بوره‌ی دراز!

مرد تاجری سه زن داشت، از سه روستای متفاوت!
اکثر زمان خود را در سفر می‌گذراند و در بین سفرهایش به نوبت به همسرانش سر می‌زد.
وارد خانه‌ی همسر اولش که شد با غرولند او مواجه شد:
-به تو هم میگن شوهر!
-ماهی یکبار به من سر نمی‌زنی، هر وقت هم که سر می‌زنی احوال منو نمی‌پرسی!
-اصلاً نمی‌پرسی زنده‌ای، مرده‌ای، مریض نیستی؟
-الان چند وقته مریضم یکی نیست منو ببره پیش حکیم!
-فکر کنم بمیرم بهتره! تو هم که دو زن دیگه داری، عین خیالت هم نیست.
مرد میگه:
-عزیزم تو مادر بچه‌های منی، عشق اول منی، هیچکس عشق اول نمیشه، چطور برام مهم نیستی، خدا نکنه که مریض باشی، ولی الان خسته‌م و به شدت به تو نیاز دارم بیا فعلاً یه برنامه بذاریم، بقیه‌ی کارهام درست میشه!
آغوش باز کرد و زن با یه ناز ساختگی خودشو تو بغلش جا داد، مرد هم قوی و تشنه‌ی جماع! حسابی با او در آمیخت و دلی از عزا درآورد.
سپس به آغل رفت و گوسفندی کشت و دلش را کباب کرد و با زنش خوردند و توان باز آوردند.

سپس رو به زن کرد و گفت:
-عزیزم حاضر شو تا تو را پیش حکیم ببرم، نکند بیماری تو به تنت بماند و عشقم اذیت شود!
زن که به خواسته‌ی اصلی دلش رسیده بود گفت:
-نه عزیزم تو خیلی سرت شلوغه و باید به تجارتت برسی و از طرفی اداره‌ی سه خانواده کاری بس مشکل است! خدا را شکر الان بهترم و کمی هم دارو گیاهی دارم اگر بد شدم می‌خورم!
مرد هم قانع از سخن زن، روی او را بوسید و کیسه‌ای سکه به او داد و از او خداحافظی کرد.
به خانه‌ی زن دوم که رسید انگار داستان تکرار شد!
-به تو هم میگن شوهر!
-ماهی یکبار به من سر نمی‌زنی، هر وقت همسر می‌زنی احوال منو نمی‌پرسی!
-اصلاً نمی‌پرسی لباس داری؟
-میدانی چند ماه است که این پیراهن را می‌پوشم؟
-زن تاجرم و یه لا قبا!
-من اصلاً برات مهم نیستم، هر چه باشه دو تا دیگه زن داری!
مرد میگه:
-عزیزم تو مادر دختر منی، سوگلی منی! تو رو با هیچکس عوض نمی‌کنم!
-اصلاً من به عشق تو این همه راه رو برگشتم!
-الان هم تشنه‌ی تن توام و به شدت به همخوابگی با تو نیاز دارم!
زن را بغل کرد و در حالی که برهنه می شد همان پیراهن را از تن زن درآورد و جماعی سخت در پیش گرفت!
سپس به آغل رفت و گوسفندی کشت و جگرش را کباب کرد و با زنش خورد.
از آن لذت وصف‌ناپذیر که فارغ شد رو به زن کرد و گفت:
-زیبا روی من حالا حاضر شو که تو را با خود به شهر ببرم و برایت پیراهنی بخرم!
زن که کام دلش برآمده بود لبهای مردش را بوسید و گفت:
-نه مرد من، سایه‌ی سر من، خدا تو رو از من نگیره این پیراهن فعلاً نوه و میشه چند ماه دیگر را هم با آن گذراند.
-تو هم که سرت شلوغه و اداره‌ی سه خانواده بر عهده‌ی تو و باید به تجارتت برسی!
-خدا رو شکر که تو هستی!
مرد با لبخندی از رضایت، زن را بوسید و کیسه‌ای سکه هم به او داد و از او خداحافظی کرد.
خانه‌ی زن سوم متفاوت بود سوت و کور!
هر چه زنش را صدا کرد جوابی نشنید!
بالاخره او را در پستوی خانه یافت!
-عزیز من اینجا چیکار می‌کنی؟
-از چه ناراحتی؟
-چه شده؟
زن سر به زیر انداخت و گفت:
-نمام ارزش زن به بچه‌های اوست!
-من که نتوانستم برایت بچه‌ای بیاورم!
-تو هم حق داری که از من گریزان باشی و به من سر نزنی!
-خدا زنهای دیگه و بچه‌هایت را نگه دارد!
مرد که تازه ماجرا را فهمیده بود نفسی تازه کرد و گلویی صاف کرد:
-مهربانم، بچه جز دردسر چه دارد!
-بهتر که بچه نداری!
-سر خری کمتر!
-تازه تو برایم تازه‌تری!
-زنان دیگرم چون بچه زاییده‌اند و مادری کرده‌اند، پیرتر به نظر می آیند!
-الان هم به شوق دیدار تو آمده‌ام و دلم هوای تن تو را کرده است!
زن را به آغوش کشید و با خود به اتاق برد و شد همان که باید میشد!
سپس به آغل رفت و گوسفندی کشت و قلوه‌هایش را کباب کرد و با زنش خوردند و توان از دست رفته را باز آوردند.
-می‌خواهی دارو درمانی کنیم که شاید بچه‌دار شوی؟
زن که حسابی سرحال آمده بود جواب داد نه عزیزم بچه‌های تو، بچه‌های من هم هستند! خدا سایه‌ی تو را از سرم کم نکند.
.
.
.
مرد داستان ما راضی و خندان دستی بر مردانگی خود کشید و گفت:
-قربانت برم بوره‌ی دراز
-هم حکیم و هم بزاز
-اجاق‌کور هم ازت رضاست!

نوشته: A man

بازدید 16,267

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

5 پاسخ به “بوره‌ی دراز!”

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید