بومرنگ (۴)

یک هفته از دزدیده شدن پدر شوهرم میگذشت، هر کدوم چند بار بازجویی شده بودیم و اونچه که دیده و اتفاق افتاده بود رو، توضیح داده بودیم. یک هفته پر از دلشوره و استرس، که با هر زنگی از جا می پریدیم. از انگشت نگاری خونه ما و خونه پدر شوهرم هیچ سرنخی بدست نیومده بود.
افسر پرونده معتقد بود با آدمهای خیلی باهوش و البته حرفه ای سروکار داریم، و چون توی این مدت هیچ تماسی نگرفتن تا خواسته شون رو بگن، پس خصومت شخصیه! کسی باهامون خصومت خاصی نداره؟ به کسی مشکوک نیستیم؟
با اتفاقات پیش اومده، مهدی قفل تمام درها رو عوض کرد و برای امنیت بیشتر مامانش اومد پیش ما. یک روز در میون سرکار میرفتم و در طول روز مدام با مهدی در تماس بودم، کارهام بهم ریخته بود و این وضعیت کلافه م میکرد، اما چاره ای نبود.
بیچاره مادر شوهرم شب ها خوب نمیخوابید، کم غذا می خورد و مدام توی فکر بود. بی اندازه تکیده شده و چند تار موی سفید جدید کنار شقیقه هاش خودنمایی می کرد. دستهاش هم خیلی آروم می لرزید، نبود پدر شوهرم از پا درش آورده بود.
روبه روی تلویزیون نشسته بودیم و به ظاهر مشغول تماشای فیلم، اما هر کدوم غرق توی فکر و خیال خودمون. با صدای شکستن چیزی، با وحشت همدیگه رو نگاه کردیم.
-سر جاتون باشید، صدا از توی آشپزخونه بود. من چک میکنم.
-مراقب باش مادر.
دستم رو روی دستهای مادر شوهرم گذاشتم، هم سرد بود و هم میلرزید، لبخند کم جونی بهم زد. یه کم بعد مهدی اومد و توی دستش یه چیزی وول میخورد. کمی که نزدیک شد یه کبوتر با بال زخمی رو دیدم:
-این به شیشه خورده؟
-پنجره آشپزخونه باز بود، این خورده به گلدون شیشه ایت و …
-ای واااای … برو وسایل پانسمان رو بیار، گناه داره حیوون. یه کم هم آب بیار، قلبش خیلی تند میزنه.
بعد از پانسمان کبوتر برای جمع کردن شکسته های گلدون به آشپزخونه رفتم. یه کم از خون کبوتر روی سرامیک ها ریخته بود، با یه دستمال مشغول پاک کردن سرامیک ها شدم که برق چیزی از زیر کابینت، توجهم رو جلب کرد. با کمک دسته جارو و دستمال بیرونش آوردم، یه بومرنگ کوچیک که یه حلقه طلا روش چسب زده شده بود. روی سرامیک های سرد نشستم، نمیدونم چقدر گذشت که با تکون دست، به مهدی نگاه کردم:
-چی شده نازی؟ چرا کف آشپزخونه نشستی؟
با دست لرزون، بومرنگ رو به طرفش گرفتم:
-این کجا بود؟
-زیر کابینت افتاده بود.
-احتمالا با این کبوتر بیچاره رو زدن، اونم به گلدون خورده. این حلقه مال کیه؟
-نمیدونم. مال آقاجون نیست؟
-بزار به مامان نشون بدم و ازش بپرسم.
-الان نه! مامان بخاطر کبوتر ناراحته. خودم یه جوری میفهمم.
-چجوری میخوای بفهمی خانوم مارپل؟
-دارم فکر میکنم.
کمی بعد با چای و کیک به سمت سالن رفتم:
-بفرمایید، نوش جان.
-به به، دست شما درد نکنه نازی خانوم.
مامانش همونطور به کبوتر زل زده بود و با سر انگشتهاش خیلی آروم پرها و سر پرنده بیچاره رو نوازش میکرد:
-بچه که بودم خیلی دوست داشتم یه پرنده داشته باشم، اما هم مامانم می ترسید و هم بابام میگفت نگه داشتن پرنده توی قفس بد شگونه! یه روز تو راه برگشت از مدرسه یه کبوتر زخمی پیدا کردم، اونو یواشکی آوردم خونه و ازش مراقبت کردم تا حالش خوب شد. دوست نداشتم آزادش کنم، اونم به من عادت کرده بود و یواشکی توی اتاق باهاش بازی میکردم. یه روز که از مدرسه برگشتم، کف اتاقم و روی دیوار چند قطره خون بود و چند تا پر هم ریخته بود روی فرش. بابام گفت پنجره باز مونده و گربه اومده سر وقتش، کلی هم دعوام کرد که چرا حرفش رو گوش ندادم. چند سال بعد فهمیدم که خواهرم اومده توی اتاقم و دنبال چیزی میگشته، جعبه کبوتر رو پیدا کرده و بهشون خبر داده، و …
سرش رو آورد بالا و کمی نگاهمون کرد، انگار دوباره بچه شده بود:
-اجازه میدید نگهش دارم تا حالش خوب بشه؟
-البته. هرطور که دوست دارید.
کبوتر رو به خودش چسبوند:
-من میرم توی اتاق.
-چای و کیک نخوردید.
-میل ندارم، ممنون!
بعد از رفتن مامانش، مهدی لیوان چای رو برداشت و آروم گفت:
-خدا بیامرز خاله هم خیلی حسود بوده و هم مردم آزار!
-نگو اینجوری، خوب بچه بودن! ولی طفلی مامانت معلومه هنوز نتونسته اون خاطره رو فراموش کنه، خیلی ناراحت شد.
زنگ آیفون زده شد و مهدی بطرف در رفت، بدون برداشتن گوشی دکمه رو زد. در رو باز کرد و چند لحظه بعد رضا با خنده وارد شد:
-سلام بر خانواده پر رمز و راز
-سلام رفیق، چطوری؟
-سلام رضا، خوش اومدی. مرضیه چطوره؟
-خوبه، آخر هفته فارغ میشه و بعد از اون نیازمند حضور و یاری سبزتان در مراقبت از کودک، هستیم.
-به سلامتی، الهی هر دو صحیح و سالم بیان خونه.
-اون وقت چرا ما بیاییم مراقبت؟
-خب عمو و خاله اید دیگه. راستی وقتی تو عموش میشی، چرا نازی باید بشه خاله ش؟
-چون به نظرم عمو و خاله بچه ها رو بیشتر دوست دارن.
روی کاناپه نشست و یه تیکه کیک برداشت:
-تک خوری می کنید، اصلا دوست ندارم.
مهدی با یه لیوان چای به طرفش اومد:
-به به، آقا مهدی، از این کارها هم بلدی؟
-چه خبرها رضا؟
-والا خبرهای عجیب و غریب!
-خیره؟
یه قلپ چایی خورد:
-بیشتر از خیر و شر یه کلاف سردرگمه که هر روز داره ما رو بیشتر گیج میکنه. بخاطر این اتفاقاتی که افتاد، نتونستیم بریم کیش اما اطلاعات نسبتا خوبی دستم رسید.
کیک و چایی رو برگردوند روی میز:
-یادتونه که راجع به آقای ربیعی گفتم؟
-آره، همون دوست شوهر خاله م و خریدار اموالشون.
-آفرین پسر. درباره وراث هم بهتون گفتم؟
-یه سیامک نامی بود توی خارج
-سیامک نه عزیزم سیاوش، اما الان بهتره بگیم سارا.
-یعنی چی؟ نمی فهمم!
-خب این سیاوش خان چون در اصل خانوم بوده با آلت مردونه، مهاجرت میکنه. الان یک ساله که عمل کرده.
-چرا گفتی وراث؟ کس دیگه ای پیدا شده؟
-گوش کنید: سارا خانوم قصد برگشت به ایران رو نداره، یعنی به گفته خودش کسی رو هم اینجا نداره که بخواد با شرایط جدیدش بیاد. اما گفت که سیم کارت و یه سری مدارک احتمالا دست معشوقه باباشه. اون اصلا این خانوم رو ندیده، اونجور که یادش میاد از نوع مکالمات باباش و رفت و آمدش با اون خانوم، حدس میزنه که احتمالا اون خانوم متاهل بوده!
-خب حالا این خانوم کی هست و کجاست؟
-چند جایی پرس و جو کردیم، اما هنوز کسی رو پیدا نکردیم. تو میدونی تمام اموال به نام خاله ت بوده نه شوهرش؟ اینکه درست 10 روز قبل مرگشون این خرید و فروش انجام شده، یه کم مشکوکه!
-خاله م و شوهرش با هم کسب و کار راه انداختن، یکم روابطشون به نظرم عجیب و غریب بود. مثل زن و شوهرها نبودن، خیلی خشک و رسمی با هم رفتار میکردن و بیشتر همدیگه رو شریک صدا میکردن. شوهر خاله م بچه دار نمیشد، شاید بخاطر همین همه چیز به نام خاله م بوده. البته یادمه که اون وقت ها خاله م صحبت از مهاجرت به دبی یا ترکیه میکرد.
-دوباره یه چیز جالب تمام اون اموال به سارا نرسیده. یه بخشی از اون به نام خانمی است که هیچ نشونه ای ازش نیست به جز یه اسم و حساب بانکی. آدرس و شماره تماس ها همش مال ربیعی هستش.
-خب این خانوم همون معشوقه ربیعی ست؟
-معلوم نیست! از اون خانم فقط یه اسم داریم و از معشوقه ربیعی اسمم نداریم. از بابات خبری نشده؟
-نه! هیچ خبری نیست. اوضاع مامان هم اصلا خوب نیست!
-من میگم دزدی کار میثمه!
-خب چی میخواد؟
-دیدی که افسر پرونده گفت خصومت شخصیه! باید ببینی توی گذشته چه اتفاقی افتاده که ازتون کینه گرفته! تازه اگر میثم زنده باشه، اگر نه که شروع بدبختی هامونه!
دستاشو روی کاناپه گذاشت و سریع بلند شد:
-بچه ها من دارم روی مجوز نبش قبر میثم و تست DNA کار میکنم. این روزها بیشتر مراقب خودتون باشید. حس خوبی ندارم.
مهدی با دست به پشتش زد:
-زیاد خودتو درگیر نکن، خصوصا این روزها که مرضیه بیشتر بهت احتیاج داره. کنارش باش!
-حواسم بهش هست رفیق. تنها هم نیست و مادر و خواهرش پیشش هستن.
-باشه رضا، حضور تو به عنوان شوهر و پدر بچه یه چیز دیگه ست.
-چشم خانوم دکتر.
بعد از رفتن رضا، مهدی هم به طرف اتاق خواب مادرش رفت. بعد از جمع و جور کردن و شستن ظرف ها، و چک کردن در و پنجره ها، چراغ های سالن رو خاموش کردم و به طرف اتاق خواب رفتم. طبق معمول با یه شورت وسط تخت دراز کشیده و چشم هاشو بسته بود:
-عزیزم تا وقتی مامان اینجاست، یه کم توی پوشش هات مراعات کن.
-مامانمه ها، همه چیز منو دیده!
-همه چیزت رو بچه بودی دیده نه الان! بعدشم این تخت دو نفره ست حضرت والا.
همانطور چشم بسته، دستهاشو باز کرد:
-بیا بخواب روم.
-من میگم مامان اینجاست یکم مراعات کن، تو میگی بیا بخواب روم؟ مامانت هنوز بیداره.
-مثلا داره کتاب میخونه. در اتاق رو ببند و بیا بغلم، نزار به خشونت متوسل بشم.
چشم هاشو باز کرد و با نگاه در رو نشون داد، با اخم در رو بستم. دوباره دراز کشید و دستهاشو باز کرد، رفتم توی بغلش و سرمو گذاشتم روی شونه اش. دستاشو دو طرف کونم گذاشت و آروم شروع به مالیدن کرد:
-چه جوری میتونی تو این وضعیت به سکس حتی فکر کنی؟
-تو دیگه چرا این حرف رو میزنی، خانوم دکتر. هر اتفاقی که بیفته من باید سکسم رو داشته باشم چون استرس و نگرانی هامو با سکس تخلیه میکنم. در ضمن وقتی روی من خوابیدی و گرمای تنت رو حس میکنم، ضربان قلبت رو میشنوم و نفس هات که داره کم کم تند میشه، چرا نباید سکس کنم؟ یادت رفته توی چه وضعیت هایی سکس کردیم؟ اتوبان نیایش …
دستشو برد زیر پیرهنم و از روی شورت شروع به مالیدن کسم کرد. لبهامون توی هم قفل شد، زبونش توی دهنم می چرخید که صدای در اومد.
با عجله از روش بلند شدم و دستی به سر و صورتم کشیدم و در رو باز کردم:
-جانم مامان.
-ببخشید بچه ها اما یه چیزی هست که باید ببینید.
پشت سر مامانش به طرف سالن رفتیم، روی کاناپه که نشستیم، گوشیش رو به دستمون داد و روی یه ویدیو زد:
” یه جای تاریک با شمع های کوچیکی که به شکل یه قلب چیده شده بودن، یه مرد که با دهن و چشمهای بسته به یه ستون طناب پیچ شده و فقط یه شورت تنش بود… چند لحظه بعد دو زن که کاستوم پرستاری تنشون بود، وارد شدن و همونجور که از هم لب میگرفتن به بطرف مرد رفتن و شروع به مالیدنش کردن. مرد تقلا میکرد، خودش رو به چپ و راست تکون میداد اما زن ها همچنان مشغول لیسیدن و مالیدنش بودن. “
هر دو با تعجب به مادرشوهرم نگاه کردیم:
-مامان جان این وقت شب صدامون کردی که فیلم پورن ببینیم؟
-قشنگ نگاه کنید.
دوباره به فیلم نگاه کردیم،
” بعد از چند لحظه، زن ها با هم بطرف پایین تنه مرد رفتن و از روی شورت شروع به مالیدن و لیسیدن کردن. تقلای مرد بیچاره بیشتر شده بود، پیچ و تاب های زیادی به بدنش می داد.”
سرم رو به طرف مادرشوهرم برگردوندم:
-ببخشید اما من نمیتونم ویدیو رو نگاه کنم.
-مامان این چیه توی گوشی شما؟
-از یه شماره ناشناس برام اومد، بعد 5 دقیقه هم اون چت کلا پاک شد. نمیدونم چرا حس میکنم این مرد باباته!
-چیزی معلوم نیست توی فیلم، چرا اینو میگی؟
-بالاخره من زنش هستم ، یه چیزهایی رو میدونم و میفهمم.
-اگه اشکالی نداره گوشیت دست من باشه.
-نه عیبی نداره. کاش بزارید برگردم خونه م.
-مامان چند بار راجع به این قضیه حرف زدیم، نمیشه عزیز من.
-مهدی جان … من …
-تو چی مامان؟ بابا رو جلوی چشممون دزدیدن و آرش بی خبریم، اگه اتفاقی برای تو بیفته من باید چه خاکی بریزم سرم؟
-من مراقبم مادر.
-مامان جان، میدونم براتون سخته اما لطفا و خواهشا تا پایان این داستان ها یکم ما رو تحمل کن. به خدا میری خونه ت.
-باشه. شبتون بخیر
مادرشوهرم بعد از چندبار معذرت خواهی بخاطر مزاحمتش، آروم بطرف اتاق خوابش رفت. ما هم رفتیم و روی تخت ولو شدیم:
-به چی فکر میکنی؟
-به نظرت بابام بود؟
-نمیدونم. چیزی معلوم نبود.
-میگم نازی اگه یه وقت همچین بلایی سر من بیاد، توام مثل مامان خانومانه رفتار میکنی؟
با مشت به سینه هاش کوبیدم:
-واقعا که … توی این شرایط هم دست از مسخره بازی بر نمیداری!
-عشق منی تو !

از پشت میز بلند شدم و یه کم کش و قوس به خودم دادم، روز خسته کننده ای بود و احتیاج داشتم زودتر برم خونه. در رو باز کردم و به سالن رفتم:
-خانم احمدی، مراجع دیگه ای داریم؟
-نه خانم دکتر. خسته نباشید.
-تو هم همینطور عزیزم. جمع و جور کن تا زودتر بریم.
-چشم.
به اتاق برگشتم و مشغول جمع کردن پرونده ها روی میز شدم که گوشیم زنگ زد:
-سلام رضا جان. چطوری؟
-سلام نازی جان. خوبم. تو چطوری؟ هنوز مطبی؟
-منم خوبم. آره، دیگه دارم تعطیل میکنم.
-من یه سر میام پیشت، نزدیکم.
-چیزی شده رضا؟
-تلفنی نمیشه، میام بهت میگم.
-باشه. منتظرتم.
خودمو با پرونده های فردا مشغول کردم، دلشوره بدی داشتم.
-ببخشید خانم دکتر. با من کاری ندارید؟
-نه عزیزم، خسته نباشید.
-شما هم همینطور.
حدود یک ربع بعد از رفتن خانم احمدی، زنگ واحد زده شد. با باز کردن در، حس بدی وجودم رو گرفت:
-سلام خانم دکتر.
-سلام جناب الوند. بفرمائید.
-مثل اینکه مطب تعطیله!
-بله ساعت کاری تموم شده.
-راستش یه خواهشی ازتون دارم.
-بفرمایید.
-یادتونه گفتم با یه خانومی در رابطه هستم که خیلی دوستش دارم.
-بله، یادم هست.
-می تونم ازتون خواهش کنم که چند دقیقه بیایید توی همین کافی شاپ روبرو و با ایشون صحبت کنید؟
-در چه موردی؟
-درباره من و اینکه پیش شما تحت درمان هستم.
-خب شما به همراه ایشون تشریف بیارید اینجا، من منتظر کسی هستم.
-والا نیم ساعته دارم التماسش میکنم، میگه من نیازی به روانشناس ندارم.
-جناب الوند من منتظر کسی هستم.
-فقط چند دقیقه، قول میدم.
با اکراه به طرف اتاق حرکت کردم تا کیف و گوشیم رو بردارم، همون لحظه بوی عطر مهدی به مشامم خورد. با سرعت برگشتم و یه دستمال جلوی دهنم قرار گرفت و الوند آخرین چیزی بود که دیدم.

همه جا تاریک بود، بوی عطر تندی اذیتم میکرد. کمی که حواسم جمع شد، متوجه شدم که دستها و چشم هام بسته است و به یه ستون تکیه دارم:
-کسی اینجا هست؟ آقای الوند؟
صداهایی شبیه هوم هوم اومد، کسی اونجا بود:
-کسی اینجاست؟ من کجام؟
همون صداها تکرار شد، سرم رو به اطراف تکون دادم تا شاید چشم هام آزاد بشن، اما فایده ای نداشت. حدود یک ساعتی گذشت تا از دور صدای تق تقی شنیده شد که نزدیک میشد، صدایی شبیه پاشنه کفش. صدای کفش متوقف شد و صدای جیرجیر در و دوباره صدای کفش ها:
-جووونم عشقم … چی شده؟ چی میخوای بگی؟ باز که اخم کردی! ای بابا تو که کیرت خوابه! مگه نگفتم تا منو میبینی باید راست کنی… مممممم … پسر بد! الان تنبیهت میکنم.
باز همون صدای هوم هوم اومد و بعدش صدای خنده بلند. آب دهنم رو قورت دادم و صورتم رو به سمت صدا برگردوندم:
-ببخشید خانوم، من کجام؟
-اوووو… دیدی عشقم به من گفت خانوم. شما ببخشید خانوم دکتر، من هر وقت این مرد رو میبینم همه چیز یادم میره. شما توی زیرزمین ویلای من هستید، توی لواسون.
-خب شما کی هستید؟ من چرا اینجام؟
-به زودی با هم آشنا میشیم، شما اینجایید تا یه سری اتفاق های خوب بیفته.
-منظورتون رو نمیفهمم!
-عجله نکن عزیزم، هیچ صدمه و آسیبی بهتون نمیزنم. در حقیقت شما قراره نقش انگیزه رو واسه این عشق قشنگ من بازی کنید.
صدای کفش ها نزدیک میشد، اول بوی خوش عطرش و بعد نرمی دستاش روی گونه م رو حس کردم. دستشو برده بود پشت سرم و مشغول باز کردن چشم بندم شد:
-شاید بخاطر شما، بالاخره سر عقل بیاد و با من همکاری کنه. شما بهتر میدونی که عشق چه نیروی فوق العاده ای داره، حالا من بعد سالها دوباره به عشقم رسیدم، دوست دارم این عشق کامل بشه اما خب …
بالاخره چشم بند رو باز کرد، چشمهام رو آروم آروم باز کردم. زنی حدودا 50 ساله، با قدی نسبتا بلند و اندامی موزون، شیک پوش و خوش چهره با چشمانی خمار واستاده بود:
-خوبی عزیزم؟
-بله، ممنون. میتونم کمی آب بخورم.
-البته.
دستهاشو بهم کوبید و داد زد:
-یه لیوان آب بیارید، بی خاصیت ها.
سرم رو به راست چرخوندم و از چیزی که دیدم، نفسم بند اومد. پدرشوهرم لخت و تنها با یه شورت با دستها و پاها و دهن بسته، به تخت صلیب شده بود.
با صدای باز شدن در، سرم رو برگردوندم. یه خانوم با یه کاستوم پرستاری وارد شد و آب رو بدست اون خانوم داد، و خودش بطرف پدرشوهرم رفت. از نوک پاهاش شروع به بوسیدن کرد، با دستهاش هم بدن پدرشوهرم رو می مالید. همونجور که بدنش رو میبوسید به شورتش رسید، به طرف من برگشت و نگاهی کرد و شروع به لیسیدن شورت کرد. پدرشوهر بیچاره م با همون دست و پای بسته به بدنش پیچ و تاب میداد.
-میبینی خانوم دکتر؟ اصلا همکاری نمیکنه! از وقتی اومده برنامه هر روز همینه! بفرمایید آب!
لیوان رو روی لبام گذاشت و کمی آب نوشیدم:
-خب بسه دیگه، برو سراغ جاهای دیگه ش. کیرش فقط مال منه!
برطرف تخت رفت و به حالت 69 روی پدر شوهرم خوابید، از روی شورت مشغول لیسیدن شد، خانوم پرستار هم مشغول مالیدن اون خانوم شده بود. صدای نفس ها و آه و ناله هاشون واقعا تحریک کننده بود، صورتم رو برگردوندم و چشمهامو بستم.
-خانوم دکتر، باور کن اگر راضی بشه با من سکس کنه، خیلی زود آزاد میشید. من چیز زیادی ازش نمیخوام، فقط یه بار سکس کنیم.
-من واقعا نمیدونم شما کی هستید و چرا همچین درخواستی دارید؟
-این مرد عشق منه. زندگی منه. عمر منه. نفس منه.
دوباره شروع به مالیدن پدرشوهرم کرد و از دیدن کیر راست شده ش، جیغی کشید:
-جوووونم … آفرین … بیدار شو عزیزم … میخوام بخورمت
و بلند و هیستریک خندید:
-مثل اون روزها دوستم داشته باش. تو که دوستم داشتی، عاشقم بودی، قرار بود با هم باشیم تا همیشه، چی شد که تا الهه رو دیدی، منو فراموش کردی.
چهره این زن برام آشنا بود، انگار جایی دیده بودمش. چشمهامو بستم و سعی کردم تمرکز کنم تا بخاطر بیارم که این زن کیه ؟ نمیدونم چقدر توی فکر و خیال خودم بودم که با لمس صورتم، به حال برگشتم:
-خانوم دکتر هرجور که میتونی و بلدی راضیش کن که با من بخوابه. یه بار با هم سکس کنیم، عاشقانه.
نگاهش کردم، ته چشمهاش چیزی بود که منو میترسوند. در رو باز کرد و به پرستار اشاره کرد، چند لحظه بعد با هم خارج شدند.
به طرف پدرشوهرم برگشتم، مرد بیچاره رمقی نداشت:
-نگران نباشید آقاجون، همه چیز درست میشه.

چند ساعت بعد، در باز شد و در کمال ناباوری کارآموزم مهناز با الوند وارد شد:
-سلام خانوم دکتر، خوبید؟
با تعجب نگاهش کردم:
-تو ؟ نمی فهمم!
-چیزی نیست، نگران نباشید.
-الوند برو و آقا رو باز کن تا هم دستشویی برن و هم شام بخورن. من حواسم به خانم دکتر هست.
الوند به طرف پدر شوهرم رفت و دست و پاهاشو باز کرد، کمک کرد تا بایستد و با هم از اتاق خارج شدن:
-شما به سرویس احتیاج ندارید؟
-نه! اینجا چه خبره؟
-گفتم که نگران نباشید، حواسم بهتون هست. اگه به حرفاش گوش کنید، اتفاق بدی نمیفته.
-این خانوم کیه؟
-الناز جون رو میگی؟
-اسمش رو به من نگفت، فقط حرفهای بی سر و ته زد.
-نگران نباشید. من حواسم بهتون هست.
با شنیده شدن صدای کفش ها، کمی ازم فاصله گرفت:
-شامتون رو بخورید.
-میل ندارم.
-لطفا همکاری کنید، به نفعتونه. کمتر اذیت میشید.
کمی بعد در باز شد و اون خانوم همراه با الوند و پدرشوهرم وارد شد:
-شامتون رو میل کنید، خوب بخوابید و استراحت کنید. روزهای قشنگی در پیش داریم.
رو به الوند کرد:
-اتاق های مهمون آماده شد؟
-بله خانوم.
-خیلی خوب، از اینجا ببرید شون بالا تا راحت بخوابن. عشق منم مثل هر شب پیش خودم میخوابه.
-چشم.
پدرشوهرم نگاهی به من کرد:

  • بزار نازی بره.
    -قبلا هم گفتم اتفاقی براش نمیفته.
    -بزار نازی بره، هر چی بگی گوش میکنم.
    -الان شامتو بخور، میریم توی اتاق و با هم حرف میزنیم عشقم.
    -ازت خواهش میکنم هر کاری دوست داری با من بکن، اما این دختر رو آزاد کن که بره، اون به این ماجرا ربطی نداره.
    -ببین عشقم با این لحن حرف زدنت داری شدیدا تحریکم میکنی. این لحنت رو بزار واسه توی رختخواب. الان شامتو بخور.
    با زور قاشق های پر از غذا رو توی دهن پدر شوهرم خالی میکرد، مجال قورت دادن و نفس کشیدن نمیداد. با اکراه و البته با زور مهناز، منم مجبورا چند قاشق از غذا خوردم.

نوشته: pariyana

ادامه…

بازدید 7,978

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

4 پاسخ به “بومرنگ (۴)”

  1. سلام،این قسمتم خوب بود و بغیر از یه جا که یه اشتباه احتمالا تایپی داشتی باقی داستان مشکلی نداشت.خوب میشد که بتونی چندتا چندتا آپلود کنی (میدونم امکان نداره)بخاطر این میگم که آدم قسمتای قبلیو بواسطه فاصله زمانی فراموش میکنه و تا بخواد یادش بیاد میبایست چندتا پاراگرافو بخونه تا راه بیوفته و بعدم که زود به انتها میرسه و اما داستان…تا اینجا همه چیز خوب بوده،هم استفاده از ژانر پلیسی-معمائی رو خوب بهم مربوط کردی و هم تعلیق خوبی درآوردی.باید ببینم در ادامه مارو به کجا میبری،منتظرم و…مرسی

  2. والا من الان یه ساله نه سکس دارم نه خود ارضاییهیجانات و استرس رو با خیره شدن به در و دیوار و سقف خونهخیلی سختهخیلی تمرین میخوادآن که باید ، باشدا نیست

  3. روون و خوب مینویسی، فقط به نظرم یه مقدار هیجان و جدابیتش میتونست بیشتر باشه.

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید