گذشت تا یه روز ظهر که مامان بابام نیومدن دنبالم و مربیه گرامیمون مدیر مهد هم بود وقتی میخواست بره دید که بنده هنوز وایستادم منتظر گفت چرا نرفتی؟ گفتم هنوز نیومدن دنبالم گفت شمارشونو داری ؟ گفتم بله زنگ زد به بابام گفت که چرانیومدین بابام گفت دارم میام ی خورده توشرکت حریون شدم تا نیم ساعت دیگه اونجام و خواهش کرد که منو نگه دار تا بیاد دنبالم مربیه گلم هم قبول کرد و رفتیم داخل مهد و در رو بست و گفت بریم کارتون ببینیم تام وجری رو گذاشت و4زانو نشست وتکیه داد به دیوار ومنو نشوند بین پاهاش بعد از5دقیقه شروع کرد بیست سوالی که چرا امروز به اون دختره این حرف ها رو زدم و کی اینکارهارویادم داده من ی لحظه بغض کردم که گریه کنم گفت شوخی کردم و شروع کرد به بوسیدنم و بعد شروع کرد قلقلک دادنم و دست زدن به هسته خرمای ما منم ازخدا خواسته گذاشتم هرکارمیخوادبکنه تااینکه دیدم گفت بذارببینم توشلوارت چیه که اینقدر نرمه خلاصه اوردش بیرون وا دستش یکم باهاش بازی کرد وگفت به کسی چیزی نگی اینکارا زشته اگه کسی بفهمه دعوامون میکنه منم باکمال پررویی دستمو درهمون حالت نشسته ازرورونش بردم رو کسش(گاهی اوقات تواون سن باپسرعمه هام که حرف میزدم حرف از کس میزدیم ولی نمیدونستم چیه وچجوریه)دستموگرفت وبردتوشلوارش رسوندش به کس اتشینش من م گیرداده بوم به لبهای کسش واونهارو میگرفتمو میکشیدم تااینکه خودش یادم دادچیکارکنم ودکمه های مانتو وشلوارشو باز کرد وشلوارشو اورد نزدیک زانوش شرتشم در اورد تا اونجا زانو بعد به من گفت یکمباهاش بازی کن ببین چقدر نرمه خلاصه یه نیم ساعتی با کس داغ وخیسش بازی کردم تا رفتیم خونه ازاون روز تقریبا هرروز موقع کارتون دیدن بچه ها منومیگرفت تو بغلشو زیپ شلوارشو باز میکردتامن باکسش بازی کنم گذشت تاموقعی که من کلاس دوم دبستان بودم وخالم شهرما دانشگاه قبول شدواومد خونه ما واسه زندگی مجرد بود یه یکماهی خونمون بود تا یه ظهر منو خالمو داداش کوچیکم که4سال ازمن کوچیکتره توخونه بودیمو خالم گفت بریم بخوابیم که عصر ببرمتون پارک ماهم عادت کرده بودیم تو بغلش بخوابیم اما خالم اون ظهر داداشمو گرفت تو بغلشو پشتشو کرد به من هوا گرم بود نزدیکای عید بود خالمم یه دامن سورمه ای نازک پاش بود من خیلی بهم برخورد که من بغل نکرد خوابم نبرد داشتم به کونش نگاه میکردم که بعداز 10دقیقه دستموترسون ترسون بردم گذاشتم رو باسنش دیدم تکون نخورد باخودم گفتم خوابه چیزی نمیفهمه دستمو بردم روکونش یکم دامنشو هول دادم به طرف شیار کونش که یکدفعه دیدم برگشت یک نگاه سرشار از شهوت وخنده ونفهم فرض کردن من بهم کرد و دستمو از توی دامنش گذاشت روی سوراخ کونش من انگشتمو فرومیکردم تو سوراخ کس وکونش تااینکه دیدم یواش داداشمو گذاشت اونور ودست منو گرفتو رفتیم تو انباری دیدم دامنشو زد بالا شرتشو کند وبه من گفت بخورش منم شروع کردم به خوردن کسش تاینکه گفتم میخوام بکنم گفت میتونی گفتم اره چرا نتونم ؟گفت بکن ببینم مرد شدی یانه؟ منم کیرمو دراوردم همینجوری خشک دادمش سمت کسش که گفت باید اول خیسش کنی که راحتتر لیز بخوره بره توش ی تف کرد وحسابی هسته خرمای منو خیس کرد ولی هرکارکردم نرفت توش چون خیلی کوچیک بود 4یا5 سالی میشد که شبا وقتی میخوابیدیم مشغول میشدیم تا اینکه زلزله بم شد وخالم چندتا دوست بم داشت رفت سراغشونو بگیره که یک هفته ای شد نیومد بعدشم که اومد رفت خونشون چون دوستش مرده خیلی اعصابش خورد بود منم تخم نکردم بگم بده بکنیم بخدا همش واقعیت داشت هیچ خیالبافی هم نبود
نوشته: توبه کننده
13 پاسخ به “خاطرات یک تواب”
وارد کامنت که میشی فحش علیه السلام که میبینی
چقدر احمقانه بود!!!یعنی کرم خاکی بنویسه از این بهتر در میاد!
داستانت دنباله داره ؟ آخه فقط تا کلاس دومتو گفتیوااای نکنه هنوز کلاس دومیو هشت سالته ؟خوب بذار یه 10 – 15 سال بگذره بعد آقای تواب ( نصوح دیگه ؟ )
والا با این نوناشون…!!!
تو اونموقع ها بچه بودى ، يادت نمياد، تو بيمارستان تازه به دنيا اومده بودى از پشت شيشه ديدم كه ماما بجاى پستون و پستونك گذاشته بودت لاى پاش و آى ميمكيدىبعدش پرستار اومد ببردتت بخش، بين راه بردت پشت استيشن و نشست روتو يه سكس جانانه انجام دادين و آبت كه داشت ميومد تندى پوشكت كرد كه اون تو بريزه…ماجراهاى بين زايشگاه و مهد كودك رو در فرصتاى بعدى تعريف ميكنم…
جلبك 😀
آخہ احمق فکر کردی ھمہ مثل خودت تو سرشون بہ جای مغز گچہ؟ این کسشعرا چیہ نوشتی ؟عقب افتادہ مونگل
کونی پدر
کس شعر ننویسکس مغز
کس شعر ننویسکس مغز
خودت بگو چه فحشی حقته بهت بگیم؟؟؟؟؟چاقال ، نمیشه از خالی بستن توبه کنی؟؟؟
=)) =)) =)) =)) :)) :)) :)) اهاهاهاهاها… چقدم خندیدیم… جوک باحالی بود بابا دمت گرم بازم بنویس…
تواب؟؟؟؟؟ای خدااااا!!! چی بگم ریدی توهرچی داستان سکسی که تا الان آپ شده بود ریدی!!!