سلام هستی جان خوبی
خوبم
من تا یه دوش بگیرم شام بیار که دارم ضعف میکنم از گشنگی
بعد حموم و موقع خوردن شام همسرم گفت
خواهرم زنگ زده عمل داره میگه بیا پیشم بمون چند روز
کجا بیمارستان بمونی
آره
میدونی من حوصله اون لندهور دامادت رو ندارم با اون هیکل قناسش
مصطفی باز حسودی کردی به هیکل ورزشکاری باجناقت
خوب خوشم نمیاد ازش
اون به تو چیکار داره آخه تازه من دارم میرم پیش خواهرم غریبه نیست که
حالا چند روز میمونی
نمیدونم والله گفت حسن میفرستم بیاد دنبالت
لازم نکرده خودم میبرمت
حالا چه عملی داره
بواسیر داره میخواد عمل کنه فردا
انقدر این بیشعور بهش فشار آورده
عهههه بی ادب نشو تو از کجا میدونی ما ارثی داریم
من مصطفی 30 ساله با قدی کوتاه 165 و لاغر حدودا 60 کیلو وزن شغلم راننده وانت
زنم هستی 28 ساله با قد 173 سانت و 76 کیلو وزن خانه دار
خواهر زنم هاجر 32 ساله با قد و هیکلی بلندتر از خانوم من اونم خانه داره
حسن باجناقم 36 ساله با قدی حدودا 2 متر هیکلی ورزشکار و پولدار شغلشم بنگاه ماشین داره وظع مالیشم توپ توپ
حالا کی باید بری فردا ظهر بستری میشه من شب باید برم بیمارستان بمونم
باشه خودم میبرمت بعد برمیگردم
باشه دستت درد نکنه میخوای به کارت برس بگم حسن بیاد
لازم نکرده خودم غروب میبرمت که شب برسی پیش خواهرت
بعد شام و کمی تماشای تلویزیون رفتیم برای خواب یه چند سالی بود ازدواج کرده بودیم ولی هنوز بچه نداشتیم بخاطر شرایط بد اقتصادی همین وانت رو هم از پیش باجناقم با کلی بدهی و سود برداشته بودم و داشتم قسط میدادم بهش
موقع خواب هستی گفت یه چند روز نیستم پریود منم تازه تموم شده بیا یه سکس بکنیم
من که همیشه تو سه چهار دقیقه ارضا میشدم و نمیتونستم ارضاش کنم به روم نمی آورد ولی اعصاب خوردی میزاشتم براش قبول کردم و شروع کردیم به سکس نه قدی نه وزنی بهش نمی رسیدم ولی زن خوبی بود برام خیلی غمم رو میخورد و هوام داشت کاملا هم با حجاب بود باز هم ناکام شدم و نتونستم ارضاش کنم و خودش با دست خودش رو مالید و ارضا شد
غروب فردا حرکت کردیم سمت بیمارستان که حدودا یک ساعت نیم با ما فاصله داشت و حدودا 9 شب رسیدیم بهار بود و هوا خیلی خنک و دلپذیر رسیدیم هستی زنگ زد به خواهرش که حسن جواب داد گفت بردنش اتاق عمل گفتن چند ساعت زمان میبره یه سر اومدم تا محل کارم زود برمیگردم تو برو طبقه دوم بخش … اتاق 208 تا بعد عمل میارنش منم زود میام
رفتیم داخل وسایل هاجر تو کمد بود وسایل هستی رو هم گذاشتیم سراغ اتاق عمل گرفتیم رفتیم پشت در اتاق عمل خواهر حسن هم بود بعد سلام علیک یه کم صحبت من با هستی خداحافظی کردم گفتم میرم حرکت کردم سمت خونه بعد یک ساعت نیم رانندگی رسیدم زنگ زدم به هستی که گفت عملش نکردن بیمار اورژانسی اومده بود گذاشتن برای فردا برگرداندن به اتاقش بعد یه کم صحبت قطع کردم رفتم دوش بگیرم که تو حموم دلم شور افتاد که نکنه حسن هستی رو ببره خونه هر چند هستی همچین آدمی نبود ولی حسن از اون عوضی های روزگار بود
بعد حمام نتونستم دلشورم رو کنترل کنم و دوباره راه افتادم سمت بیمارستان حدودا دو شب رسیدم ولی روم نمیشد برم بالا میرفتم بالا چی میگفتم چرا اومدم زنم میفهمید که شک کردم خیلی ناراحت میشد تصمیم گرفتم برم سمت خونه باجناقم حرکت کردم ده دقیقه ای رسیدم شب بود بدون ترافیک راحت رسیدم یه خونه ویلایی بزرگ دو بر داشت که یک برش داخل کوچه و یه برش رو به خیابان بود که از پدرش بهش رسیده بود ماشین بغل دیوار شون تو کوچه تاریک پارک کردم خیلی آروم و با احتیاط که کسی منو نبینه رفتم رو وانتم داخل خونه رو نگاه کردم بله یه ماشین شاستی داخل پارک بود و چراغ های خونه روشن بود مشخص بود کسی داخل هستش
خیلی آروم پریدم داخل از دیوار تا خونش صد متری فاصله بود از لابلای درختا آروم آروم خودم رو رسوندم نزدیک خونه از سایه خودم میترسیدم انقدر ترسیده بودم صداهای گنگی می آومد انگار داشتن دعوا میکردن خیلی با احتیاط خودم رسوندم دم پنجره که بسته بود و پردش کشیده شده بود و دید کافی نداشتم به داخل خوب تمرکز کردم یک لحظه وحشت کردم باورم نمیشد نمیتونستم باور کنم حسن کاملا لخت با یه کیر تقریبا بیست سه چهار سانتی چون من لاغر بودم تا حالا همچین کیری ندیده بودم کیر من هم شاید یه کم از انگشت شست حسن بزرگتر بود باور کنید اندازش کیرش از مچ دستم تا آرنجم می شد و داشت با تحکم و فریاد میگفت در بیار میخوام بکنمت یه زن پشت به من بود خوب دید نداشتم بهش اون زن هم داشت آروم گریه میکرد و منتش میکرد که ولش کنه من هم چون پنجره پرده داشت و من هم میترسیدم زیاد نزدیک شم دید کافی نداشتم حسن فریاد زد خودت در بیار وگرنه لباسات جر میدم و انقدر میزنمت که سیاه کبود شی زود باش دست انداخت لباس زن دربیاره که زنه اومد مقاومت کنه بلند شد در بره برگشت سمت من انگار منو انداختن تو یه وان آب یخ چیزی که داشتم میدیدم باورم نمیشد زنم هستی بود وای خدای من دلشورم پس درست بود باور کنید توان حرکت کردن رو نداشتم دست پام یخ کرده بود اگر هم توانش رو داشتم جرعت نمیکردم با یه حرکت منو نقش زمین میکرد و سربه نیستم میکرد انقدر هم پول دوست رفیق لات لوت داشت که هیچ کاری نمی تونستم با حسن بکنم
زور داشت لباسای هستی رو در میآوردی و من هم داشتم نگاه میکردم مغزم دیگه کار نمیکرد تنها چیزی که به ذهنم رسید نور گوشیم کم کردم گذاشتم سایلنت و دوربین تنظیم کردم رو فیلم برداری و چسبوندم به پنجره تقریبا اتفاقات داخل اتاق رو داشت خوب نشون میداد تو این فاصله حسن بالاتنه هستی رو لخت کرده بود و داشت از سینهاش میخورد هستی یه چیزای میگفت ولی خیلی آرم و صداش رو متوجه نمی شدم ولی همچنان داشت مقاومت میکرد
حسن دستای هستی رو پیچوند و به زور گذاشت زیر کمرش ولی هستی باز دستش آزاد کرد حسن با عصبانیت بلند شد و شال هستی رو برداشت و خیلی سریع دست هستی رو بست و اون سر شال بسته به بازوی تخت آهنی هستی داشت با پاهاش مقاومت میکرد و میزد به حسن
پاهای هستی رو صاف کرد نشست رو پاهاش دست انداخت شلوار هستی رو کشید پایین چون کمر کش بود خیلی راحت همراه با شرتش از پاش درآوردم شرت هستی رو از تو شلوارش جدا کرد به زور انداخت تو دهن هستی بی شرف هیچ رحمی نداشت تو دلم گفتم با این کیر هستی رو نکشه خوبه
یهو بلند شد اومد سمت پنجره و من سریع در رفتم و خودم چسبوندم به دیوار پنجره رو باز کرد و پرده رو کنار کشید گفت ساکت شو هوا گرمه پنجره رو باز کردم صدات کل محل برمیداره ها داری یه کاری نکن دهنتم ببندم
صدای گریه هستی داشت میومد
بعد این که از پنجره دور شد من دوباره نزدیک پنجره شدم و این بار دیدم کامل بود حسن فریاد زد گفتم ساکت شو مادر جنده و یکی محکم با کف دستش کوبید روی ران هستی باور کنید همون لحظه جای دستش رو پاش موند هستی با وجود شورتش که تو دهنش بود جیغ کشید دلم سوخت ولی کاری نمیتونستم بکنم براش
حسن گفت آروم بگیر بذار بکنمت اون دلقک که نمیتونه بکنه ترو هاجر گفته بهم که گفتی تا حالا ارضات نکرده آروم شو رفت سمت پاهای هستی و بلندشون کرد گذاشت رو شونه هاش و یه تف گنده انداخت رو کیرش و مالید به کس هستی و شروع کرد به بازی کردن
هستی جان حیف این کس نازت نیست که دادی دست یه دلقک بزار برات پرش کنم حالش ببری در حال صحبت بود که هستی خودش جمع کرد حسن خم شد سمت صورتش انگاری داشت فرو میکرد هستی هم داشت جیغ جیغ میکرد حسن دستش گذاشت رو دهن هستی نامرد کیر به این بزرگی رو یک جا فرو کرد تو کوس هستی هستی با دهن بسته یه جیغ بلند که صداش در نمیومد کشید و شل شد انگاری از حال رفته بود حسن کامل دراز کشید روش و با دستاش آروم صورت هستی رو ناز میکرد و بوسش میکرد خوب به صورتشون دید نداشتم دست انداخت دوتا سینهای هستی رو گرفت یکی شو انداخت دهنش با اون یکی ور رفت هستی انگار همچنان بی حال بی رمق بود بعد چند دقیقه حسن گفت میخوام شورتت رو از دهنت در بیارم اگه داد بیداد کنی باز دهنت رو میبندم آروم باش آروم باش فقط شرت از دهن هستی در آورد هستی یه کم با زبونش دور لبش خیس کرد
تروخدا ولم کن چرا این کارو با من میکنی
چند ساله منتظر همچین موقعیتی بودم تا بکنمت تو هم که هیچ مدله راه نمیدادی مجبور شدم خفتت کنم
هستی با گریه داری بهم تجاوز میکنی آشغال ولم کن عوضی مادر جنده آشغال من دوست ندارم پاره شدم بلند شو از روم مگه من مثل خارمادر تو چنده هیتم عوضی ولم کن
حسن تازه آروم داشت کونش تکون میداد انگار میخواست شروع کنه به تلمبه زدن و گفت بلند شم تازه گیرت آوردم تا صبح باید زیرم زجه بزنی جند خانوم میخوام کوس کونت رو یکی کنم خواهر زن جان
هستی داشت دوباره صداش بالا میبرد حسن کف دستش گذاشت رو دهن هستی با تشر گفت بخدا به روح پدرم قسم اگه بخوای داد بیداد کنی و همکاری نکنی با من زنگ میزنم دوتا از دوستام بیان سه نفری جرت میدیم انقدر میکنمت که خون بالا بیاری فهمیدی یا میخوای صدات رو باز ببری بالا دستش از رو دهن هستی برداشت گفت شوخی ندارم بخدا زنگ میزنم بیان
هستی گفت من ریدم به قبر اون پدر گور به گور شدت با این تربیتش که داره به ناموس خودش تجاوز میکنه حسن گفت خفه خفه کوست رو بده و فقط کافیه یه بار دیگه چرت پرت بگی یا داد بیداد کنی یا همکاری نکنی حالا وجودش رو داری انجام بده
هستی یه پیچی به خودش داد گفت لااقل بلند شو از روم دارم له میشم عوضی حسن هم آروم بلند شد هستی هم از این موقعیت استفاده کرد جفت پا با کف پاش محکم کوبید تو شکم حسن حسن با یه فریاد بلند افتاد پایین تخت نزدیک بود سرش بخوره به دیوار ولی آروم خورد به زمین ولی چیزیش نشده بود انکاری یه کم آخ اوخ کرد شروع کرد به بدوبیراه گفتن تهدید کرد سریع اومد سمت هستی که در تلاش بود خودش رو باز کنه
حسن خیلی درشت تر از هستی بود ولی هستی هم بد نبود
حسن یه شال دیگه هم برداشت پاهای هستی رو گرفت به هم بست البته هستی خیلی تلاش کرد که مانع بشه ولی باز موفق نشد هستی رو به شکم خوابوند به کیرش تف زد داشت تنظیم می کرد که هستی هی کونش رو قر میداد حسن دوتا دستش رو برد بالای سرش محکم کوبید رو باسن هستی هستی داد زد عوضی ولم کن سوختم حسن یکی دیگه محکم زد گفت خفه شو خفه شو تا نکشتمت
انگاری خون گرفته بود این بشر رو
هی تهدید می کرد بخدا میکشمت خلاصه با کلی تلاش کیرش رو فرو کرد تو کوس هستی چند بار هم با تلاش جلو عقب کرد ولی انگاری دیگه روان شده بود هستی همچنان داشت تقلا میکرد حسن داد زد آروم باش زن چته چرا انقدر مقاومت میکنی کیرم که تو کسته چرا اینقدر سخت میگیری اینجوری باشه تا صبح زیرمی ها شل کن بکنمت آبم بیاد ولت کنم بری دیگه
هستی نمیخوام بکنی عوضی ولم کن
حسن گفت اینجوری نمیشه باید زنگ بزنم بچه ها بیان بلند شد رفت از بیرون گوشیش رو آورد یه اپل داشت کوسکش گوشیش هم قیمت ماشینم بود نمیدونم چرا خدا همه چیز رو به این داده بود قد بلند هیکلی زور بازو پول زیبایی واقعا حق داشت من مثل دلقک های سیرک بودم در مقابلش
یه شماره گرفت گذاشت رو آیفون
هستی حسن ترو خدا زنگ نزن من خواهر زنت هستما با خواهر خودتم این کارو میکنی قطع کن توروخدا ولم کن بزار برم به کسی هم چیزی نمیگم اگه ولم کنی
حسن خفه بابا خفه اون شماره جواب نداد
این کسکشم که خوابه بذار جعفر بگیرم شروع کرد به شماره گرفتن که هستی گفت حسن ترو خدا زنگ نزن بیا کارت تموم کن برو
حسن آهااااا این شد یعنی همکاری میکنی
هستی زود تمومش کن
حسن ولی خدایی اگه بخوای بزنی زیرش دوباره زنگ میزنم
بیا بازم کن خشک شدم حسن پاهاش باز کرد داگی نگهش داشت از پشت فرو کرد تو کس هستی
معلوم بود هستی داره درد میکشه و هیچ لذتی تو کارش نبود ولی حسن عین خیالش نبود و داشت تلمبه میزد یه چند دقیقه ای گذشت هستی گفت حسن دستام باز کن خسته شدم
حسن بلند شد رفت دستای هستی رو باز کرد هستی سریع برگشت به پشت خوابید حسن گفت آها این شد اومد بخوابه رو هستی هستی چنان محکم با پاش کوبید رو تخم حسن انگار داشت به توپ روپایی میزد که تخمای من درد گرفت بلافاصله با اون یکی پاش کوبید تو صورتش حسن افتاد کوشه تخت از درد داشت به خودش مینالید صورتش پر خون بود فکر کنم دماغش با دندوناش شکسته بودن چون توان بلند شدن نداشت
هستی سریع تو یک چشم به هم زدن لباساش رو برداشت قفل کلید در روی در بود اونم سریع برداشت درم از پشت قفل کرد باور کنید این اتفاق توی ده دوازده ثانیه بیشتر طول نکشید زیر یک دقیقه هستی لباس پوشید تو حیاط خونه بود داشت میرفت بیرون حسن هم داشت آه ناله میکرد و فحش میداد همون لحظه منم گوشیم برداشتم که برم بیرون گوشی حسن زنگ خورد ظاهرا دوستش بود بهش گفت خفت شدم زود بیا خونم تو اتاق خواب گیر افتادم
منم دیگه رفتم سمت دیوار که برم بیرون گوشیم زنگ خورد هستی بود جواب دادم نفس نفس زنان که انگاری داشت خودش کنترل میکرد آروم باشه گفت مصطفی کجایی گفتم چطور گفت تو بگو منم یه لحظه به زهنم رسید گفتم نرفتم خونه نزدیک بیمارستان خوابیدم گفت پس خیلی سریع بیا سمت خونه خواهرم من میام سمت خیابان سوارم کن و قطع کرد یه کم تحمل کردم تا دور بشه منم به سختی از دیوار رفتم بالا سوار ماشینم شدم تو خیابون اصلی رسیدم به هستی تند سوار شد گقتم چی شده هستی تو اینجا چیکار میکنی این موقع شب گفت برو برو سریع برو فقط دور شو منم گازش گرفتم گفتم کجا برم گفت خونه سکوت بین مون حاکم بود و هستی زل زده بود به خیابون و مشخص بود که حالش بده یه کم که دور شدم زدم کنار گفتم چی شده هستی چرا حرف نمیزنی بغضش ترکید شروع کرد به گریه کردن و گفت که خواهرم عمل نکردن خواهر حسن گفت منم میمونم امشب فردا شب که عمل کردن تو زورت بیشتره بیا پیشش بمون برام سخت میشه حسن هم گفت پس بیا برسونمت خونه منم فکر کردم میخواد منو ببره خونه ما منو برد سمت خونه خودش گفت بریم خونه من یه دستشویی برم لباس عوض کنم و یه کار کوچیکی دارم انجام بدم بعد میریم من دیگه حرفی نزدم رفتیم تو حیاط تعارف کرد بیا تو اصرار کرد رفتم تو رفت دستشویی لخت اومد بیرون میخواست بهم تجاوز کنه که باش درگیر شدم و زدم رو تخمش و با پا کوبیدم تو صورتش نمیره خوبه
گفتم هستی بهت تجاوزم کرد سرش انداخت پایین گفتم هستی با تو هستما
هستی گریش بیشتر شد با سر تأیید کرد
من سریع روشن کردم دور زدم هستی گفت کجا گفتم کجا پاسگاه کلانتری هستی گفت نه آبروم میره نرو گفتم ساکت شو هستی
بعد چند دقیقه رسیدم کلانتری درش بسته بود در زدیم دژبان از تو سوراخ در جواب داد گفتم میخوام با افسر نگهبان صحبت کنم در باز کرد بعد یه کم سیم جین پرسیدن اسم شماره ملی گفت امشب افسر نگهبان خود رئیس هستش برید اتاقش
رفتیم داخل عه رئیس کلانتری با من بچه محل بود و هم مدرسه ای بعد خوش بش سلام علیک حال زار ما رو دید پرسید چی شده و ما تو چند دقیقه تمام ماجرا رو بدون کم کاست براش تعریف کردیم
بلافاصله زنگ زد به قاضی کشیک و ماجرا رو تعریف کرد حکم ورود به خونه حسن رو گرفت و سریع رفتیم سمت خونه حسن سرباز از دیوار پرید اون سمت در باز کرد ما هم رفتیم داخل و رفتیم توی خونه کثافت با شرت و صورت خونی تو پذیرایی رو مبل نشسته بودن و دوستش داشت صورتش رو پاک میکرد با دیدن ما و مأمورا حسن داشت سکته میکرد سریع هر دوتا رو بازداشت کردن دوستش التماس میکرد منو ول کنید من تازه اومدم اصلا نمیدونم ماجرا چیه ولی باز بردنش با هم رفتیم کلانتری و فردا صبح هستی رو بردم پزشک قانونی
بعد چند ماه دوندگی و دادگاه رفتن و اعتراف سریع حسن و تایید پزشکی قانونی به تجاوز حکم اعدامش اومد زنش هم مهریش رو گذاشت اجرا و طلاق گرفت
خانوادش اوایل با تهدید و بعد اعلام حکم اعدام هر روز برای گرفتن رضایت در خونه ما بودن که در نهایت با پرداخت ده میلیارد در سال 1402 توسط خانوادش رضایت دادیم به شرط این که پاش رو تو استان ما دیگه نذاره بعد از اون ما هم زندگیمون تغییر کرد صاحب دو تا بچه دوقلوی پسر شدیم خواهر زن من هم با یه نفر که همسرش فوت شده بود ازدواج کرد و هرگز هستی نفهمید من شاهد کل ماجراشون بودم و فیلم گرفته بودم از اون شب
خیالی بودن و یا واقعی بودن داستان به عهده شما امیدوارم خوشتون اومده باشه دوست دار شما Morteza
نوشته: Morteza
18 پاسخ به “تجاوز به زنم توسط باجناقم”
👍 👍 🌹
میدونم داستانت تخیلیه ولی حداقل برای اثبات مردانگیت هم که شده تو دلت یه فحش به اونی که زنتو گایید میدادی.دوستان نویسنده از اون تیپای خود تحقیره که دوست داره همه بزنن تو سرش و برینن دهنش.
امیدوارم واقعی نباشه
چرا باید از داستان تجاوز خوشمون بیاد کونی
ریدی
ی بزرگی می گفت دختر را به کسی شوهر بدید که اگر ی شب دو نفر خواستن به زنش تجاوز کنند یا نظر داشتن با خودشان بگویند این زن فلانی اگر بفهمه دودمان ما را به باد میده و مارو تکه تکه می کنه،نه به کسی شوهرش بدید که جلو روی خودش زنشو بکنند حتی یک سنگ هم پرتاب نکنه مثل این دیوث
توی آشغال وقتی دیدی داره به زنت تجاوز میکنه زنگ میزدی به پلیس تا خواهر و مادر باجناقت گائیده میشد.توی آشغال میتونی با خوردن و انگشت کردن، زنت رو ارضاء کنی.تو یک الدنگ احمقیچرا باید زن بگیری وقتی از ترس کونت نمیتونی از ناموست محافظت کنی.
خوبه با پول کص زنت پولدار شدی
لعنت به جق تاوانش میشه همچین کس مغزهاای
داداش تو با اين قد و وزن محكوم به زن جنده بودن هستى !! شانس اوردى خودت مالى نيستى و گرنه تورو هم ميكرد ، اصلا باجناق واسه كردنه !😂😂😂😂
تو اون مرتضی نویسنده داستان خواهر زن و جمعی از دوستان نیستی که؟
مرتضی همه چی به کنار فقط وقتی پول و توان کردن نداری غلط میکنی زن میگیری سیب زمینی
آخه چه کسی با درد پروستات کیرش راست میشه
اقساط وانت رو دادی به حسنیا اونم سگ خور کردی ؟😂👉
فقط تا اونجا خواندم که رفتی طرف خونه باجناقت که ویلاییه
خوبه چند تا تلنبه ده میلیارد تومان پول کس گفتی که برای رضایت فوقش ۵۰۰ اونموقع بهت میدادنولی اکر واقعی باشه نامردی که نرفتی جلو
در هر صورت ریدم دهنت خاک تو سرت اگه واقعی باشه خیلی احمقی که زنتو ول کردی اگه هم تخیلی باشه که واقعا بیناموسی که همچین تخیلاتی داری در هر صورت کیرم دهنت دختر مردم چه زجری کشیده توام تماشا میکردی فیلم که گرفتی میرفتی مادرشو میگاییدی بی ناموس بی عرضه از پشت میزدی تو سرش یه گوهیمیخوردی حداقل میمردی بهتر بود تا این نجاست
توچرا قبل جرخوردن زنت زنگ نزدی کلانتری