سلام اسمم یزدان الان ۲۰ سالمه داستانم گی هستش
این خاطره مربوط میشه به ۳ سال پیش که ۱۷ سالم بود ی خواهر دارم ی سال از خودم بزرگتره پدرم وضع مالی خوبی داره تویی از شهرای شمالی زندگی میکنم پدرم ۳ تا خواهر داره و یدونه برادر عمه هام هر سه تاشون از بابا و عموم بزرگترن عمه بزرگم دو تا پسر داره یکیشون هم سن بابامه و یکیشونم تقریبا ۳۳ ۴ سالشه هر دو شون با پدرم خیلی رفیقا
خب بریم سر ادامه ماجرا
من از همون سن کم فهمیدم ک از مردها خیلی خوشم میاد و دوست دارم تو بغلشون باشم پدرم ی خونه تو روستا داره ک خونه پدریش محسوب میشه و بیشتر روزای هفته رو همونجا بود و با دوستا و رفیقاش خوش میگذروند مادر و خواهرم همیشه توی شهر بودن و اون یکی خونه اما بابا منو هم بیشتر با خودش میآورد اونجا ی شب ک اومده بودیم روستا و قرار بود تا یکی دو سه روز اونجا باشیم ک بتونیم باغامونو آبیاری کنیم بابا زنگ زد پسر عمه ها و عموم اومدن ک دیدم همراه پسر عمه هام یکی از بچه محله هاشونم آوردن ک هم سن پسر عمه کوچیکم بود یعنی ۳۳ سالی داشت و خیلی هم جذاب و خوشتیپ بود از همون اول روش کراش زده بودم و ذهنم درگیرش شده بود اونم مث اینکه از من خوشش اومده بود آخه منم ی قیافه خوشگل و اندام خوبی دارم خیلی هم باهام خوب برخورد میکرد و من از توجهش کیف میکردم تا اینکه پسر عمه ها و اون بنده خدا ک اسمش وحید بود بساط مشروب آوردن اما عمو بابا گفتن ما نمیخوریم میخواستن تریاک بکشن بابای من ی مرد با ی هیکل گنده و لاتی و ی قیافه خشن بود ک تو اون محل خیلیا ازش حساب میبردن واسه خودش ادعایی داشت منم مث سگ ازش میترسیدم ۴۵ ۶ سالش میشد خلاصه اینکه هرکی با بساط خودش سر گرم بود بابا و عمو جدا نشسته بودن اما جوون ترا رفتن ی گوشه حیاط زیر ی درخت گردو کمی دور تر از بقیع نشستن ی کم ک گذشت پسر عمه بزرگم بلند شد گفت من نمی خورم رفت پیش بابا اینا و موندن میثم پسر عمم و وحید و منکه فقط از مزه ها میخوردم خیلی دوس داشتم امتحان کنم اما از ترس بابا جرأت نداشتم وحید بهم خیره شده بود و هرز چندگاهی ی لبخندم میزد ک من خیلی خوشم میومد البته میثم متوجه نمیشد دیدم بهم گفت تو نمیخوری میثم نذاشت من حرف بزنم گفت علی(بابام)خونشو میریزه بهش تعارف نکن اگه ببینه ناراحت میشه اما وحید فهمیده بود دوس دارم بخورم یواشکی دو سه تا پیک بهم داد ک کسی هم متوجه نشد بعد از چند دقیقه بابا صدام زد ک برم از تو خونه میوه بیارم ک من بلند شدم برم ک سرم گیج رفت و خوردم زمین و بابا اومد منو گرفت و دهنمو بو کرد فهمید خوردم ی کشیده محکم زد زیر گوشم و گفت گم شو برو تو اتاق بگی بخواب ک دیدم صدای وحید اومد گفت آقا علی تورو خدا نزنش تقصیر من بود من بهش دادم ک بابا هم حسابی بهش توپید ک چرا دادیش؟
منم دیگه نفهمیدم چی شد و رفتم تو اتاق با گریه خوابیدم فردا ک بیدار شدم دیدم همه همونجا خوابیدن تو خونه غیر از وحید ک فکر کنم بخاطر دعوای بابا ول کرده بود رفته بود دیدم صدای بابا اومد گفت یزدان برو آب پمپ رو روشن کن بذارش تو استخر باغ ک سیستم رو روشن کنیم ک درختارو آب بدیم منم ی چیز صبحونه خوردم لباس پوشیدیم و رفتم باغ ی کم از خونه دور بود داشتم تو کوچه میرفتم ک دیدم ی موتور وایستاد کنارم نگاه کردم دیدم وحیده تا دیدمش نا خداگاه لبخند اومد رو لبم اونم دوباره اون لبخند جذابش رو بهم داد و گفت من بابت دیشب واقعا متاسفم منم گفتم اشکال نداره خودم مقصر بودم و بابام بیخودی شلوغش کرد گفت کجا میری گفتم میرم باغ پمپ رو روشن کنم ک گفت سوار شو خودم میرسونمت بخاطر سخت گیریای بابا ی کم میترسیدم و گفتم نه خودم میرم ک فهمید بخاطر بابا میگم گفت بیا سوار شو اونا اینقد نعشه هستن ک تا بعد از ظهر بیدار نمیشن منم سوار شدم رفتم منو برد رسوند تو باغ در باغو باز کردم رفتم داخل وحید هم گفت باغ ما هم همینجا نزدیک شماست منم میرم تو باغ سری بزنم اگه کاری داشتی زنگ بزن شمارشو زد تو گوشیم و شماره منم گرفت و گفت حتما زنگ بزن منم رفتم پمپ رو روشن کردم ک بخاطر فشار آب یکی از بست ها زد بیرون و من رفتم ک ببندم اما نمیتونستم و حسابی خیس شدم دیدم نمیشه ک یاد وحید افتادم اول خواستم ب بابا زنگ بزنم بعد پشیمون شدم گفتم الان زنگ بزنم باید سر کوفت بشنوم ک بی عرضه ایی و از پس ی کار کوچیک بر نمینمیایی پس شماره وحید رو گرفتم ک بعد دوتا بوق جواب داد تا بر داشت گفت جانم گفتم ی دقیقه میای تا اینجا بدون اینکه بپرسه چیکارش دارم گفت باشه الان میام بعد از چند دقیقه دیدم اومد گفت چی شده واسش توضیح دادم رفت پمپ رو خاموش کرد و واسم بست رو محکم کرد و روشنش کردیم اما من خیس شده بودم داشتم از سرما میلرزیدم وحید گفت بیا بریم باغ ما اونجا ی کلبه داریم داخل باغ ی کم گرم بشی لباستم خشک بشه بعد برو منم قبول کردم با هم رفتیم ی کلبه خیلی کوچیک و با مزه بود با امکانات جزئی در حد استراحت ک شب بخوای واسه آبیاری بمونی شومینه آتیشی داشت ک رفت روشن کرد و گفت بیا بشین کنار آتیش بهم گفت لباستو در بیار زودتر خشک میشه اول خجالت کشیدم ک گفت نترس اینجا کسی نمیاد درم قفل کرد منم استرس تموم بدنمو گرفته بود لخت شدم با ی شرت تنگ لخت نشستم کنا آتیش وحید هم رفته بود داشت چای درست میکرد تا برگشت اولش ی کم زوم کرد رو بدنم من پوستم سبزه بدون مو موهام بلند ک ریخته بود تو پیشونیم بدنمم گوشتی و نرم بود قشنگ دیدم حالت نگاهش عوض شده بود رفت ی پتو اورد انداخت دورم خودشم نشست کنارم من سرم پایین بود خجالت میکشیدم گفت چرا حرف نمیزنی گفتم چی بگم گفت چرا ساکتی دیشب ک خوب حرف میزدی گفتم الان ی کم استرس دارم ک کسی منو تو این وضعیت ببینه چ فکری میکنه دست انداخت دور گردنم و گفت کسی این ورا نمیاد داشت بازومو نوازش میکرد منم خوشم میومد میخواست ببینه عکسالعمل من چیه و منم چیزی نمیگفتم چراغ سبزو ک دید گفت من از دیشب ک دیدمت ازت خوشم اومد وقتی بابات زدت خیلی حالم گرفته شد منم با هزار زور گفتم منم از تو خوشم اومده بود سرمو گرفت بالا و نگام کرد و گفت اینکه خجالت نداره ی بوس از لپم کرد ک کل بدنم داغ شد از لباش با ی صدای حشری گفت میتونم بغلت کنم؟ وقتی سکوت کردم پتو رو زد کنار و منو کشید تو بغلش سرمو گذاشت روشونش خیلی بوی بدنش رو دوست داشتم شروع کرد با سینه ها و رونم ور رفتن مالیدن دستمو گذاشت رو کیرش و گفت ببین واسه تو شق شده خوشت میاد ازش ؟ ک منم با سر تایید کردم بلند شد لخت شد کیرشو دیدم خیلی خوشم اومد وایستاد جلوم گفت باهاش بازی کن منم گرفتمش تو دستم ی کیر تقریبا ۱۷ سانتی خوش فرم سینش ی کم مو داشت ک جذاب ترش کرده بود خیلی بدن سکسی داشت ی کم با کیرش ور رفتم منو خوابوند شرتمو در اورد دراز کشید روم لبامو آروم و با لذت میخورد خیلی خوشم میومد با آب دهنش لبامو خیس کرد و لبامو لیس میزد ک خیلی کیف میداد دوس داشتم آروم آروم سینه هامو کرد دهنش میک میزد دیگه تو حال خودم نبودم و جفتمون داشتیم کیف میکردیم کیرشم لای پام بود بلند شد کیرشو داد دهنم گفت ی ساک مشتی واسم بزن عزیز منم گذاشتم دهنم پیش ابشو خوردم واسش ی ساک حلقی زدم ازم پرسید تا ب حال دادی گفتم اره اما فقط لا پا گفت پس بخواب ک این کون خوشگلت رو بکنم دراز کشیدم ب شکم اونم نشست رو رون پام ی تف غلیظ انداخت لای باسنم سر کیرشو کشید لای چاک کونم و خوب خیسش کرد سوراخمو ی کم انگشت کرد ک گفتم من نمیتونم توشی بدم گفت ی امتحان میکنم اگه نشد میذارم لای پات قبول کردم کیرش ک مث سنگ شده بود رو آروم داشت فشار میداد ک بره تو منم از درد داشتم ب خودم میپیچیدم اونم دید درد دارم بیخیال شد و بوسم کرد گفت اذیتت نمیکنم میخوام تو هم حال کنی اما دفع بعد میبرمت خونه خوب کونتو باز میکنم و سوراختو افتتاح میکنم کیرشو کرد لای پام و خوابید روم محکم بغلم کرد و عقب جلو میکرد کیرش از رو سوراخم سر میخورد و میرفت میخورد ب خایه هام خیلی کیف میداد بهش گفتم تمومش کن ابتو بیار ی وقت بابا میاد ببینه نیستم واسم بد میشه ک گفت چشم منو ب پهلو خوابوند پاهامو محکم فشار دادم ب هم سرمو چرخوند و لبامو کرد تو دهنش و کیرمو گرفت تو دستش شرو کرد جق زدن واسم و خودشم لای قاچ کونم تلمبه میزد خیلی داشتم حال میکردم تلمبه هاش محکمتر شد و منو محکم بغل کرد نوک کیرش از زیر خایه هام اومد بیرون آبش با فشار ریخت دستشو اورد ابشو گرفت تو دستش و کیرمو گرفت محکم واسم جق زد ک آب منم اومد ی دو دقیقه همونجور موندیم بلند شدم لباس پوشیدم اونم لباسشو پوشید ازم قول گرفت ک ی بار برم خونشون تا اونجا حسابی با هم حال کنیم منم خیلی ازش خوشم اومده بود بهم حال داده بود غافل از اتفاقی ک قرار بود سرم بیاد سریع رفتم تو باغ خودمون ی گوشه کنار استخر نشسته بودم داشتم ب اتفاقی ک بین منو وحید افتاده بود و به سکسی ک بهم بی نهایت لذت داه بود فکر میکردم گوشیم زنگ خورد دیدم شماره میثمه جواب دادم با صدای بلند داد زد گفت شما چه غلطی کردید یزدان؟ منم شوکه شده بودم ک داره چی میگه گفت بابات داره میاد ک خونتو بریزه وحید کجاست؟ من زبونم بند اومده بود و فقط گوش میکردم ک این داره چی میگه از کجا فهمیده من با وحید بودم دیدم گفت هر جا هستی خودتو قایم کن ک بابات داره میاد باغ و قعط کرد بعد دو دقیقه صدای موتور وحید هم اومد ک ب سرعت دور شد منم تو شک بودم ک دیدم ماشین بابا جلو در باغ وایستاد و دیدم مثل ی گاو وحشی فقط داره بهم نگاه میکنه ب سرعت داره میاد سمت من منم از ترس قالب تهی کرده بودم و میلرزیدم نا خداگاه بلند شدم و شروع ب دویدن کردم ب دقیقه نشده بود ک دستای بزرگشو دور گردنم احساس کردم مث ی خرگوش تو دستش اسیر شدم منو کشون کشون برد کنار ی درخت و شاخه هاشو کند و شرو کرد ب زدن ده دقیقه داشتم زیر دست و پاش و ترکه هایی ک از درخت میکند و ب تن و بدنم میکوبید و لهشون میکرد گذشته بود ک دیگه داشتم از هوش میرفتم ک دیدم منو رو لبه حوض ب شکم خوابوند کلمو زیر آب گرفته بود هرچی دستو پا میزدم بی فایده بود مث جوجه بودم تو دستش نمی تو نستم نفس بکشم واقعا میخواست منو بکشه ک این ننگی ک ب بار آورده بودم رو از رو دامنش پاک کنه دیگه داشت تموم میشد منم دیگه رمقی واسه دست و پا زدن نداشتم ی دفع دیدم دستاش ول شد تونستم نفس بکشم ی کم سرفه کردم و خودمو پرت کردم اونطرف ی کم ک ب خودم اومدم دیدم میثم و عموم محکم گرفته بودنش داشتن از من دورش میکردن منم بی جون افتاده بودم ی گوشه عموم محکم میثمو صدازد و گفت برو ورش دار از این جا ببرش میثم اومد سمتم و منو بلند کرد ک ببره ی دفع بابا ول شد ی چوب ک اونجا افتاده بود رو ور داشت دوباره ب سرعت اومد سمتم میگفت بذار این سگو بکشمش رسید بهمون چوب کلفتی بود برد بالا به قصد سرم ک بزنه تو سرم لحظه آخر دستمو بردم بالا چوب خورد روساعد دستم دستم شکست دیگه چشمام سیاهی رفت چیزی نفهمیدم تا بیمارستان دستمو آتل گرفته بودن مسکن بهم زده بودن دیدم میثم کنارمه نگاش کردم همه چیز یادم اومد فقط با تاسف نگام کرد و ی سری تکون داد منم اشکم بی وقفه میریخت فرداش مرخص شدمو منو میثم برد خونه مادرم خیلی نگران شده بود ک چه اتفاقی افتاده ک بهش گفته بودن من رفتم استخر رو آب کنم استخر خالی بوده پام گیر کرده افتادم کف استخر دستم شکسته و بهش چیزی نگفته بودن ی یک ماهی از اون ماجرا گذشته بود و من هنوز با بابا چشم تو چشم نشده بودم افسردگی گرفته بودم از دنیا زده شده بودم حق بیرون رفتنم نداشتم فقط دو سه روزی ی بار میثم میومد بهم سر میزد و میثم خیلی با این موضوع منتقی بر خورد میکرد منم با کسی حرف نمیزدم و همش تو خودم بودم دنیا واسم ب آخر رسیده بود و منتظر ی فرصت بودم ک بتونم خودمو خلاص کنم از این زندگی و زندانی ک واسم درست شده بود ک زندان بانشم کسی نبود جز بابای ظالمم فقط میخواستم بدونم چجوری بابا ماجرا رو فهمیده بود و اینکه سر وحید چی اومد بعد اون ماجرا
ی روز عصر ک میثم اومد خونه ک خونمونم کسی نبود فقط مامان بود اونم وقتی دید میثم اومده و پیش من هست گفت من میرم بیرون کار دارم تا میام پیشش بمون دیدم بهترین موقعیته ک ازش بپرسم ازش پرسیدم ک چجوری بابا ماجرا رو فهمید اونم واسم تعریف کرد گفت مث اینکه یکی از دوستای بابا ک همون اطراف باغ داشته و وحیدم میخواسته با دخترش ازدواج کنه میبینه موتور وحید همونجا جلو کلبه پارک شده و میاد ک بیاد پیش وحید میبینه دره کلبه بستس و داره از داخل صدا میاد مشکوک میشه و میاد از پنجره ببینه چه خبره ک میبینه وحید و من لخت بغله همیم و وحید داره منو میکنه ک با گوشیش چند ثانیه از ما فیلم میگیره و از اونجایی هم از وحید عصبانی شده زنگ میزنه به بابا و فیلمشو میفرسته واسه بابا ک اونم با سرعت میاد خودشو میرسونه بقیع ماجرا دنیا رو سرم خراب شد وقتی فهمیدم بابا منو تو چه وضعیتی دیده و بهش حق دادم ک اینقد عصبانی بشه گفتم سر وحید چی اومد ی کم سکوت کرد و بعد گوشیش رو درآورد ی فیلم پلی کرد داد دستم چیزی رو ک میدیدم باورم نمیشد وحید لخت دستاشو بسته بودن و اون یکی پسر عمم ک پیراهن تنش نبود دستاشو نگه داشته بود و پاهاشم بسته بودن ب شکم دراز کشیده بود بابام هم شلوارشو درآورده بود و باشرت فقط کیرشو دراورده بود داشت داخل کون وحید تلمبه میزد اونم داشت داد و بیداد میکرد ک سریع گوشیو انداختم دور شروع کردم ب گریه کردن ک دیدم میثم سرمو گرفت تو بغلش و نوازشم میکرد از درک بالای میثم تعجب کرده بودم ک چرا اینقد خوب و منطقی بر خورد می کرد ازش پرسیدم تو فیلم گرفتی گفت نه عموم فیلم گرفته بود
فکر کنم خیلی طولانی شد ادامه ماجرا رو تو ی قسمت دیگه واستون میگم ک چطور با میثم اوکی شدم
امیدوارم خستتون نکرده باشم منتظر نظراتتون هستم
خدانگهدار
این خاطره مربوط میشه به ۳ سال پیش که ۱۷ سالم بود ی خواهر دارم ی سال از خودم بزرگتره پدرم وضع مالی خوبی داره تویی از شهرای شمالی زندگی میکنم پدرم ۳ تا خواهر داره و یدونه برادر عمه هام هر سه تاشون از بابا و عموم بزرگترن عمه بزرگم دو تا پسر داره یکیشون هم سن بابامه و یکیشونم تقریبا ۳۳ ۴ سالشه هر دو شون با پدرم خیلی رفیقا
خب بریم سر ادامه ماجرا
من از همون سن کم فهمیدم ک از مردها خیلی خوشم میاد و دوست دارم تو بغلشون باشم پدرم ی خونه تو روستا داره ک خونه پدریش محسوب میشه و بیشتر روزای هفته رو همونجا بود و با دوستا و رفیقاش خوش میگذروند مادر و خواهرم همیشه توی شهر بودن و اون یکی خونه اما بابا منو هم بیشتر با خودش میآورد اونجا ی شب ک اومده بودیم روستا و قرار بود تا یکی دو سه روز اونجا باشیم ک بتونیم باغامونو آبیاری کنیم بابا زنگ زد پسر عمه ها و عموم اومدن ک دیدم همراه پسر عمه هام یکی از بچه محله هاشونم آوردن ک هم سن پسر عمه کوچیکم بود یعنی ۳۳ سالی داشت و خیلی هم جذاب و خوشتیپ بود از همون اول روش کراش زده بودم و ذهنم درگیرش شده بود اونم مث اینکه از من خوشش اومده بود آخه منم ی قیافه خوشگل و اندام خوبی دارم خیلی هم باهام خوب برخورد میکرد و من از توجهش کیف میکردم تا اینکه پسر عمه ها و اون بنده خدا ک اسمش وحید بود بساط مشروب آوردن اما عمو بابا گفتن ما نمیخوریم میخواستن تریاک بکشن بابای من ی مرد با ی هیکل گنده و لاتی و ی قیافه خشن بود ک تو اون محل خیلیا ازش حساب میبردن واسه خودش ادعایی داشت منم مث سگ ازش میترسیدم ۴۵ ۶ سالش میشد خلاصه اینکه هرکی با بساط خودش سر گرم بود بابا و عمو جدا نشسته بودن اما جوون ترا رفتن ی گوشه حیاط زیر ی درخت گردو کمی دور تر از بقیع نشستن ی کم ک گذشت پسر عمه بزرگم بلند شد گفت من نمی خورم رفت پیش بابا اینا و موندن میثم پسر عمم و وحید و منکه فقط از مزه ها میخوردم خیلی دوس داشتم امتحان کنم اما از ترس بابا جرأت نداشتم وحید بهم خیره شده بود و هرز چندگاهی ی لبخندم میزد ک من خیلی خوشم میومد البته میثم متوجه نمیشد دیدم بهم گفت تو نمیخوری میثم نذاشت من حرف بزنم گفت علی(بابام)خونشو میریزه بهش تعارف نکن اگه ببینه ناراحت میشه اما وحید فهمیده بود دوس دارم بخورم یواشکی دو سه تا پیک بهم داد ک کسی هم متوجه نشد بعد از چند دقیقه بابا صدام زد ک برم از تو خونه میوه بیارم ک من بلند شدم برم ک سرم گیج رفت و خوردم زمین و بابا اومد منو گرفت و دهنمو بو کرد فهمید خوردم ی کشیده محکم زد زیر گوشم و گفت گم شو برو تو اتاق بگی بخواب ک دیدم صدای وحید اومد گفت آقا علی تورو خدا نزنش تقصیر من بود من بهش دادم ک بابا هم حسابی بهش توپید ک چرا دادیش؟
منم دیگه نفهمیدم چی شد و رفتم تو اتاق با گریه خوابیدم فردا ک بیدار شدم دیدم همه همونجا خوابیدن تو خونه غیر از وحید ک فکر کنم بخاطر دعوای بابا ول کرده بود رفته بود دیدم صدای بابا اومد گفت یزدان برو آب پمپ رو روشن کن بذارش تو استخر باغ ک سیستم رو روشن کنیم ک درختارو آب بدیم منم ی چیز صبحونه خوردم لباس پوشیدیم و رفتم باغ ی کم از خونه دور بود داشتم تو کوچه میرفتم ک دیدم ی موتور وایستاد کنارم نگاه کردم دیدم وحیده تا دیدمش نا خداگاه لبخند اومد رو لبم اونم دوباره اون لبخند جذابش رو بهم داد و گفت من بابت دیشب واقعا متاسفم منم گفتم اشکال نداره خودم مقصر بودم و بابام بیخودی شلوغش کرد گفت کجا میری گفتم میرم باغ پمپ رو روشن کنم ک گفت سوار شو خودم میرسونمت بخاطر سخت گیریای بابا ی کم میترسیدم و گفتم نه خودم میرم ک فهمید بخاطر بابا میگم گفت بیا سوار شو اونا اینقد نعشه هستن ک تا بعد از ظهر بیدار نمیشن منم سوار شدم رفتم منو برد رسوند تو باغ در باغو باز کردم رفتم داخل وحید هم گفت باغ ما هم همینجا نزدیک شماست منم میرم تو باغ سری بزنم اگه کاری داشتی زنگ بزن شمارشو زد تو گوشیم و شماره منم گرفت و گفت حتما زنگ بزن منم رفتم پمپ رو روشن کردم ک بخاطر فشار آب یکی از بست ها زد بیرون و من رفتم ک ببندم اما نمیتونستم و حسابی خیس شدم دیدم نمیشه ک یاد وحید افتادم اول خواستم ب بابا زنگ بزنم بعد پشیمون شدم گفتم الان زنگ بزنم باید سر کوفت بشنوم ک بی عرضه ایی و از پس ی کار کوچیک بر نمینمیایی پس شماره وحید رو گرفتم ک بعد دوتا بوق جواب داد تا بر داشت گفت جانم گفتم ی دقیقه میای تا اینجا بدون اینکه بپرسه چیکارش دارم گفت باشه الان میام بعد از چند دقیقه دیدم اومد گفت چی شده واسش توضیح دادم رفت پمپ رو خاموش کرد و واسم بست رو محکم کرد و روشنش کردیم اما من خیس شده بودم داشتم از سرما میلرزیدم وحید گفت بیا بریم باغ ما اونجا ی کلبه داریم داخل باغ ی کم گرم بشی لباستم خشک بشه بعد برو منم قبول کردم با هم رفتیم ی کلبه خیلی کوچیک و با مزه بود با امکانات جزئی در حد استراحت ک شب بخوای واسه آبیاری بمونی شومینه آتیشی داشت ک رفت روشن کرد و گفت بیا بشین کنار آتیش بهم گفت لباستو در بیار زودتر خشک میشه اول خجالت کشیدم ک گفت نترس اینجا کسی نمیاد درم قفل کرد منم استرس تموم بدنمو گرفته بود لخت شدم با ی شرت تنگ لخت نشستم کنا آتیش وحید هم رفته بود داشت چای درست میکرد تا برگشت اولش ی کم زوم کرد رو بدنم من پوستم سبزه بدون مو موهام بلند ک ریخته بود تو پیشونیم بدنمم گوشتی و نرم بود قشنگ دیدم حالت نگاهش عوض شده بود رفت ی پتو اورد انداخت دورم خودشم نشست کنارم من سرم پایین بود خجالت میکشیدم گفت چرا حرف نمیزنی گفتم چی بگم گفت چرا ساکتی دیشب ک خوب حرف میزدی گفتم الان ی کم استرس دارم ک کسی منو تو این وضعیت ببینه چ فکری میکنه دست انداخت دور گردنم و گفت کسی این ورا نمیاد داشت بازومو نوازش میکرد منم خوشم میومد میخواست ببینه عکسالعمل من چیه و منم چیزی نمیگفتم چراغ سبزو ک دید گفت من از دیشب ک دیدمت ازت خوشم اومد وقتی بابات زدت خیلی حالم گرفته شد منم با هزار زور گفتم منم از تو خوشم اومده بود سرمو گرفت بالا و نگام کرد و گفت اینکه خجالت نداره ی بوس از لپم کرد ک کل بدنم داغ شد از لباش با ی صدای حشری گفت میتونم بغلت کنم؟ وقتی سکوت کردم پتو رو زد کنار و منو کشید تو بغلش سرمو گذاشت روشونش خیلی بوی بدنش رو دوست داشتم شروع کرد با سینه ها و رونم ور رفتن مالیدن دستمو گذاشت رو کیرش و گفت ببین واسه تو شق شده خوشت میاد ازش ؟ ک منم با سر تایید کردم بلند شد لخت شد کیرشو دیدم خیلی خوشم اومد وایستاد جلوم گفت باهاش بازی کن منم گرفتمش تو دستم ی کیر تقریبا ۱۷ سانتی خوش فرم سینش ی کم مو داشت ک جذاب ترش کرده بود خیلی بدن سکسی داشت ی کم با کیرش ور رفتم منو خوابوند شرتمو در اورد دراز کشید روم لبامو آروم و با لذت میخورد خیلی خوشم میومد با آب دهنش لبامو خیس کرد و لبامو لیس میزد ک خیلی کیف میداد دوس داشتم آروم آروم سینه هامو کرد دهنش میک میزد دیگه تو حال خودم نبودم و جفتمون داشتیم کیف میکردیم کیرشم لای پام بود بلند شد کیرشو داد دهنم گفت ی ساک مشتی واسم بزن عزیز منم گذاشتم دهنم پیش ابشو خوردم واسش ی ساک حلقی زدم ازم پرسید تا ب حال دادی گفتم اره اما فقط لا پا گفت پس بخواب ک این کون خوشگلت رو بکنم دراز کشیدم ب شکم اونم نشست رو رون پام ی تف غلیظ انداخت لای باسنم سر کیرشو کشید لای چاک کونم و خوب خیسش کرد سوراخمو ی کم انگشت کرد ک گفتم من نمیتونم توشی بدم گفت ی امتحان میکنم اگه نشد میذارم لای پات قبول کردم کیرش ک مث سنگ شده بود رو آروم داشت فشار میداد ک بره تو منم از درد داشتم ب خودم میپیچیدم اونم دید درد دارم بیخیال شد و بوسم کرد گفت اذیتت نمیکنم میخوام تو هم حال کنی اما دفع بعد میبرمت خونه خوب کونتو باز میکنم و سوراختو افتتاح میکنم کیرشو کرد لای پام و خوابید روم محکم بغلم کرد و عقب جلو میکرد کیرش از رو سوراخم سر میخورد و میرفت میخورد ب خایه هام خیلی کیف میداد بهش گفتم تمومش کن ابتو بیار ی وقت بابا میاد ببینه نیستم واسم بد میشه ک گفت چشم منو ب پهلو خوابوند پاهامو محکم فشار دادم ب هم سرمو چرخوند و لبامو کرد تو دهنش و کیرمو گرفت تو دستش شرو کرد جق زدن واسم و خودشم لای قاچ کونم تلمبه میزد خیلی داشتم حال میکردم تلمبه هاش محکمتر شد و منو محکم بغل کرد نوک کیرش از زیر خایه هام اومد بیرون آبش با فشار ریخت دستشو اورد ابشو گرفت تو دستش و کیرمو گرفت محکم واسم جق زد ک آب منم اومد ی دو دقیقه همونجور موندیم بلند شدم لباس پوشیدم اونم لباسشو پوشید ازم قول گرفت ک ی بار برم خونشون تا اونجا حسابی با هم حال کنیم منم خیلی ازش خوشم اومده بود بهم حال داده بود غافل از اتفاقی ک قرار بود سرم بیاد سریع رفتم تو باغ خودمون ی گوشه کنار استخر نشسته بودم داشتم ب اتفاقی ک بین منو وحید افتاده بود و به سکسی ک بهم بی نهایت لذت داه بود فکر میکردم گوشیم زنگ خورد دیدم شماره میثمه جواب دادم با صدای بلند داد زد گفت شما چه غلطی کردید یزدان؟ منم شوکه شده بودم ک داره چی میگه گفت بابات داره میاد ک خونتو بریزه وحید کجاست؟ من زبونم بند اومده بود و فقط گوش میکردم ک این داره چی میگه از کجا فهمیده من با وحید بودم دیدم گفت هر جا هستی خودتو قایم کن ک بابات داره میاد باغ و قعط کرد بعد دو دقیقه صدای موتور وحید هم اومد ک ب سرعت دور شد منم تو شک بودم ک دیدم ماشین بابا جلو در باغ وایستاد و دیدم مثل ی گاو وحشی فقط داره بهم نگاه میکنه ب سرعت داره میاد سمت من منم از ترس قالب تهی کرده بودم و میلرزیدم نا خداگاه بلند شدم و شروع ب دویدن کردم ب دقیقه نشده بود ک دستای بزرگشو دور گردنم احساس کردم مث ی خرگوش تو دستش اسیر شدم منو کشون کشون برد کنار ی درخت و شاخه هاشو کند و شرو کرد ب زدن ده دقیقه داشتم زیر دست و پاش و ترکه هایی ک از درخت میکند و ب تن و بدنم میکوبید و لهشون میکرد گذشته بود ک دیگه داشتم از هوش میرفتم ک دیدم منو رو لبه حوض ب شکم خوابوند کلمو زیر آب گرفته بود هرچی دستو پا میزدم بی فایده بود مث جوجه بودم تو دستش نمی تو نستم نفس بکشم واقعا میخواست منو بکشه ک این ننگی ک ب بار آورده بودم رو از رو دامنش پاک کنه دیگه داشت تموم میشد منم دیگه رمقی واسه دست و پا زدن نداشتم ی دفع دیدم دستاش ول شد تونستم نفس بکشم ی کم سرفه کردم و خودمو پرت کردم اونطرف ی کم ک ب خودم اومدم دیدم میثم و عموم محکم گرفته بودنش داشتن از من دورش میکردن منم بی جون افتاده بودم ی گوشه عموم محکم میثمو صدازد و گفت برو ورش دار از این جا ببرش میثم اومد سمتم و منو بلند کرد ک ببره ی دفع بابا ول شد ی چوب ک اونجا افتاده بود رو ور داشت دوباره ب سرعت اومد سمتم میگفت بذار این سگو بکشمش رسید بهمون چوب کلفتی بود برد بالا به قصد سرم ک بزنه تو سرم لحظه آخر دستمو بردم بالا چوب خورد روساعد دستم دستم شکست دیگه چشمام سیاهی رفت چیزی نفهمیدم تا بیمارستان دستمو آتل گرفته بودن مسکن بهم زده بودن دیدم میثم کنارمه نگاش کردم همه چیز یادم اومد فقط با تاسف نگام کرد و ی سری تکون داد منم اشکم بی وقفه میریخت فرداش مرخص شدمو منو میثم برد خونه مادرم خیلی نگران شده بود ک چه اتفاقی افتاده ک بهش گفته بودن من رفتم استخر رو آب کنم استخر خالی بوده پام گیر کرده افتادم کف استخر دستم شکسته و بهش چیزی نگفته بودن ی یک ماهی از اون ماجرا گذشته بود و من هنوز با بابا چشم تو چشم نشده بودم افسردگی گرفته بودم از دنیا زده شده بودم حق بیرون رفتنم نداشتم فقط دو سه روزی ی بار میثم میومد بهم سر میزد و میثم خیلی با این موضوع منتقی بر خورد میکرد منم با کسی حرف نمیزدم و همش تو خودم بودم دنیا واسم ب آخر رسیده بود و منتظر ی فرصت بودم ک بتونم خودمو خلاص کنم از این زندگی و زندانی ک واسم درست شده بود ک زندان بانشم کسی نبود جز بابای ظالمم فقط میخواستم بدونم چجوری بابا ماجرا رو فهمیده بود و اینکه سر وحید چی اومد بعد اون ماجرا
ی روز عصر ک میثم اومد خونه ک خونمونم کسی نبود فقط مامان بود اونم وقتی دید میثم اومده و پیش من هست گفت من میرم بیرون کار دارم تا میام پیشش بمون دیدم بهترین موقعیته ک ازش بپرسم ازش پرسیدم ک چجوری بابا ماجرا رو فهمید اونم واسم تعریف کرد گفت مث اینکه یکی از دوستای بابا ک همون اطراف باغ داشته و وحیدم میخواسته با دخترش ازدواج کنه میبینه موتور وحید همونجا جلو کلبه پارک شده و میاد ک بیاد پیش وحید میبینه دره کلبه بستس و داره از داخل صدا میاد مشکوک میشه و میاد از پنجره ببینه چه خبره ک میبینه وحید و من لخت بغله همیم و وحید داره منو میکنه ک با گوشیش چند ثانیه از ما فیلم میگیره و از اونجایی هم از وحید عصبانی شده زنگ میزنه به بابا و فیلمشو میفرسته واسه بابا ک اونم با سرعت میاد خودشو میرسونه بقیع ماجرا دنیا رو سرم خراب شد وقتی فهمیدم بابا منو تو چه وضعیتی دیده و بهش حق دادم ک اینقد عصبانی بشه گفتم سر وحید چی اومد ی کم سکوت کرد و بعد گوشیش رو درآورد ی فیلم پلی کرد داد دستم چیزی رو ک میدیدم باورم نمیشد وحید لخت دستاشو بسته بودن و اون یکی پسر عمم ک پیراهن تنش نبود دستاشو نگه داشته بود و پاهاشم بسته بودن ب شکم دراز کشیده بود بابام هم شلوارشو درآورده بود و باشرت فقط کیرشو دراورده بود داشت داخل کون وحید تلمبه میزد اونم داشت داد و بیداد میکرد ک سریع گوشیو انداختم دور شروع کردم ب گریه کردن ک دیدم میثم سرمو گرفت تو بغلش و نوازشم میکرد از درک بالای میثم تعجب کرده بودم ک چرا اینقد خوب و منطقی بر خورد می کرد ازش پرسیدم تو فیلم گرفتی گفت نه عموم فیلم گرفته بود
فکر کنم خیلی طولانی شد ادامه ماجرا رو تو ی قسمت دیگه واستون میگم ک چطور با میثم اوکی شدم
امیدوارم خستتون نکرده باشم منتظر نظراتتون هستم
خدانگهدار
نوشته: یزدان
8 پاسخ به “حماقت یزدان”
كس نگو
دیگه کون دادن این تاوان ها رو هم دارهفقط میتونم بگم خدا هیچ پدری رو جای پدر تو نزاره
امیدوارم واقعی نباشه؛ و اگر هست واقعا برات ناراحت شدم.
خیلی خیلی چرت بود
دوستان فکر میکنند همه نوشته هد باید واقعی باشند !اسمش با خودشهداستانه 🌺عالی بودسوژه جدیدهیجان انگیزکشش و روایت عالیبدون غلطبدون استفاده از لغات خارجی
آخ آخ خدا سر هیچ پدری نیارهاگه شنیده بود دردش کمتر بود اینکه دیده پسرش…
دنبال یکی مثل خودت هستم از شیراز
بقیشو زود تر بگو