ترسناک ترین شب من در کانادا

سلام به‌بچه‌های گل بکن تو،من X هستم ۳۰ سالمه و یکساله به ونکوور کانادا اومدم.من ی پسر تقریبا خوش فیس با قد ۱۸۱ و با وضعیت مالی نسبتا خوب هستم می‌خوام یکی از خاطرات خودم رو تعریف کنم.
اون روز اولین روز کاری من به عنوان پیک غذا در ونکوور بود و واقعا خوشحال بودم که کارم رو شروع کردم از جزییات و قسمتایی که سکسی نیست میگذارم و میرم سر اصل مطلب رفتم یکی از شعب مک دونالد که غذای یکی از مشتری هارو تحویل بگیرم دیدم دو تا دختر کانادایی قد کوتاه و بچه سن ولی خوشگل خیلی من رو نگاه میکنن من هم بالاخره به خودم جرات دادم و باهاشون صحبت کردم و از اونی که موهای بلوندی داشت و چشم‌های قهوه‌ای شماره‌اش رو خواستم که اسمش اشلی بود و یهو دوستش که اسمش دستنی بود و موهای مشکی و چشمهای سبز روشنی داشت گفت چرا شماره ‌ی من رو نمیگیری و اینجوری شد که شماره‌ی جفتشون رو گرفتم و غذا رو تحویل گرفتم که به مشتری بدم و سوار ماشین شدم و به طرف مقصد شروع به حرکت کردم که در نزدیکی مقصد اشلی زنگ زد و گفت بیا دنبالمون و من هم گفتم باشه غذا رو رسوندم و به طرف مک دونالد راه افتادم و همونجا که دیده بودمشون سوارشون کردم.
بعد اینکه جفتشون سوار ماشینم شدن ازم درخواست مشروب کردن و من هم بهشون گفتم که خونه مشروب دارم و گفتن که پس مارو به خونه‌ی خودت ببر.
به خونه‌ی من که رسیدیم من مشروب رو آوردم و براشون ریختم کمی که خوردیم من یک موزیک گذاشتم و رفتم بغل اشلی نشستم و سعی کردم یکم به بدنش دس بزنم که دیدم خودش خیلی پایه‌اس و منم بی رودربایستی دستم رو گذاشتم رو سینه‌هاشو آروم شروع به مالیدن کردن و دستنی پاشد و رفت دستشویی و منم پیرهن اشلی رو بالا زدم و دیدم دو تا ممه‌ی سفید مثل برف با نوک صورتی افتاد بیرون و منم با اشتها شروع به خوردن کردام و دیدم کامل زیر دستم شل شد.دستنی که از دستشویی اومد مشروب رو گرفت و گذاشت داخل کیفش و گفت بریم ی نخ سیگار توو حیاط بکشیم و سه‌تایی رفتیم بیرون که ی سیگار بکشیم که اونا بعد سیگار کشیدن خواستن که برن و من ازشون خواستم که قبل رفتن شیشه مشروب رو پس بدن اما گوش ندادن و آخر سر توافق کردیم که برگردیم توو خونه وقتی برگشتیم توی لیوانا کمی مشروب مونده بود اونارو خوردیم و دیدم که جفتشون رفتن روی تخت من خوابیدن و من هم ناخودآگاه رفتم بینشون و خوابیدم که دستنی گف می‌تونی کسم رو بخوری و من سریع رفتم زیر پتو دیدم که جفتشون شلواراشون پایینه و منم بدون معطلی دهنمو باز کردم و با اشتها کس دستنی رو شروع کردم به خوردن وای چقدر تنگ و کوچیک بود و البته خوشمزه واقعا از خوشحالی داشتم دیوونه میشدم کس دستنی خیلی تنگ و خوشمزه بود اما یکم پرز شورتش روش بود که اون لحظه برام مهم نبود حس میکردم دارم گرون‌ترین چیز دنیارو می‌خورم نوبتی کس جفتشونو خوردم چن دقیقه دستنی حالا نوبت اشلی بود دهنمو گذاشتم رو کسش و شروع به بوسیدن و لیسیدن کردم کس اشلی تنگ نبود اما اما آبدار بود دهنم مزه‌ی کس دستنی رو میداد اما شروع کردم و کس خیس اشلی رو خوردن و آبش رو میک زدن وای داشتم میمردم وقتی یکم دهنم مزه‌ی کس اشلی رو گرفت دوباره رفتم و کس دستنی رو خوردم تا مزه‌ی جفتش یادم نره دوباره اشلی دوباره دستنی زیر پتو میلیسیدم و میبوسیدم و اونام باهم حرف میزدن و به من میخندیدن تا اینکه دستنی بلند شد و گفت باید به مادرش زنگ بزنه و من و اشلی توو اتاق رو تخت تنها موندیم و من شروع کردم بوسیدنش البته موقع مشروب خوردن لب های اشلی رو بوسیده بودم و بعد از چن دقیقه کیرم رو در آوردم و گذاشتم توو کسش و بعد از ۵ دقیقه کردن آبم اومد و ریختم روی شکمش و با دستمال پاکش کردیم و من رفتم دستشویی وقتی اومدم بیرون دیدم هیچکدوم نیستن و متوجه شدم کیف پولم افتاده رو زمین وقتی نگاه کردم دیدم کارت های بانکیم نیست تو کیف پولم و با بدون اینکه کفش بپوشم دوویدم بیرون دیدم اونام دارم فرار میکنن بهشون که رسیدم یکیشون گفت اگه می‌خوای ببخشیمت باید زانو بزنی و کفش های جفتمون رو ببوسی من هم که مدارک و کارتام خیلی برام مهم بود سریع زانو زدم و اونام ازم فیلم گرفتن اما بعدش وسایلم رو پس ندادن و تا میومدم بزور کیفمو پس بگیرم شروع به داد و بیداد میکردند و منم کاری از دستم بر نمی‌اومد که یهو دستنی ی چاقوی جیبی دراورد و گفت برو وگرنه میزنمت وسط کوچه بودیم و منم محکم زدم رو دستش و چاقو از دستش افتاد و دوباره شروع به دویدن کردن و سر خیابون پریدن جلوی ماشین و سوارش شدن و من واقعا داشتم دیوونه میشدم یک ساعتی گذشت و من واقعا استرس عجیبی رو تجربه کردم که دیدم یکی از اقوام که کارت بانکیش به دلایلی پیش من بود داره باهام تماس میگیره جواب دادم
اون:الو ….کجایی؟؟
من: من خونه‌ام،چطور؟؟
اون: همین الان پلیس اومد دم خونه‌ی من و کارتم رو پس داد، پلیسا گفتن که دارن میان دنبال تو تا کارتا و مدارکت رو پس بدن.
من و میگی؟احساس کردم روم آب یخ ریختن واقعا داشتم سکته میکردم که دیدم ی موبایلم زنگ می‌خوره و شما‌ره ای روی گوشیم نیوفتاده فورا فهمیدم که پلیسه بهم گفت کجایی و منم آدرسم رو دادم و رفتم سر کوچه با استرس زیاد و یک نخ سیگار روشن کردم تا پلیسا سر برسن بعد از دو نخ سیگار ماشین پلیس رسید و من به سمتش رفتم و سلام کردم و افسر ازم پرسید که ازش چی می‌خوام و گفتم که من منتظر شما بودم تا مدارکم رو ازتون بگیرم تا فهمید کی هستم فورا پیاده شد و خیلی عصبانی پرسید داستان تو با اون دو تا دختر چی بوده من که مثل گچ سفید شده بودم و همون یکم انگلیسی که بلد بودم با قیافه‌ی جدی و عصبانی پلیس یادم رفت و مثل ی سنگ خشک شده بودم چند لحظه در سکوت گذشت که یهو یک صدایی اومد:
می‌خوای فارسی حرف بزنی؟؟؟
به اون سمت نگاه کردم و دیدم یک افسر فارسی زبان هم اضافه شده و حتی پشتش یک افسر کانادایی دیگه هم بود خودم رو محاصره شده توسط سه افسر پلیس دیدم اما ترسم کم شد چون چهره‌ی افسر ایرانی آروم بود و با فارسی صحبت کردن خیلی راحت بودم و می‌ترسیدم به انگلیسی چیز اشتباهی بگم و دردسرو بیشتر کنم.
با جزییات داستان رو برای افسر ایرانی تعریف کردم و چاقویی که دستنی روم کشیده بود رو تحویلش دادم و وقتی ازم پرسید که من با اشلی سکس کردم بهش گفتم باهم شیطنت کردیم اما دقیق نگفتم که سکس داشتیم واقعا منتظر بودم که با دستبند ببرنم اما در کمال تعجب پلیس ایرانی کارت‌ها و مدارک رو بهم پس داد و بهم گفت که این بار من فقط یک گزارش مینویسم اما اگر اتفاق مشابهی بیوفته سری بعدی این پرونده هم به جریان میندازیم دوباره خلاصه خطر از بیخ گوشم گذشت اما تا چند ماه فک میکردم شاید کامل حل نشده باشه اما خوشبختانه دیگه خبری نشد.اما استرسی که کشیدم همون شب چن سال پیرم کرد.
امدوارم خوشتون اومده باشه اگه دوست داشته باشید حتما داستانای بیشتری مینویسم.

نوشته: همیشه حشری

بازدید 17,622

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

8 پاسخ به “ترسناک ترین شب من در کانادا”

  1. اگه تو ایران این همه جوونا رو محدود نکنن ، خارج برن این همه هول بازی و هول بازی در نمیارنخوب کصکش بزار مهر پاسپورتت خشک بشه بعد شروع که به کص لیسیشانس آوردی پلیس ایرانی باهاشون بوده و گر نه پشت ماشین پلیس باید دو تا کیر رو همزمان تجربه و تحمل میکردی

  2. هر وقت دختر غریبه ای همینجوری بدون چشمداشت گفت بیام خونت و اینا بدون کاسه ای زیر نیم کاسه ست

  3. برو گم شو دروغگوی بی همه چیز من چهار ساله تو ونکوور زندگی میکنم امکان نداره یه دختر تو خیابون بهت پا بده اونم دختر کانادایی که خیلی با تعصب هستند و فقط با خودشون حال میکنند ضمنا پلیس ایرانی از شانس گوه تو از کجا پیداش شد ؟ شماها هستین که آبروی هر چی ایران و ایرانی هست میبرید تو فوقش تو خارج خیلی زرنگ باشی میتونی یه فاعل پیدا کنی تو کونت بزاره

  4. وقتی دیدی مشروب و داخل کیف حودش گذاشت باید همان وقت بیخیال میشدی که بروند . حتی نباید دیگه براشون میخوردی . بدون تردید تمیز نبودن و خیلی هم بی ارزش بودن ، چنین افرادی ارزش حال کردن ندارند ، البته نه از نظر مالی ، منظورم از نظر رفتاری هست . . باید خیلی ت سیده باشی این و به شما کاملا حق میدم که ترسیده باشی چون دردسری که ممکن بود دچارش بشی خیلی اهمیت ذاشته. لایک میدم

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید