خواهر زهرا فرمانده خواهران مسجد محله

از بچگی تو داستانای بسیج و عضویت و اردوی ثوابی و مذهبی بودم و چون خونواده شدیدا مذهبی و تندی داشتم همه تشویقم میکردن. بعد از سن شرعی چادری شدم و حدودای دبیرستان علاوه بر چادر، روبنده می بستم. اگرچه از دید بیرونی مذهبی تند و خانوم چادری بودم، اما از درون بشدت داغ و حشری بودم. اکثر مواقع خودارضایی میکردم و عجیب تو کف برجستگی کیر پسرا بودم. از زیر اون روبنده براحتی کیرای شق و نیمه شق اطرافمو دید میزدم. یه داداش داشتم که اونم بدتر از من بود، اما عین من حشری و بشدت هوس باز بود. اولین بار اخر شب که‌ تو اتاقم حدودای ۱۷ یا ۱۸ سالگی نیمه خواب بودم، لمس دستاشو روی کونم حس میکردم. هم استرس داشتم و هم چون دستای امن اون بود، حشری بودم. کونمو لمس میکرد و گاهی صورتشو روی کونم می گذاشت و مدتی بعد میرفت. نه من و نه اون به روی خودمون نمیووردیم. این لمس کم کم از لمس به پایین کشیدن شلوار و شورت کشید و لیسیدن سطح کونم و سوراخ کونم. انگار همیشه منتظر بودم تا بیاد و کون و سوراخمو لیس بزنه، اما نه من کاری میکردم و نه اون جلوتر رفت تا اینکه ازدواج کرد و رفت. منم دانشجو شده بودم و از بس بسیجی تندی تو محله بودم، شدم مسئول بسیج مسجد در بخش خواهران. مدتی مشغول برنامه ها بودم تا اینکه کم کم تو نخ برادر مسئول برادرا رفتم. جذاب و ظاهرا نجیب بود. تا اینکه یه روز ظهر که دفتر اونجا موندم و رو تخت کمی دراز کشیدم، این برادرمون بدون اجازه اومد تو اتاقم و چون دید خوابم و کونم سمت درب اتاق، اول اروم چند بار گفت خواهر، اما جواب ندادم و یهو دیدم آروم دستشو روی کونم کشید و چند ثانیه ای کونمو لمس کرد و رفت. تمام کس من غرق آب بود و سوراخ کونم عین قلب میتپید. بعد اینکه رسیدم خونه، فوری خودارضایی کردم و تصمیم گرفتم اسیرش کنم. فرداش موقع خلوتی گفتم برادر بیاین اتاقم و رفتم اتاق. بعد اومدن، نشست و فکر کرد در مورد مسجده، منم زدم کانال بسیج و بسیجی بازی، چادر به سر و روبنده به صورت، اروم شروع کردم به گریه، که هاج و واج موند، کمی روبندمو کنار زدم تا صورتمو ببینه و هم اشکامو. که تا گفت چی شده، گفتم شما بی عفتم کردی و بهم تجاوز کردی. عین سگ میلرزید و رنگ به صورت نداشت، به گه خوردن افتاد و قرار شد فرداش مجدد بیاد تا تصمیممو بگم. فردا که اومد با صورت پف کرده و چشای ورم دار، نگام کرد و مجدد معذرت خواست و گفت گه خوردم و هر کاری بگید می کنم. منم یه پسر بسیجی و تو دل برو برای افکار کثیفم گیر اورده بودم. گفتم در ازای سکوت و گذشت من، ازت میخوام برده و مطیع من باشی و هر کاری خواستم باهات بکنم. چشمانش برقی زد و انگار اونم برده دختر بودنو دوس داشت و فوری قبول کرد. ازش خواستم، جلوی من سجده کنه و برده رسمی من باشه. بعد سجده پامو روی صورتش گذاشتم و گفتم انگشتامو بمک و بخور. از لذت و شهوت کس و کونم گاییده شده بود، پستونام متورم و سوراخام تپش داشت. جلوم نشست و دستامو بوسید و رفت. وای خدا باورم نمیشد، یه برده داشتم و کس و کونم دیگه ارضا میشد. فرداش که تنها شدیم، ازش خواستم شلوارشو تا زانو پایین بکشه و کیر و کونشو ببینم. روی میزم خم شد و کیرشو مالیدم و انقدر ادامه دادم که اب کیرش داشت میومد و منم لیوان چایی رو زیر کیرش گرفتم و انقدر ادامه دادم که توی لیوان ارضا شد. ازش خواستم از اتاق بره و تا رفت ای کیرش تو لیوانو اول بو کردم و اروم خم کردم تا برسه به لبام، کمی زبون زدم و بعد عمری اب کیر یه پسر رو کمی مزه کردم و کمیش رو خوردم. ته مونده اب کیرشو یه مقدار به پستونام مالیدم و اون روز تا ظهر که رفتم خونه اب کیر اون روی پستونام بود. حس عجیب و شهوت فوق العاده ای همه تن و بدنمو میلرزوند. هم لذت داشت و هم‌نگران بودم گندی در بیاد. پس فردا که مجدد دیدمش، آروم کنارم اومد و گفت، ارباب اگر دستوری دارید اجرا میکنم که گفتم جایی پیدا کنه و بریم. که رفتیم یکی از اتاقا و گفتم کمربندتو در بیار، شلوار و شورتتو پایین بکش و خم شو‌ تا شلاقت بزنم. چشمی گفت و اجرا کرد، اولین شلاق رو محکم زدم و اخی گفت، راستش رد کمربند روی کونش افتاد که کمی دلم سوخت. اروم کونشو کمی ماساژ دادم و با دست خودم چند شلاق دیگه زدم. بعدش از کرم تو کیفم به سوراخ کونش مالیدم و کمی انگشتش کردم. هم درد و هم لذتو در رفتارش میدیدم. کمی که مالیدمش لیوانی زیر کیرش گرفتم و کیرشو عین پستون گاو اونقدر مالیدم تا شیره جونش بیاد و همشو بریزه تو لیوان. تا اومد و تموم شد، و برگشت به سمت من، جلوی خودش و میون بهت و خماریش، لیوان آب کیرشو روی لبام گذاشتم و همه اون ابو موک زدم و خوردم. داخل شو کمی زبون زدم و ته مونده تا میشد خوردم. انگار اون دوباره با دیدن این صحنه ارضا شد و همونجور با کون لخت جلوی من سجده کرد و از من برای خوردن آبش تشکر کرد. این داستان ادامه دارد …
زهرا خانوم هستم

نوشته: زهرا

بازدید 15,707

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

18 پاسخ به “خواهر زهرا فرمانده خواهران مسجد محله”

  1. کسکش تو مسجد شلاق از کجا اوردی بعد اونجا انقد بی در و پیکر بود هیچکی تو این مدت گوه خوریتون حتی رد نشد!حتی ترسشم نداشتین کسی بیاد کسشر ننویس

  2. انگار از بسیج و پایگاه و این داستانا خاطره خوبی نداری ، خب رفتی وسط باجناق بازا گرفتن کردنت تموم شد رفتدیگه قرار نشد بیای اینجا عقده گشایی کنییبارم که وسط حمله اسرائیل و زیر میز بود توهماتیه کون دادی دیگه کوتا بیا مشتی

  3. خود دیوثت این کسشعر را قبول میکنی؟؟بیناموس الان دیدید حریف موشکها نشدید شروع کردید به خوردن از کون بسیجیها؟؟

  4. عزیزم نگاه نکن اومدیم اینجا کسشعر میخونیما… هر کدوممون از جلوی مسجد یبار رد شدیم لا اقل 🤣🤦🏻

  5. کیرم دهنت زهرا بیا آب منو هم بخور هرچند منو میبینی از کیرم فار میکنی حالا متوجه حال خرابت شدم این دفعه میام اتاقت هم تورو میگایم هم اون پسره نای

  6. هر چی میکشیم از دست افراد دو رو هستاون موشعلی که کونی باشه از شماها توقع بیشتر نمیشه داشت

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید