خواهرم فاطمه،ملکه نخل های پنهان (۱)

هشدار: ⚠️
تمامی سری داستان های چخوف غیر واقعی بوده و فقط جهت سرگرمی شما عزیزان نوشته شده است. روابط نامشروع و پر خطر، روابط با محارم، زن شوهردار و غیره می تواند بار قانونی داشته باشد و زندگی شما را به تباهی بکشاند. دریافت هر ۹ دوز واکسن گارداسیل و همچنین استفاده از وسایل محافظتی مناسب هنگام آمیزش میتواند از امراض لاعلاج و پوستی از جمله HPV و HIV و غیره در بسیاری از موارد جلوگیری کند.
موسسه فرهنگی چخوف😂

منو رفیقام سبحان، کیارش و محمد از بچگی تو یه محل بزرگ شدیم و همسایه بودیم. تابستونا تو کوچه فوتبال بازی میکردیم و دائم خونه همدیگه بودیم. مخصوصا خونه ما که محل جمع شدن اصلیمون بود و مامانم همیشه واسه ناهار غذا بیشتر درست می کرد.بیشتر وقتا فاطمه خواهر کوچیکم با ما بود. وقتی تو کوچه فوتبال بازی میکردیم یا رو پله دم خونه میشست بازی ما رو نگاه میکرد یا دروازه بان وایمیساد…البته دخترای همسایم تو کوچه میومدن دوچرخه سواری و بازی و هر وقت کسی به فاطمه چپ نگاه میکرد ما چهارتا مثل عقاب میرسیدیم بالا سرشون و بالا خواهش در میومدیم…خونمون یه حوض داشت و بعد فوتبال با لباس میپریدیم توش توش شنا می کردیم…فاطمه هم میومد تو آب …یادش بخیر ولی دوران بچگیمون خیلی سریع مثل برق گذشت. ولی همچنان ما ۴ تا همون رویه رو ادامه دادیم با اینکه دانشگاه میرفتیم ولی عصر هر روز با هم بودیم، یه دفعه سالن میگرفتیم والیبال یا فوتبال بازی میکردیم… یه دفعه واسه فیلم دیدن خونه ما…تماشای فوتبال و مافیا تو پارک… ممکن نبود یکیمون تو محل دعواش نشه تو سه شماره خودمونو بهش نرسونیم… میرفتیم تو پارک میشستیم و دخترایی که رد میشدن یا والیبال بازی میکردن آنالیز میکردیم در مورد باسنشون، سینشون، پاشون نظر میدادیم. هر کدوممون یه چی دوست داشتیم و در موردش با هم بحث میکردیم… همه بحثمون شده بود سکس، اندام جنسی دختر و تخیل کردن در مورد سکس باهاشون و بعضی وقتام تو شوخیامون به زن نداشته هم تجاوز میکردیم…محمد عاشق کون دخترا بود و دائما داشت میگفت زن من باید کونش بزرگ باشه هر شب ترتیبشو بدم…خیلی در مورد اندام جنسی زن آیندش صحبت میکرد و با جزییات از چیزی که در آینده میخواد تعریف میکرد…دختری که تو خیابون میدید و کونش بزرگ بود یهو میگفت بچه ها زن داداشتون…همین باعث شده بود مام به شوخی ازش بخوایم بعد ازدواج زنشو یه شب به ما بده و در جواب محمدم همینو به ما میگفت…مثلا من که عاشق پا بودم… محمد در جواب این حرف ازم میخواست که زن آیندم براش با پا جق بزنه در حالی که لخته…سطح تستسترون بالا و کله خری جوونی و شوخی های سکسی بیش از حدمون باعث شده بود بدون هیچ حریمی با هم شوخی کنیم و همش به این داستانا فکر کنیم…
اما هیچ وقت و تو هیچ شرایطی حتی موقعی ای دعوامون میشد در مورد خانواده هامون حتی کوچکترین توهینی نمیکردیم و این باعث تداوم رفاقتمون بود…
هر روز عصر خونه ما جمع میشدیم و فاطمه هر کدوم از رفیقامو که میدید انگار داداششو دیده، سال آخر دبیرستانش بود و هر کدوم نسبت به توانایی هایی که داشتیم بهش کمک میکردیم برای کنکورش و واقعا بچه ها هیچی کم نمیذاشتن براش و مامانم از همشون مطمئن بود و سرشون قسم میخورد…اما یه چیزی این وسط تغییر کرده بود، فاطمه دیگه بچه نبود و با گذر زمان اندام زنونش بزرگ شده بودن و با تموم شدن دوران بلوغش حتی زیبام شده بود اما ریز جسته بودنش و قدش باعث شده بود زیاد این بالغ شدنش به چشممون نیاد…ولی همچنان فاطمه بدون در نظر گرفتن اینا، مطابق قبل رفتار میکرد چه تو پوشش چه تو رفتار و شوخیاش…!!! این رابطه قدیمی و بزرگ شدنمون با هم باعث شده بود مامانم و منم همین دید رو به این داستان داشته باشیم…
طبق معمول بچه ها تک تک زنگ در خونه مارو زدن و جمع شدیم…۵ شنبه بود و فرداش تعطیل…مامانم خیلی زود بعد شام رفت تو اتاقش و خوابید…یه فیلم گذاشتیم نگاه کنیم… چراغارو خاموش کردیم و هر کدوم رو یه مبل لش کردیم، چند دقیقه ای از شروع فیلم گذشته بود…که فاطمه از اتاقش در اومد رفت تو آشپزخونه…طبق معمول با عینک گرد و بزرگش…موهایی که گوجه ای بسته بود و با تیشرت بلند و گشادش بود…دوباره رفت تو اتاقش و با یه ملافه و بالشت برگشت جلوی تلویزیون خوابید، ملافه رو کشید رو خودش که فیلمو تماشا کنه…وسطای فیلم بود صبحان فیلم رو استپ کرد. امیر فاطمه خوابش برده بیدارش کن بره تو تختش بخوابه…بلند شدم رفتم سمتش به پهلو خوابیده بود یه جوری که انگار تو کماس…دلم نیومد بیدارش کنم… ولش کن خوابیده دیگه بیدارش کنم باز بره تو اتاقش بخوابه …خودش بیدار شد میره تو اتاقش…فقط عینکشو از صورتش آروم برداشتم و روی میز گذاشتمش. ادامه فیلم رو نگاه کردیم…فاطمه چندباری بین فیلم غلط زد، سبحان صدای فیلم رو کمتر کرد تا فاطمه بیدار نشه…بازم ادامه فیلم…اما فاطمه این دفعه ملافه رو کنار زد چرخید و دمر خوابید…تا اینجای فیلم تو یه زیر زمین تاریک داشتن با چراغ قوه دنبال مدرک میگشتن…سکانس عوض شد…و نور صفحه نمایش به شدت زیاد شد و جلوی تلویزیون جایی که خواهرم خوابیده بود تقریبا روشن شد…تیشرتش رفته بود بالا از کمر به پایین لخت بود و شورت مشکی ای که یه طرفش جمع شده بود بین باسنش و گردی یه طرفش کامل معلوم بود و توی سایه روشن نور کمرش با خطی عمیق بین فیله کمرش بدنشو به دو قسمت تقسیم کرده بود و همینطور دوتا چال دقیقا بالای باسنش روی کمرش ایجاد شده بود…یه پاشو جمع کرده بود و اون یکی پاش کاملا صاف… هر سکانسی از فیلم که عوض میشد نور به شکل جدیدی روی بدنش می شست و از جهات مختلفی بدن لختشو پدیدار می کرد…این سکسی ترین صحنه ای بود که تو عمرم از نزدیک دیده بودم…زیر تیشرت گشادی که همیشه می پوشید لاغر به نظر میومد هیچ وقت فکر نمیکردم چنین بدن خوش فرمی در پس لباسش مخفی شده باشه… این جلوی چشم هممون اتفاق افتاده بود، دور تا دور نشسته بودیم و فاطمه وسط هممون اونطوری نیمه برهنه خوابیده بود…همینطور که داشتم تصمیم میگرفتم بلند شم…تو فیلم پسره دختره رو چسبوند به دیوار شروع کرد لب گرفتن ازش…دختره رو هل داد رو تخت…دختره لباسشو درآورد و سینه هاش بزرگ تو تصویر نمایش داده شد…پسره بین پاهاش قرار گرفت روش خوابید و شروع کرد دختر رو کردن…دستاشو دور کمر پسره حلقه کرده بود و بدناشون پیچو تاب میخورد…اتاق خواب تاریکی که توسط یه نور آباژور روشن شده بود و داشت دختره رو میکرد همین نور روی بدن فاطمه جا به جا میشد و صدای نفس ها و ناله دختره تو حال پیچیده بود…نیم خیز شدم تا بلند شم و با ملافه بپوشونمش اما بدون در نظر گرفتن اینکه فاطمه خواهرمه به شدت تحریک شده بودم و به بدنش خیره خیره نگاه میکردم و انگار اون صحنه سکس داشت جلومون اتفاق می افتد و با حرکت فاطمه این و جا به جا شدنش تو اون لحظه تکمیل ترم شد…فاطمه چرخید به پهلو و بعد به پشت خوابید دستشو آورد بالا دستش گیر کرد لباسشو آورد بالا تر و گردی زیر سینش برای لحظاتی پیدا شد… سرشو خاروند در حالی که پاهاش و کمرش به سمت چپ مایل بودن بالا تنشو به سمت راست مایل کرد و بی حرکت شد و کف یه پاشو چسبوند به زانوی پای دیگش…تو این تایم حرکت بدن فاطمه با حرکت بدن دختره موقع سکس برابری میکرد و واقعا دیوانه کننده بود…بدن نیمه برهنش تو اون حالت بی نظیر بود قلبم تند تند میزد از اینکه خواهرم جلو دوستام اینجوری برهنه خوابیده بود می خواستم بلند شم اما انگار یه چیزی مانعم شده بود…داشتم بدنشو تو اون سایه روشن برانداز میکردم…شکمش تو کشیده ترین حالت قرار داشت و به سمت داخل بدنش فرو رفته بود، دقیقا مثل کمرش یه خط محوی از زیر سینش شروع شده بود و تا نزدیکی نافش ادامه داشت…ناف کشیدش که خیلی عمیق به نظر میومد…همینطور که داشتم خط شکمشو به سمت پایین دنبال میکردم فاصله زیادی از نافش تا شرتش بود… از تو رفتگی شکمش با شیب ملایمی میومد بالا و زیر شیکمش باد کرده بود و قسمتی از بند شورتش بین کصش و پاش رو هوا مونده بود… بالای کش شرتش یک خط هم رنگ پوستش معلوم شده بود که مقداری بیرون تر بود و در ادامه زیر شرتش این بیرون زدگی و برجستگی بیشتر شده بود…پسره از دختره رفت کنار و کنارش خوابید…دوربین از صورت دختره زوم اوت شد عقب تقریبا همون شکلی که فاطمه خوابیده بود با این تفاوت که سینه های دختره کاملا عریان بود…چهارتاییمون مدت زیادی ساکت بودیم و تنها چیزی که نگاه نکرده بودیم فیلم بود…فیلم خیلی وقت بود تموم شده بود و تیتراژ داشت پخش میشد… چهارتاییمون نشسته بودیم و چیزی نمیگفتیم فیلم رو صفحه سیاه استپ شد و حال تاریک…همه میدونستیم چی شده و چی دیدیم و تو ذهنمون چیا گذشته…سکوت تک تکمون چیزی نبود جز شهوت، ترس، شرم و حیا…بلند شدم رفتم کنار فاطمه، ملحفه شو از زیرش آروم کشیدم بیرون…سبحان گوشیشو که شیر اسکرین کرده بود از پخش ویدیو زد بیرون و دوباره صفحه تلویزیون روشن شد…و بدن نیمه برهنه فاطمه معلوم شد در حالی که من کنارش بودم دلم بدجوری تو اون لحظه لرزید، از اون موقع ها که آدم به گوه خوردن میفته کاشکی همون اول بیدارش کرده بودم که بره تو اتاقش…دستامو انداختم زیر شونش و زیر زانوش بلندش کردم محمد ملحفه رو از زمین برداشت همینطوری که تو بغلم بود روی بدنش انداخت و حال رو به مقصد اتاق خواب فاطمه ترک کردم… چراغ اتاقش روشن بود…روی تختش گذاشتمش، ملحفه رو از روش برداشتم تا مرتب روش بندازمش ولی به محض برداشتنش دوباره چشمم به قسمت بیرون مونده از شرتش افتاد پاهام سست شد و لبه تخت نشستم… مقداری سرش تکون خورد و نفس عمیقی کشید… حالا تو نور کامل بدنش معلوم بود پاهاشو نگاه کردم رگ های برجسته سبز رنگ زیر پوست سفیدش…کنار پاش گلبهی رنگ بود و چین خوردگی کنار پاش، جای ملافه که روی رونش جا انداخته بود…دوباره چشمم به زیر شیکمش دوخته شد…این من نبودم خودمو باخته بودم و دلم میخواست بعد از اون خطی که بالای شرتش معلوم شده بود ببینم، انگار که مسخ شده باشم دستمو بردم طرف شرتش با ترس و با دو انگشت اون قسمتی از بند شورتشو که رو هوا بود و با بدنش فاصله داشت گرفتم و آروم آروم کشیدمش پایین…هرچی میاوردم پایین تر انگار چشام سیرمونی نداشت و حریص تر میشدم…این قشنگترین چیزی بود که تا حالا دیده بودم…دلم میخواست لمسش کنم…تخمام درد گرفته بود و تو اون لحظه اصلا حس برادری نسبت به این بدن نداشتم… صدای مردونه ای که شنیدم و دستم قفل شد!!! . محمد: داداششش بالشتشو آوردم حرفش قطع شد…سبحان: دیر وقت ما بریمم دیگه و دوباره سکوت شد…دم در اتاق فاطمه ایستاده بودن و خشکشون زده بود…پایین تنه لخت فاطمه و منی که بند شورتشو کشیده بودم پایین و با ترس برگشته بودم نگاشون میکردم و حتی نمیتونستم جوابشون رو بدم انگار که بختک روم افتاده باشه…کیارش چند قدم اومد تو اتاق و ادامه حرفشو زد: ما داشتیم میرفتیم…سه تا شون تو اتاق فاطمه بودن و کسشو نگاه میکردن…محمد اومد جلو و بالشتشو گذاشت رو تخت… محمد عینکشو گذاشت روی میز کنار تختش…کیارش چند قدم اومد جلو تر و من همچنان شورت فاطمه رو پایین نگهداشته بودم و کصشو به نمایش گذاشته بودم…کاملا قفل بودم بالاخره تونستم انگشتامو حرکت بدم و بند شورتش رها شد… با لکنت صدام در اومد: من، من… من… سبحان چراغ اتاق رو خاموش کرد یکی یکی از اتاق خارج شدن و صدای در خونه اومد که باز شد و رفتن…مدت ها بعد رفتنشون کنار فاطمه نشسته بودم…
