.تو خیلی خوشگلی.گفت شماهم هم خوشگلی هم خوشتیپ.و خیلی مهربونی.گفتم ممنونم لطف داری.رفتم طرفش لامصب چشماش عین دریا بود آبی و قشنگ بهم نگاه کرد.گفت من امروز اومدم بخاطر تمام کارات ازت تشکر کنم.گفتم همین که اینجا هستی انگار که ازم تشکر کردی.سرشو انداخت پایین و گفت خیلی خوبی.آروم از زیر چانه سرش و دادم بالا با اون چشمهاش بهم نگاه کرد بخدا مست نگاهش شدم.پیشونیش رو بوسیدم.بهم گفت فقط همینگفتم دلم نمیخاد اجباری تو کارت باشه .گفت من از وقتی که طلاق گرفتم با هیچ مردی نبودم.یعنی مرد واقعی ندیدم.همه برای تن و بدنم فقط منو میخاستن. ولی تو بدون اینکه منو ببینی به خودم و دخترم لطف کردی.دوستت دارم عاشقتم.گرفتمش توی بغلم لب و گذاشتم روی لبش مست و دیوانه وار هم رو بوسیدیم.بلندش کردم بردمش روی تخت خواب خودش تیشرتش رو در آورد بوسم کرد خدایا چی بدنی داشت سفید تپل ناز یک خال مشکی زیر سینه سوتینش رو مث وحشی ها در اوردم گفت آروم باش عجله نکن.گرفتمش توی بغلم کامل لختش کردم رفتم پایین سراغ کوس تپل ونازش حدس میزدم تپل باشه اما نه اینقدر.لامصب دوش گرفته بود بدنش بوی عطر میداد عین هلو بود بهم نگاه کرد گفتم چرا تو اینقدر خوشگلی گفت چون من یک نژادم از ترکها ونداد دیگرم از طرف مادر بزرگ پدرم روس بوده که مهاجرت کردن ایران.گفتم جانم به این روس خودم شروع کردم لیسیدن و بوسیدن و مک زدن کوس وکون نازش و قشنگش.آروم تکون میخورد و ناله میکرد.بلندشد نشست من حوله رو باز کرده بودم و با شورت بودم کیرم دیگه جا نمیشد توی شورتم. دست انداخت شورتم و کشید پایین کیرم مثل فنر افتاد بیرون.تا نگاهش کرد گفت یا خدا ماشالله چقدر گنده است و کلفته.گفتم قابلتو نداره.گفتم میترسم ازش من چند وقته رابطه ندارم بخدا الان مث دخترای باکره تنگم این جا نمیشه اون تو.گفتم من جا میکنم نترس عشقم.آروم بوسیدش وکردش توی دهنش بزور سرش توی دهنش می رفت یککم که خورد خیلی حالم خوش شد اصلا نفهمیدم چی شد توی دهنش خالی کردم .یک آن دیدم ولم کرد رفت طرف دستشویی عوق زد.خودمو پاک کردم هنوز از سر کیرم آب میومد.رفتم سمت سرویس گفتم راحله جون معذرت میخوام دست خودم نبود آخه یکماهه رابطه نداشتم سرم شلوغه.خانومم هم که نیست.اومد بیرون گفت خیلی بدمزه بود تلخ بود.خندیدیم.گفتم بیا رو تخت هنوز خیلی باهات کار دارم.گفت شیطون تو خانومت چند ماهه رفته ولی یکماهه رابطه نداری گفتم آخه چند بار زیرآبی رفتم.گفت با دختر همون افغانیه گفتم تو از کجا میدونی.گفت رحیمه زن محبوب برام گفته.گفتم خدا لعنتشون کنه که آبروی آدم و میبرن.گفت اشکال نداره اما دیگه فقط مال خودمی تا خانومت بیاد.بغلش کردم بوسیدمش چنددقیقه باهم بودیم دوباره هوس کردم دیدم داره میماله کوسش رو گفت چی شده گفت خب من که ارضا نشدم گفتم عجله نکن کوس تپلش رو دوباره لیسیدم کیرم داشت سفت میشد پاهاش رو دادم بالا آروم گذاشتم دم کوسش دوباره خیسش کردم سرش و فرستادم توی کوس چقدر گرم و نرم بود داخل نمیرفت آروم تانصفه دادمش تو گفت شهرام جون خیلی کلفته عجله نکن بزار عادت کنم .بعدا هرجور خواستی بکن.گفتم باشه عزیزم.بهم اعتماد کرد بدنش رو شل کرد بادستام اززیر بغلاش سر شونه هاش رو گرفتم و با یک فشار تاته کردم توی کوسش.جیغ کشید گفت نامرد پاره ام کردی گفتم خب باید بکارتم رو برمیداشتم دیگه.گفت بخدا شب عروسیم هم اینقدر درد نکشیدم.کشتی منو.ولش نکردم هرچی ناله کرد باشدت محکم گاییدمش.کمکم عادت کرد داشت کیف میکرد.لب میداد ناله میکرد.گریه میکرد.خلاصه که ریختم داخلش وبردمش حموم دوش گرفتیم اومدم بیرون گفتم برو برام صبحونه توپ درست کن تاتقویت بشم رس منو کشیدی.گفت مگه خلم جرم دادی تقویت بشی که بدتر کنی خندیدم اومد توی بغلم لخت و هنوز خیس بود.بوسش کردم گفتم بپوش بریم بیرون.خلاصه که بعد صبحانه ساعت۱۱ظهر دیدم گوشیم زنگ میخوره دکتر دامداری گفت مهندس تبریک میگم سابقه نداره که از ۲۰تازایمان همه سالم بدنیا بیان و ۴تا مادر دو قلو بزایند. بهترین گوساله ها بدنیا اومدن.ما باید روی همین نسل تمرکز کنیم.چند دقیقه صحبت کردیم و خداحافظی .هنوز گوشی رو تو جیبم نذاشته بودم دوباره زنگ خورد.دیدم شرکت لبنیاتی است.وپولو زد کارتم ۲میلیارد خیلی حال کردم چی مادر دختر خوشگل و خوش قدمی.ازون وقت هنوز با هم هستیم.
نوشته: خان عمو
23 پاسخ به “خوشگل و خوش قدم”
بابا پول دار بابا گاودار بابا دست به جیب . اقای خیر اقای مهندسعزیزم کمتر فیلم هندی ببین کمتر کص بگو
کمتر چرت بنویس😂
اشهد ان لا اله الا الله
چقدرم رودهدرازی کردی
اول اینکه چه موجوداتی هستیم اخه چرا فکر میکنیم هرکی هرچی میگه دروغ میگه ؟ از بس خودمان نادرست هستیم ملت و یکجا نادرست میدونیم . کاری ندارم به نویسنده که چطور موجودی هست ، راست میگه یا حرفهاش دروغه ! خودش میدونه . اما این که چیزی نیست کسانی هستند بمراتب دست و دلباز تر از ایشون . شما وقتی ندیدید همه رو دروغگو حساب نکنید . بگذارید بحساب اینکه ایشون راست گفته و حرفهایش واقعیت داشته باشه ، مگه اگر واقعیت دلشته باشه از شما چیزی کم میشود ؟ بعضی ها خیال میکنند اگر الان این فرد حرفهایش راست باشه قراره کلی زن و ذختر بهش بیان اینجا پا بذهند )( دست و لب و کوس و کون و سینه و لب بدهنذ ) 😅🤣😅🤣😅.انوقت کسی دیگه به اینها حال نمیدهد .ههههه نترسید همه حال دهنده ها مال شما باشه . کمی رفتارتان را درست کنید همیشه حرصم میگیره عده ای وقای کسی که مایه دار باشه ببینند سعی میکنند یکجوری اویزون ژرف بشوند و بعدش پشت سرش همه جور بدی بهش نسبت میدهند و سعی میکنند خرابش کنند و یک جوری کینه و عقده نسبت به ان شخص در رفتارشان مشاهده میشه . حتما دیدید خودتان چی مبگم . دلیلش کاملا همین هست که حسادت میکنند بهش .افراد خود کم بین و و اشخاص ناچیز و حقیر اینطور هستند … واقعا نفرت انگیز هست ذفتار چنین افراد ناچیزی خیلی مسخره هم هستند. ، این حرفهایش راست بود یا دروغ ، هرچی که بود مهم نیست ، مهم این بود که زحمت کشیده بود مطلبی تایپ کرده بود و تعریف کرد برای ما و با خواندن ان سرگرم شدیم . دستش درد نکنه . تبلغ جوانمردی و توی جامعه کرد ، دستش درد نکنه … ایول به ولش و ولی بهوول’ش.
پس تو يه پولدار لاكچريه كير كلفت خوشگلى بابانوىًل؟توقع ندارى كه تو كه وقت ندارى ايميل زنتو چك كنى اما وقت دارى اينهمه مضخرفات و تفت بدى همه با خوندنش عاشقت بشن و دلداده و شيدا بيان پيويت؟
برو عمو جون گوسفندارو جمع کن نرن تو محصولات مردم میان کونمون میزارنبعد من نفهمیدم صابخونه زنه اقغانی بود؟ بابا افغانیا نه بخودشون نه بچه شون شناسنامه نمیدن مگه اینکه بابای بچه ایرانی باشه این چجوری بود هم صابخونه بود هم اینقدر پر رو کون دردیده؟
خسته نباشی مهندس،دست ماهم بگیر بدجوری اوضاع خرابه،راستی؟این دختره مگه با دوچرخه با چه سرعتی میرفت که اینجور آسیب دید!
میشه گفت یه داستان خوب. از همه چی گفت و آخرش سکس هم داشت. جایی هم ننوشته بود که واقعی هستش حالا یکم فیلم هندی هم قاطی بشه چه اشکالی داره. در کل خوب بود حسودی نکنیم و منطقی نظر بدیم
درن درن ررن درن درن دن دن دنننننندرن درن دن درن در رندن دن دنننننن(آهنگ تیتراژ سریال امام علی)
حالا اگه الآن این میومد میگفت از دم همرو کردم و همه جنده بودن و به دو نفر هم اون وسط تجاوز کردم یا به دوستم گفتم اومد با هم تجاوز کردیمالآن توی نظرات همه میگفتن تو بی ناموسی و بیشرفی و کثافتیالآنم که اینجوری نوشته باز همه یه حرف دیگه دارن میزننکلا من به این نتیجه رسیدم که توی نظرات زیر داستان ها باید همه بیان یا فوش بدن و یا یه کسی بگنیعنی انگار عادت شده دیگه و خیلی ها هم میان اینجا تا با نظررات بخندنخودم چند تا از دوستام همینطور بودن و میگفتن ما فقط میریم بکن تو و نظراتو میخونیمآقا بیخیال دییگه وا بدین خدایی
امیدوارم داستانت واقعی باشه و همونی باشی که میگی ولی یه چیزی از من به تو نصیحت خوب و بد همه جا پیدا میشه من توی این سالهای دور و دراز زندگی آدمای خوب و بد زیادی دیدم آدمای بدی که ترک یا لر یا عرب یا فارس، تات ، بلوچ و افغان بودن برعکسش رو هم ازهمه طایفه و قوم و نژادی دیدم ولی هیچوقت این خوب و بد بودن رو حساب نژادشون نذاشتم توهم این کاررو نکن افغانی میشناسم که بخاطر دفاع از ناموس ایرانی جلوی همشهریای دزدش وایساده و چاقو خورده تا ثابت کنه همشون رذل و پست نیستن
وقتی افغانی زیاد بشه همین میشه
داداش دمت گرم که آنقدر داستانت عالی بود و درضمن حرف اون بچه کون هایی که همه رو به تمسخر و باد فحش میگیرن گوش نده بقیه داستانتو بنویس اینها یعده بی هنر بیشرف هستن که خودشون دو خط داستان یا خاطره نمیتونن بنویسند
درودوقتتون بخیرداستان خوبی بود.خوشبختانه همش جفت شیش می اومد،واسه اون خانواده.باور کن من هم تحت تاثیر قرارگرفتم.خیلی خوشحال شدم خان عمو.
داداش ی کمکی هم بما بکن دست به خیره والا راه دوری نمیره
اوکی، بود…!!!🖤🥀🧑🦯
داستان های دیگه ای هم ممکنه بنویسی…!؟🥀🖤
خوب بود فقط باید بگم حساب رو تسویه میکنن نه تصفیه
بابالنگ دراز1**درست میگه من خودم از نزدیک نزدیک میشناسم همچین آدمی که هر سال بالای ۴ تا ۵ میلیارد خرج کار خیر میکنه نه به جایی وصله نه بابا ننه پولدار بوده خودش زحمت کشیده هنوزم پا به پای کارمنداش کار میکنه
دمت گرم خان عمو،اگه داستانت راست باشه،تو یتیم نوازی کردی خدا از اون طرف هزار بار برات بیشتر درستش کرد،دمت گرم،نوش جونت،ای کاش خدا هم به من همانند شما همچین ثروتی میداد،من هم مثه شما به بقیه کمک میکردم،این طور داستان ها دزسته سکس داره داخلش اما وقتی میخونم،میفهمم هنوز مردی و مردانگی هست،درسته اکثره داستانهای اینجا نامردیه،بازم دمت گرم خان عمو،خدا بهت هر روز بیشتر یده ،مطمئن باش که خدا هیچ وقت تنهات نمیداره،مخصوصا. شما انسانهای باشرف رو
داستان خوبی بود ممنونم
خان عمو دمت گرم. به قول بابالنگ دراز راست بود یا دروغ همین که تبلیغ جوونمردی کردی دمت گرم. واقعا حال کردم. ایول. واقعا کمک کردن خیلی حال میده. منم به نوبه خودم کمک میکنم. البته نه در حد شما و کم و بیش. خیلی عوضش رو گرفتم خداشاهده. انشالله که کسی درمونده نباشه. ولی امیدوارم کمک کننده ( خیّر ) بیشتر بشه 🌹🌹🌹🌹🌹🌹