یه شب ساعت دوازده بود از سالن برمیگشتم رفته بودم فوتبال موقع وارد شدن به حیاط دیدم دم در ساختمون وایستاده و هی به خیابون نگاه میکنه و میزنه پشت دستش بعد اینکه ماشین رو گذاشتم تو حیاط خواستم در رو ببندم که دیدم خیلی نگرانه ازش پرسیدم چیزی شده گفت نه مرسی چیز خاصی نیست منم گفتم باشه به هرحال من درخدمتم اومدم که برم بالا یه دفعه باصدای لرزون گفت اومدنی یه پراید سفید ندیدی منم گفتم نه گفت داداشم قراره بیاد سعید رو ببریم دکتر داره تو تب میسوزه گفتم تا اون بیاد ممکنه پسرت تشنج کنه بیا تا من ماشینو سروته میکنم بیارش پایین گفت شرمنده ولی وزنش زیاده نمیتونم بیارمش منم رفتم بالا توی حال ی دفعه ی عکس بود از خودش که با تاپ و دامن کوتاه گرفته بود داشتم نگاه میکردم که گفت سعید اینطرفه آقا از خجالت داشتم میمردم رفتم پسرش رو بغل کردم گذاشتمش روی صندلی عقب خودش هم نشست کنارش بردمش بیمارستان تارسیدم بردیمش پذیرش دکتر گفت که باید سرم بزنه تا سرمش رو میزد رفتم نشستم روی نیمکت داخل بخش که زهرا اومد نشست کنارم گفت با چه زبونی ازت تشکر کنم و این تعارفهای معمول منم گفتم بیخیال آقا اوردیمش خونه شد ساعت سه صبح تا رفتم ی دوش گرفتم و خوابیدم چون جمعه بود برنامه ای نداشتم ساعت تقریبا هشت بود که یکی زنگ در رو زد من به خیال اینکه داداشمه اومده ماشینمو قرض بگیره باچشم خواب آلود رفتم در رو باز کردم دیدم ی دفعه برق از سرم پرید خودمو پشت در قایم کردم بله زهرا بود منم با ی شلوارک جلوش بودم گفت اومده هزینه بیمارستان رو پرداخت کنه بازم تعارف همیشگی خلاصه پول رو داد بعد گفت راستی شما سبزی آش دارید ؟ گفتم مادرم یخچالش خراب شده یه مقدار گذاشته پیشم فقط نمیدونم سبزی چی هستن خودت بیا ببین اول گفت نمیخوام ولی بعد راضی شد بیاد تو تا اومد منم رفتم لباس پوشیدم رفتم پیشش داشت تو یخچال میگشت ازش عذر خواهی کردم بابت لباس بدم از کنارش رد شدم کتری آب جوش بزارم که ی دفعه خم شد تا کشوهای پایین فریزر رو ببینه کونش افتاد طرف من منم ناخودآگاه بهش خوردم یعنی بهش مالیدم رو رد شدم ولی هیچ عکس العملی نشون نداد احساس کردم کشوهای پایینی رو زیاد طول میده نمیخواستم اینکار رو بکنم ولی امان از وسوسه بازم رد شدم از کنارش اینبار یکم معطل کردم یعنی کیرم دقیقا روی کونش بود وایستادم اونم هیچ حرکتی نکرد دستم رو کشیدم رو کمرش و صداش کردم برگشت ولی توی چشمام نگاه نکرد لبم رو گذاشتم روی لبش ی بوس کوچولو گرفتم دیدم اونم بوس رو داد بعد شروع کردم به لب گرفتن روسریش رو زدم عقب موهاش رودیدم بهش گفتم بریم اتاق خواب قبول کرد رفتیم روی تخت ازش لب گرفتم و همینجوری لباساش رو درآوردم ی شرت و کرست مشکی تنش بود ازروی سوتین سینه هاش رو مالیدم اینکارو خوب بلد بودم داشت دیونه میشد صداش درومده بود منم لخت شده بودم لباس زیرش رو هم دراوردم شروع کردم به خوردن کسش لیسش زدم کس کوچیکی داشت سیاه بود کسش یکم هم مو داشت داشتم لیس میزدم ی دفعه گفت حالا نوبیت منه موندم منظورش چی بود دراز کشیدم روی تخت کیرم رو گرفت دستش اروم زبونش رو میزد به کیرم حال خوبی بود اروم کیرم رو کرد تو دهنش چون دهنش کوچیک بود دندوناش به کیرم میخورد اذیت میشدم ولی دلم نمیومد ناراحتش کنم وقتی ساکش تموم شدبهم گفت هرکاری خواستی بکن الا کون چون نمیدم منم قبول کردم دراز کشید رو تخت نشستم وسط پاش اروم کیرم رو رد کردم تو کسش بعد ازدوسال چه حالی میشدم خوابیدم روسینش اروم تلمبه میزدم هم حال میکردم هم از خودم بدم میومد احساس خیانت داشتم همین حالت بودم خواستم بلندشم قسمم داد که بلند نشم گفت احساس امنیت دارم نمیخوام حسم خراب بشه منم بهش احترام گذاشتم توهمین حالت آبم رو ریختم تو کسش . دوستان ببخشید اگه بد بود ولی عین حقیقت
نوشته: سجاد
15 پاسخ به “بیوه همسایه”
چون طرف بيوه بودندي اشكالي نداشتندي :-Dخواجه بيوه كردندي؟ 😀
سجاد جان چون خوزستانی هستی بهت چیزی نمیگمقاتل:-D
ثواب کردی کس کردی حال کردی خوب کردی دمت گرم بازم بکنی همینارو بهت میگم
:)) =))واقعا این آدمای خودشیفته دارن حال منو بهم می زنن.آخه الاغ چی بهت بگم که در شان تو باشه…واگذارت می کن به دوستان تا از خجالتت دربیان
=)) :)) کلی خندیدم آقا بروسلی.ممنون…ولی ما این طوری نیستم…باور کن
تو راضی . اون راضی . خدا هم راضی . برو حالشو ببر
شاعر جونور میفرمایشاند:همی داستان اینگونه آغاز شدبا یک پسر،خوشتیپ و خوش لباسبانی مرگ خانواده،اما همچنان شادهمسایه پایینی بیوه است بازشب هنگام کودکش مریض گشتهاحساس کمک رسانی در یک خدا شناسکیس سبزی گرفتن از یک مرد مجردمادرم یخچالش خراب شده ،وای چه باکلاسدر این هنگام زن قنبل بکردیخود را کمی مالیدم به کونش،اما گاماس گاماسیک هو دیدم خوشش آمده استاینجاست که باید حذف شود پارچه و لباسکردمش تا دلتان به خواهدکسی هم مزاحم نبود این نکته ماجراسنه برادرم بهر سویچی آمدپسر همسایه نیز که در کماستخلاصه وظیفه ام بود بگویم کردمولی این تازه اول ماجراس
زنان بیوه همان میوه های درختان بهشتی هستن که خداوند انها را بروی زمین کاشته است…قال:امامزاده بیژن…با اجازه از محضر امامزاده…
دمت گرم.بروس جان!خیلی باهات حال کردم.اگه داشتی بازم بذار.
dame hame bachehaye ahvaz garm
مازیار خانمن شرمندتمدمت گرم داداش گلے بہ گوشہ جمالت
دمت گرم بروس لی فقط خودتو عشقه! کیرت تو کون این نویسنده های کیری خوار کس دهفقط حیف که مردی 🙁 کاش زنده بودی 8|
وای که چقدرهنرمندزیاد شده
بروس لی ایول خیلی قشنگ بود,جونورانشاهاتوادامه بده خیلی قشنگ ترازشعراتن;-)
جونور وبروسلی ایول به دوتان،دمتون جیز