بعدش چمدانها رو شستیم با هم حمام کردیم و اومدیم بیرون لباس هامو انداخت توی ماشین لباسشویی و شست و گفت نیم ساعته خشک میشه و توی اون نیم ساعت لخت توی بغل هم بودیم بهش گفتم خیلی حال داد بهم گفت تازه اولشه من ماله خودتم هر وقت بخوای میتونی بیای و هردومون حال کنیم.
از اون روز ندا و آرین توی خونه ما سکس میکردن و من و نرگس جون توی خونه اونا هیچ وقت فکر نمیکردم یه زن میانسال هم می تونه انقدر جذاب و سکسی باشه
اوایل یه روز در میون میکردمش بعد شد هفته ای دو بار
بعد از 8 یا 9 ماه آرین و ندا ازدواج کردن و عروسی رو توی یه باغ خارج از شهر گرفتیم اون شب همه مست بودن حتی عروس و داماد منم حواسم به نرگس جون بود که چه لباس مجلسی لختی جذابی پوشیده بود اینقدر دستمالیش کردم که رفتیم پشت ساختمون توی دستشویی باغ کشیدیم پایین خم شد کیرمو کردم توی کوسش و شروع کردم تلمبه زدن هر دو مست شهوت بودیم و حالیمون نبود کجاییم فقط داشتیم حال میکردیم بعد که آبم اومد گفتم ای وای بدو بریم تا کسی ندیده که خواهر بزرگم مینا دیدمون و گفت خوش بگذره و خندید و رفت. توی عروسی هم خیلی زدیم و رقصیدیم و تمام شد و چند روز بعد مینا زنگم زد رفتم خونش چون اونم خیلی وقت بود شوهرش توی زلزله فوت شده بود و معلم بود و یه دختر داشت و خانواده شوهرش بخاطر نوه شون ریحانه نذاشته بودن مینا ازدواج کنه و گفته بودن اگر ازدواج کنه بچه رو ازش میگیرن و مینا فقط تونسته بود راضیشون کنه که یه خونه جدا از مادر شوهر و پدر شوهرش زندگی کنه اونم فقط دو تا 4 راه بالاتر از خونه اونا خلاصه رفتم خونشون گفت رابطه ای بین تو و مادر ندا هست؟ گفتم نه گفت پس چیکار میکردید توی دستشویی پشت ساختمون؟ دیدم دو تایی با هم اومدید بیرون گفتم من که مست بودم چیزی یادم نمیاد هر چی گفت منکر شدم گفتم من خیلی خورده بودم اصلا یادم نمیاد اون شب چیکار کردم گفت واقعا؟ گفتم واقعا بعدشم من چیکار به مادر ندا دارم؟ این همه دختر ترگل ورگل اونجا بود من برم با مامان ندا؟
بعدشم ریحانه از مدرسه اومد و یکم با ریحانه بازی کردم و رفتم گفتم بازم خوبه مینا دید کس دیگه ای ندید.
اون روز گذشت و منم به نرگس جون چیزی درباره حرفای مینا نگفتم و اونم چیزی نپرسید.
از اون روز دیگه من توی خونه تنها بودم چون آرین رفته بود سر خونه زندگی خودش و ما هم پدر مادرمون سالها پیش فوت کرده بودن و دو تا خواهر داشتم مینا و مژده که مینا هم سر خونه زندگی خودش بود و مژده هم مهاجرت کرده بود آلمان و بلاگره و مینا هم اکثرا برام غذا درست میکرد میاورد و یه بار که مریض شدم موند خونمون و ازم مراقبت کرد و همه جوره حواسش بهم بود فکر میکردم میخواد مچمو با نرگس بگیره و منم حواسم بود بند رو آب ندم…
یکی دو ماه بعد برای تولد دخترش ریحانه رفتم کمکش چون میگفت همه آماده کردن رو میان کمک اما بعد تولد کسی نیست خونه کثیف و داغون رو کمکم جمع و جور کنه و گفت بیام کمک برای تمیز کردن خونه تولد تمام شد و همه رفتن و ریحانه هم گفت می خواد بره خونه مامان بزرگش اینا مینا هم قبول کرد و همراه مامان بزرگش اینا رفت من مونده بودم و مینا و کل خونه رو با هم تمیز کردیم بعد رفتیم بخوابیم گفت بذار یه پتو پهن کنم کف حال همینجا با هم بخوابیم گفتم باشه یه پتو انداخت زیر پامون و یه لحاف دو نفره آورد که بخوابیم دراز کشیده بودیم که بخوابیم چون واقعا خسته بودم دیدم داره گریه میکنه گفت از این زندگی خسته ام دیگه برام غیرقابل تحمل شده من توی این زندگی قربانی ام کاش سالار (شوهرش) زنده بود پدر مادرش زندگیمو نابود کردن خیلی کنترلم میکنن حتی نمی تونم با یه نفر حرف بزنم بغلش کردم گفتم گریه نکن عزیزم همه چیز درست میشه گفت تا مامان بابای سالار زنده ان درست نمیشه هر چی اومدم دلداریش بدم که درست میشه قبول نکرد و پشتشو بهم کرد و گریه میکرد من بازم ولش نکردم از پشت بغلش کردم و در گوشش گفتم درست میشه درست نشد درستش می کنیم و اون میگفت نمیشه آرش نمیشه گفتم میشه ازش فاصله گرفتم و شلوار و شورتم رو کشیدم پایین و بغلش کردم و در گوشش گفتم میشه و کیرمو دو بار به کونش زدم و سفت بغلش کردم و کیرمو لای پاش گذاشتم چیزی نگفت و پاشو داد بالا تا کیرم کامل لای پاش باشه یکم عقب جلو کردم ولش کردم و رفتم زیر لحاف و شلوار و شورتشو کشیدم پایین و شروع کردم خوردن کوسش لحاف رو زدم کنار پاهاشو دادم بالا و کیرمو کردم توی کوسش و شروع کردم تلمبه زدن مینا چشماشو بسته بود و آه و ناله میکرد منم داشتم کیرمو میکردم توی کوسش التماس میکرد تا ته بکن توش بذار کیرتو با همه وجودم حس کنم؟ بذار کوسمو پر کنه پر کن کوسمو خیلی وقته خالی مونده بود پرش کن پرش کن منم بهش میگفتم دیدی میشه؟ کیر می خواستی مگهه نه؟ از الان این کیر ماله خودته گفت پس باهاش کوسمو پر کن هیچ وقت خالیش نذار آبتو بریز روی سینه هام باشه؟ گفتم باشه وقتی نزدیک اومدن آبم بود کیرمو از کوسش دراوردم و بزور کردم توی دهنش و گفتم بخوره و آبم و توی دهنش خالی کردم و مجبورش کردم قورتش بده گفت خیلی نامردی دوست داشتم بریزی روی سینه هام گفتم من تشخیص میدم کجا بریزم مجبورش کردم کیرمو ببوسه و تشکر کنه اون شب تا صبح یه بار دیگه کوسشو کردم و این بار آبمو روی سینه هاش ریختم و اون پخشش کرد روی کل بدنش و گفت ما عاشق اینم آب کیرتو بریزی روی سینه هام.
بعدشم گفت دوست دارم توی بغلت بخوابم و لخت توی بغل هم خوابیدیم. صبح بیدار شدم دیدم مینا رفته حمام از حمام که اومد گفت بذار بیام یه صبحانه توپ بهت بدم گفتم نه که مادر شوهرش و ریحانه زنگ زدن منم لباسامو پوشیدم و رفتم خونه و هر چی مینا اصرار کرد نموندم.
خریت بزرگی کرده بودم بین دو تا زن بیوه گیر کرده بودم که بدبختانه یکیش خواهرمه که یه جورایی باید اینکارو براش میکردم چون هنوز سنی نداره تازه 29سالشه که از سکس داشتن محرومه و واقعا نیاز داشت اما بخاطر شرایطش نمی تونست.
خواستم فقط با مینا باشم و اونو ارضا کنم که هر کاری کردم نمی تونستم از نرگس بگذرم.تصمیم گرفتم هر دوشون رو داشته باشم یکی از دوستای دوران سربازیم بچه کرمان بود یه پیج زده بود و سوغات کرمان رو میفروخت بهش گفتم واسه یه متاهل هات چی داری؟ خندید گفت بابا آروم تر به خودت رحم کن فکر میکرد من ازدواج کردم گفت یه چیزی دارم بنام قوتو چیز خوبیه خودم میخورم عالیه و برام فرستاد و می خوردم در هفته دو بار با مینا و دو بار با نرگس سکس داشتم دیگه از کوس و کون حالم بهم میخورد پوزیشنی نبود که این دو تا رو به اون شکل نکرده باشم هیچ کاری نبود که مجبورشون نکرده باشم برام انجام بدن تا می تونستم هم هر دوشون رو از کون کرده بودم دوتاشون خیلی برام ساک زده بودن و خیلی آبمو به خوردشون داده بودم.
از اون طرفم مژده میگفت بیا آلمان اینجا بهتر میشه کار و زندگی کرد خونه رو بفروش بیا تا اینجا یه شرکت بزنیم منم بدون اینکه به کسی بگم کارامو کردم و بلیط هواپیما هم گرفتم که مینا دید و فهمید انقدر گریه کرد که تو بری من چیکار کنم؟ دوباره برمیگردم به دوران قبلی دوباره… انقدر گریه کرد که تصمیم گرفتم همینجا بمونم بهم گفت یه همکار دارم خیلی خوشگله اسمش مرضیه است بیا ببینش اگر خوشت اومد برات بگیرمش پیش خودم گفتم اینطوری که 3 تا میشن؟ من بدبخت میشم گفتم نه و اینا از من انکار از مینا اصرار یه دو سه ماهی گذشت تا اینکه آرین و ندا و مامانش مهاجرت کردن آلمان و من دیگه نرگس جون رو از دست دادم و بعدش دیگه تسلیم اصرارهای مینا شدم و با مرضیه ملاقات کردم و ازش خوشم اومد و ازدواج کردیم بازم در هفته دو بار با مرضیه سکس دارم و دو بار با مینا و مینا خیلی حواسش به مرضیه هست و خیلی هواشو داره و خیلی با هم صمیمی هستن بطوریکه مینا مرضیه رو راضی کرد از کون بکنمش چون نمیذاشت و قبول نمیکرد اما با حرفها و کمک های مینا کون مرضیه هم کردم.
الان 5 سال از این اتفاق میگذره و پدر مادر سالار فوت شدن و مینا با همکارش ازدواج کرد و الان فقط دو بار در هفته با مرضیه سکس دارم که واقعا لذت بخش تر از زمانی هستش که 4 بار در هفته سکس داشتم الان سرحال ترم اما اون موقع همیشه خسته و بی حوصله بودم و قراره من و مرضیه و مینا و شوهرشم بزودی بریم آلمان…
این داستان رو با اسامی واقعی نوشتم تا بمونه به یادگار…
نوشته: آرش
5 پاسخ به “خاطرات قبل از مهاجرتم به آلمان”
تا آب بازیتون خوندم ، دوس ندارم الکی گیر بدم ولی واقعا کصشر نوشتی یعنی مگه مجبوری کصشر بنویسی؟
به تو میگن کسکش
کیر تو کس مادرتاز طرف خواننده هایی که عضو نیستن و نظر نمیتونن بدن
نوش جونت،آلمان خوش بگذره
خوش بحالت کاش من بدبخت کس ندیده هم به ارزوم بزسم