خانواده‌ی شگفت‌انگیز

من ماهرخم. بعد از یه ازدواج ناموفق توی بیست سالگی و طلاق، دوباره توی ۳۰ سالگی با عباس ازدواج کردم. عباس یه مرد خیلی پولدار ۵۵ ساله بود که را ازدواج اولش یه پسر ۱۸ ساله به اسم آرش داشت.
از خودم بگم قدم نزدیک ۱۷۰ و وزنم ۶۷ کیلو با باسن بزرگ و سینه های سایز ۸۰. خیلی ورزش میکنم و به خودم میرسم واسه همین خیلی بدن خوشگلی دارم. پوستم سفید و موهام بلند و مشکیه.
برگردیم سر داستان.
مدتی که از ازدواجم گذشت دیدم شوهرم خیلی علاقه ای به سکس باهام نداره. بالاخره سنش بالا بود و اکثر وقتش صرف کارش میشد و یا سفر کاری بود یا دفترش. پسرش هم اکثر وقتا پیش مامانش بود و گاهی می‌اومد پیش ما. کم حرف بود و تو خودش اما حس میکردم با من اوکیه. منم اکثر وقتم صرف ورزش و شما و رقص میشد.
ماجرا از روزی شروع شد که عباس رفته بود دبی و چند روزی نبود و آرش هم خونه مادرش بود. خونه تنها نشسته بودم و سرم تو گوشی بود. چون تنها بودم یه تاپ و دامن کوتاه توری پوشیده بودم و زیرشم هیچی نپوشیده بودم نه شورت نه سوتین. از اونجایی که خیلی هم هات و حشری هستم شروع کردم به خودم ور رفتن که یهو صدای در اومد. خودمو جمع و جور کردم و آرش رو دیدم که اومد تو. توی دلم گفتم خداروشکر خودمو زود جمع کردم.
باهاش سلام کردم و اونم طبق معمول فقط سر تکون داد. با خودم فکر میکردم چه پسر بی ادبیه که دیدم اومد سمت من که رومیان نشسته بودم فکر کردم لابد میخواد بیاد درست سلام کنه. واسه همینم بهش لبخند زدم.راستی بگم آرش یه پسر قد بلند و هیکلی و ورزشکاره چهارشونه و خوش تیپه.
رسید جلوم و یهو حس کردم سمت راست صورتم سوخت‌. برق از سرم پرید. چند ثانیه طول کشید که فهمیدم آرش محکم سیلی زده تو صورتم. لپم می‌سوخت و گوشم سوت میکشید و گیج بودم. خواستم پاشم و اعتراض کنم که یکی دیگه زد اون طرف صورتم جوری که ولو شدم رو مبل. نذاشت به خودم بیام چنگ زد تو موهای بلندم و شروع کرد منو دنبال خودش میکشید رو زمین.
شروع کردم به جیغ و داد اما اون هیچی نمی گفت و با اعتماد به نفس تمام منو میکشید دنبال خودش. فقط می‌تونستم حین جیغ زدن سعی کنم دستاشو بگیرم که کمتر به موهام فشار بیاد. عمیقا احساس تحقیر شدن کل وجودمو گرفته بود. یه پسر بچه ۱۸ ساله اینجوری داشت منو کتک می‌زد و مثل اسباب بازی دنبال خودش میکشید. هرچی جیغ میزدم ولم کن کثافت گوشش بدهکار نبود. تمام این مدت یک کلمه هم حرف نزده بود. دستای قوی و عضلانیش غیرقابل فرار بود. از چشمام اشک سرازیر شده بود و دیگه از فحش و تهدید و اینکه به بابات میگم رسیده بودم به التماس و خواهش که توروخدا ولم کن.
حس میکردم الانه که موهام کنده بشه که رسیدیم به اتاقش منو پرت کرد رو زمین تو اتاق. تا ولم کرد پاشدم سریع بدوم سمت اتاق خودم و درو قفل کنم اما تو چارچوب در وایساده بود و زورم بهش نرسید. دوباره چند تا سیلی بهم زد جوری که افتادم گوشه اتاق رو زمین. اونم در اتاق رو قفل کرد و اومد تو.
کز کردم یه گوشه اتاق و زانوهامو بغل کردم و در حالیکه گریه میکردم گفتم خیلی رذلی آرش. بدون اینکه حرفی بزنه انگشت اشارشو گذاشت رو لباش و آروم گفت هیس. ناخودآگاه ساکت شدم و بیشتر زانوهامو بغل کردم. میترسیدم باز کتک بخورم.
خونه ما یه خونه ویلایی بزرگ بود تو شمال شهر با حیاط بزرگ و همه اتاقا بزرگ و نورگیر بودن اما اتاق آرش با اینکه خیلی بزرگ بود تاریک بود چون همه پنجره ها رو پرده ضخیم مشکی کشیده بود. چند لحظه طول کشید تا چشمام که در از اشک بود به تاریکی اتاق عادت کنه. اتاقش در از مانیتور بود چون گیمر بود و کد میزد. یهو مانیتورها همه باهم روشن شدن. هرکدوم داشت به چیزی پخش می کرد. گیج و منگ بودم و هنوز صورتم می‌سوخت و کمی طول کشید بفهمم چه خبره.
تو هر مانیتور یه ویدیو متفاوت پخش میشد اما همشون یه چیز مشترک داشت. اون چیز مشترک من بودم. از همه چی فیلم داشت. از حموم رفتنم. از دستشویی رفتنم. از لباس پوشیدن و لباس عوض کردنم. حتی یه مانیتور سکس من و باباش تو شب عروسی رو پخش میکرد. نمیدونم چرا ذهنم رفت تو اون شب. کیر عباس کوچیک بود و بودم ارضا شد. یاد این افتادم که شب عروسیمم ارضا نشدم. فیلمهای خود ارضاییام هم توی چندین مانیتور بود و حتی همین چند دقیقه پیش قبل از اومدنش که داشتم خودمو میمالیدم. یادم افتاد که خداروشکر کرده بودم که آرش ندیده بود. تو دلم به خودم خندیدم که چقدر ساده بودم.
خشکم زده بود و زل زده بودم به تصاویر که با صدای آرش به خودم اومدم. گفت میخوام اینا رو بفرستم برا همه فامیل مامان ماهرخ. مامان ماهرخ رو با یه تحقیر خاصی گفت. نمی‌دونستم چی باید بگم. خواستم بگم آبروی خانوادمون می‌ره. آبروی بابا عباس خودت. ولی تا دهه باز کردم با نگاهش فهمیدم باید ساکت بشینم. نمیدونم چطوری تو همه جزئیات رفتارش آنقدر قدرت داشت. بعد از چند لحظه ادامه داد ولی یه شانس بهت میدم که آبروتو حفظ کنی. می‌دونم میخوای بگی آبروی بابای خودمم هست ولی اون پولداره نهایتا طلاقت میده و از ایران میریم و تو میمونی و این فیلما و فامیل خودت پس به نفعته هرچی میگم انجام بدی.
با ترس نگاهش میکردم. سوختن صورتمو دیگه یادم رفته بود. ادامه داد از این به بعد من اربابتم و هرچی میگم میگی چشم و بدون اما و اگر انجام میدی وگرنه تنبیه میشی. اگرم زیادی عصبانیم کنی فیلما رو برای کل فامیل می‌فرستم. فهمیدی؟
گفتم آرش توروخدا …
نذاشت حرفم تموم بشه و اومد سمتم و گفت هرچی غیر از چشم مساویه با تنبیه. تا به خودم بیام منو عین یه بچه انداخت رو پاهاش و نشست لبه تخت و با ضربه محکم اسپنکش روی باسنم به خودم اومدم و جیغم رفت هوا.
دامن کوتاهمو داده بود بالاتر و منم که شورت نپوشیده بودم رون و باسن گرد و سفید و گوشتی خوش فرمم زیر ضربات اسپنکش داشت سرخ میشد و می‌سوخت. با هر ضربه جیغم می‌رفت هوا و گریه میکردم و میگفتم چشم چشم چشم … اما اون ادامه میداد. بعد از ۷ تا ضربه وحشتناک متوقف شد.
یه نفس راحت کشیدم.
صورتم خیس اشک بود و باسن و رونم می‌سوخت. ناخودآگاه هنوز آروم زیر لب میگفتم چشم چشم چشم …
یهو حس کردم یه چیزی از پشت رفت بین پاهام، بی اختیار خودمو سفت کردم و پاهامو چسبوندم بهم. دست آرش بین پاهام بود و انگشتش رسیده بود به کوسم.
آمرانه گفت شل کن.
بی اختیار گفتم چشم
گفت آفرین زود یاد میگیری. اینهمه سروصدا کردی چرا انقد خیسی پس؟ و زد زیر خنده. انگار با پتک زدن تو سرم. از خجالت داشتم میمردم. واقعا خیس شده بودم. البته قبلشم داشتم به خودم ور میرفتم اما وقتی خوب فکر کردم یادم اومد موقعی که اسپنکم میکرد همزمان با درد و تحقیر به لذت جنسی ممنوعه می‌پیچید بین پاهام.دیگه هیچی نگفتم. آرش ولم کرد و بار برگشتم گوشه اتاق کز کردم. یهو پا شد اومد سمتم. دستامو آوردم بالا گرفتم جلو صورتم. فکر کردم بازم میخواد بزنه اما اینبار جفت دستای ظریف منو با یه دستش گرفت و انگار قفل شد. دستامو کشید به سمت بالا درحالیکه نشسته بودم رو زمین و پشتم به دیوار چسبیده بود. سرمو انداختم پایین و منتظر بودم چه اتفاقی قرارها بیفته.
با صدای آرش به خودم اومدم که گفت سرتو بیار بالا.
سرمو چرخوندم سمت بالا و دیدم شلوارشو کشیده پایین و کیرش جلو صورتمه. حداقل ۲۰ سانت بود به اندازه مچ دست کلفت بود. حداقل دو برابر مال باباش بود. با دست آزادش کیرشو می‌مالید رو لبام. داغی کیرش رو لبم حس دوگانه عجیبی داشت. انگار بدنم داشت بهم خیانت میکرد. با فشار کیرش رو لبام فهمیدم باید دهنمو باز کنم. انقدر کلفت و بزرگ بود که سر کیرش به سختی وارد دهنم میشد. لباس قرمز وگوشتیم دور کیر پسر خوندم حلقه شده بود و ذره ذره کیرشو بیشتر تو دهنم فرو میکرد.
دستور داد میک بزن. مطیعانه انجام دادم. لحظه به لحظه بیشتر تحریک میشدم و از این حس جدید و عجیب سردرگم بودم. کیرشو آروم تو دهنم عقب و جلو میکرد. داغی کیرش تو دهنم حس میکردم. بوی کیرش فضا رو پر کرده بود. از اینکه داشتم تحریک میشدم خجالت می‌کشیدم. اونم متوجه شده بود و از این تحقیر من لذت بیشتری می‌برد. با صداش به خودم اومدم که گفت وقتی کیرمو میخوری تو چشمام نگاه کن مامان ماهرخ. چشامو چرخوندم به سمت بالا. چشمای آرش پر از شهوت و قدرت بود. کیرشو فشار میداد ته حلقم. نفسم می‌گرفت و اوق میزدم. نفسم که بند می‌اومد و اوق می‌زدم، آرش کیرشو یهو بیرون کشید. بزاق دهنم کش اومد و روی چونه‌م ریخت. هنوز چشمای مظلوم پر از شهوتم به چشمای وحشی و پرقدرتش دوخته بود. نفس‌نفس می‌زدم، لپام سرخ، لبام متورم از فشار کیر کلفتش. یه لحظه فکر کردم تموم شد، اما آرش با همون لبخند تحقیر آمیزش گفت: «مامان ماهرخ، هنوز شروع نکردیم.»
با یه حرکت سریع دستامو که هنوز با یه دستش قفل کرده بود، کشید بالا و منو بلند کرد. بدنم لرزید. پاهام سست بود، اما زور عضلانی آرش غیرقابل مقاومت. منو مثل عروسک پارچه‌ای چرخوند و پرتم کرد روی تختش. تخت بزرگ، ملافه‌های مشکی، بوی عطر مردونه‌ش فضا رو پر کرده بود. قبل از اینکه بتونم تکون بخورم، آرش پرید روم. وزن بدن هیکلیش منو میخکوب کرد به تخت. دستاشو گذاشت دور مچام و با زانوهاش پاهامو باز کرد. کوس خیسم زیر دامن توری کوتاهم کاملاً لخت بود و حالا زیر فشار زانوی آرش حسش می‌کردم.«چشم، ارباب…» ناخودآگاه زمزمه کردم. صدام لرزید، اما بدنم خیانت می‌کرد. خیس‌تر از همیشه بودم. آرش خندید، صدای خنده‌ش مثل پتک تو سرم خورد. «خوبه، مامان. یاد گرفتی.» بعد یهو صورتشو آورد نزدیک صورتم، نفس داغش رو گردنم حس کردم. دندوناشو تو گوش نرمم فرو کرد، گاز گرفت، درد و لذت قاطی شد. جیغم رفت هوا. لباشو گذاشت رو لبام و شروع کرد به خوردن لبام و یه دستش رفت زیر دامنم. انگشتاش کوسمو پیدا کرد، دو انگشت یهو فرو رفت داخل. خیس بودم، لغزنده، انگشتاش راحت لغزیدن تو عمقم. شروع کرد عقب و جلو کردن، تند، بی‌رحم. بدنم قوس برداشت، کمرم از تخت بلند شد. ناله‌هام تو بغلش خفه می‌شد. انگشت سومم اضافه شد، کوسم کش اومد، درد داشت اما لذت بیشتر. «نگاه کن چقد خیسی، مامان. بابا که نمی‌تونه ارضات کنه، من می‌کنم.»انگشتاشو بیرون کشید، خیس و براق. گذاشت زیر دماغم، بوی خودمو حس کردم. خجالت کشیدم، اما آرش گفت: «بخور.» انگشتاشو تو دهنم فرو کرد، مکیدم، طعم خودمو چشیدم.
شلوارشو کامل درآورد، کیر ۲۰ سانتیش مثل نیزه جلوم بود. سرخ، رگ‌دار، سرش براق از پیش‌آب. منو برگردوند، به شکم. دامنم رو داد بالا، باسن گرد و سفیدم کاملاً لخت شد. یه اسپنک محکم زد، صدای بلندی پیچید تو اتاق. «آخ!» جیغم رفت هوا، باسنم سرخ شد.«پاهاتو باز کن.» دستور داد. پاهامو باز کردم، کوسم و سوراخ تنگ کونم کاملاً باز شد. آرش پشت سرم زانو زد، کیرشو مالید به کوسم، خیس شد از آبم. سر کیرشو فشار داد به ورودی، یهو تا نصف فرو رفت. جیغ کشیدم، درد داشت، کوسم کش اومد. اما خیس بودم، لغزنده. آرش کمرمو گرفت، با یه فشار دیگه تا ته فرو رفت. کوسم پر شد، حس کردم پاره می‌شم. شروع کرد کوبیدن، تند، عمیق، هر ضربه تخت رو می‌لرزوند.«بگو کی اربابه؟» غرید.«تو… ارباب… آخ…» ناله کردم.
یه اسپنک دیگه زد به باسنم، سرخ‌تر شد. سرعتش بیشتر شد، کیرش تو کوسم مثل پیستون کار می‌کرد. دستش رفت جلو، کلیتوریسمو گرفت، پیچوند، مالید. بدنم لرزید، ارگاسم نزدیک بود. «نه… نه هنوز…» گفت و کوبیدنشو متوقف کرد. کیرشو بیرون کشید، کوسم خالی موند، بی اختیار از حسرت از آه دلم آه کشیدم.منو برگردوند، به پشت. پاهامو انداخت روی شونه‌هاش، کوسم کاملاً باز شد. دوباره فرو رفت، این بار عمیق‌تر. زاویه جدید، کیرش به دیواره‌های کوسم می‌خورد، نقطه‌ی حساسمو تحریک می‌کرد. شروع کرد کوبیدن، تند، بی‌رحم. سینه‌هام از زیر تاپ توری تکون می‌خورد، نوک سینه‌هام سفت شده بود. آرش خم شد، تاپمو پاره کرد، سینه‌های ۸۰ رو بیرون ریخت. نوک سینه‌مو گرفت تو دهنش، مکید، گاز گرفت. درد و لذت قاطی شد.دستش رفت سمت سوراخ کونم، انگشتشو خیس کرد از آب کوسم، فشار داد به سوراخ تنگم. «نه… اونجا نه…» التماس کردم، اما آرش گفت: «هر سوراخی مال منه.» انگشتش فرو رفت، درد وحشتناکی داشت. تا اون روز کون نداده بودم و حسابی تنگ بودم. همزمان کیرش تو کوسم کوبیده می‌شد، انگشتش تو کونم عقب و جلو می‌رفت. بدنم دیوونه شد، ارگاسم مثل طوفان اومد. کوسم دور کیرش تنگ شد، آبم پاشید روی شکمش.آرش کیرشو بیرون کشید، هنوز سفت بود. منو بلند کرد، نشوندم روی زانوهاش، رو به خودش. کیرشو گرفت، فشار داد به سوراخ تنگ‌کونم. «نه… آرش… بزرگه…» گریه کردم. انقد بزرگ کلفت بود و من تنگ بود حتی‌واردم نمیشد اما آرش بیخیال نمیشد. سر کیرش فشار داد، کونم کش اومد، درد وحشتناکی داشت. چشمام سیاهی رفت. لوبریکانت از آب کوسم بود، اما هنوز تنگ بودم. آهسته سرش فرو رفت نفسم گرفته. داشتم تو بغلش ضعف‌ میکردم. امام اون ادامه میداد. ذره ذره فرو میکرد. کدام کیرشو در می آورد و با آب کوسم خیسش میکرد و بیشتر فرو میکرد.
منو خوابوندم رو تخت و زیر شکمم بالش گذاشت و باسنمو آورد بالا و باز شروع کرد. تا جایی که می‌تونستم پاهامو باز کرده بودم. یهو یه فشار شدید داد و تا نصف کرد توحون بیچارم. جیغ کشیدم، اشک ریختم. آرش صبر کرد، بعد با یه فشار تا ته فرو رفت. کونم پر شد، حس کردم پاره می‌شم.شروع کرد کوبیدن، تند، عمیق. دستاش باسنمو گرفت، محکم کوبید.با هر ضربه، کونم سرخ‌تر می‌شد. یه دستش رفت جلو، کلیتوریسمو مالید، تند. درد و لذت قاطی شد، ارگاسم دوم اومد. کونم دور کیرش تنگ شد، آرش غرید، سرعتش بیشتر شد. چند دقیقه کوبید، بعد کیرشو بیرون کشید، منو انداخت به پشت.پاهامو باز کرد، کیرشو فشار داد به کوسم، دوباره فرو رفت. این بار خشن‌تر، مثل حیوان. تخت لرزید، ناله‌هام بلند شد. آرش دهنمو بست با دستش، کوبید. سینه‌هامو گرفت، نوک سینه‌هامو پیچوند. بدنم لرزید، ارگاسم سوم، چهارم، پی‌درپی. آرش سرعتشو بیشتر کرد، غرید: «داخلت خالی می‌شم، مامان.» میخواستم بگم توروخدا نه نوک نریز اما نه جونشو داشتم نه جراتشو. حس کردم کیرش تو کوسم نبض زد، گرم، پر، منی غلیظش پرم کرد. هنوز می کوبید، تا آخرین قطره. بعد کیرشو بیرون کشید، منی از کوسم چکید روی ملافه. من نفس‌نفس، بدنم لرزان، پر از عرق و منی.
آرش رفت حموم، من تنها موندم با بدن پر از جای دست و منی. فردا صبح، عباس برمی‌گشت، اما من دیگه همون ماهرخ نبودم. برده‌ی آرش بودم.
صبحِ بعد از اون شبِ دیوونه، چشمامو باز کردم و هنوز بدنم درد می‌کرد. کوسم و کونم می‌سوخت، جای اسپنک‌های آرش روی باسنم سرخ بو و هر بار که تکون می‌خوردم، یادم می‌اومد که دیگه مالِ آرشم. عباس زنگ زده بود که عصر برمی‌گرده، منم باید خونه رو آماده می‌کردم، اما ذهنم جای دیگه بود. کیر ۲۰ سانتی آرش، سیلی‌هاش، منی غلیظش تو کوسم… بدنم داغ بود، خیس بودم، حتی قبل از اینکه از تخت بلند شم.آرش زودتر از من بیدار بود. تو آشپزخونه دیدمش، با یه تی‌شرتِ تنگِ مشکی که عضله‌هاشو نشون می‌داد، یه قهوه دستش. نگاهم کرد، لبخندِ شیطانی زد.
صبح بخیر، مامان.صداش پر از تحقیر بود. قلبم تپید. رفتم سمتش، می‌خواستم چیزی بگم، اما آرش انگشتشو گذاشت رو لبام. «هیس. امروز بازی جدید داریم.»از جیبش یه ویبراتورِ کوچیکِ تخم‌مرغی درآورد – نقره‌ای، براق، با کنترلِ ریموت. «اینو می‌ذارم تو کُست. تا شب، هر وقت بخوام، روشن می‌شه» چشمام گرد شد، اما گفتم: «چشم، ارباب.» آرش خندید، منو چرخوند، دامنِ خوابِ نازکم رو داد بالا. کوسم هنوز خیس بود از فکر شب قبل. ویبراتورو خیس کرد با بزاقش، فشار داد به ورودی کوسم. یهو فرو رفت، سردیِ فلزش منو لرزوند. «ثابت باش.» گفت و ریموتو گذاشت تو جیبش.«یه قانون دیگه. دیگه حق نداری با بابا سکس کنی. تا وقتی من اجازه بدم. فقط من.» سرمو تکون دادم، قلبم تند می‌زد. «چشم.» آرش رفت، منم رفتم حموم. ویبراتور تو کوسم بود، هر قدم که برمی‌داشتم، تکون می‌خورد، حسش می‌کردم. دوش گرفتم، اما نمی‌تونستم تمرکز کنم. کوسم نبض می‌زد، خیس‌تر می‌شدم.
عباس ساعت ۲ ظهر رسید. من یه بلوزِ سفیدِ دکمه‌دار و شلوار جینِ تنگ پوشیده بودم. عباس خسته بود، بغلم کرد، بوسید. بوی عطرش آشنا بود، اما دیگه تحریکم نمی‌کرد. فقط به آرش فکر می‌کردم. رفتم آشپزخونه، قرمه‌سبزی درست کردم – غذای مورد علاقه‌ی عباس. ویبراتور آروم تکون می‌خورد، حسش می‌کردم، اما هنوز روشن نبود.آرش تو اتاقش بود، اما می‌دونستم داره نگاهم می‌کنه. یهو ویبراتور روشن شد – لرزشِ ملایم، اما تو کوسم مثل برق بود. پاهام لرزید، قاشق از دستم افتاد. عباس گفت: «چی شد، عزیزم؟» گفتم: «هیچی، دستم لغزید.» اما لرزش ادامه داشت، کلیتوریسمو تحریک می‌کرد. نفسام تند شد، عرق کردم. رفتم یخچال، یه آب سرد خوردم، اما فایده نداشت.لرزش تندتر شد. تو آشپزخونه، دستم به پیشخون بود، پاهامو به هم فشار دادم. ارگاسم نزدیک بود. «نه… نه الان…» زیر لب زمزمه کردم. آرش از راهرو نگاهم می‌کرد، ریموت تو دستش. لبخند زد، لرزشو قطع کرد. نفس راحت کشیدم، اما کوسم خیسِ خیس بود.
عباس گفت: «بریم خرید، خونه خالیه.» مجبور بودم برم. یه مانتوی بلندِ مشکی پوشیدم، اما ویبراتور هنوز تو کوسم بود. تو ماشین، کنار عباس، ویبراتور دوباره روشن شد – این بار تندتر. پاهامو به هم فشار دادم، دستم رو داشتم می‌لرزید. عباس گفت: «خوبی؟» گفتم: «آره، فقط گرممه.»تو پاساژ، ویبراتور روی ماکزیمم بود. قدم برمی‌داشتم، لرزش تو کوسم پخش می‌شد. رفتم یه مغازه‌ی لباس، یه شلوار جین برداشتم، اما پاهام سست شد. ارگاسم نزدیک بود. «ببخشید، سرویس بهداشتی کجاست؟» پرسیدم. فروشنده راهنمایی کرد. دویدم تو سرویس بهداشتی، در رو قفل کردم. مانتومو دادم بالا، شلوار جینمو کشیدم پایین. ویبراتورو درآوردم، کوسم خیسِ خیس بود. انگشتامو فرو کردم، کلیتوریسمو مالیدم. یه دستمو گذاشتم رو دهنم که صدایی نره بیرون. ارگاسم اومد – شدید، بدنم لرزید، آبم ریخت روی زمین. ناله‌م تو دستم خفه شد.ویبراتورو دوباره جا زدم، شستمش. برگشتم پیش عباس، صورتش قرمز بود. «کجا بودی؟» گفتم: «حالم بد شد.» خرید تموم شد، برگشتیم خونه. ویبراتور چند بار دیگه روشن شد، اما تحمل کردم.
غذا آماده بود. عباس، من، آرش سر میز. قرمه‌سبزی، برنج، ماست. ویبراتور دوباره روشن شد – لرزشِ قوی. زیر میز، پاهامو به هم فشار دادم. عباس حرف می‌زد از سفرش، من سرمو تکون می‌دادم، اما تمرکز نداشتم. آرش ریموتو تو جیبش فشار می‌داد، لبخند می‌زد. لرزش تندتر شد، کلیتوریسمو دیوونه کرد. نفسام تند شد، عرق کردم. یهو ارگاسم اومد – تو آشپزخونه، جلوی عباس و آرش. بدنم لرزید، قاشق از دستم افتاد. آبم ریخت روی صندلی، خیس شد.عباس گفت: «چی شد؟» گفتم: «گرمم بود، عرق کردم.» آرش خندید، زیر لب گفت: «خوبه، مامان.» ویبراتورو خاموش کرد. غذا تموم شد، من رفتم آشپزخونه، ظرفا رو شستن. ویبراتور دوباره روشن شد، اما این بار تحمل کردم.
عباس بعد غذا گفت: «بیا بخوابیم، دلم برات تنگ شده.» قلبم تپید. قانون آرش: بدون سکس با عباس. رفتم اتاق خواب، عباس تو تخت بود، لخت. کیرش کوچیک، نیمه‌سفت. بغلم کرد، بوسید. می‌خواستم فرار کنم، اما باید بهونه می‌ آوردم.«عباس، خسته‌م. پریودم نزدیکه، حالم خوب نیست.» دروغ گفتم، اما عباس اصرار کرد «فقط یه کم…». یاد قانون آرش افتادم. گفتم: «بذار با دست ارضات کنم، نمی‌تونم سکس.» عباس اخم کرد، اما قبول کرد. دستمو گرفتم، کیرشو مالیدم. کوچیک بود، راحت تو دستم جا می‌شد. بالا و پایین کردم، عباس ناله کرد. چند دقیقه طول نکشید، منیِ رقیقش ریخت روی شکمش. لبخند زدم، اما تو دلم به آرش فکر می‌کردم.عباس خوابید، من رفتم حموم. ویبراتورو درآوردم، کوسم خیس بود. دوش گرفتم، اما ذهنم تو اتاق آرش بود.
ساعت ۲ شب، پیام آرش اومد: «اتاق من. ۵ دقیقه. بدون لباس زیر.» قلبم تپید. عباس خر و پف می‌کرد. یه لباس خواب نازک پوشیدم، یواشکی رفتم طبقه بالا. در اتاق آرش باز بود. نور قرمز، مانیتورها خاموش، تخت بزرگ. آرش لخت نشسته بود، کیرش سفت.در رو بستم و جلوشش لخت شدم. آرش گفت: «دیر کردی.» منو گرفت، پرتم کرد روی تخت. «با دست بابا رو ارضا کردی؟» صداش سرد بود. گفتم: «مجبور بودم…» آرش خندید، یه کمربند ظ
چرمی درآورد. منو به شکم خوابوند، دستامو با طناب به سر تخت بست. کمربند و چرخوند، اولین ضربه به باسنم خورد. «آخ!»صورتمو تا بالش فرو کردم که جیغمو تو خودش خفه کنه.
باسنم سرخ شد. ضربه دوم، سوم، دهم. اشک ریختم، ناله کردم: «چشم، ارباب… دیگه نمی‌کنم…» آرش متوقف شد، باسنمو بوسید، داغ بود.«حالا، حامله می‌شی.» گفت.
کوسم خیس بود. منو به پشت چرخوند، پاهامو باز کرد. کیرشو مالید به کوسم، یهو تا ته فرو رفت. جیغ کشیدم، کوسم پر شد. شروع کرد کوبیدن، تند، عمیق. هر ضربه، تخت لرزید. دستاش سینه‌هامو گرفت، نوک سینه‌هامو پیچوند. «بگو کی بچه‌ت رو می‌ذاره تو شکمت.»«تو… ارباب… حامله‌م کن…» ناله کردم. آرش سرعتشو بیشتر کرد، کیرش به رحمم می‌خورد. یه انگشت تو کُنم فرو کرد، همزمان کوبید. ارگاسم اومد، کوسم تنگ شد. آرش غرید، منی غلیظش پرم کرد. تا آخرین قطره توم خالی کرد.کیرشو بیرون کشید، منی چکید. منو بلند کرد، نشوندم روی کیرش. دوباره فرو رفت، این بار کونم. درد داشت، اما خیس بودم. کوبید، تند، عمیق. دستاش کمرمو گرفت، باسنمو کوبید به خودش. ارگاسم دوم، سوم، پی‌درپی. آرش تو کونم خالی شد، گرم، پر.شب طولانی بود. آرش منو تو پوزیشن‌های مختلف کرد و هر بار داخل کوسم خالی شد، تا مطمئن بشه حامله می‌شم. آخر، تو بغلش خوابیدم. «از امشب، بچه‌م تو شکمته.»

نوشته: ماهرخ

بازدید 5,694

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

6 پاسخ به “خانواده‌ی شگفت‌انگیز”

  1. ارش عقده ای کم فیلم ببین جق بزن کورمی شی .خب کیر اسب زورو تو کونت چرا از زبان خودن ننوشتی بعدشم کیر رخش رستم تو کونت بعض جاها خیلی بد نوشتی دستتو از تو شلوارت دربیار موقع نوشتن

  2. هر صد سال لاگین میکنم که داستانیو که دوست دارم و لایک کنم و حمایت کنم.ولی این چه کسسسسشری بود واقعا،حااااالم بهم خورد.من خودم یکی از طرفداران سبک bdsm هستم، سبک زندگیم هم هست، ولی این کسشری بیش نبود .خدایی اسمت آرش 14 ساله درسته ؟

  3. باز خیر سرم اومدم یه داستان بخونم اما نمیزارین که،نمودین ما رو با این یه دستی نوشتنتون!راستشو بگو خانم/آقای!نویسنده وقتی مینوشتی اون یکی دستت مشغول چه کاری بود؟!آخه چجوری با یکدست میتونین تایپ کنین؟!من اگه بخوام همین بلانسبت‌داستانو از رو دوباره‌نویسیش کنم اونم با یکدست،لااقل چهل‌و‌پنج‌روز طول میکشه،اونم اینهمه رو…بیست سی خطو خوندم مغزم نزدیک بود اررور بده!ول کردم،چرا کلماتو یهو ول میکنی آخه،گناه دارنا!!!ای بابا،الآن این مثلا چه ورژنی بود؟چی میگین بی‌دی‌اس‌ام یا هر کوفت دیگه‌ای باباجان لااقل قابل خوندن بنویسین،مردم هی خوندم و رو هوا ول شدم!نخواستم اصلا،میرم آهنگ گوش کنم،خلاص!

  4. بجای نوشتناول ساقیت روبعد ذهن مریضت روبعد شرتت رو عوض کناَبُلَه 😂👉

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید