این اثر سورئال، شامل خشونت، تابوشکنی، سکس محارم و دیالوگ هاییست که ممکن است کله شما را کیری کنند.
تمام رخدادها استعارهاند از معنا و مفهوم گناه. نه حقیقت، نه اعتراف.
این داستان احتمالا مناسب جق و خوانندگان حساس نیست.
-دوستم داری؟
به اسلحه ی کنار تخت نگاه میکنم. صدا خفه کن و خشابش را هم با خود آورده. شوهرش چه کاره بود؟
-دوستت دارم.
به پستان های فربه اش دست میکشم، چشمانش را میبندد. نوک پستان هایش سفت شده. از سرما؟ از شهوت؟ از ترس؟
پای راستش را از روی تنم رد میکند و روی کمرم مینشیند.
وقتی صدای موسیقی را بلندتر میکند، لبخند میزند. میداند که انتخاب خوبی کرده است.
«با تخت صحبت می کنم از فرط تنهایی
هستم… ولی در یاد تو وقت خودارضایی
بودم! کنار شوهری که عاشق زن بود
خاموش کردم برق را… تکلیف روشن بود»
صدای پیامک، خم میشود و موبایلش را برمیدارد. واژن داغ از عشقش روی کمرم کشیده میشود. پوزخند میزند.
-شوهرته؟
گوشی را به کناری پرت میکند. روی صورتم خم میشود. به موهایم چنگ میزند و مرا در پستان هایش خفه میکند. آرام حرف میزند:«داره میاد اینجا!»
این آخر کار بود. میدانستم. میدانست. هر سه میدانستیم. امشب آخرین شب بود.
کمرش را روی تنم حرکت میدهد و نوازشم میکند. این زن هیچ پشیمانی ای نداشت. از روز اولی که خودش را تسلیم من، من را تسلیم خودش کرد میدانست. میدانستم.
میدانستم شوهر دارد. میدانست مرا نمیشناسد.
چه چیزی یک زن را اینطور تشنه ی مردی غریبه میکند؟ تشنه ی مردی ۲۰ سال بزرگتر از خودش…
آن روز را به خوبی بهیاد دارم. دور از چشم همسرش به فروشگاه آمده بود تا لباسی اغواکننده برای خودش بخرد. قصد داشت برای تولد همسرش، زیباترین زن جهان باشد.
لباس ها را یکی یکی تن میزد و رد میکرد. رد عطرش روی تمام لباس ها مانده بود و من یکی پس از دیگری آن ها را بو میکردم و لباس بعدی را پیشنهاد میدادم. آرزو میکردم تمام لباس های فروشگاه را تن بزند.
آخرین لباس، یعنی همان لباسی که انتخاب کرده بود، یک کرست چرمی بود. خودش را در آینه بررسی میکرد و دودل بود، تا اینکه چشمش به من افتاد. من؟… نه. چیزی که میان پاهایم بود مهر تاییدی بر انتخاب درستش بود. لبخندش را دیدم. گفت:«همینو برمیدارم.» و پرده را کشید.
چند لحظه ای سکوت…
پرده را کنار زد.
-«ببخشید این چطوری در میاد؟»
داخل اتاقک پرو شدم و کمک کردم تا از کرست خلاص شود.
-پوشیدنش آسونه، درآوردنش سخت.
خندید. برهنه روبرویم ایستاده بود.
خواستم از اتاقک خارج شوم که دستم را گرفت و خودش را به من پوشاند. پوشیدنش آسونه، درآوردنش سخت. بعدها متوجه شدم که تبحر خاصی در باز کردن یک دستی بندهای کرست دارد. بعدها، بخشی از وجودش شدم. روزها مرا میدوشید و شب ها شوهرش را.
نتیجه ی دوشیدن ها رحمی بود، پر از من. نطفه ای که قصد نداشت بی هدف و سرگردان بمیرد.
می دانست شوهرش عقیم است. میدانستم. میدانستیم.
حالا، شوهرش در راه بود. این اولین رویارویی من با شوهرش میشد.
مثل همیشه، افکارم را میخوانَد. پیشانی ام را میبوسد:«قرار نیست ببینیش. من بهت قول دادم تو هیچوقت وارد سختیای زندگیم نشی!»
پستان هایش را گاز میگیرم.
بیرون پنجره، ماه چشمک زد.
تاریکی…
ابر کنار رفت. ماه تابید.
نور…
شیر گرم توی دهانم باعث میشود از لذت ناله کنم. نفس های گرمش به پیشانی خیس عرقم میخورد و یخ میزنیم. «بخور مامان. من مال توام.»
مادر را در آغوش میگیرم و به خود میچسبانمش. صدای پیامک های تهدید آمیز بابا مصرانه تلاش می کند آتش شهوتم را خاموش کند. موفق نمیشود. ترس و شهوت به شکل وحشیانه ای در سرم با هم کشتی می گیرند. آلتم شل میشود و سفت تر از پیش به مادر می چسبد.
و من در حال دوشیدن پستان هایش گریه میکنم.
صدای پیامک ها قطع میشود.
ترس و شهوت به گوشه ی رینگ میروند و نفس میگیرند. دور بعد، وحشیانه تر خواهد بود.
مادرها فرزند ارشد را به یک شیوه دوست دارند، فرزند دوم را به شیوه ای دیگر، و ته تغاری را به شیوه ای دیگر.
من، تک فرزند بودم. پس تمام مادر، مال من میشد. پدر، رفته رفته پیر میشد و به من سپرده بود در حالی که خودش مشغول کار است، مراقب مادر باشم و هرچه نیاز داشت برایش فراهم کنم.
من گناهی نکردم پدر، میدانستی هرکاری برای آرامش مادر میکنم. میدانستی برای مادر جانم را میدهم. خودت گفتی مرد خانه باشم. اینهمه عصبانیت از کجاست؟ من که هیچوقت کوتاهی نکردم…
صفحه ی گوشی روشن میشود و نور اتاق را پر میکند. چشم های خیس مادر به گوشی خیره شده اند. پدر است که زنگ میزند. آخر چرا؟ برای چه؟ مگر چه کردم؟ چه کردیم؟
ترس قوی تر برمیگردد. مادر متوجه عقب نشینی من میشود و محکمتر به موهایم چنگ میزند. خودش را به آلتم میکوبد و مثل حیوانی مرا در خود میبلعد.
کشتی میگیریم. مادر ورق را به نفع شهوت برمیگرداند و حالا ترس، گوشه ی رینگ مشغول مشت خوردن است.
تماس قطع میشود. اتاق در تاریکی فرو میرود…
تاریکی…
چراغی بیرون از خانه روشن میشود.
نور…
نفسمان بند می آید. دستش را روی دهانم می گذارد و به بیرون از پنجره نگاه میکند. بعد آرام می گیرد:«چیزی نیست. خونه ی همسایه ست.»
هر دو گریه میکنیم و مرا در آغوش میگیرد.
هر دو گریه میکنیم و لب هایش به لب هایم میچسبد.
هر دو گریه میکنیم و می ترسیم.
مثل کودکی مان. بعد از مرگ مامان ، کسی را جز همدیگر نداشتیم. برادر بزرگتر به بهانه ی کار، رفت و من و خواهر دوقلویم تنها ماندیم.
تنهایی، استرس زا بود و انسان همیشه به دنبال سرپناهی امن، خودش را به هر قیمتی زنده نگه میدارد.
امنیت را در آغوش خواهرم پیدا کردم. در امن ترین نقطه ی جهان گریه می کردیم. یاد گرفتیم که هرچه به هم نزدیکتر باشیم، جایمان امن تر خواهد بود.
پس لباس ها به مرور کمتر شدند. نزدیک تر شدیم. نزدیک تر… نزدیک تر… نزدیک تر… تا دیگر چیزی میان بدن ها باقی نماند. اما همچنان می ترسیدیم.
پس نزدیک تر شدیم. مرا درون خودش جا داد و خودش را درون من. طعم زبانش…
وقتی داخل بدنش بودم، احساس امنیت داشتم. و وقتی بخشی از من توی رحمش خالی میشد، احساس امنیت میکرد. سینه هایش در ۱۸ سالگی به مراتب بزرگتر شده بودند و من در این رشد، بی گناه نبودم.
امنیت، بهایی دارد که باید آن را پرداخت. طبیعت، فروشنده ی بی رحمی بود. پس حالا نطفه ای در رحم خواهرم نفس میکشید.
پول سقط نداشتیم. پس از برادر درخواست کردیم. حماقت اصلی ما اینجا بود…
مبلغ زیادی بود. میدانستیم که برادر شک میکند. اما چاره ای نبود.
امنیت بهایی دارد که باید آن را پرداخت. با شرم زیاد، سعی کردیم راز زندگی امنمان را برای برادر فاش کنیم.
تعجبی نداشت که عصبانی شد. تعجبی نداشت که گفت خون هر دویمان را میریزد. تعجبی نداشت که در راه رسیدن به اینجا بود.
همه چیز تمام شده بود.
لب های خواهرم مثل همیشه طعم گناه میداد. گناه، طعم سیب دارد… سیب را که گاز میزنم نفس هایش سنگین تر میشوند.
چراغ همسایه خاموش شد.
تاریکی…
طعم خون لبهایش که دهانم را پر میکند، چشمانم باز میشوند.
نور…
دختر به ریش هایم چنگ میزند و لبهایم را عمیقا می بوسد. با زبانش خون را توی دهانم هدایت میکند و من به باسنش چنگ میزنم. وزن تن ریزنقش دختر روی تنم مرا بیش از پیش محتاج خودش میکند.
وقتی لب هایش را از روی لب هایم برمیدارد، نگاهم میکند و من به لب هایش نگاه میکنم. مایع غلیظی که از لب هایش آویزان است آب دهان من است یا خون او؟
ناخن هایم را در گوشت باسنش فرو میکنم و وحشیانه او را به خودم میکوبم.
-«آره. ازم استفاده کن. از بدنم استفاده کن. میخوام وقتی پدرم میرسه اینجا ببینه دختر کوچولوش قبل مردن چطوری خودشو در اختیارت گذاشته.»
کمرم را بالاتر می برم و خودم را تا جای ممکن توی رحمش فرو میکنم.
میچرخم و دختر را زیر خودم نگه میدارم. به موهایش چنگ میزنم و دندانم را در گردنش فرو میکنم.
فریاد میزند و دستش را روی سرم فشار میدهد. با کوبیدن کمرش به من، رضایتش را نشان میدهد. دست هایش را روی تنم میکشد. همیشه از این کار لذت میبرد و از انجام دادنش حتی در مکان های عمومی ابایی نداشت.
به یاد دارم سر کلاس هروقت نامش را صدا میزدم که بیاید پای تخته، حین گرفتن ماژیک، به هر بهانه ی دستی به تنم میکشید.
همین شد که تسلیمش شدم. همین شد که یک روز بعد از کلاس نگهش داشتم. همین شد که از سکس سرپایی روی نیمکت، به جفت گیری روی تخت رسیدیم. دو سال اخیر، تمام نمراتش بالا بود. ترم های دانشگاهش را یکی پس از دیگری با موفقیت پشت سر می گذاشت و از اعتراف کردنش به من ترسی نداشت.
میدانستم که من تنها استادی نیستم که چنین رابطه نزدیکی با او برقرار کرده. ولی میدانستم که تنها معشوقش هستم. تمام مردهایی که با او همخواب شدند، یک بار مصرف بودند و من، همبستر دائمی اش بودم. دخترک از این کار لذت میبرد. دوست داشت برایم از تجربه هایش بگوید. از اینکه چطور استاد فلانی زبانش را تا ته داخلش فشار میداد و بی آن که بداند مزه ی اسپرم مرا توی دهانش می کشید.
از اینکه چطور ادای باکره ها را در آورده. از اینکه چطور لب های فلان استاد را نبوسیده و گفته خوشش نمی آید. چطور به فلان استاد پشت نکرده و گفته درد دارد. چطور از فلان استاد اخاذی کرده. یکی را قلاده بسته. آن یکی را آنقدر توی تخت نگه داشته تا همسرش رسیده.
و من هربار بیشتر از قبل لذت میبردم. با این حال هرگز به من آسیبی نمیزد. در این دوسال هیچکس به ما شک نکرد. نه شاگردهای دیگر، نه همکار ها و نه همسرم.
این من بودم که همه چیز را خراب کردم. به احمقانه ترین شکل ممکن تصمیم گرفتم از خالی شدنم توی رحمش فیلم بگیرم و برایش بفرستم.
و حالا دختر حامله بود و پدرش بعد از کتک های زیاد موبایلش را گرفته بود و دخترک از خانه فرار کرده بود.
وقتی پیش من رسید، پیش از گفتن ماجرا برهنه شد و تا گوشت سفتم را توی خودش حس نکرد، دهانش باز نشد. میدانست در آن وضعیت هر چیزی را میپذیرم. وقتی فهمیدم موبایلش همراهش نیست، آینده را پیش بینی کردم.
مطابق پیش بینی، تلفنم زنگ خورد. پدرش بود.
جواب دادم و دخترش روی من سواری میکرد. پدر فریاد میزد و دخترش به پستان های خودش چنگ میزد. میگفت فیلممان را دیده و من از لذت جفتگیری با دخترش، در جواب ناله میکردم.
دخترک تلفن را از دستم قاپید و بر سر پدرش فریاد کشید و خندید. آدرس خانه ام را بلند تکرار کرد و گفت پیش از آنکه برسد هردو مرده ایم و قطع نکرد. آنقدر پشت تلفن ناله کرد تا مرد باغیرت پشت تلفن گریه کرد و قطع کرد.
دختر حامله خودش را در اختیارم قرار داده بود تا آخرین ثانیه های عمرم به هر شکلی که میتواند آرامم کند.
انگشت هایم دور گلویش قفل میشود و راه نفسش را میبندد. حتی تلاشی برای نفس کشیدن نمیکند. لب پایینش را گاز میگیرد و خودش را بیشتر به من میچسباند.
پاهایش را دور کمرم حلقه میکند و زبانش را بیرون میآورد. زبانش را میبلعم. از لذت سست میشوم. از فرصت استفاده میکند و می چرخد و دوباره این منم که تحت سلطه ی او هستم.
از پاکت سیگار روی تخت سیگاری برمیدارد و روی لب هایش میگذارد.
این اولین سیگار زندگی اش بود! از میزان زیبایی این دختر چشم هایم سیاهی رفت و پلک هایم بسته شد.
تاریکی…
زن، فندکی زیر سیگارش میگیرد.
نور…
شوهرش پشت هم زنگ میزند و پیغام میفرستد. زن با حوصله یکی یکی آنها را میخواند و مصمم تر میشود. اسلحه را از گوشه ی تخت برمیدارد و به سمتم نشانه میرود. سفت تر شدنم توی واژنش را که حس میکند، لبخندی از سر رضایت میزند. «تو واقعا دوستم داری…»
سرم را کمی بالا میآورم و به لوله ی اسلحه بوسه میزنم.
گلویم را میگیرد و اسلحه را توی دهانم فرو میکند و ضربه های کمرش محکمتر و وحشیانه تر میشوند.
دست هایم میلرزد. راه نفسم بسته شده.
سرعت تلمبه هایش کمتر، اما ضربه هایش محکم تر میشود.
یک بار…
دو بار…
صبر…
دهانم کف میکند و تمام تنم میلرزد.
سه بار…
صبر…
هیچ چیز نمی فهمم. تمام روحم از میان پاهایم توی رحم زن خالی میشود.
مثل سگی زوزه میکشم و طولانی ترین انزال عمرم را تجربه میکنم.
و بعد آرام میگیریم. آرامشی که صدای پارک شدن ماشین، پیاده شدن مردی عصبانی، صدای قدم های تند مصمم روی سنگریزه ها و حرکت دست های زن روی تخت که به دنبال صدا خفه کن میگردد هم آن را ازبین نمیبرد.
-دوستم داری؟
اسلحه را از دهانم بیرون میکشد.
سرفه ای پر از خلط میکنم.
-دوستت دارم.
لبخند میزند.
اسلحه را توی دهانش می برد و شلیک میکند.
روی تنم می افتد و صورتم سرخ میشود. دست هایم را روی تنش میکشم.
تکرار میکنم:«دوستت دارم.»
اسلحه را از دستان زن میگیرم و می نشینم. زن را در آغوشم و خودم را در رحمش نگه میدارم. من همینجا میمیرم.
اسلحه را به شقیقه ام میچسبانم.
قدم ها پشت در متوقف میشود.
سکوت…
انگشتم را روی ماشه میگذارم.
کسی به در میکوبد.
اسلحه را به سمت در میگیرم.
کسی زنگ را میزند.
اسلحه را روی شقیقه ام میگذارم.
کسی اسم زن را فریاد میزند.
اسلحه را به سمت در میگیرم.
کسی خودش را به در میکوبد و ناسزا میگوید.
اسلحه را روی شقیقه ام میگذارم.
اسلحه را به سمت در میگیرم.
اسلحه را روی شقیقه ام میگذارم.
در…
شقیقه…
در…
شقیقه…
در بالاخره می شکند و نور چشمم را میزند.
نوشته: Mr.Nisti
یک پاسخ به “توتِم”
واسه منم جالب بود 👍