جوجه طلایی و توفیق اجباری

سلام دوستان مسعودم و الان بالای۴۰سالمه.قد بلند هستم و شغل مهم و حقوق خوبی هم دارم.اهل اطراف تهرانم.۲۵سالم بود که ازدواج کردم و بنا به دلایلی بعد۵سال شکر خدا بچه نداشتیم جدا شدم…و بعدش با مادرم زندگی میکردم…البته از خودم خونه زندگی ماشین و همه چی دارم…اما اصل ماجرا۳۷سالم بود.بین ۳۰ تا۳۷ سالگی چند باری سکس های ناخواسته و یا ضعیفی انجام دادم که هیچکدوم لذت بخش نبودن…البته آدم هاتی نیستم ولی سکس رو دوست دارم‌.چند سالی مهمون دنیای مجازی بودم و الان هم معتاد اینترنت و کامپیوترو در هفته چند ساعتی رو داستان میخونم و فیلم میبینم…مهندس نیستم اما بخاطر شغلم اکثرا مهندس صدام میکنند…آخرای تابستون بود…درست نزدیک مدارس…برای بازرسی یک پروژه بزرگ عمرانی از طرف وزارت کشور رفتم شمال استان خراسان شمالی توی دل کوهها…جای زیبا و خوبی بود.ولی زود هوا سرد شده بود.تیم بزرگی مشغول کار بودن من هم ماموریت۴ماهه بهم خورده بود که تا زمستون نرسیده باید تموم میشد…از نظر اقلیتی و جمعیتی منطقه عجیبی بود‌…بعضی روستا ها ترکمن زبان بودند بعضی ها کرمانج…ولی همه مهمون نواز بودن…البته اینو بگم خودم عمدا ماموریت‌های این شکلی قبول میکردم.که هم سختی کار بهم بخوره زود بازنشسته بشم هم اینکه با رفیقم که مهندس بود و البته دامادمون بود باهم باشیم…البته من سمتم وشغلم از اون مهمتر بود.و مهمترین مسئله مادرم بود که اصرار داشت دوباره ازدواج کنم.ولی من دم به تله نمی‌دادم… خلاصه کلام…توی یکی از روستاهای ترکمن زبان که ده کوره کوچک کوهستانی هم بود.من و راننده ام مشغول نظارت بودیم که صدای داد و بیداد و جیغ بلند شد دوییدم طرف صدا…فهمیدیم دختر نوجوانی که بعدا فهمیدم اسمش شیما هستش و۱۵سالش بود و تازه میخواست بره کلاس دهم…رفته بوده روی درخت بلند گردو تا به اصطلاح درخت رو بتکونه…درخت بلندی بود.روستاییها میرن روی درخت و شاخه به شاخه با چوب دستی بلندی گردو ها رو میندازند پایین.این نازنین دختر رو باد شدید که وزیده بود.این نتونسته بود خودشو کنترل کنه شاید ارتفاعی که افتاده بود.نزدیک۸متر بیشتر بود و بدبختی افتاده بود روی سنگ و صخره…من وقتی رسیدم پشت سرش خونی بود و بی هوش بود…مادرش ترکمنی زار میزد و گریه میکرد…مادرش موهای طلایی داشت و چشمای روشن شبیه چینی‌ها بود ولی جوون بود و لباس محلی ترکمنی به تن داشت…بشدت گریه میکرد و جیغ جیغ میکرد فارسی مشکل حرف میزد.ما از مرکز استان دور بودیم.من دختره رو بغلش گرفتم و دوییدم سمت ماشین مادرش هم اومد و روستایی‌ها همه دورمون جمع بودن…ماشین پاژن دو کابین بود…بدون راننده خودم نشستم بردمش آشخانه بیمارستان اونجا قبولش نکردن بیهوش بود…آمبولانس شون هم نبود…با ماشین خودمون با یک پرستار که سرم زدن به دختره بردمیش بجنورد…توی بجنورد به هوش اومد و الحمدالله دکتر گفت فقط ترسیده وبدنش کوبیده شده…البته من بدنش رو دیدم وقتی لختش کردن…پشتش کبوده کبود بود.چشاش که باز شد…عین ابی آسمون ابی بود.موهاش مث مامانش طلایی بود…ولی شبیه چینی‌ها نبود خوشگل آروم و ترسیده بود…پاهای گوشتی و تپلی داشت…حرف نمیزد…ازش پرسیدن اسم و فامیلت چیه چندسالته و غیره…هوشیاریش بالا بود خطری نبود ولی پزشکه بخاطر خطر ضربه مغزی نگهش داشتن…مادرش کنارش بود…من هم موندم…برای مادرش چایی و تنقلات آوردم تموم شب بیدار بود من هم توی ماشین بودم…ساعت۵صبح پدرش رسید ترکمن بود قد بلند قلچماق…رسیده نرسیده یک کشیده به زنش زد و کلی داد و بیداد کرد.تا آرومش کردند.و تا ظهری دوباره معاینه و اسکن شد گفتند طوری نیست…و با من برگشتن روستاشون…عین گاو بودن و اصلا حرفی نمیزدن و ساکت بودن و دختره فقط منو از توی آینه نگاهم می‌کرد… خوشگل بود خیلی خوشگل…بعدا فهمیدم پدرش اون موقع گوسفنداشو برده بوده کوه برای چرا…کلا وضع مالیشون خوب بود…توی پرداخت پول بیمارستان اصلا مشکلی نداشتن…من روستا پیاده اشون کردم مرده بدون تشکر مث گاو رفت خونه سن و سالش شاید چندسالی ازمن بزرگتر بود.ولی زنش آخرش خیلی تشکر کرد…من برگشتم سر کارم و چند روز بعدش روستای کناری بودیم که ماشین پاسگاه با پدره اومدن دنبالم…البته پاسگاه میدونستن من چکاره هستم و کلی بهم احترام گذاشتن…ولی بهم گفتن که پدره ازت شکایت کرده که چرا به دخترش دست زدی و بغلش کردی…آبروش توی روستا رفته…اینها ترکمن هستند و بد میدونند…آقا الکی بیخودی پام به دادگاه باز شد…من هم به واسطه قدرت شغلیم وکیل نگرفتم…ولی قاضی با دلیل و مدرک ثابت کرد که من نباید بهش دست میزدم.و مادرش هم گفت توی بیمارستان من وقتی لباس دختره رو در میاوردن موندم و نگاه کردم…آقا به چی بگم قسم دادگاه حکم داد باید عقدش کنم…۱۵سالش بیشتر بود و پدرش دیوانه بود…دامادمون از خنده روده بر شده بود…اومدم وکیل بگیرم…گفتند برای موقعیت شغلیت بد میشه و سر و صدا میشه…بگیرش بعد مدتی طلاقش
بده…آقا فرستادم دنبال مادرم و خواهرم و به کسی نگفتم…با مهریه ۵شتر نر که نمیدونستم قیمتشون چقدره و نمیدونم خرج و مخارج چی و چی…بزرگهای روستا جمع شدن و شیما خانوم کوچولو شد زن من و عقدمون هم کردند…مادرش اومد منو کشید کنار با فارسی دست و پا شکسته با من و مادرم حرف زد که اگه عروسی نگیرید دخترم آرزو داره و آبروی ما میره…من هم لج کردم گفتم عمرا…اصلا میلی به دختره نداشتم خجالت هم می کشیدم…بخدا دامادمون به زور منو فرستاد تا ریشامو تراشیدم و کت شلوار مجلسی تنم کرد…فقط مادرم تا دختره رو دید از همه عالم و آدم خوشحال تر بود…چون شیما خوشگل کوچولو تو دل برو بود…در ضمن چون توی مدرسه بجنورد دوره اول متوسطه رو گذرونده بود…فارسی درست و قشنگ حرف میزد ولی توی خونه ترکمنی حرف میزدن…خودشون با خرج خودشو عروسی بزرگی هم گرفتن…مادرم دامادمون گفتند خوشحال باش دیگه دختره گناه داره…خلاصه آخه رسم تخمی هم داشتند…شاید هزار نفر مهمون داشتند…البته مادرم سنگ تموم گذاشت و سرویس طلای بزرگی بهش داد.و دامادمون جلوی پاش گوساله زمین زد…که ملت روستاشون کف کرده بودند…ولی خودم توی لج بودم…حتی به دختره نگاه هم نمیکردم…آخه جواب خوبی که بدی نمیشد…کوسخولها ساعت۶غروب ما رو فرستادند توی حجله…پرسیدم مامان مگه اینها احمق هستند؟؟گفت نه عزیزم رسم دارند تا هنوز که بزرگهای فامیلشون بر نگشتند سر خونه زندگیشون…به همه ثابت کنند که دختره پاک بوده و باکره…گفتم مامان یعنی الان من برم داخل و با این بچه…مادرم خندید گفت پسرم عزیزم بخدا من همینقدری بودم زن بابات شدم…گفتم ولی بابام اندازه الان من که نبود۲۰سالش بود…گفت برو دیگه مگه بدت میاد…و بعدش هم خندید.اجبارا رفتم داخل…تشک بزرگی توی اتاق بزرگی پهن بود…والله کیر من نمیگم بزرگه اما کوچیک اصلا نیست۱۵سانت و قطر متوسط…ولی این بچه بود…شاید اگه من پدر شده بودم بچه ام الان همینقدی بود…رفتم پیشش شال قرمزی روی سرش بود.مادرش با مادرم اومدن داخل…مادرش و عمه هاش گفتند…باید داماد اول رو نما بده تا عروس شالش رو برداره.ولی من بغیر۱بسته تراول۵۰تومنی چیزی دستم نبود…مادرم انگشتر زیبای عتیقه اش رو داد بهم دادم عروسم‌…و مادرش شال از روی سرش برداشت بقران از زیبایی این دختر نمیدونم چی تعریف کنم…مادرم چند بار بوسش کرد…همه رفتند بیرون…من موندم و این کلوچه کوچولو.اروم نگاهم کرد. کتم رو در آوردم… خیلی اروم سلام داد.جوابشو دادم.کنارش نشستم.گفتم حالا بچه جون باید با تو چکار کنم…خدایا تو بگو.با چشمای دریاییش نگاهم کرد گفت مگه مردهای دیگه با زناشون چکار می‌کنند.مگه من زشتم که تو منو دوستم نداری…همه امروز زیر لب میگفتن داماد شیما رو نمیخاد به زور دادن بهش.من میدونم تو حق داری…ولی من چیکار کنم.آقا جان نزار آبروی شیما بره.گفتم شیما خانوم گریه نکن خب.گفتم تو زیباترین عروسی هستی که من توی عمرم دیدم.ولی من۳۷سالمه و تو ۱۵سالت.گفت باشه‌…داییم هفته قبل زن سومش۱۶سالش بود گرفت…گفتم چی میگی…گفت اینجا عادیه…گفتم عزیزم اینجا عادیه تهران که عادی نیست…من مدیر مسئول یک پروژه بزرگم…باید ببرمت تهران اونجا چی بگم…گفت نمیدونم…فقط کاش وقتی افتادم میمردم…گفتم نه خدا نکنه…دیگه نگو.گفت پس بیا آبروی منو حفظ کن…مادر جانت بهم گفت منو میبره تهران کنار خودش نگهم میداره…گفتم تنها کسی که خوشحاله همونه…روسری دومش رو که باز کرد.اخ خدا چی موهایی داشت…خودش بلند شد.سرپا.گفت آقا جان بی‌زحمت از پشت لباس زیپش رو باز کن…اشک توی چشماش بود…میدونستم راه پیش و پس ندارم… پشت در اتاق هم شلوغ بود سر و صدا می‌شنیدم.وقتی لباس عروسی قرمز رنگ ترکمنیش از تنش لیز خورد افتاد پایین جانمی جان…فقط با شورت بود.سوتین هم نداشت پشتش بهم بود.موهای بلندش که خیلی خوشگل هم آرایش شده بودن رسیده بودن تا روی باسنش.برگشت روبروی من خیلی از من قد کوتاه تر بود…چقدر ناز بود.گفت آقا جان خواهش میکنم…گفتم عزیزم بهم نگو آقا جان…گفت اینجا زنها همه به شوهرهاشان میگن آقا جان… گفتم عزیزم اسمم مسعوده…گفت باشه مسعود آقاجان زود باش.سینه های نازش کوچولو سفت سفید با نوک قهوه‌ای کمرنگ بهم چشمک میزدن.روی دو زانو وایسادم زیر پاش ننشستم فقط وایسادم…لباشو بوسیدم…آروم گریه کرد. گفتم جانم عزیزم میخوای من با تیغی چیزی دستمو برش بزنم دستمال رو خونی کنیم بدیم بهشون…گفت نه عمه بزرگه شاید بیاد معاینه ام کنه ببینه حالم چطوره…کار خودتو بکن و این رسمه…گفتم باشه ولی پس تو هم گریه نکن…گفت من برای این گریه میکنم چون شوهرم آقام دوستم نداره…گفتم نه بخدا فدات هم میشم…ولی تو کوچیکی…گفت نه اینجا همه همین سن ازدواج می‌کنند… گفتم باشه…من‌هم لباس در آوردم.توی دلم گفتم خدایا تو که میدونی من ظلمی نکردم و نمیکنم.مواظب هر دوی ما باش.با شورت بودم خوابوندمش روی تشکش.خودش قبل دراز کشیدنش شورتشو در آورد.
قبل دیدن ناز کوچولوش مسعود کوچیکه نیم خیز بود ولی وقتی این کوس ناز رو دیدم جان چقدر سفید تپل جمع و جور بود…۱دونه پرز یا مو روش نبود…از لب و دهنش شروع کردم بوسیدن تا گردن و گوشه‌اش… زیر لاله گوشش رو مکیدم…تخم جنه کوچولو به گوشش حساس بود آه قشنگی کشید.گفتم جانم…رفتم روی سینه هاش آروم آروم میبوسیدم و میمکیدم.تا روی نافشو بوسیدم.گفت زود باش دیر میشه حرف در میارند.گفتم چشم پری دریایی…چشم عروس کوچولوی من…کوسشو چندتا بوسیدم و آروم لیسیدمش…گردنشو بلند کرد باتعجب نگاهم کرد…دوباره لبهاشو بوسیدم…کیرمو آب دهن زدم…گفت نه نه…تف نزن مامانم گفته ممکنه بکارتت به آب بره…نکن…خشک بکن…گفتم چرت نگو جر میخوری دردت میاد…گفت بزار بیاد خون بیاد به درک آبروی خانواده ام مهمه.گفتم باشه…خشک کردم…ولی باز هم آرومی سرش خیس بود…اینقدر کوسش کوچولو بود پاهاشو دادم بالا توی شیکمش جمع شد…سر کیرمو گذاشتم دم سوراخ کوسش گفت تو رو خدا معطلش نکن…چشاش سرخ شده بود…با یک فشار قوی دادم داخلش چنان جیغی زد…بقران از بیرون صدای کل کشیدن اومد…لبهاشو گرفتم و چندتا تلمبه قشنگ زدم…جیغ بیشتری زد…درش آوردم و با دستمالی که داده بودن…خودمون رو تمیز کردیم…دورش پتوی نازکی پیچید هنوز خونریزی داشت گفت آقاجان شما برو بیرون بزار خانومها بیان…گفتم چشم…رفتم بیرون…همه حتی مادرم و خواهرم خندون رفتند داخل…خیلی خجالت کشیدم…خونه پر زن بود بدون مرد…دم اذون بود…به مادرم گفتم ازشون بپرس حموم کجاست من برم حموم دم اذونه باید غسل کنیم…گفت حمومشون حاضره…دیدم گوشه حیاطه قدیمیه اما کار راه اندازه…صبر کن خانومت رو هم ببرش…گفتم زشته مامان.گفت گور پدرشون پدرسگها رسمشونه.گفتم مامان خجالت داره…گفت الان همه میرن خونه خودشون…فردا جشن پاتختیشونه،بعدش ببرش خونه خودت…اینها حتی جهیزیه هم خریدند…گفتم برو بابا جهیزیه چیه…گفت جدی میگم.خلاصه که نیم ساعت بعد لخت توی حموم با همسر کوچولوم بودم…زیر دوش بغلش گرفتم بوسیدمش.گفتم مسعود رو دوست داری یا نه…یا دردت اومد ازم ناراحت شدی…لبخند زد گفت اتفاقا بیشتر ازت خوشم اومد.اقا مسعود جان.گفتم جانم…گفت میخای منو با خودت ببری تهران…گفتم بله فعلا خونه مامانم باش…من ماموریت دارم تموم بشه بعد بریم خونه خودم…گفت پس مدرسه من چی…گفتم مدرسه خصوصی میزارمت برو ولی خوب درس بخونی ها…گفت چشم…با دستای کوچولوش لختی زیر دوش بغلم گرفت…از زیر باسنش گرفتم بلندش کردم لبهاشو بوسیدم…گفتم ولی تو اصلا مسعود رو نبوسیدیش ها…محکم لپم رو بوسید…گفتم لپ نه فقط لب…لبهامو بوسید…گفتم اگه دوباره بکنمت دردت میاد.گفت ها خیلی زیاد…گفتم پس دراز بکش کف حموم…گفت بری چی…گفتم تو دراز بکش…دمرو خوابوندمش…چه کونی داشت تپل کوچیک…کیرمو کردم لای کونش گفتم خوبی.گفت ها بکن…گفتم درد نداری گفت نه اصلا…بخدا چندتا لایی زدم دیدم خوشش میاد کوسشواز کمر میده بالا تا بیشتر باهاش تماس پیدا بکنه…کیرمو بادست چندباری به سوراخ کونش فشار دادم.برگشت نگاهم کرد. ترس توی چشاش بود.گفت مسعود آقا کی تموم میشه…گفتم الان…برگرد برگشت…طاقت نیاوردم دوباره فشار کوچولو دادم فرو کردم توی کوسش…که نصفه کمتر رفت توی کوس…با دستش دهنش رو گرفت.گفتم هیس عزیزم نترس بیشتر نمیدم توش خون آبه زیرمون میومد…آروم تلمبه میزدم…لبهاشو گرفتم…دیگه کیر توی کوسش روون شده بود.ولی نرم نرم میکردمش…تا آبم اومد زیاد هم بود و ریختم توی کوس کوچولوش…خودمون رو خالی کردیم و شستیم و اومدیم بیرون…دو سه روز دیگه اونجا بودیم و بعدش چندنفری بجز پدرش با ما اومدن تهران با یک خاور جهیزیه اش رو هم آوردن… خونه مادرم ویلایی بزرگ بود…تا خونه زندگی رو دیدن معلوم بود کیف کردند…مادرش که توی کونش عروسی بود…مادرم یک اتاق بزرگ به ما داد…جهیزیه رو باز نکرده گذاشتیم توی انباری…چند روزی مهمونشون بودیم و من با خودم برگردوندمشون روستاشون.‌.ما هم مشغول پروژه خودمون شدیم…پدرش رو چند باری دیدم و سلام علیکی کردیم…جوری افتخار می‌کرد که انگار دامادش رئیس جمهوری چیزیه.ده روزی رد شد…پدر مادرش سر ظهر بود با موتور اومدن کمپ ما…ناهار خوبی آورده بودند…کلا پدرش وضعش خوب بود…مادرش گفت میشه زنگ بزنی من با شیما حرف بزنم…گفتم چشم…جای ما آنتن خوب بود…زنگ زدم مادرم گفت اولا زود زود زنگ بزن بچه کنار من غریبی میکنه…ولی مسعود چقدر خوبه دیگه تنها نیستم…برگرد ثبت‌نامش کن.گفتم میام تا آخر هفته…با مادرش حرف زد مادرش گریه کرد…۵شنبه با ماشین خودم برگشتم تهران…ولی مادرش رو هم با خودم برداشتم آوردم تهران…بقران طفلکی وقتی مادرش رو دید داشت ذوق مرگ میشد…خیلی خوشحال بود…مادرم گفت دیوونه مگه زنت نیست چرا نمیایی.دلت تنگ نمیشه.گفتم مامان من خجالت میکشم بگم این بچه کیه منه…گفت حالا که شده…ببین چقدر خوشگله…بقران لباس شیک تنش بود.گردن بلند
وکشیده ای داشت مامانم موهای قشنگش رو دم اسبی بسته بود…شلوار تنگی تنش بود آستین حلقه پوشیده بود…اصلا انگار آلمانی بود…شب بردمش اتاقمون…ناکس تا رسید نرسید محکم لبهامو بوسید…گفتم جانم جوجه طلاییه من…گفت پس چرا دیر دیر میایی پیشم.گفتم که ماموریت دارم…تموم بشه دیگه نمیرم…پرسیدم شیما تو عادت هم میشی…گفت ها بله چرا نشم.یکسال و نیمه عادت میشم…تازه ۳روزه پاک شدم حاج خانوم میدونه…خندیدم.گفتم پس خوبه…گفتم واسم لخت میشی.خندید…زودی لخت شد.جان کوس کوچولوش مو داشت…گفتم جان مو هم در آورده خندید…گفتم فقط چشای نازتو ببند یه هیچچی فک نکن…آخ جوری لب و دهن و گوشهای نازش رو مکیدم آه قشنگی میکشید…روی کوسش ده دقیقه وقت گذاشتم طوری کوس نازشو خوردم گفت آقا جان نخور بسه خیس شدم…گفتم من هم میخام خیس بشی.گفت وای آقاجان نخور تا لبمو برداشتم آب کوچولویی از کوسش ریخت.شل و بی حال شد.گفتم چی شد خوشگله بی حال شدی…خندید و سرخ شد خجالت کشید پتو رو کشید روی خودش…گفتم حالا نوبت جوجه طلاییه…گفت چکار کنم؟گفتم تو نمیخای بخوری…گفت چطوری خوب بهش گفتم و یاد دادم…با دستای قشنگش گرفته بودش…اولش خندید بعدش شروع کرد خوردن.گفتم دندونای قشنگت رو نزن بهش بیشتر بمکش…گوش میداد.دستشو گرفتم آوردمش بالا نشوندمش زیر خودم…کوسش تنگ شده بود. آروم گفت مسعود آقا جان.گفتم جانم…گفت میشه آروم بکنی.گفتم چشم اصلا نترس خیلی دوستت دارم نمیخام اذیت بشی، دوباره کوسشو خیس کردم…کردم داخلش.با دستش شیکمم رو هل داد نق و نوق کرد…گفتم هیشششش…نترس خودتو شل بگیر…آروم انجامش میدم…اشک اومد از چشمش.گفتم عه عه گریه…گفت خب دوباره داره میسوزه…گفتم باشه چون دیر اومدم پیشت زخمت بسته شده…آروم آروم میکردمش…ولی حیف که آبم زود اومد و ریختم داخلش…بغلش گرفتم…نیمساعتی توی بغلم خواب بود…بیدار شدیم رفتیم حموم توی وان دوباره شق کردم…گفتم بشین روش.با دستام از زیر بغلهاش گرفته بودم…گفتم با دستات کوس کوچولوت رو باز کن.لبش رو به دندون گرفت. گفت بی ادب…خندیدم…آروم نشوندمش روی کیر شق شدم…گفت وای درد داره.گفتم هیس…باید بهش عادت کنی…روی کیر توی بغلم بود.گردنمو بغل کرده بود…آروم آروم نشست تا ته رفت توش…گفت خیلی میسوزه لبها و سینه هاشو میخوردم و میمالوندم.محکم بغلم می‌کرد… از زیر چندتا تلمبه زدم…گفت وای مامان وای مامان…مسعود جان مسعود جان…نمیتونم درد دارم…گفتم فقط ساکت باش.اخه مگه میشد از این کوس کوچیک و تنگ و تپل گذشت…یک ربع بیشتر توش تلمبه میزدم…فقط نق ونوق می‌کرد.و من جان جان میکردم…دوباره ریختم داخلش…وقتی بلند شدیم آب وان خونی بود…نمیتونست خوب راه بره…رفتیم روی تختمون تا صبح بغلم خوابید…صبح بردمش تهرون گردشی…واسش لباس و گوشی خریدم …خودم براش یک گردنبند ناز خریدم…براش کارت بانکی گرفتم…تا شب خیلی گشتیم…بردمش خونه خودمو نشونش دادم…باور نمی‌کرد.میگفت عین خونه توی فیلم‌هاست… انگار دخترم بود…پیتزا براش گرفتم میگفت اولین باره میخورم…بخدا هر کس میدیدش فک می‌کرد خارجیه…از ماشین شاسی جدیده خیلی خوشش میومد…فک کرده بود…ماشینمون همین ۲۰۶قدیمیه هستش…کلا توی عالم دیگه ای بود.خودم کلا نوع زندگیمو بهش نشون دادم تا بدونه جای بدی نیومده…شب با مادرم و مادرش خونه خواهرم دعوت بودیم…دامادمون هم برگشته بود…تا نصف شب بودیم کمی لب تر کردیم.بهم گفت کم بخور حالت بد نشه.گفتم مگه میدونی چیه…گفت بابام و عموهام بعضي وقتا میخورن…شی برگشتیم خونه مادرش با خانواده من خیلی دیگه صمیمی شده بودند…شب توی اتاق بودیم.خودش دوباره لخت شد،کمی مست بودم.گفتم جغله سرجات نمیشینی،،دوباره میخوای تا جرت بدم.خندید گفت هر شب میخوام…بالاخره که دردش تموم میشه…تا خم شد شورتشو در بیاره تازه متوجه سوراخ کونش شدم…دمر خوابوندمش روی تخت ناز بالش گذاشتم زیر شیکمش کونش قنبل شد…فقط روی سوراخ کونش متمرکز بودم…آروم آروم انگشتش میکردم تف زیاد میزدم…تا دیگه با کلی غر غر و نق نق…دوتا انگشتم تا نصفه توی کونش بودن…رفتم روش گفتم با دست لای کونشو باز کنه…حرف گوش کن بود…کیر رو آب دهن زدم…قشنگ خودمو کنترل کردم و با یکدست بدنم رو نگه داشته بودم و با دست دیگه کیر رو هدایت کردم توی کونش.تا سرش رفت داخلش با وجودی که سرش پایین بود.جیغ بدی زد.و گفت وای مسعود آقا جان تو رو خدا درش بیار…گفتم هیس آبرومون رو بردی.گفت اشتباه کردی…بکن جلو اونجا پشته…گفتم نه اتفاقا هدفم اینجا بود…میخواست از زیرم در بره.دراز کشیدم روش…کیرمو دادم داخلش…دهنشو گرفتم…گفتم هیس دختر خوب من شوهرتم…باید همه سوراخاتو بکنم.گفت نه اونجا بده…گفتم هیس…من میگم کجا خوبه کجا بده…چندتا تلمبه زدم.بد گریه میکرد…آبم اومد ریختم توش…از روش بلند شدم…دمر بود باهام قهر بود.پرسیدم خوشگله با آقاجانش قهره؟؟برگشت چشاش خیس بود.هچچی نگفت.بوسیدمش.گفتم ببخشید.گفت
به شرطی که من هم چند روزی باهات بیام خونه امون…گفتم پس کی بری مدرسه…گفت وای راست میگی…گفتم هفته دیگه دو روز تعطیله شاید بیام ببرمت…گفت باشه.ولی مسعود جان دارم از درد میمیرم…گفتم باشه عادت میکنی…چون تو کوچولویی…خلاصه دو روز دیگه موندم و خوب عقب جلو کردمش…با مادرش برگشتیم…و مادرم براش سرویس گرفته بود مدرسه غیر انتفاعی می‌رفت… من نزدیک دو ماه نیم نرفتم خونه پروژه سنگین بود حتی جمعه و تعطیلات هم کار می‌کردیم… فقط با هم تماس داشتیم…بخدا نزدیک اوایل آذر ماه بود مادرم زنگ زد.گریه میکرد.مسعود زودی برگرد خونه کارت دارم…زود هم قطع کرد.زنگ زدم خواهرم گفت فقط برگرد.مامان کارت داره…گفتم باشه…با دومادمون برگشتیم…البته پدر مادرشم توی ماشین بودند.ازم خواهش کردند.سرد بود جاده هم کمی برفی بود…اومدم بگازم دامادمون گفت نترس تند نرو خیره…مادرش خندید شب دیر وقت رسیدیم…تا اونها رفتند داخل من ماشینو پارک کردم…اومدم خونه…دیدم توی بغل پدر مادرشه…دیگه مث ما بود چادر مادور و حجاب مجاب تعطیل بود.سر لخت و خوشگل بود…با باباش ترکمنی حرف میزد…تا رسیدم مادرم محکم بغلم کرد…همه دست زدن و خوشحال شدند…گفتم چیه خب…مامانم گفت مسعود مسعود این یک وجبی حامله است…گفتم چی؟گفت بقران حالش بهم می‌خورد بردمش آزمایش گفتن حامله است…تا شنیدم جلوی پدرش بغلش کردم چرخوندمش…توی هوا…مامانم گفت احمق بار شیشه داره می‌ترسه… خلاصه که الکی الکی دوباره ازدواج کردم و الان ۳تا بچه دارم…دیگه خانومم درس هم نخوند.و با مامانم بچه هاش رو بزرگ میکنه…مامانم عشق میکنه…خودمم دیگه ماموریت نمیرم.

نوشته: مسعود آقا

بازدید 3,883

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

13 پاسخ به “جوجه طلایی و توفیق اجباری”

  1. مسعود ، کیر تو این سبک زندگیتخمی تخمیهمه چی کاملا تصادفیو تو هیچ تصمیم گیرنده نبودی

  2. خیلی حال کردم با این خاطره یا داستان ، فکر میکنم به موضوع با خودم میگم خیلی برات خوشحال میشدم اگه این داستان یک خاطره واقعی باشه

  3. نتیجه اخلاقی : موقع گردو تکونی یا حواستون به باد باشه یا سر پروژه نرید .

  4. سلام خوب مینویسی قلمرو دوست دارم فقط نمیدونم چرا هر بار با یک اسم داستانتو آپ میکنی زهن خلاق داری و داستان رو عالی مینویسی اگه برات مقدوره یه ایده خوب پیدا کردی روش بیشتر کار کن و چند قسمته بنویس تا امثال من از خوندنش لذت ببریم 😘 😘

  5. مثل این یا خودشو قبلا همینجا خوندمکپی یا تکرار از شوما بعید بود ارث خور ، نا امیدمون نکن مشتی

  6. کیرم سر در مغزت که بچه 15 ساله رو حامله کردی احمق پدوفیلتورو باید توی برف یخ کرد تو کونت

  7. شغل مهم مهندس پولدار راننده هم که داری توکه راست میگی کوص نه نه کسی که باور کنه

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید