سلام دوستا بهروز هستم ٢٤سالع کابل زدگی میکنم
یادم میایه او وقت مه ده ساله بودم وخواهرم صنوبر شش ساله بود هروز ده خانه جنگ مادر و پدرم بود واقعا ای شرایط بر هردوی ما سخت بود تا بلاخره دوسال بعد یعنی زمان که مه ١٢ساله شده بودم و خواهرم صنوبر هم هشت ساله که مادر و پدرم از هم دیگه جدا شدن مادرم خانه پدرش رفت پدرم هم بعد از طلاق دادن مادرم بیشتر وقت ها خانه نمی آمد تا بلأخره وقت شد که بیخی گم شد هرقدر که کاکایم شان پشتش گشتن پیدایش نکردن من و صنوبر ماندیم پیش کاکا و زن کاکا بلاخره زنده به همین منوال پیش میرفت تا بلاخره مه هـژده ساله شدم وشروع کردم به کار کردن چند وقت ده یک شرکت کار میکردم یکسال همراه شان کار میکردم واقعا زیاد زحمت کشیدم تا اعتماد ریس شرکت ما ره بدست آوردم یک روز ریس شرکت مره ده دفتر خود خواست گفت بهروز جان چون بچه خوب و زحمت کش هستی بخاطر خودت شرکت ما زیاد پیشرفت کرده میخایم یک نماینده گی جدید مواد شوینده شرکت خود ره ده ولایت بغلان فعال کنیم و میخایم تمام مسئولیت اش به خودت بسپارم گفت تمام مصارف و کرایه خانه ات هم مربوط شرکت میشه با شنیدن پیشنهادش واقعا زیاد خوشحال شدم گفت ریس صاحب تشکر از پیشنهاد تان میتانم یکی دو روز وقت بیگیرم رییس هم قبول کد.بعدش رفتم خانه شب ده اتاق که تنها شدیم به صنوبر گفتم جان لالا شرکت برم اینی قسم پیشنهاد کرد چطور کنم قبول کنم یا نه صنوبر هم خوشحال شد گفت لالا بهترین چانس اس راستش چند سال اس باردوش کاکایم شان شدیم خدا خیر شان بته که حقدر همکاری کدن اما حالی وقتش اس که خود ما مستقل شویم بعدش صنوبر ده بغلم آمد گفت او لالا جان بخیر خود ما یک خانه مستقل میداشته باشیم زیاد خوش بود صنوبر همو شب .بعدش رفتم پیش کاکایم و زن کاکایم برش گفتم کاکا جان از طرف شرکت برم اینی قسم پیشنهاد شده خواستم بیایم و همراه شما هم مشورت کنم بیبینم نظریه شان چیست ده ای باره کاکایم هم خوش شد گفت جان کاکا ای ره بخاطر نمیگم که تو فکر کنی که باردوش ما هستی بهترین چانس اس برت خدا مهربان اس توسط همی کار دیگه هم ترقی کنم مام گفتم کاکا هر چی کنم بازم خوبی های تو و زن کاکایم ادا کده نمیتانم بسیار سر مه وصنوبر زحمت کشیدن خوب بلاخره به همی نتیجه رسیدیم که پیشنهاد ریس شرکت قبول کنم فردا رفتم پیش ریس ما گفتم ریس صاحب درسته مه پیشنهاد تان قبول میکنم گفت بهروز جان اماده گی خودت بیگیری ده همی هفته باید بخیر حرکت کنی دو روز بعد طرف بغلان حرکت کردیم وقت بغلان رسیدیم یک اتاق گرفتم شب همراه خواهرم در اتاق تیر کدیم فردایش رفتم پیش شخص که از طرف شرکت وظیفه داشت تا موضوع خانه و دفتر ما رهبر ما درست. کنه با همو شخص اول رفتیم دفتر دیدم واقعا جای خوب و داخل بازار شهر بود بعدش مره گفت بهروز جان بیا که خانه تان نشان تان بتم یک آپارتمان دو اتاقه برای کرایه کرده بود بعدش همو نفر خدا حافظی کرد و گفت بهروز جان هر چیز ضرورت داشتی باز برم زنگ بزن دوباره به اتاق رفتم تمام وسایل جمع کردم و همراه خواهرم صنوبر ده خانه جدید خود آمدیم . سراز فردا باید به دفتر میرفتم فقط همی روز بیکار بودیم به صنوبر گفتم بیا امروز بریم به بازار و چیز های که به خانم ضرورت داریم بیگیریم صنوبر هم قبول کرد هردوی ما رفتیم شهر بعد از ای که وسایل خانه ره گرفتیم بر صنوبر گفتم بیا خواهر چندجوره لباس برخودت هم بیگی با ای گپم صنوبر زیاد خوش شد رفتیم به یک دوکان لباس فروشی گفت لالا بیا بریم تیکه بگیرم باز بر خیاط بتیم که برم بدوزه خنده کدم گفتم خواهر بیا مود او چیز ها رفته برت چند جوره لباس اماده میگیریم رفتیم داخل دوکان چند دانه پتلون و برجس همراه بلوز وسرپتلونی گرفتم گفتم خواهر دیگه ایقسم لباس بپوش بیازو تنها شدیم خواهرم هم قبول کرد از دوکان بیرون شدیم خواهرم گفتم دیگه چیز کار نداری دیدم میخایه چیز بگویه اما گفته نمیتانه گفتم خواهر چیز دیگه اگه کار بگو گفت لالا یک چیز کار دارم اما میشرمم گفتم از چی میشرمی مه لالایت هستم بگو گفت لالا یک چند دانه نیکر همراه واسکت هم کار دارم گفتم خواهر ای خو چیز شرم نیس رفتیم چنددانه نیکر واسکت هم بر صنوبر خریدم بعدش رفتیم خانه صنوبر گفتم جان لالا تو برو لباس هایت بپوش که بیبینم چقسم برت معلوم میشه خواهرم رفت اول پتلون و بلوزش پوشید برش زیاد مقبول معلوم میشد البته کمی اندامش هم کشیده بود گفت لالا چیقسم معلوم میشه خنده کدم گفتم بیخی دخترا فلم واری شدی گفتم تو برو او دیگیش بپوش که چیقسم اس اینبار برجس و بلوز صنوبر پوشید آمد یک قسم شرمش هم می آمد خنده کدم گفتم جان لالا چقدر نام خدا برت مقبول میگه گفت لالا ای برجس بیخی چسپ نیس گفتم نه جان لالا برت مقبول میگه راستش برجسش چون زیاد چسپ بود کون صنوبر سعی کشده بود وقت که صنوبر از اتاق میخواست برایه همی کونش دیدم بد رقم خوشم آمد خنده کدم گفت صنوبر او دیگه لباس هایت هم بپوش که بیبینم خنده کرد گفت لالا نیکر و واسکتم مانده بد اس پیش تو بپوشم گفتم خواهر جان شوخی کدم بعد از ای رابطه مه و خواهرم رفته رفته عادی شد هروقت که از سرکار می آمدم بغلش میکدم و ماچش میکدم خواهر هم مره ماچ میکد تا بلاخره یکماه گذشت یادم آمد که دو روز بعد سالگیره خواهرم هست ده تمام سال ها که همرای کاکایم بودیم نتانستم که سالگیره صنوبر خواهرم بیگیرم البته امکانات هم نداشتم دیگه از خاطر کاکا و زن کاکایم این کار نمیکدم دو روز بعد از دفتر وقت برآمدم رفتم یک دانه کیک پوقانه و گلک ها خریدم و رفتم طرف خانه خواهرم گفتم خواهرم برو بهترین لباس ات بپوش میخوام متعجب ات کنم بعدش رفتم اتاق آماده کردم تمام پوقانه ها ره ده دیوار بند کردم چند دقیقه بعد بود که صنوبر همو برجس و بلوز نوش پوشیده بود گفت لالا چی اس بگو زیاد هیجانی هستم گفتم چشم هایت پت کو تا مه نگفتیم چشم هایت باز نکو وقت ده اتاق داخل شد پتاقی گک های که داخلش گل است ده سرش خالی کردم وقت چشم هایش باز کد گفتم خواهر جان سالگیرت مبارک از دست خوشی حتی نمی توانست گپ بزنه آمد خودش ده بغلم انداخت یک وقت متوجه شدم که گریان داره گفتم قند لالا چرا گریان داری گفت از خوشی زیاد از اشک هایش پاک کردم و چند دانه ماچش کردم گفتم قند لالا بیا کیک قطع کو رفتیم هر دوی ما کیک قطع کردم یک توته اش گرفتم ده دهن خواهرم کردم خواهرم یک توته ره گرفت ده دهن مه کد کمش که خوردم دیگه ده رویم شاد و شروع کرد به خند کردن مام گرفتم یک توته کیک ده رویش شقیدم هردوی ما خوش بودیم اما هیچوقت خواهرم ای قسم خوش ندیدم بودم
همو شب گفت لالا میشه مام امشب ده پهلویت خواب شوم گفتم ها جان لالا بیا ده پهلویم خواب شو امد ده بغلم خواب کرد همو قسم هردوی ما ره خواب برد صبح وقت بیدار شدم خواهرم دیدم کمی بلوزش بلند شده بود وکونش هم ده برجس بد رقم برآمده بود همو قسم از پشت بغلش کدم دیدم که کیرم بد رقم خیسته کیرم هم ده کون خواهر صنوبر چسپیده بود خواهرم چشم هایش باز کرد گفت لالا صبح بخیر بیدار شدی ماچش کدم گفت ها جان لالا بیدار شدم فکر کدم حتما خواهرم از خاطر که کیرم ده کونش برابر کدیم شاید بخیزه و او طرف بره اما برخلاف زیادتر خودش ده بغلم پچق کد مام خوده کنترول نتانستم اینبار یک ماچ از لب های خواهرم کدم دید طرفم خنده کرد دیدم که خواهرم هم راضی اس شروع کردم به چوشیدن لب های خواهرم صنوبر هم لب های مره میچوشید طرفش دور خوردم گفتم خواهر جان زیاد دوستت دارم خواعرم گفت لالا مام دوستت دارم با شنیدن ای گپ دوباره شروع کردم به چوشیدن لب های صنوبر هردوی ما قسمی لب های همدیگه خوده میخوردیم مثل یک ادم قعطی زده ده عین وقت که لب های خواهرم میچوشیدم دستم ده برجس خواهرم داخل کدم که کوسش بیخی تر شده شروع کدم به مالیدن کوسش که دیدم نالش خواهرم شروع شد خواهرم هم دستش ده پتلونم داخل کرد و کیرم که ده دستش گرفت گفت لالا چقه کلان اس گفتم جان لالا میخایی بیبینی اش گفت ها لالا پتلون کشدم وقت کیرم دید چشم هایش باز ماندگفتم خواهر ماچش نمیکنی خنده کرد گفت چرا نکنم کیر لالایم اس یکی دو دفعه سر کیرم ماچ کدگفتم خواهر جان ده دهنت کو فکر کو که چوشکی ره میچوشی چند دقیقه همی قسم که کیرم خواهرم چوشید گفتم بس اس جان لالا گرفتم تمام لباس های خواهرم کشیدم چقدر سینه های مقبول داشت شروع کدم به چوشیدن سینه هایش زیاد میزه میداد چند دقیقه که سینه هایش چوشیدم رفتم پاین شروع کدم به چوشیدن کوسش یک قسم نالش میکد گرفتم کیرم ده لب کوسش ماندم یکدفعه خواهرم صنوبر صدا کرد لالا کیرت ده کوسم داخل کو مه هم کیرم ده کوسش داخل کدم یکدفعه یک چیغ زد کیرم کشیدم که خون پر اس و از کوس خواهرم هم خون آمده بود دوباره کیرم داخل کدم چند دقیقه ماندم تا دردش کم شوه دوباره شروع کردم به گایدن خواهرم آهسته آهسته دردش کم شده بود وخواهرم هم از کیرم لذت میبرد نزدیک امدن آبم که شد کیرم از کوس خواهرم کشیدم و تمام آب کیرم ده سر شکمش خالی کدم کاغذ اوردم شکمش همراه کوسش پاک کدم دوباره بغلش کردم گفتم خواهر جان تو ره بر همیشه از خود کدم تو دیگه زن مه هستی خواهرم گفت لالا جان تو هم از این به بعد شوهرم هستی سه سال اس مثل زن و شوهرم باهم زدگی میکنیم
البته ده این أواخر تصمیم گرفتیم به اروپا مهاجرت کنیم وبدون درد سر باهم زندگی کنیم
یادم میایه او وقت مه ده ساله بودم وخواهرم صنوبر شش ساله بود هروز ده خانه جنگ مادر و پدرم بود واقعا ای شرایط بر هردوی ما سخت بود تا بلاخره دوسال بعد یعنی زمان که مه ١٢ساله شده بودم و خواهرم صنوبر هم هشت ساله که مادر و پدرم از هم دیگه جدا شدن مادرم خانه پدرش رفت پدرم هم بعد از طلاق دادن مادرم بیشتر وقت ها خانه نمی آمد تا بلأخره وقت شد که بیخی گم شد هرقدر که کاکایم شان پشتش گشتن پیدایش نکردن من و صنوبر ماندیم پیش کاکا و زن کاکا بلاخره زنده به همین منوال پیش میرفت تا بلاخره مه هـژده ساله شدم وشروع کردم به کار کردن چند وقت ده یک شرکت کار میکردم یکسال همراه شان کار میکردم واقعا زیاد زحمت کشیدم تا اعتماد ریس شرکت ما ره بدست آوردم یک روز ریس شرکت مره ده دفتر خود خواست گفت بهروز جان چون بچه خوب و زحمت کش هستی بخاطر خودت شرکت ما زیاد پیشرفت کرده میخایم یک نماینده گی جدید مواد شوینده شرکت خود ره ده ولایت بغلان فعال کنیم و میخایم تمام مسئولیت اش به خودت بسپارم گفت تمام مصارف و کرایه خانه ات هم مربوط شرکت میشه با شنیدن پیشنهادش واقعا زیاد خوشحال شدم گفت ریس صاحب تشکر از پیشنهاد تان میتانم یکی دو روز وقت بیگیرم رییس هم قبول کد.بعدش رفتم خانه شب ده اتاق که تنها شدیم به صنوبر گفتم جان لالا شرکت برم اینی قسم پیشنهاد کرد چطور کنم قبول کنم یا نه صنوبر هم خوشحال شد گفت لالا بهترین چانس اس راستش چند سال اس باردوش کاکایم شان شدیم خدا خیر شان بته که حقدر همکاری کدن اما حالی وقتش اس که خود ما مستقل شویم بعدش صنوبر ده بغلم آمد گفت او لالا جان بخیر خود ما یک خانه مستقل میداشته باشیم زیاد خوش بود صنوبر همو شب .بعدش رفتم پیش کاکایم و زن کاکایم برش گفتم کاکا جان از طرف شرکت برم اینی قسم پیشنهاد شده خواستم بیایم و همراه شما هم مشورت کنم بیبینم نظریه شان چیست ده ای باره کاکایم هم خوش شد گفت جان کاکا ای ره بخاطر نمیگم که تو فکر کنی که باردوش ما هستی بهترین چانس اس برت خدا مهربان اس توسط همی کار دیگه هم ترقی کنم مام گفتم کاکا هر چی کنم بازم خوبی های تو و زن کاکایم ادا کده نمیتانم بسیار سر مه وصنوبر زحمت کشیدن خوب بلاخره به همی نتیجه رسیدیم که پیشنهاد ریس شرکت قبول کنم فردا رفتم پیش ریس ما گفتم ریس صاحب درسته مه پیشنهاد تان قبول میکنم گفت بهروز جان اماده گی خودت بیگیری ده همی هفته باید بخیر حرکت کنی دو روز بعد طرف بغلان حرکت کردیم وقت بغلان رسیدیم یک اتاق گرفتم شب همراه خواهرم در اتاق تیر کدیم فردایش رفتم پیش شخص که از طرف شرکت وظیفه داشت تا موضوع خانه و دفتر ما رهبر ما درست. کنه با همو شخص اول رفتیم دفتر دیدم واقعا جای خوب و داخل بازار شهر بود بعدش مره گفت بهروز جان بیا که خانه تان نشان تان بتم یک آپارتمان دو اتاقه برای کرایه کرده بود بعدش همو نفر خدا حافظی کرد و گفت بهروز جان هر چیز ضرورت داشتی باز برم زنگ بزن دوباره به اتاق رفتم تمام وسایل جمع کردم و همراه خواهرم صنوبر ده خانه جدید خود آمدیم . سراز فردا باید به دفتر میرفتم فقط همی روز بیکار بودیم به صنوبر گفتم بیا امروز بریم به بازار و چیز های که به خانم ضرورت داریم بیگیریم صنوبر هم قبول کرد هردوی ما رفتیم شهر بعد از ای که وسایل خانه ره گرفتیم بر صنوبر گفتم بیا خواهر چندجوره لباس برخودت هم بیگی با ای گپم صنوبر زیاد خوش شد رفتیم به یک دوکان لباس فروشی گفت لالا بیا بریم تیکه بگیرم باز بر خیاط بتیم که برم بدوزه خنده کدم گفتم خواهر بیا مود او چیز ها رفته برت چند جوره لباس اماده میگیریم رفتیم داخل دوکان چند دانه پتلون و برجس همراه بلوز وسرپتلونی گرفتم گفتم خواهر دیگه ایقسم لباس بپوش بیازو تنها شدیم خواهرم هم قبول کرد از دوکان بیرون شدیم خواهرم گفتم دیگه چیز کار نداری دیدم میخایه چیز بگویه اما گفته نمیتانه گفتم خواهر چیز دیگه اگه کار بگو گفت لالا یک چیز کار دارم اما میشرمم گفتم از چی میشرمی مه لالایت هستم بگو گفت لالا یک چند دانه نیکر همراه واسکت هم کار دارم گفتم خواهر ای خو چیز شرم نیس رفتیم چنددانه نیکر واسکت هم بر صنوبر خریدم بعدش رفتیم خانه صنوبر گفتم جان لالا تو برو لباس هایت بپوش که بیبینم چقسم برت معلوم میشه خواهرم رفت اول پتلون و بلوزش پوشید برش زیاد مقبول معلوم میشد البته کمی اندامش هم کشیده بود گفت لالا چیقسم معلوم میشه خنده کدم گفتم بیخی دخترا فلم واری شدی گفتم تو برو او دیگیش بپوش که چیقسم اس اینبار برجس و بلوز صنوبر پوشید آمد یک قسم شرمش هم می آمد خنده کدم گفتم جان لالا چقدر نام خدا برت مقبول میگه گفت لالا ای برجس بیخی چسپ نیس گفتم نه جان لالا برت مقبول میگه راستش برجسش چون زیاد چسپ بود کون صنوبر سعی کشده بود وقت که صنوبر از اتاق میخواست برایه همی کونش دیدم بد رقم خوشم آمد خنده کدم گفت صنوبر او دیگه لباس هایت هم بپوش که بیبینم خنده کرد گفت لالا نیکر و واسکتم مانده بد اس پیش تو بپوشم گفتم خواهر جان شوخی کدم بعد از ای رابطه مه و خواهرم رفته رفته عادی شد هروقت که از سرکار می آمدم بغلش میکدم و ماچش میکدم خواهر هم مره ماچ میکد تا بلاخره یکماه گذشت یادم آمد که دو روز بعد سالگیره خواهرم هست ده تمام سال ها که همرای کاکایم بودیم نتانستم که سالگیره صنوبر خواهرم بیگیرم البته امکانات هم نداشتم دیگه از خاطر کاکا و زن کاکایم این کار نمیکدم دو روز بعد از دفتر وقت برآمدم رفتم یک دانه کیک پوقانه و گلک ها خریدم و رفتم طرف خانه خواهرم گفتم خواهرم برو بهترین لباس ات بپوش میخوام متعجب ات کنم بعدش رفتم اتاق آماده کردم تمام پوقانه ها ره ده دیوار بند کردم چند دقیقه بعد بود که صنوبر همو برجس و بلوز نوش پوشیده بود گفت لالا چی اس بگو زیاد هیجانی هستم گفتم چشم هایت پت کو تا مه نگفتیم چشم هایت باز نکو وقت ده اتاق داخل شد پتاقی گک های که داخلش گل است ده سرش خالی کردم وقت چشم هایش باز کد گفتم خواهر جان سالگیرت مبارک از دست خوشی حتی نمی توانست گپ بزنه آمد خودش ده بغلم انداخت یک وقت متوجه شدم که گریان داره گفتم قند لالا چرا گریان داری گفت از خوشی زیاد از اشک هایش پاک کردم و چند دانه ماچش کردم گفتم قند لالا بیا کیک قطع کو رفتیم هر دوی ما کیک قطع کردم یک توته اش گرفتم ده دهن خواهرم کردم خواهرم یک توته ره گرفت ده دهن مه کد کمش که خوردم دیگه ده رویم شاد و شروع کرد به خند کردن مام گرفتم یک توته کیک ده رویش شقیدم هردوی ما خوش بودیم اما هیچوقت خواهرم ای قسم خوش ندیدم بودم
همو شب گفت لالا میشه مام امشب ده پهلویت خواب شوم گفتم ها جان لالا بیا ده پهلویم خواب شو امد ده بغلم خواب کرد همو قسم هردوی ما ره خواب برد صبح وقت بیدار شدم خواهرم دیدم کمی بلوزش بلند شده بود وکونش هم ده برجس بد رقم برآمده بود همو قسم از پشت بغلش کدم دیدم که کیرم بد رقم خیسته کیرم هم ده کون خواهر صنوبر چسپیده بود خواهرم چشم هایش باز کرد گفت لالا صبح بخیر بیدار شدی ماچش کدم گفت ها جان لالا بیدار شدم فکر کدم حتما خواهرم از خاطر که کیرم ده کونش برابر کدیم شاید بخیزه و او طرف بره اما برخلاف زیادتر خودش ده بغلم پچق کد مام خوده کنترول نتانستم اینبار یک ماچ از لب های خواهرم کدم دید طرفم خنده کرد دیدم که خواهرم هم راضی اس شروع کردم به چوشیدن لب های خواهرم صنوبر هم لب های مره میچوشید طرفش دور خوردم گفتم خواهر جان زیاد دوستت دارم خواعرم گفت لالا مام دوستت دارم با شنیدن ای گپ دوباره شروع کردم به چوشیدن لب های صنوبر هردوی ما قسمی لب های همدیگه خوده میخوردیم مثل یک ادم قعطی زده ده عین وقت که لب های خواهرم میچوشیدم دستم ده برجس خواهرم داخل کدم که کوسش بیخی تر شده شروع کدم به مالیدن کوسش که دیدم نالش خواهرم شروع شد خواهرم هم دستش ده پتلونم داخل کرد و کیرم که ده دستش گرفت گفت لالا چقه کلان اس گفتم جان لالا میخایی بیبینی اش گفت ها لالا پتلون کشدم وقت کیرم دید چشم هایش باز ماندگفتم خواهر ماچش نمیکنی خنده کرد گفت چرا نکنم کیر لالایم اس یکی دو دفعه سر کیرم ماچ کدگفتم خواهر جان ده دهنت کو فکر کو که چوشکی ره میچوشی چند دقیقه همی قسم که کیرم خواهرم چوشید گفتم بس اس جان لالا گرفتم تمام لباس های خواهرم کشیدم چقدر سینه های مقبول داشت شروع کدم به چوشیدن سینه هایش زیاد میزه میداد چند دقیقه که سینه هایش چوشیدم رفتم پاین شروع کدم به چوشیدن کوسش یک قسم نالش میکد گرفتم کیرم ده لب کوسش ماندم یکدفعه خواهرم صنوبر صدا کرد لالا کیرت ده کوسم داخل کو مه هم کیرم ده کوسش داخل کدم یکدفعه یک چیغ زد کیرم کشیدم که خون پر اس و از کوس خواهرم هم خون آمده بود دوباره کیرم داخل کدم چند دقیقه ماندم تا دردش کم شوه دوباره شروع کردم به گایدن خواهرم آهسته آهسته دردش کم شده بود وخواهرم هم از کیرم لذت میبرد نزدیک امدن آبم که شد کیرم از کوس خواهرم کشیدم و تمام آب کیرم ده سر شکمش خالی کدم کاغذ اوردم شکمش همراه کوسش پاک کدم دوباره بغلش کردم گفتم خواهر جان تو ره بر همیشه از خود کدم تو دیگه زن مه هستی خواهرم گفت لالا جان تو هم از این به بعد شوهرم هستی سه سال اس مثل زن و شوهرم باهم زدگی میکنیم
البته ده این أواخر تصمیم گرفتیم به اروپا مهاجرت کنیم وبدون درد سر باهم زندگی کنیم
نوشته: بهروز
9 پاسخ به “خواهرم صنوبر”
افاغنه پیشرفت کردن و ابجیشونو وننشونو میگان ایول
صنوبره بر ما نمیتی ، مال مایم بیخی کلان است، برایش پتلون خردان میکونیمخرجشم میتیم.
گه تو نوشتنت کس کش
فارسی بنویس افغانی توله سگگگگ
این چی بود🤣🤣🤣🤣
خیلی مایلم بدونم اون 5تا لایکو کیا دادن🤔
خوب بود داداش. معلومه داستان کاملا واقعیه. بازم بنویس از سکس با خواهرت
برادر بزرگوارم سلام منهم افغانی هستم ولی نفهمیدم ادبیاتی که باهاش داستانت رو نوشتی برا کدوم کشوری هست ، ولی جهت اطلاع شما این سایت ایرانی هست و انگار اشتباها ارسال کردین بهرحال نخوندم و نخونده یک دیسلایک تقدیم شما میکنم ، مبارکتون باشه فقط بخاطر اینکه بار دیگه سعی نکنی ملیت افغان رو به بازی بگیری (^_^)/
افغاني كسكش