هیشکی دیگه در مورد اون شب هیچی نگفت و حتی یه روزی بود با هم تماسی نداشتیم…
دوست نداشتم تا چند وقت بیان خونمون و دلشوره داشتم…ولی دقیقا دو روز بعد مامانم بدون اطلاع به من بهشون زنگ زد برای شام دعوتشون کرد…زمانی ازین دعوت با خبر شدم که مامانم زنگ زد و لیست خرید بهم داد و گفت بچه ها امشب خونمون دعوتن!! رسیدم خونه سبحان و کیارش اونجا بودن، محمدم بعد مدتی اومد…کیارش: مامان نرگس!! فاطمه کجاس پس؟ امروز سه شنبس بیشتر مدرسه میمونن درس میخونن تست میزنن الاناس که بیاد…میگفتی یکیمون بره دنبالش داره تاریک میشه…به نظر همه چی عادی بود ولی بیشتر از چند ثانیه نمیتونستیم تو چشمای هم خیره شیم…فاطمه کلید انداخت به در اومد تو…با مانتو و مقنعه سرمه ای و جوراب سفید…تو لباس مدرسه چقد دخترونه به نظر میومد با چشمای قهوه ای خیلی روشن و فرق وسطش… و اصلا چیزی که اون روز دیدم تو چنین کانسپتی نمیگنجید…خسته به نظر میومد کیف سنگینشو انداخت کنار جاکفشی…پاشو می انداخت پشت کتونیش و از پاش در می آورد مقنعشو درآورد و موهاش به هم ریخته شد…تا بچه هارو دید خوشحال شد و اومد سمتمون… فاطمه بدون اینکه خبر داشته باشه که داداشش و دوستاش وقتی کنارشونه چه چیزهایی از بدنش دیدن و دیدشون چه تغییراتی نسبت بهش کرده مثل سابق با اطمینان پرید تو بغلشون… تا به محمد رسید‌!!.
فاطمه رفت جلو بغلش کرد اما با خجالت ازش جدا شد و با لبخند ریزی موهاشو گذاشت پشت گوشش و به زمین نگاه کرد…این اتفاق حواسمو به محمد جمع کرد…کیرش راست بود و شلوارشو به جلو هل داده بود و از روی شلوار کرم رنگش پارچه ایش میشد خط کلاهک کیرشو دید…در کمال ناباوری محمد دوباره فاطمه رو بغل کرد و خودشو به فاطمه فشارش داد…مردمک چشم فاطمه تند تند به جهت های مختلف جا به جا میشد و خبر از آگاهیی از اتفاقی که افتاده و فشاری که کیر محمد به بدنش میخورد و حس گیجی اون از این لمس اجباری اندام جنسی محمد میداد… دستمو رو شونه محمد گذاشتم… ولش کرد و فاطمه دوباره موهاشو داد پشت گوشش با تعجب به شلوار محمد نگاه کرد و با خجالت و قدم های کوتاه و سریع رفت کنار مامان تو آشپزخونه…اینو فقط من ندیدم کیارشو صبحانم دیدن، من سرخ شده بودم…محمد یه کوسن برداشت و موقع نشستن گذاشت رو پاش…مامان نرگس صدام کرد برم سفره بندازم…همینطور که به سمت آشپزخونه میرفتم فاطمه از کنارم رد شد از تو کیفش یه کتاب برداشت رفت پیش کیارش…تمام حواسم به فاطمه بود…با محمد دو سر سفره رو گرفتیم و پهن کردیم…کیارش دستشو رو شونه فاطمه انداخته بود و داشت سوالشو گوش میکرد به همه چیز بدبین شده بودم و زیر نظر گرفته بودمشون…تو رفت و آمد آوردن بشقاب فاطمه رو دیدم که کتابش دستش بود و کیارش داشت بهش توضیح میداد اما چشمش اصلا به کتاب نبود و داشت یه چیزی رو نگاه میکرد قیافش جدی بود…کیارش راست کرده بود و توجه فاطمه رو به خودش جلب کرده بود…شایدم من اشتباه میکردم و دست کیارش رو پهلوی فاطمه عصبیم کرده بود…یهو فاطمه خندید از جاش به حالت فرار بلند شد و کیارش هم با خنده زد به باسن خواهرم و فاطمه فرار کرد…بعد شام همه جلو تلویزیون نشسته بودیم که مامان نرگس بهمون اضافه شد…مامان همیشه وقتی بچه ها بودن یه چادر گلدار سرش بود و یه کش مشکی می انداخت دور سرش که چادر از رو سرش تکون نخوره و نیوفته…و بلوز شلوار زیرش داشت…همین که نشست چشم صبحان به پای مامانم خیره شد…چیزایی که تا حالا بهشون توجه نمیکردم الان روشون حساس شده بودم و کلافه بودم…
مامان نرگس گفت این سریال جدیده رو دیدین فیلیمو گذاشته خیلی قشنگه…بزاریم نگاه کنیم. همه چیز تکرار شد فاطمه ملافه و بالشت آورد همونجا خوابید…همین که دراز کشید چهارتاییمون به هم خیره شدیم و به یک چیز فکر میکردیم… اون شب، بدن لخت فاطمه و زمانی که خودم شورتشو کشیده بودم پایین و چهارنفری بالاسرش داشتیم از درون میسوختیم…بعد سریال که مامان نرگس داشت بقیه سریالو که جلوتر دیده بود اسپویل میکرد…فاطمه به میز تلویزیون تکیه داده بود و داشت تو اینستاگرام میچرخید تو دنیای خودش بود… پاهاشو تو بغلش جمع کرده بود…ها ها چوووو!! عطسه کرد لبه تیشرتشو گرفت و دماغشو پاک کرد…مامانم که دید هیشکی به حرفش گوش نمیکنه و حواس همه پرته متوجه داستان شد…شورت سفید با لبه های توری صورتی که گشاد بود اما همین گشادی بین شرتشو بدنش فاصله انداخته بود و کناره های کصش معلوم بود…مامانم صداشو بلندتر کرد تا بدون اشاره مستقیم حواسمون رو جمع خودش کنه ول موفق نبود…دمپاییشو از پاش درآورد پرت کرد سمت فاطمه…فاطمه‌: وا مامان؟!؟ چته؟
مامان نرگس: حالا بعدا بهت میگم…نه خب چی شد دیوونه شدی؟ الان موقعش نیست فاطمه!! …خب نمیشه که یهو دمپایی بیاد سمتم مامان؟! مامان نرگس عصبانی ادامه داد: به خاطر اینکه لنگاتو دادی بالا جلوی داداشات…درست بشین دختر همه جات معلومه…فاطمه با شیطونی و اینکه فکر میکرد شوخیه تیشرتشو گرفت کشید پایین بین پاهاش…
سرشو پایین گرفته بود و ماهارو زیر نظر گرفته بود و لبخند میزد…این کشیدن لباس نه تنها کارساز نبود بلکه حالا لباسش به تنش چسبیده بود و حجم بدنشو نمایان کرده بود… محمد: حالا چیزی نشده مامان نرگس ولش کنین ما داداشاشیم… مامان خیلی صریح جوابشو داد: بله دیدم داداشاش چشاشون از کاسه در اومده بود…همین داداشی داداشی، خواهریا به بکن بکن ختم میشه…فکر نکنین حواسم نیست خیلیم خوب میبینم این چیزارو… پسرین جوونین اما مراقب خودتونو آیندتون باشین…
از شنیدن اینا از زبون مامان نرگس پشمام ریخت…خشکمون زده بود…نمیدونم چرا اینارو اینجوری گفت ولی مثل بنزین رو آتیش بود و چشم و گوش فاطمه رو باز کرد و حتی با لفظ این خواهر برادریا تهش به بکن بکن ختم میشه یه طوری شدم…
مامان ادامه داد‌: تو این پارکا میرین میاین هزار جور آدم هست از زن مطلقه تا دختر خراب، زن شوهر مرده، زن شوهردار بی عفت و هزار جور چیز دیگه…یه وقتی وا ندین آیندتونو خراب کنین…اگر دست از پا خطا کردین دست اون یکی داداشتون نگیرین ببرین تو منجلاب کثافت…و بدونین بعدش دیگه در این خونه به روتون باز نیست…
اینارو مامان میگفت نصیحت بود ولی مخاطبش چهار تا جوون حشری بودن… مخصوصا قسمتی که زن شوهر مرده رو گفت بچه ها منو نگاه کردن…
مامان همینطوری که جدی با اخم داشت نصیحت میکرد رو لبش خنده نشست…نگاه کن دارم واسه کیا یاسین میخونم…حداقل حیا کنین جلوی من…با تعجب نگاش میکردیم که چیو حیا کنیم…از بغلش یه کوسن برداشت پرت کرد طرف من… متوجه منظور مامان شدم و کوسن رو گذاشتم رو پام… به بقیه نگاه کرد: باید به تک تکتون بالشت بدم؟
مامان: به هر حال راهش راست کردن برای خواهرتون نیست حرمت هارو حفظ کنین…هر وقت تو خونه من تنگتون گرفت میرین تو دستشویی خودتون رو خالی میکنیم و تمام…نبینم کسی دیگه راست راست تو خونه من راه بره…
فاطمه داشت میخندید…مامان رو به فاطمه: شمام از امروز خودتو جمع و جور میکنی مثل یه خانم لباس می پوشی مخصوصا وقتی بچه ها اینجان… همین که گفتم…این اتمام حجت بود!!
علیرغم تمام این اتفاقا و این حرف ها مدام بدن لخت فاطمه رو تخیل میکردم…
فاطمه گرچه به نظر ما بچه میومد ولی یه دختر 17، 18 ساله اصلا از داستان پرت نیست مخصوصا تو این دور و زمونه…
از دانشگاه برگشتم خونه فاطمه با لباس مدرسه تو حال نشسته بود…سلام!! سلام مامان کجاس؟ رفت بیرون…داشت میخندید…به چی میخندی وروجک؟! یه کرمی تو چشماش بود…هیچی، به هیچی میخندم…تو همینطوری نمیخندی هیچوقت…به بدبختی کسایی که واسه خواهرشون آره…به حرفای دیشب مامان…که چی حالا چی شده مگه؟ مامان یه چی گفت، تو چرا به خودت میگیری؟…نه خب خودم دیدم… چیو دیدی؟
مامان که حرف میزد چهارتایتون آره…تازه چندبارم قبلا دیدم کیارشو محمد و سبحان وقتی کنارمن آره…حرفشو قطع کردم… آره و آجر پاره، آره چی؟ هی آره آره آره…
فاطمه: شلواراشون که باد میکنه…تو ولی جدیدا اینجوری شدی…
من، من من… چه ربطی داره؟ چیو ثابت میکنه؟ پسرا کلا همینطورین ، صبحا قبل خودشون بیدار میشه شبا بعد خودشون میخوابه، هیچ دلیل خاصیم نداره!!
با شیطنت گفت: آره میدونم حتما همینطوریه که میگی… خوبه که میدونی پس چرا بحث الکی میکنی با من؟
یعنی تو همینطوری تو خونه نشستی خودش بیدار میشه؟ منم باور کردم…چیو الان باید الان بهت ثابت کنم مثلا؟
یه خورده فکر کرد، با شیطنت خاصی ادامه داد: اینکه راست کردنت واسه من نیست مثلا…ثابتش کن!!
چجوری خب؟ خودش نمیدونست چجوری میشه ثابتش کرد ساکت بود…
ول کن بابا الان خستم تازه از راه اومدم منو گیر آوردی!! … رفتم سمت اتاقم… وایسا ببینم امیرر!! بهش توجه نکردم رفتم تو اتاق درو بستم…لباس و شلوارمو درآوردم… فاطمه یهو درو باز کرد اومد تو…چه غلطی میکنی تو؟!! گمشو بیرون دارم لباس عوض میکنم بی شعور!! در زدن بلد نیستی؟!؟ نخند اعصاب ندارم…ولی فاطمه ول کن نبود…چی میشه که راست میکنی مثلا؟ منو میبینی یا… ؟ اصلا معلوم هست چته فاطمه؟ من چمه؟ تو راست میکنی واسه من تو چته؟
خیلی رو مخم رفته بود…حالا که وایسادی اینجا منم شورت پامه میبینی که خبری نیست…پرو پرو جوابمو داد: خوبه که میگی شورت پاته من که نمیبینم…دیوونه شدی فاطمه؟!؟ برو بیرون دارم لباس عوض میکنم!! فاطمه لبه تخت نشست جورابشو درآورد بعد شلوارشو درآورد… هوی ی چه غلطی میکنی؟ منم دارم لباس عوض میکنم خب!! خودت خواستی میتونی بری بیرون! همینطوری وایساد…شورتمو نگاه کرد منتظر بود…اصلا نمیدونستم داره چیکار میکنه این دختر…
بعد مانتوشو باز کرد انداخت زمین…با یه تی شرت جلوم ایستاده بود…بهم گفت نشد؟ چی نشد فاطمه این چه بازی ایه راه انداختی؟ …میخوای چی بشه تو همیشه تو خونه همینجوری میگردی…
چیه ترسیدی؟ دارم امتحانت میکنم…تیشرتشو گرفت آورد بالاتر…فاطمه تمومش میکنی یا… ؟ خندید گفت یا چی؟
به کارش ادامه داد تا زیر سینش کشیدش بالا…با دیدن بدنش دوباره یاد اون شب و بدن برهنش افتادم وقتی که تو اتاق بالاسرش تنها بودم و… مخصوصا وقتی بچه هام اومدن تو اتاق…به خودم اومدم دیدم کیرم داره راست میشه…فاطمه بسه لطفا برو بیرون… به سرعت کیرم داشت بزرگ میشد نبض میزد و میومد بالا… شورت پاچه دار گشادمو هل داد جلو و سرش کش شورتمو بلند کرد… فاطمه هیجان زده بود…دیدی! دیدی! مامان راست میگفت…دستمو گرفتم جلوی شورتم…از دهنم پرید: نه احمق! من واسه تو راست نکردم واسه چیزی که اون شب دیدمه…دست خودم نیست بفهم…فاطمه جا خورد لبه تخت نشست…
چیو دیدی مگه؟ مثل یه احمق از دهنم اومد بیرون : اونشب که جمع بودیم دور هم مامان زود خوابید تو اومدی جلو تلویزیون خوابت رفت…تو خواب ملافه رو زدی کنار ما خیلی چیزا دیدیم، تقریبا جلومو لخت بودی…چیو دیدین من که همیشه با همین تیشرت گشادا همیشه پیشتون بودم…یه شرت مشکی تنت بود که خیلی کوتاه بود، بالای کصتم ازش زده بود بیرون…هم زمان تو فیلم پسره داشت دختره رو میکرد و تو جلوموننن…!! اینارو که تعریف میکردم و فاطمه جلوم بود حالم بدتر و بدتر میشد کش شلوارم خیس شده بود…
تا اینکه بلندت کردم بردمت تو اتاقت وقتی تو تنهایی جلوم نیمه برهنه بودی و چشمم به خط بالای شرتت افتاد اشتباهی کردم که نباید میکردم…و الان پشیمونم… فاطمه وا رفته بود با ترس گفت: یعنی تو؟!؟ …من دیگه دختر نیستم؟ رنگش پرید…دلم براش سوخت… کنارش نشستم…همین که نشستم کیرم از زیر کش شلوارم بیرون اومد…فاطمه ترسش بیشتر شد…مامان اگر بفهمه چی؟ من چه خاکی به سرم بریزم الان…دستشو گرفتم یخ کرده بود …چجوری تونستی امیررر… من خواهرتم…کیرمو که از شورتم اومده بود بیرون نگاه میکرد…
بی نهایت هورنی شده بودم پیشابی بود که از کیرم بیرون میومد…دوباره دلم میخواست کصشو ببینم…
نه به خدا اینا چیه میگی…دختریتو ازت نگرفتم مگه دیوونم…پس چیکار کردی؟! ؟ چیکار کردی باهام؟
فاطمه گیج بود دستمو گذاشتم رو شونش خوابوندمش رو تخت…گفتم: تو اون لحظه بند شورتتو گرفتم و کشیدمش پایین فقط همین…فاطمه بی حرکت رو عرض تخت مثل یه بچه گربه خوابیده بود… دستش پایین تیشرتشو گرفته بود… کف پاهاش به هم چسبیده و زانوهاش به دو طرف بیرونی بدنش کاملا باز بود…مثل اون شب شورتشو آروم کشیدم پایین…همینطور که می آوردم پایین و شورتشو از کصش فاطه دادم خیسی کسش کش اومد و از کسش جدا شد…فاطمه داشت به دستم نگاه میکرد که داره شرتشو میاره پایین…شستمو روی کسش کشیدم…و اون با نفسش رو داد تو و کمرشو کمی بلند کرد…با دیدن و لمس کس خیسش به جنون رسیدم، این دفعه فرق داشت…خودم لخت بودم کیرم از شورتم بیرون بود…فاطمه رو تختم دراز کشیده بود و لباسای مدرسش روی زمین افتاده بود و خودش بیدار و در آگاهی کامل بود…
نگاش کردم چقدر مظلوم بود… ادامه دادم: یه اتفاق دیگم افتاده بود فاطمه!! …وقتی داشتم کصتو نگاه میکردم بچه ها برای خدافظی اومدن تو اتاق و منو تو اون حالت دیدن و برای مدتی داشتن چیزی که من دیده بودم رو نگاه میکردن و بعدش رفتن…
همه اینا ازون شب شروع شد…!
فاطمه نشست…هیچی نمیگفت زانوهاشو تو بغلش گرفت…منو نگاه میکرد…چهار زانو شد…منو نگاه میکرد که قرمز شده بودم و دارم پاهاشو نگاه میکنم…با ترس دستشو گرفتم سرد که عرق کرده بود، گذاشتم روی کیرم و با دست خودم دستشو دور کیرم مشت کردم و فشار دادم و آبم با فشار پاشید بیرون روی شیکمم…موقع ارضا شدن دستشو ول کردم و دستمو روی رونش کشیدم…فاطمه در تمام مدت خودش دستشو دور کیرم نگه داشته بود…دستمو پشتم تکیه داده بودم و کیرمو تو دستش بالا پایین میکردم و اونم سفت دستشو نگه داشته بود…
فاطمه در کمال ناباوری همینطوری که دستش به کیرم بود منتظر شد تا آروم بگیرم و گفت: چیزی مونده که بهم نگفته باشی؟ سرمو تکون دادم و گفتم نه!!
ادامه داد و تک تک اسم برد: یعنی سبحان، کیارش و محمدم ازم همینو میخوان؟ همین کاری که الان باهام کردی؟ تو خودت چی؟ دوست داری ادامه بدی؟ چیز دیگه ایم تو فکرته؟ میخوای باهام بخوابی؟ بیشتر از اینو میخوای؟ به تهش فکر کردی؟ پشیمون نیستی؟ دوست داشتی الان… ؟
اینارو یکی پس از دیگری ازم میپرسید و من جواب درستی نداشتم که بهش بدم… ولی اون همچنان دستش به کیرم بود و انگار دلش نمیخواست دستشو برداره…
پشیمون بودم ولی یه مقاومتی درونم وجود داشت و دلم بیشترشو میخواست و نمیذاشت به زبونش بیارم … مثل خراب نکردن پل برای انجام دوبارش…
حرف نمیزنی امیر؟ نمیخوای چیزی بگی؟ دوباره تک تک اسم برد: اگه سبحان، کیارش و محمد بخوان بهم دست بزنن؟؟
سر کیرم از فشار شهوت قرمز شده بود…فاطمه شستشو زیر کلاهکم کشید و آب سفید کمی ازم بیرون اومد و شستشو روی سر کیرم کشید و آبشو پاک کرد با این کارش کمرمو بلند کردم و کیرمو با لرزش بدنم با تمام قدرت تو مشتش فشار دادم بالا…کاملا مشخص بود آمادم برای هر کاری جز ترک این لحظه…فاطمه به کیرم نگاه میکرد اونم حالش بهتر از من نبود…موقع بلند شدن رو دستی که روی کیرم بود تکیه کرد سرشو آورد جلو و بعد بلند شد مطمئن بودم چیزی که حس کردم فرود لباش روی کیرم بود…تند تند نفس میکشیدم مثل اسبی که یه کورس سنگین پشت سر گذاشته، صدای قلبمو گروپ گروپ میشنیدم…دوست داشتم بهش بپرم و کاری که نباید رو انجام بدم…میخواست از اتاق بره بیرون ولی برگشت…از پشت شیشه گرد عینکش نگام میکرد لباش از هم باز شد: بزار چیزایی که داری تو ذهنت تصورشون میکنی نشونت بدم تا دیگه دنبالشون نگردی!! شورتشو کشید پایین یه پاشو ازش درآورد و اون یکی پاش هنوز تو شرتش بود روی زمین…تیشرتشو از پایین گرفت و از سرش درآورد عینکش به یقه لباسش گیر کرده بود و روی صورتش کج ایستاده بود… دستاشو از بندهای سوتین درآورد کشیدش پایین روی شکمش چرخوندش قفلشو باز کرد و انداختش…دستاش مشت بود و بی حرکت جلو ایستاد…سینه های سفت و سربالا…سر ممه هاش بزرگ شده بودن و خبر از حال فاطمه میدادن…حتی تصور کردن چیزی که میدیدم برام ناممکن بود…چنین بدنی آرزوی هر مردی بود و تنها چیزی که برای بقا بهش احتیاج داره…نمیدونم چجوری تو اون لحظه فقط نشسته بودم و کاری نمی کردم…برگشت و آروم آروم از اتاق خارج شد…حتی رفتنشم زیبایی های خودشو داشت…
شورت خیسمو از پام درآوردم… لباس مدرسه فاطمه و لباس زیرش کف اتاق بود…از زمین جمعشون کردم…سمت اتاقش رفتم…لخت جلوی آینه ایستاده بود…منو دید با کیر راست و لباساش که دستمه…هیچی نگفت از جلوی آینه رفت کنار سمت کشوی لباساش…بدون اینکه نگام کنه گفتم لباساتو آوردم…بزارشون رو تخت…از کنارش رد شدمو روی تخت گذاشتمشون…از کشوش یه چیزی درآورد گرفت سمتم این بود؟ شورتی که واسش تعریف کرده بودم خودش بو!! انداخت طرفم رو هوا گرفتمش… نگهشدار ماله خودت…چنتا لباس برداشت از کنارم رد شد اینقدر نزدیک که کیرم به بدنش برخورد کرد…نگاهش کرد و لباسارو روی میز آرایشش گذاشت و دستاشو روی میز… تو آینه نگام کرد و در حالی که هیچی تنش نبود یه چیز عجیب گفت: نمیخوای بری بیرون میخوام لباس عوض کنم…باسن گردش پاهای کشیدش و شونه و کمرش که پر از موهای کرکی بودن… نتونستم، طاقت نیوردم رفتم سمتش از پشت بهش چسبیدم…تو آینه بهش نگاه کردم اونم به من…دستامو رو شکمش کشیدم و سینه هاشو گرفتم…اون همچنان منو تو آینه نگاه میکرد و چشماشو بست…سرمو بردم کنارش و گوششو خوردم کیرم به باسن نرمش بود بعد گردنشو و شونه های کرکی شو. …نشستم و باسنشو تند تند ماچ کردم و خوردم زبونمو لای چاکش کشیدم و بلند شدم…کیرمو لای پاهاش فشار دادم و تند تند عقب جلو کردم…فاطمه پاهاشو به هم جفت کرد و به هم فشارشون داد کیرم به کسش کشیده میشد دستمو از سینش جدا کردم روی میز گذاشتم و محکم تر بهش ضربه میزدم و خودمو جلو عقب میکردم دستاشو روی دستام گذاشت …دستشو به میز فشار داد هل داد عقب…ازش جدا شدم فکرد کردم این برای دفاع از خودشه بی حرکت شدم…خیلی سریع منو کشید طرف خودش رو پنجه هاش بلندشد و لبمو بوسید…محکم بغلش کردم…چه بوی خوبی میداد…لمس بدن لختش وحشتناک دلپذیر بود…یه دستشو از صورتم برداشت روی پهلوم کشید و در حالی که لبای همو میخودیم کیرمو گرفت…یه پاشو بلند کرد و برد پشتم…حتی نمیشه تصور کرد چقدر قدرتمند بودم تو اون لحظه… زدم زیرش و بلندش کردم گذاشتم روی میز…لوازم آرایشش افتادن پایین و روی میز پخش شدن…لبامو جدا کردم بهش نگاه میکردم… یه دفعه دیگه لبش، قفسه سینش…نوک سینشو با دندون آروم گرفتم… ولش کردم…با لبام باهاش بازی کردم…زبونمو زیرش کشیدم بعد دورش…فاطمه لباشو گاز گرفته بود و شروع کردم خوردن سینش…زیر سینش و شیکم
ازش جدا شدم با دیدن کف پاهاش که رو هوا مونده بود…نفسم بند اومد…چشمام نبض میزدن…مچ پاشو گرفتم کف پاشو خوردم و بعد انگشتاشو تو دهنم کردم…فاطمه تعجب کرده بود…از مچ پاش با فاصله های بلند به کصش رسیدم…لابیا هاشو از هم باز کردم…ورودی رحمش به اندازه یه نخود باز بود…چقدر تمیز، چقدر خوش رنگ…شروع کردم خوردن کصش فاطمه انگشتاشو لای موهام میکشید…و نفسشو محکم داد بیرون : آخخخ و دوباره آهههیی…
و چنگ محکمی از پوست سرم گرفت که سرم سوخت…آاآهههییییییییییییی…آبش با فشار کم از کسش سرازیر شد…زبونمو روی کسش کشیدم و دور سوراخ کونش…ایستادم کیرمو گرفتم دستم چند بار زدم روی کصش…سرشو لای کصش کشیدم و سرشو یه مقدار به دهانه رحمش فشار دادم… فاطمه ترسید دستشو گذاشت رو شونم خودشو بلند کرد و داشت نگاه میکرد به کصش اینکه میکنمش تو یا نه!! … دوباره کیرمو لای کصش کشیدم و دوباره سرشو کمی هل دادم تو فاطمه پشمتمو چنگ گرفت و بدنشو سفت کرد… نگران بود که هلش بدم تو…صورتشو بوس کردم… از میز آوردمش پایین…جلوم زانو زد خیلی ناوارد کیرمو کرد تو دهنش…و تو همون لحظه سرشو گرفتم آبمو تو دهنش خالی کردم…یه سایه ای از جلوی اتاق رد شد، صدای گذاشتن کیلید روی میز…صدای نایلون خرید…کیرم تو دهن فاطمه بود و خشکمون زد…فاطمه کیرمو از دهنش کشید بیرون…می خواست بالا بیاره ولی خودشو جمع کرد و سریع در اتاقو بست و هیجان زده بود با خنده ای روی لباش و لبشو گاز گرفت و آروم گفت بدبخت شدیم… پشت در اتاق ایستادم…ولی فاطمه جلوم ایستاد دستاشو رو سینم گذاشت و خودشو بهم چسبوند به کیرم دست زد و ازم جدا شد… فاطمه تند تند لباساشو تنش کرد و از اتاق رفت بیرون…سلام خسته نباشی!!..
صداشون میومد…امیر کجاس؟ تا یه ساعت پیش که اینجا بود…الانو نمیدونم!! …مامان: شاید رفته بیرون پیش بچه ها…اینارو بزار تو یخچال من برم لباس عوض کنم… چرا اینقدر به هم ریخته ای؟ خواب بودم… سکوت شد… در اتاق باز شد ریدم تو خودم…فاطمه با لباس اومد تو اتاق…داشت میخندید و هیجان زده بود…لباس پوشیدنمو تماشا میکرد…خیلی با انرژی بود و حرکاتش تند تند بود…صب کن مامان فکر میکنه بیرونی…دوباره رفت تو حال…صدای صحبت کردنشون میومد… پشت تختش دراز کشیده بودم…دوباره اومد تو اتاق در اتاقو باز گذاشت…رو تخت نشست…اومد سمتی که من خوابیدم، آروم و پچ پچ کنان گفت اینجایی؟ پس کجا باشم!! … مامان کجاس؟ تو حال رو به روی اتاقم…خندید…پاشو دراز کرد زد بهم…پاشو زد به دماغم…با شیطنت تمام، بیرون رو نگاه میکرد و دوباره منو…بخورش…چی؟ پامو بخورر!! پاشو روی لبم کشید…و شروع کردم خوردن انگشتاش…هی بیرونو نگاه میکرد…هی منو…
اون یکی پاشو روی کیرم گذاشت…پچ پچ کنان: درش بیار!! کیرمو کشید بیرون پاشو روی کیرم گذاشت…کف پاش مثل بخاری گرم بود…خیلی طول نکشید که کف پاش لیز میخورد روی کیرم…با دوتا پاش داشت برام جق میزد…پاهاشو گرفتم و خودم بین پاهاش جلو عقب کردم و دوباره آبم اومد…فاطمه مامان!! الان میام مامان…
پاش که آبم روش بود رو به صورتم کشید و رفت…
دوباره برگشت مامان رفت نماز بخونه…بیا برون دیگه…
فاطمه بعد شام برام چایی آورد و کنارم نشست سرمو گذاشتم رو پاش… موهامو نوازش کرد…کف دستشو روی گونم میکشید…حس آرامش عجیبی داشتم کنارش. فاطمه داشت باهام مثل یه دختر تو دوران نامزدی رفتار میکرد…

نوشته: چخوف

بازدید 13,959

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

23 پاسخ به “خواهرم فاطمه،ملکه نخل های پنهان (۱)”

  1. این دوستمون که همیشه میاد کامنت میزاره کص گفتی آی کص گفتی شدیدا منتظر کامنتتم😂

  2. عرض ادب و احترام متن از زاویه غلط املایی بکاربردن صفت موصوف و کلمات ایجابی و افعال ایهام دار و پیوستگی در یک مسیرو اهنگی قابل قبول بود .ابتدا عارض شوم به درستی نکته ظریفی بیان فرمودین که داستان است و پوچ مغزها با قسم حضرت عباس به دنبال القای تراوشات ذهنی و ادعای واهی بیان حقایق عزیزان کم سن وسال مان را به کنجکاوی های شیطانی وادار نفرمایند.بنظرم شما فارغ التحصیل رشته انسانی تشریف دارید و فوق العاده تصویر سازی نازل و سطحی داشته و از این منظر التفات بیشتری به این نکات بفرمایید .درضمن صرف برچسب داستان سبب روایت تراژیک و ماورایی نمیگرد .بطور مثال شما حتی دقت کافی وتامل نفرموده اید که در حالت خوابیدن چگونه امکان دارد چنین تصاویر احمقانه ای هویدا گردد ابتذال در متن شما انجا به اوج میرسد که از یک سو به چال های به فرمایش شما فیله کمر اشاره فرموده و با حماقت درحالتی که به پهلو خوابیده و یک پای …مجددا بر مشاهده همان چال ها اصرار میورزید .حیف متن شیواست که با اناتومی بدن اشنا نبوده و مانند یک عروسک خیمه شب بازی انتظار دارید در تمامی حالات انچه مورد وثوق حضرتعالی است پدیدار گردد.شما که به جزییات التفات ندارید چه اصراری است که داستان را به این سو برده و رکن اصلی خانواده را به چالش کشیده وان کلمات سخیف و بی پرن سیو را از مادر خانواده روایت فرمایید.اصلا وابدا در متن شما اگر این دریوزگی که مادر گفت شوهرمرده راست شده ازین خزعبلات هجو وسراسر فاقد محتوی سکسی و چندش اور را بیان نمیفرمودین تغییری نه تنها ایجاد نکرد بلکه به روند نزول ان دامن زد.شما تا امروز یک بانو را به لباس زیر از نزدیک مشاهده فرموده اید ؟ ایا امکان دارد ان حالتهایی که شما بیان فرمودین حتی اگر شرت سه سایز بزرگتر از خودشان را به پا داشتند رخ میداد .تنها اسم با مسما برای خود انتخاب کردن دلیل بر ظرافت و نکته بینی نیست .در کذار از سنت به مدرنیته پیماشی صحیح و اهنگی دقیق را روایت فرمودین منتها بازی مافیا نشانی از ان پارامترهای سنت نداشته و در محتوای مدرنیته تعریف میگردد کج سلیقگی و بی نظمی ساختاری در متن با انکه سواد خوبی تکنیک های اهنگی دلنشینی داشته اما منجربه محصولی مقبول نمیگردید حیف متن ونکات کلیدی و اموزشی که داشت مثلا تعمدا از سایز الت و پارتنر کلمه مضحک خیلی کلفته را به زبان اورد با ایهامی اعجاز اور بیان فرموده و به ابلهان با زیرکی تاختی این نکات برجسته در زیر حجم بالای اشتباهات ساختار شکن به فراموشی رفته و خواننده هیچگاه الگوی صحیحی که ارایه فرمودین را بخاطر نخواهد اورد.درخاتمه امیدوارم به این نکته التفات بفرمایید کارل هاینریش مارکس فیلسوف نظریه پرداز میفرمایند هراثار و نشانه ای از محیط و اماکن سکسی تعدد نخبگانی است بله اظهارنظر نمیکنند ومنتها باید درک کنی کسی که عادت به خواندن دارد متن میخواند چه سکسی چه فروید ماکس شوپنهاور و…پس درک مخاطب الویت شما باشد ارزوی قلبی من ازادی و ابادی این خاک مقدس و تبلور وجودی استعداد وهنر واندیشه شما هموطن عزیز تر از‌جانم جناب چخوف است نقد درمسیر پیشرفت شما نگارش میگردد و با تقابل و نفرت بسیار بیگانه است بدرود

  3. احتمالا اصلا این پیام رو نخونیولی چرا ادامه داستان نامادریم منو به تخت بابام رسوند رو ننوشتی دیگهداستان فوق العاده ای بود هنوز میام سایت رو فقط برای این داستان چک میکنمیا داستان های قبلیت مثل بازی با روح و روان داداشم و دوستاش رو چرا ادامه ندادی واقعا میتونستن به یه رمان شاهکار تبدیل بشنمنو به شدت یاد شیوا میندازی شخصی ماندگار توی بکن تو که فقط ارزوی یه صحبت باهاش رو دارم

  4. خواهرت به همه دوستات داده خبر نداری مامانت هم به همشون دادهخودتم کونی همشونیکیرم تو داستانت

  5. صدای ناله های دختره تو حال پیچید. این حال مربوط به حال و حالت روحیه . هال با این ه نوشته میشه.

  6. اقا مهرداد خیلی داستان را جدی گرفتی . خودت رو درگیر حاشیه های داستان نکن. نویسنده داره میگه این داستان تخیلی هستش.

  7. عجب سمی بود، تخیلی‌ترین اتفاق و مکالمه‌ای که بین یه پسر ۲۰ ساله و خواهر ۱۷ساله‌ش و حتی مادرش اونم جلوی سه تا جوون همسن پسرش میتونه بوجود بیاد، درسته گفتی غیر واقعی ولی نه دیگه در این حد،نمیدونم شاید تو خانواده شما اینچیزا طبیعی باشه که اومدی بیانش میکنی.

  8. Sikir@در مورد غیر واقعی بودن بعضی از مکالمات توسط کاراکتر های داستان در فرهنگ باید عرض کنم شما همین موارد رو در برخی از فیلم ها چه ایرانی چه هالیودی هم مشاهده میکنین و اساسا نمیتونه مشکل جدی ای باشه…در هر حال انتقاد هم میتونه وارد باشه هم نباشه.اساسا همین غیر واقعی بودن بهتر از واقعی بودن هست مثل یه واتر مارک میمونه که به خواننده غیر واقعی بودن این داستان رو نشون بده چیزی مثل واتر مارکی که هوشمصنوعی سورا و سایر هوش مصنوعی ها روی خروجی ویدیو ها و عکس های تولیدیشون میزارن.در کل این حق شماست که کامنت 🙂

  9. @mehrdadamirsolبا سلام و عرض ادب متقابل خدمت شما دوست عزیز، از وقتی که گذاشتید ممنونم، خیر بنده در رشته انسانی تحصیل نکردم و همچنین در حوزه ادبیات هیچ توانایی خاصی ندارم و اصلا رمان خاصی هم نخوندم که ادعای چیزی هم داشته باشم. انتقاد های شمارو خوندم چه موافق باشم چه نباشم سعی میکنم ازشون استفاده لازم رو ببرم. در مورد فرهنگ که چند نفر دیگم تذکر دادن میتونم داستانارو از محیط فرهنگی ایرانی جدا کنم و لوکیشن داستان رو از ایران به جای دیگه ای منتقل کنم تا این مشکل پیش نیاد. قسمت هایی میتونه نظر شخصی باشه و تفاوت تجربیات تصویری شما و من. اما اپن چیزی که کمک میکنه میتونه راهنمایی فرستادن قسمتایی از یک رمان، داستان یا چیزی باشه که تصویر سازی مناسبی داشته باشه تا من ازش الگو بگیرم.با تشکر 🙂

  10. قشنگ بود اما اینکه لابیا رو باز کردم و دهانه رحمش رو میدیدم درست نیس!دهانه رحم اون ته مه های کصه ! اصن دکتر با ابزار میتونه ببیندش!و لابیا خیلی پزشکیه 😂 همون لبه های کصش بگی سکسی تر بود.

  11. ببین داستانت نه قشنگ بود نه بد هم وایب تجاوز میداد هم نمیدادهم وانیلا بود هم نبود

  12. چخوف عزیز داستان هات خیلی فضای جالبی داره و خواهش میکنم ادامه بده داستان هارو و زود به زود بنویس

  13. عالی بود ما یه مستاجر داشتیم خواهر برادر باهم امپول بازی میکردن البته ابتدایی بودن سن کم من دبیرستان بودم مچشون وتو حیاط گرفتم اخه چه دورانی بود

  14. موضوع داستان شما رو بسیار پسندیدم. نگاهی خلاقانه از دریچه سکس تابو. آفرین بر شماو اما ایرادات نگارشی و املایی در این اثر موجود است که ای کاش نبود چون لطمه به روان بودن نگارش میزند و نگارش داستان شما عالی نه اما خوب و بالاتر از خوب بوده است.روایت پرداخته شده. شخصیت هم پرداخته شده. اما هر دو ناکامل است و این ایراد بزرگی است.منطق در داستان شما هم هست و هم نیست. سعی شما بر حضور منطق بوده و این هویدا است. اما کلام مادر و رفتار برادر و خاموشی بیش از حد در دایره دوستان به منطق داستان ایراد بسیار زده.همان کلام مادر که گفته شد بی منطق است اگر در جای درست تری در داستان میامد و پرداخت درست تری هم داشت بسیار هم منطقی می نمود. یعنی تدوین داستان هم نیاز به بازنگری داشت. من خود اصلا توان نوشتن ندارم. نکات منفی مذکور از سر مهر است تا عزیزی چون شما با این توانایی خلقی بهتر برای داستان را نشان دهد. اشاره به فوت فتیش در داستان بسیار جذاب بود و خوب و بجا و محرک برای من. با تشکر

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید