بهاری که خزان شد (2)

فصل دوم: لمس خوشبختی

صدا های اطرافم به گوشم میرسه اما هنوز هم چشمام بسته است… چرا بازشون کنم؟؟؟ چشمام رو به روی چی باز کنم؟؟؟ روی این دنیای نامرد؟؟؟ روی این همه کثافت؟؟؟ خدایا چرا نذاشتی بمیرم؟؟؟ چرا نذاشتی از دست این زندگی لعنتی خلاص بشم؟؟؟ مگه توی این دنیای بی رحم من سهمی بجز بدبختی هم دارم؟؟؟
سوزن سرمی که توی دست چپم نشسته بود رو حس میکردم…

  • مریض شما هنوز به هوش نیومده؟
    صدای یه زن غریبه بود… یه صدای تیز و برنده.
  • نه بهوش اومده ولی الان خوابه.
  • ایشالا خدا شفاش بده.
  • ممنون، ایشالا مریض شما هم خوب بشه.
    وقتی صدای خواهرم که فک کنم با همراه مریض تخت بغلی حرف میزد رو شنیدم آروم آروم چشمام رو باز کردم.
    وقتی خواهرم این صحنه رو دید اونقدر ذوق زده شد که پرید و بغلم کرد، بوسه هایی که روی گونه هام می کاشت آرومم میکرد، برام از هر مسکن و آرامش بخشی قوی تر بودن.
  • بسه نسترن، خفه شدم!
    خودش رو ازم جدا کرد و با اخم بهم زل زد.
    نسترن: فعلا که توی احمق داشتی دستی دستی خودت رو میکشتی.
  • من لیاقت مردن رو هم ندارم.
    نسترن: خفه شو!
    صندلی رو کشوند نزدیک تختم تا فاصله ی کمی بینمون باشه.
    نسترن: آبجی آخه این چه کاری بود که کردی؟
    پیش خودت نگفتی اگه نسترن دیگه اون چشمای خوشگلت رو نبینه دق میکنه؟
    نگفتی توی این دنیا یه خواهر داری که اگه نباشی هیشکی نیست ازش مراقبت کنه؟
    حالا خودت به درک فکر منو نکردی؟!
    خنده ام گرفته بود آخه داشت با یه چهره ی مظلوم و معصوم اینارو میگفت و سرشو به حالت تأسف تکون میداد.
  • بیشعور پس بگو واسه خاطر خودت بودی نه بخاطر من!
    نسترن: پس چی فکر کردی؟ من یه حامی بیشتر ندارم اونم تویی حالا دستی دستی میخوای خودتو بندازی توی قبر؟؟؟ وای بهار اگه بدونی چی شد.
  • مامان کجاست؟
    نسترن: چقدر بی ذوقی تو، خب میخوام برات تعریف کنم دیگه.
  • ببین خلاصه و مفید تعریف میکنی ها، حوصله ندارم یه ساعت حرف بزنی!
  • من اهل سانسور کردن نیستم، اگه دوست داری بگم باید حوصله ی شنیدن داشته باشی.
  • باشه
  • بابا بعد از این که کارش با مامان تموم شد میخواسته بیاد سر وقت تو، ولی وقتی میاد توی اتاق و میبینه کلی بسته ی قرص خالی دور و ورت ریخته ترس برش میداره. منم که مثل همیشه توی اتاقم بودم. با ترس و لرز اومد صدام زد و گفت چی دیده. منم عین برق خودم رو رسوندم بالای سرت، اگه بدونی چه قیافه ای داشتی…
    صورتت عین پودر بچه سفید شده بود و زبونت از دهنت زده بود بیرون و چشمات درشت تر از همیشه شده بودن. فکر میکردم دار فانی رو وداع گفتی!
  • برو گمشو! این چیزایی که تو گفتی مال اعدامیاست نه مال منه بدبخت که با قرص خودکشی کردم.
    نسترن: آره والا، اونم چه قرصی؟؟؟ قرص ویتامین! مردم خودشون رو با مرگ موش و قرص نفتالین میکشن خواهر ما اومده قرص ویتامین خورده!
  • چی؟؟؟
    نسترن: مونگل قرص هایی که خوردی قرص ویتامین بودن!
    بعد از زدن حرفش شروع کرد به خندیدن. کم کم خودمم داشت خنده ام میگرفت. من… خودکشی… قرص ویتامین!
    عین دیوونه ها زدیم زیر خنده… خیلی وقت بود که از ته دل نخندیده بودم. اونقدری خندیدیم که اشک توی چشمای جفتمون جمع شد. نگاه کنجکاو اطرافیان رو میدیدم که بهمون زل زدن اما بی اهمیت به خندیدنم ادامه دادم…
  • خب بعدش چی شد؟
    نسترن: هیچی دیگه مثل برق و باد با مامان و بابا رسوندیمت بیمارستان.
    وقتی دکتر بالای سرت حاضر شد نبودی ببینی مامان چه دعوایی با بابا راه انداخت، آخه صورت مامان هم داغون شده بود.
    دکتر میگفت این تنه لش رو چرا آوردین اینجا؟؟؟ ورش میداشتین و میبردینش قبرستون آخه فشارت روی پنج بود.
  • آهان اونوقت دکتر به من گفت تنه لش؟
    نسترن: پس میخواستی به عمه ی من بگه تنه لش؟
    خب تو عین مرده ها روی تخت افتاده بودی.
  • کوفت! گشنمه نسترن یه چیزی بیار بخورم.
  • وایسا اول برم پیش پرستار و ازش سوال کنم.
    بعد از گفتن این حرف از جاش بلند شد و بسمت در رفت. سرم رو به بالشت تکیه دادم و نگاهم رو به سقف دوختم.
    ساعت نزدیک های سه یا چهار بعد از ظهر بود، یعنی زمان ملاقات…
    وقتی که برادر و خواهر های ناتنیم از در اومدن تو چشمای همشون پر از اشک بود… وقتی که مامانم اومد و چادر رو از روی صورتش کنار زد قلبم تیر کشید… مامانِ من یعنی دختری که اون همه زیبایی داشت الان چه بلایی سرش اومده بود؟؟؟ نسترن راست میگفت، درب و داغون و خسته بود. نمیدونستم به حال خودم گریه کنم یا به حال مادرم.
    همون شب از بیمارستان مرخصم کردن و برگشتم خونه.
    نمیدونستم نا پدریم از کارش پشیمونه یا نه؟ البته برام اهمیت چندانی هم نداشت.
    بعد از یکی دو روز استراحت کردن توی خونه دوباره شال و کلاه کردم که برم دانشگاه… این بار هیچ کسی نه نمیتونست جلوم رو بگیره و نه گرفت.
    ترم یک رو مشروط شدم، البته چندان دور از انتظار هم نبود ولی دوباره تونستم خودم رو جمع کنم. تونستم روی پای خودم وایسم و دوباره درس هام رو بخونم. ترم سه بودم که گفتم طلاق میخوام. دوباره جنگ… دوباره دعوا… دوباره مکافات… اما این جنگ یه برنده بیشتر نداشت و اونم من بودم. حس میکردم یه پرنده ام، پرنده ای که از قفس آزادش کردن، پرنده ای که بال پروازش دوباره باز شده، پرنده ای که میخواست بپره…
    توی حیاط دانشگاه کنار بهترین دوستم روی نیمکت نشستم و در حالی که با چشمای بسته به صدای گنجشک های روی درخت گوش میدم سعی میکنم تا جایی که میتونم ریه هام رو با هوای تازه پر کنم…

شیوا: بهار…

  • هان؟؟؟
  • هان و کوفت! شد یه بار مثل آدم جواب بدی؟
  • دقم دادی! خب چه فرقشه؟… جونم؟؟… خوبه؟
    شیوا: خوب که نیست ولی بهتر شد! میخواستم ازت یه خواهشی بکنم.
  • باز کارت لنگ میزنه اومدی سراغ من؟ بگو ببینم چی شده.
  • خیر سرت صمیمی ترین دوستمی، اگه به تو نگم به کی بگم؟
  • حالا اینقدر ننه من غریبم بازی در نیار! حرفت رو بزن.
  • جون من بیا و مردونگی کن برو با محسن در مورد من حرف بزن.
  • اولا که من مرد نیستم، دوما راست و درست برم به محسن بگم چی؟؟؟ بگم دوستم عاشقته؟
    شیوا: خب آره دیگه مگه چه اشکالی داره؟
  • من که نه میتونم و نه روم میشه.
    شیوا کمی عصبی شده بود، کم کم چشماش داشتن از خشم نازک میشدن.
    شیوا: پس بچه ها راست میگن.
  • ببین شیوا من نمیفهمم داری چی میگی میشه واضح تر بگی؟
    شیوا: بچه ها میگن تو و محسن با هم رابطه دارید. بچه ها میگن عاشق همدیگه اید. بهار تو از علاقه ی من به اون خبر داشتی. ازت انتظار یه همچین کاری رو نداشتم، من بهترین دوستت بودم بهار.
  • چیه داری تند تند حرف میزنی؟؟؟ من کجا محسن کجا؟؟؟ ما چه ربطی به هم داریم؟؟؟ اون فقط یه فامیل دوره همین.
    شیوا: اگه راست میگی برو و در مورد من باهاش حرف بزن.
    از دستش کلافه شده بودم… از یه طرف روم نمیشد یه همچین کاری بکنم و از یه طرف نمیخواستم با سر پیچی از این کار به شایعات دامن بزنم بخاطر همین قبول کردم.
    یه هفته گذشت…
    نمیدونستم باید چیکار کنم و چطوری باهاش حرف بزنم ولی به هر جون کندنی بود باید تمومش میکردم. یه روز بعد از کلاس زودتر از همه اومدم بیرون و چند متر دورتر از در کلاس منتظرش وایسادم تا بیاد. اون آخر همه از کلاس بیرون میومد بخاطر همین منتظر موندم تا تک تک بچه ها برن.
    اگه چادر نپوشیده بودم قطعا هر کسی توی اون لحظه لرزش دست های ظریفم رو میتونست تشخیص بده. از در اومد بیرون، داشت میرفت، نباید فرصت رو از دست میدادم…
  • آقا محسن…
    صدام انگار از ته چاه بیرون میومد. کف دستام عرق کرده بودن. نشنیده بود. دوباره صداش زدم.
  • آقا محسن…
    این بار شنید و بسمت عقب برگشت… معلوم بود جا خورده، بعد از یه مکث کوتاه وقتی مطمئن شد که من صداش کردم عین یه بچه با شوق و ذوق اومد طرفم… لبخند روی لبهای قلوه ایش نقش بسته بود.
    صدای ضربان قلبم که عین طبل جنگ به صدا در اومده بود داشت پرده ی گوشم رو پاره میکرد.
    حس میکردم رنگم پریده و عین گچ دیوار شدم…
    محسن: چه عجب! چی شده شده یاد فقیر فقرا افتادین؟
    دست و پام رو گم کرده بودم، اصلا من باهاش چیکار داشتم؟؟؟ همه چیز یادم رفته بود… خدا بگم چیکارت کنه شیوا که فقط برام دردسری… محسن تکیه داده بود به دیوار و دست به سینه منتظر بود تا من دهنم رو باز کنم و حرف بزنم.
    برای اولین بار با دقت نگاهش کردم… قده بلند و چهارشونه اش آدم رو یاد کرد ها مینداخت… چندتا از تار موهاش ریخته بودن روی پیشونیش و جذابترش میکردن. وقتی میخندید لپاش گود میوفتادن و عین یه سیاهچال آدم رو توی خودشون فرو میبردن.
    من چرا اینجوری شده بودم؟؟؟ چرا از این که میخواستم در مورد شیوا باهاش حرف بزنم پشیمون بودم؟؟؟ نکنه…نکنه خودم دوسش دارم؟؟؟
    ولی دیگه دیر شده بود باید میگفتم…و گفتم… با تته پته و کمال پررویی گفتم دوستم به شما علاقه داره ولی چون ازتون خجالت میکشید از من خواست این موضوع رو بهتون بگم و اگه ممکنه شمارتون رو بدین تا بهتون زنگ بزنه.
    محسن:دوست؟؟؟ چه کسی منظورتونه؟؟؟
    سرم رو پایین انداختم و با صدای ریزم گفتم خانوم رحمانی.
    دوباره سرم رو بالا گرفتم و بهش نگاه کردم، ابرو های خوشگلش رو توی هم کشید…
    از نگاهش ترسیدم… نمیدونستم چه عکس العملی نشون میده…
    دست کرد توی جیبش و یه تیکه کاغذ رو به سمتم گرفت… با همون دستایی که از استرس عین بید مجنون میلرزیدن شماره رو ازش گرفتم… برگشت و بهم پشت کرد… صداش بم تر از همیشه شده بود:
    بهش بگید اگه تا ساعت هفت زنگ زد که زد،اگه نزد دیگه مزاحم نشه.
    بعد از گفتن این حرف حرکت کرد و قدم زنون ازم دور شد. مات و مبهوت مونده بودم. همون جا توی راهرو نشستم. پشیمون شده بودم. هزار تا سوال داشتن توی مغزم رژه ی نظامی میرفتن… چرا؟؟؟ چرا محسن یه همچین عکس العملی نشون داد؟؟؟ چرا من اینجوری شدم؟؟؟ یعنی احساس پشیمونیم بخاطر این بود که دل خودم هم پیش محسن گیر بود؟؟؟
    از جام بلند شدم و راه افتادم سمت خوابگاه. هوش و حواس نداشتم و توی یه عالم دیگه سیر میکردم. وقتی به اتاق رسیدم و به شیوا گفتم اونقدر ذوق کرد اونقدر توی بغلش فشارم داد که از عصبانیت از اتاق انداختمش بیرون. این چه حسی بود که من داشتم؟؟؟ حسادت؟؟؟
    بخاطر سر دردی که گرفته بودم یه مسکن خوردم و بعد از عوض کردن لباس هام افتادم روی تخت. منتظر بودم… منتظر بودم ببینم عقربه ی کوچیک ساعت شمار کی به هفت میرسه.

عقربه به جایی که میخواستم رسیده بود و دقیقه ها یکی یکی میگذشتن… دل توی دلم نبود ببینم چی شده و محسن به شیوا چی گفته. پونزده دقیقه گذشت…هر دقیقه از این پونزده دقیقه واسه من اندازه ی یه قرن طول کشید…
وقتی شیوا دستگیره ی در چوبی اتاق رو پایین کشید و وارد اتاق شد با دیدن لب و لوچه ی آویزونش جا خوردم.
سریع خودم رو بهش رسوندم و شروع به حرف زدن کردم:
چی شد شیوا؟؟؟ چی گفت؟؟؟ گفت دوستت داره؟؟؟
من تند تند سوال میپرسیدم… صدای سکوتش آزارم میداد

  • دِ جون بکن لعنتی میگم چی گفت؟
    چشماش پره اشک شده بودن… بغض نیمه شکسته ای که توی گلوش لونه کرده بود باعث میشد نتونه درست حرف بزنه.
    شیوا: من که از تو هم خوشگل ترم هم قدم بلند تره… من که اندامم از تو بهتره… تو چی داری؟؟؟ تو یه دختر لاغری که فقط چشمای قشنگی داره… همین…
    عصبانی شدم و سرش داد زدم:
    خب که چی؟؟؟ میخوای خوشگلیت رو به رخ من بکشی که چی بشه؟؟؟
    بغضش ترکید و اشکاش پهنای صورتش رو خیس کرد… روی تخت نشوندمش و با دست چپم شونه اش رو ماساژ دادم. صدام رو کمی آرومتر کردم و گفتم:
    شیوا خب بگو چی شده؟ محسن چی گفته که اینجوری شدی؟
    بلند شد و قصد رفتن کرد ولی مچش رو گرفتم و نگاه پر از التماسم رو بهش دوختم…
  • شیوا خواهش میکنم…
    وقتی زبون شیوا به حرف اومد من کر شدم… انگار نمیشنیدم… محسن گفته بود که از ترم یک عاشق بهار هستم و دورا دور مراقبشم… گفته بود چون بهار توی گذشته ضربه ی سختی خورده دوست ندارم ناراحت بشه، بخاطر همین دیگه ازش نخواه بین تو و کسای دیگه واسطه بشه.

وقتی شیوا دستش رو از توی دستم کشید به خودم اومدم… مغزم داشت حرفاش رو پردازش میکرد… بیشتر از این که خوشحال باشم عصبانیت داشت آزارم میداد… من تا الان درباره ی گذشته ام توی محیط دانشگاه با کسی حرفی نزده بودم و نمیخواستم کسی هم چیزی بفهمه… سر شیوا که دیگه داشت پشت در بسته گم میشد داد زدم:

  • حالا به این پسره ی احمق نشون میدم که چی رو بگه چی رو نگه. با عجله از اتاق اومدم بیرون و رفتم توی حیاط خوابگاه. یه تلفن عمومی بیشتر نداشتیم. یه تلفن کارتی که شبا تا دیر وقت یه صف طولانی از دخترا پاش وایمیسادن. شاید اگه توی شرایط عادی بودم صحنه ی دعوا و کل کل کردن دخترا سر این که یه دقیقه بیشتر با دوست پسرشون حرف بزنن میتونست منو بخندونه وشادم کنه اما الان وضعیت خوبی نداشتم و فقط منتظر بودم یکیشون یه وقت یه دقیقه ای بهم بده. وقتی نوبتم شد با دستای لرزون کاغذ مچاله شده ی توی دستم رو باز کردم و شماره رو گرفتم…
    -الو…الو…
    یه صدای مردونه از پشت گوشی گفت:
    بله بفرمایید…
    صدای محسن رو درست نمیشناختم و تن صدای خودم به رعشه افتاده بود…
  • با آقا محسن کار داشتم…
    گفت نیستش. عصبانی شدم و داد زدم:
    هه خیال می کنید من احمقم؟؟؟ تا همین یه دقیقه پیش پای تلفن داشت چرت و پرت میگفت.
    پسره معلوم بود دست پاچه شده:
    به خدا نیستش رفته حموم…
  • من این چیزا حالیم نمیشه گوشی رو ببر توی حموم.
    اونقدر عصبانی بودم که نمی فهمیدم دارم چی میگم.
    پسره که معلوم بود ترسیده گفت:
    آخه سیم تلفن تا اونجا نمیرسه.
    داد زدم:
    من این چیزا سرم نمیشه… تلفن رو قطع می کنم و ده دقیقه ی دیگه زنگ می زنم.
    بعد از گفتن حرفم تلفن رو گذاشتم و به بقیه ی دخترا نگاه کردم… هیچ کدوم نه جرات داشتن بهم نزدیک بشن و نه جرات داشتن حرفی از نوبت به میون بیارن.
    پنج دقیقه گذشت و دوباره زنگ زدم… وقتی گوشی رو برداشتن با همون عصبانیت گفتم گوشی رو بده به محسن.
  • بهار تویی؟؟؟ محسن خودمم. چی شده؟
    نمیدونم چرا ولی تمام عصبانیتم دود شد و رفت هوا. بی اختیار گریه ام گرفت. آخه این اشکای مسخره چی از جون من میخواستن؟
    محسن: بهار چی شده چرا داری گریه میکنی؟
  • تو… تو به شیوا گفتی منو دوست داری؟؟؟
    کلماتم بین هق هقم گم شده بودن.
    محسن زد زیر خنده و گفت:
    بخاطر همین اینقدر عصبانی هستی و اینقدر آتیشی شدی؟
    خب میگی چیکار کنم دوستت دارم دیگه… بفهم… دوستت دارم بهار!
    به همین سادگی رابطه ی ما شروع شد…
    عاشقش بودم چون عاشقم بود، دیوونه اش بودم چون دیوونه ام بود. انگار روی ابرا سیر میکردم… انگار توی این دنیا نبودم… انگار توی نعمت های بهشتی غلت میزدم… آره من معتاد بودم… اما نه معتاد به مواد مخدر نه معتاد به حشیش و هرویین و تریاک.
    من معتاد محبت بودم… محبتی که محسن هم تامین کننده ی اون بود و هم ساقی اون. منم به صف دور و دراز تلفن کارتی پیوسته بودم! صفی که بارها و بارها وقتی از کنارش رد میشدم یه پوزخند روی چهره ام جا خوش میکرد.
    نمیدونم سال چندم بودم و چقدر از دوستیم با محسن می گذشت ولی اون سال توی آباده یه برف سنگین اومد. تلفن های خوابگاه قطع شده بود. دانشگاه رو تعطیل کردن و ما هم توی خوابگاه گیر افتاده بودیم و جایی نمی تونستیم بریم.
    یه هفته ای می شد که از محسن بی خبر بودم و داشتم دیوونه می شدم.
    به هر بدبختی و مکافاتی که بود خودم رو به شهر رسوندم و یه دفتر مخابراتی پیدا کردم. بعد از کلی التماس اجازه گرفتم که توی یکی از باجه ها یه تلفن داخلی بزنم. وقتی محسن صدام رو شنید داشت بال در میاورد…
    محسن: بهار خودتی؟؟؟
  • آره بی معرفت خودمم. معلوم هست کجایی؟
    محسن: من دارم زیر سایه ات آفتاب میگیرم.
  • برو… برو که دیگه با شوخی هات خنده ام نمی گیره.
  • دلم برات تنگ شده بود بهار… دوستت دارم.
    حرفش مثل یه ورد بود… یه ورد که محسن به عنوان یه جادوگر واسه غیب کردن همه ی ناراحتی ها و دلخوری های من ازش استفاده کرده بود.
  • باز میخوای خرم کنی؟
  • بلا نسبت خر.
    بعد با صدای بلند شروع به خندیدن کرد… صدای خنده اش بهم آرامش میداد.
  • کوفت
  • بهار دیگه طاقت ندارم میخوام همین الان ببینمت. پاشو بیا خونمون.
  • خونتون؟؟؟ مگه کسی اونجا نیست؟؟؟
  • نه همه بخاطر تعطیلات رفتن و منم فقط بخاطر تو موندم.
  • آره جون عمه ات! اگه اینجوری بود میومدی خوابگاه و میدیدیم.
  • بهارم درک کن… نمیخوام پشت سرمون حرف در بیارن.
  • باشه پس من الان میام…
    بعد از خداحافظی کردن تلفن رو سر جاش گذاشتم و پول مسئول باجه رو دادم.
    محسن با چند تا از دوستاش خونه مجردی داشت، خونه ای که من آدرسش رو بلد بودم.
    برای اولین بار بود که بعد از سال ها میخواستم برم خونشون… هم دلم براش تنگ شده و هم خجالت میکشیدم. وقتی از راه پله های خونه بالا میرفتم یه استرس عجیبی سرتاسر وجودم رو پر کرده بود. محسن دم در منتظرم بود. پرید و بغلم کرد… با لبای داغش یه بوسه داغ روی پیشونیم نشوند.
    فکر میکرد لرزش بدنم بخاطر سرماست ولی اینجوری نبود… چهار ستون بدنم از فرط هیجان داشت می لرزید.
    با همدیگه رفتیم توی خونه و کنار شوفاژ نشستیم. دستشو دراز کرد و مقنعه ام رو از روی سرم برداشت. دستای نرمش روی لپام ثابت موند و با چشمای خمارش بهم زل زد و گفت:
    الان گرمت میکنم عزیزم.
    احساس میکردم خون زیر پوست صورتم جمع شده و اگه دستش رو برداره تشخیص این که چقدر لپام از خجالت قرمز شدن براش کار سختی نیست.
    آروم آروم سرش رو به صورتم نزدیک کرد… چشماش رو میدیدم که دارن کم کم بسته میشن. مردد بودم ولی منم چشمام رو بستم… من تشنه بودم، تشنه ی محبت، یعنی چیزی که از بچگی باهاش غریبه بودم و محسن معنی اون رو بهم فهموند.
    چشمام رو بستم تا نبینم، تا نبینم که محسن باهام نامحرمه، تا نبینم که دینم چی گفته، تا نبینم که دارم چیکار میکنم. آره من چشمام رو بستم تا مثل یه کور مادرزاد لبهام بعد از مدتها لبهای محسن رو لمس کنه.
    نفس گرمش پوست صورتم رو قلقلک میداد. وقتی رقص زبونش رو توی دهنم احساس کردم دیگه نمی لرزیدم… وقتی طعم لبهاش هر لحظه بیشتر من رو به وجد میاورد دیگه احساس سرما نمیکردم… نمیدونم چقدر لبهای هم دیگه رو خوردیم ولی آروم از خودم جداش کردم. سرم رو انداخته بودم پایین و گل های قالی رو میشمردم.
    با انگشت اشاره ی دست راستش چونه ام رو بالا آورد جوری که مستقیم توی چشم هاش نگاه کنم. نمیدونم چی توی اون دوتا تیله ی درشت بود ولی هر چی که بود رامم میکرد.
  • برو یه چایی بیار…
    با حرفم یه لبخند ریز زد و از جاش بلند شد. با نگاهم همه جای خونه رو زیر و رو کردم. یه خونه ی ساده که به عنوان خونه مجردی چیز قابل قبولی بود. محسن با یه سینی که دوتا چایی و مقداری بیسکوییت توش بود برگشت و روی زمین کنارم نشست.
    محسن: خانوم منور کردین! ببخشید دیگه خونه دانشجوییه و اسباب پذیرایی نداریم.
  • نه اتفاقا فکر نمیکردم اینقدر تمیز و مرتب باشید.
  • نکنه ترسیده بودی؟
  • ترس؟؟؟ بخاطر چی؟
  • بخاطر این که مجبور باشی کل خونه رو برام تمیز کنی و بعد بری!
  • یعنی داری از خونه میندازیم بیرون؟
  • نه به جان بهار! تا هر وقت دوست داشتی بمون.
    دستم رو گرفت و منو کشوند توی بغل خودش.
    عطر تنش آرومم میکرد و وقتی انگشتاش توی موهام سر میخورد یه حس لذتبخش بهم دست میداد.
    بلندم کرد و منو رو به روی خودش نشوند. دوباره لب میخواست. وقتی برای بار دوم مزه ی دهنش رو چشیدم یه حس خوب بهم دست داد. حس میکردم این عشقه که داره توی تک تک رگ های بدنم به گردش در میاد و گرمم میکنه.
    محسن دستاش رو بسمت سینه هام آورد. با اولین فشاری که به سینه هام آورد ازش جدا شدم… این چیزی نبود که من میخواستم.
  • محسن تا همین جا کافیه. بهتره زیاده روی نکنیم.
    محسن: چرا خانومم؟ مگه ما همدیگه رو دوست نداریم؟؟؟ تو و من توی این خونه ی خالی… بذار از هم لذت ببریم.
    هیچوقت فکر نمیکردم یه همچین حرفی بزنه.
    با اخم بهش نگاه کردم و گفتم نه… ولی اون دوباره خودش رو بهم چسبوند…
    محسن: اذیت نکن حتما خوشت میاد.
    اینو گفت و دوباره لبهام رو بوسید. نمیدونم چرا ولی بی اختیار یاد علی افتادم… یاد شب عروسیم… یاد شبی که علی میخواست بهم تجاوز کنه.
  • محسن تورو خدا ول کن.
    معلوم بود یه خورده عصبی شده…افسارش دست خودش نبود.
    محسن: ببین بهار من توی این چند سال چیزی ازت نخواستم ولی دیگه طاقت ندارم، بذار خوش باشیم.
    منو روی زمین خوابوند و خودش روم دراز کشید.
  • محسن من دوست ندارم یه همچین اتفاقی الان بینمون بیوفته… ولم کن میخوام برم.
    اون گوشش به این حرفا بدهکار نبود و داشت کار خودش رو میکرد. زبونش روی پوست گردنم به بازی در اومده بود و دستاش مشغول باز کردن دکمه های مانتوم بودن. حس میکردم احساسم نسبت بهش داره عوض میشه. حس میکردم داره برام یه غریبه میشه.
    این اشکای لعنتی دوباره راه خودشون رو پیدا کرده بودن… صورتم خیس بود…
  • محسن تورو خدا من الان آمادگیش رو ندارم.
    مانتوم رو از تنم خارج کرد و بعدش تاپ و سوتینم رو در آورد. با دیدن سینه هام وحشی شد… نمیخواستم بذارم اینجا و توی این خونه خودم رو ببازم. دستم رو گذاشتم روی سینه هام ولی اون با زور مردونش کنارشون زد.
    محسن: اذیت نکن بهار… به خدا خوشت میاد. تو یه خورده وایسا.
    همونجوری که با دستاش دوتا دستم رو گرفته بود تا مزاحم کارش نشم شروع به خوردن سینه هام کرد. نمیدونسستم چرا ولی تحریک نمیشدم. حس میکردم یه موجود بی ارزشم. یکی که هیچ احترامی براش قایل نیست. با دهنش هر دوتا سینه ام رو مک میزد و با زبونش سعی میکرد تحریکم کنه. آروم آروم بسمت شکمم اومد… حس میکرد یه نفر با پر داره روی شکمم میکشه و قلقلکم میده.
    یکی از دستاش رو بسمت شلوارم برد. دیگه نمیخواستم بیشتر از این اجازه ی پیشروی بهش بدم…
  • محسن به روح بابام اگه دست به شلوارم بزنی جیغ میکشم.
    دستش رو از روی دکمه ی شلوارم براشت…
    محسن: پس اذیت نکن بذار من خالی بشم.
    این رو گفت و مشغول در آوردن شلوار و شرتش شد…
    دیگه نگاهش پر مهر نبود… دیگه نمیتونست با نگاهش آرومم کنه… اونم اسیر دست شهوت شده بود…
    برای اولین بار آلت یه مرد رو میدیدم. خیلی بی صدا همونجوری که دراز کشیده بودم بهش نگاه میکردم. همه جای کیرش رو با تف لیز کرد و روی سینه ام نشست…
    محسن: خانومم میشه سینه هاتو با دست به هم بچسبونی؟
    با خشم نگاهش کردم که گفت خواهش میکنم… میخواستم خلاص بشم بخاطر همین ترجیح دادم به حرفش گوش بدم تا هر چه سریعتر کارش رو بکنه.
    وقتی سینه هام رو به همدیگه چسبوندم دوباره کیرش رو با تف خیس کرد و اونو بین سینه هام گذاشت. هر چقدر که اون بیشتر به کارش ادامه میداد و لذت بیشتری میبرد من بیشتر احساس حقارت میکردم. داشتم خورد میشدم… احساسم داشت ترک بر میداشت و تیکه تیکه میشد.
    نمیدونم چقدر گذشت؟ پنج دقیقه، ده دقیقه، کمتر یا بیشتر…
    کیرش رو از بین سینه هام در آورد و یکی دوبار با دستش روش کشید. یه مایع شیری رنگ یعنی همون آب منیش رو ریخت روی سر و گردنم. چندشم شد. حس کردم میخوام بالا بیارم. با دستم از روی خودم کنارش زدم. شلوارش که دم دستم بود رو برداشتم و خودم رو پاک کردم.
    روی زمین دراز کشیده بود و به سقف نگاه میکرد. بلند شد و بسمت آشپزخونه رفت و منم خیلی سریع لباسام رو پوشیدم. نمیخواستم پیشش بمونم. مقنعه ام رو سرم کردم و بعد از برداشتن چادر و کیفم بدون این که حتی کلمه ای حرف بزنم از خونه زدم بیرون…

ادامه …


1: کثیف بون بعضی از آدما اذیتم نمیکنه،
اما بعضیا خیلی پاکن،
این که قراره اینا گیر اون کثیفا بیُفتن اعصابمو خورد میکنه…

2: طبق معمول کسانی که امتیاز دادن یادشون میره هنگام عبور از پل صراط باید جواب گوی بنده باشن!

3: از پارسا (مهندس گل پسر) داداش عزیزم بخاطر همکاریش ممنونم

نوشته: کفتار پیر-پژمان

بازدید 19,387

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

101 پاسخ به “بهاری که خزان شد (2)”

  1. مثل همیشه عالی بودکارت درستهخیلی جذب داستان شدمهرچند همش از بدبختی و فلاکت نوشته شده بودبه شده با اون جمله ت موافقماینکه آدمای ساده دست آدمای کثیف بیفتن خیلی ستمهامیدوارم نباشه همچین چیزیدلم برای یه داستان جذاب و طنز با سوژه جدید تنگ شدهبی زحمت برو تو کارش

  2. سلام خيلي قشنگ بود حتي بيشترازقبل خسته نباشي.بنظرم كار خوبي بود پل صراط وامتياز دادن يادآوري كردي ازبس تو حال و هواي داستان قشنگت بودم اصلأياد امتياز نبودم.

  3. به قول یه نفر بنویس اقا بنویس…ذاستانی که مینویسی نمیشه از اون ایراد گرفت(البته خودمو گفتم که یه شخص اماتورم در نقد)ولی پژمان جان بعضی جاها توصیفات یک صحنه یا یک حس خاص خیلی طولانی میشد این شاید یه حسن باشه ولی نظر من اینه که توصیف باید کوتاه وتاثیر گذار باشه…راستی از اسم داستانت خیلی خوشم اومد واقعا ایهام قشنگی داره…نمیدونم قسمت بعدیش قراره چی بشه ولی تو این قسمت سریع رفتی جلو ویه دفعه یه مدت طولانی از زمانو طی کرد داستان بعدش توضیح ندادی بعد باهم بودن بهارومحسن رابطه ی بهاروشیواچی شد…امیدوارم قسمت بعدی یه فلش بک هرچند کوتاه به زمان قبل ملاقات بهارومحسن بزنی…به هرحال داستانت خیلی قشنگ بود ونمیشه ازش ایراد خاصی گرفت مثل همیشه زیبا وجذاب وبا یه کشش خاص قلمت مستدام…!!!

  4. اول این که سلام…اما جواب دوستانشیر فرصت طلب که این بار گوی سبقت رو از پروازی عزیز دزدید.;-)داداش بوسیدن چیه؟ما مخلص شما هم هستیم اما در مورد مهندس.شاید برای خیلی های دیگه هم این سوال پیش اومده باشه که چرا من پای داستان از مهندس اسم میبرم.دوستان عزیز من چون با گوشی داستان هام رو مینویسم امکان ارسال داستان بصورت یکجا برام فراهم نیست.یعنی توی فیلدی که باید متن خاطره گذاشته بشه من یه تعداد مشخصی حروف بیشتر نمیتونم بزارم به همین خاطر داستانم رو برای مهندس(اگه یادتون باشه قبلا تکاور عزیزم که دلم حسابی براش لک زده انجامش میداد.) میفرستم و اونم بعد از خوندن داستان یه دستی روی سر و گوش متن میکشه و اگه غلط املایی چیزی داشته باشه اونا رو میگیره و بعد بجای من داستان رو برای سایت ارسال میکنه.حق دست بردن توی داستان رو نداره که اگه اینجوری بود دو شقه اش میکردم ;-)اما در مورد اون کرد ها باید بگم هر جایی از ایران به یه چیزی معروفه.مثلا همه ی ما مشهد رو با زعفرون و نباتش میشناسیم…از قدیم قوم کرد چهارشونه و بلند قد بودن و این توصیف به این خاطره وگرنه لر ها هم تقریبا همینجورین (مثل خودم که مهندس میگه دکل ایرانسلی)ولی چون کرد ها شهرت بیشتری دارن از این قوم یاد شده…آزاده خانوم ممنون از کامنتتونشیر جوان و شما لطف دارین اگه شد و وقت کردم چشم حتما مینویسم…پروازی جان بالاخره زندگی هر کسی یه سری فراز و نشیب دارهدر مورد قسمت بعد هم ترجیح میدم بر لب جوی نشینیم و ببینیم 😉

  5. حالا چرا میزنی???(علامت سوالام از علامت سوالای داستانت کمتره هنوز!!!)من گفتم یه فلش بک کوچولو (دویا سه خط!!!صرفا جهت کامل کردن داستان…)

  6. بازاین کفتار1داستان نوشت وکل کامنتاروکنترات برداشت.خودت بیشترازخواننده هاکامنت دادی.فکرکنم توازاونایی که با20تاکاربری میان وبه داستانشون بالاترین نمره رومیدن:)داش پژمان بنویس که نوشتنت آرزوست…چرااینقدکوتاه مینویسی؟چرانمیخوای مابیشترحال کنیم؟بگم پاسوروتارزان بیان؟جداازشوخی واقعاخسته نباشی پژمان جان.دستت طلا.راستی طاهاقراره بده براش1داستان بنویسی.بعدایادم بیارجریانشوتعریف کنم برات

  7. پژمان احساس اون دخترو هر کسی نمیتونه درک کنه ولی تو خیلی خوب توصیفش کردی و واقعا من لذت بردم از داستانتدر اینکه رسم روزگار بازی با دلای پاکه شکی نیستهمیشه این سوال تو ذهن منه چرا به دخترا و پسرایی بر میخورم که شکست عشقی خوردندختری که با پسری هست که عشق و نمیفهمه و فقط به شهوتش فکر میکنه و یا پسری که عاشق دختری میشه که فقط به تیپ و قیافه و کلاس گذاشتن فکر میکنه این وسط خیلیا قربانی میشنولی کاریش نمیشه کرد این رسم روزگاره.امتیاز کامل دادمبه یاد تکاورمبازم بنویس…

  8. اول اینکه زدی !!!دستتم سنگینه…ولی رابطه ی بهار ومحسن رو گفتم اینهمه سریع پیش رفتن داستان وتوضیح ندادن تکامل اشنایی محسن وبهار نه صرفا اشنایی البته میشه قسمت بعدی بهار گذشته رو یادش بیاد وروزای با محسن بودن…ولی داستانتو دوس دارم چون برخلاف خیلی از نویسندگان پر آوازه وبقیه در داستانت سکس وزندگی رو محدود به یه قشر خاص نمیکنی مثلا اینکه شخصیت داستان بی ام و وبنز وپورشه سوار نمیشه…یا اینکه اتفاقا وروند داستان در مهمانی های انچنانی که صرفا به قشرخاصی تعلق داره نیست مثال های متعددی مثل اینها وجود داره که من اساسا با اون داستانامشکل دارم …مگه چند نفر در ایران هستن که چنین امکاناتی دارن…به هرحال داستانت از دل جامعه منشا گرفته وبه قشر خاصی تعلق نداره و این خیلی جذاب وملموس تره

  9. بچه تو این همه حرف از کجات در میاد ،وقتی میای پیش من لال میشی اما الان میبینم به به پسر عموی بی زبون شده قناری داره چه چه میزنه امشب بیا ترتیبت رو بدم که دیگه چه چه نزنی. نمیدونستم این همه استعداد داری داستان عالی بود دمت گرم.

  10. خواهش میکنم آرش خان…پرهام یه مدته اعصاب ندارم اینجوری دارم پرپر میزنم.خیر سرت تو از همه بهم نزدیکتری.نه میپرسی چه مرگته نه میپرسی چیکار میکنی.یادت رفته از بس حرف میزدم سرسام میگرفتی و میخواستی بزنیم؟یادش بخیر داداش …تو این یه ساله داغون شدم.وقتی آدم دلش پر باشه زبونش بند میاد داداش…زبونش بند میاد و همه چیز رو میریزه توی خودش.تو هم که قربونت برم جدیدا زدی توی فازlotfan ba man tamas begirid;-)هه ههخدابگم چیکارت کنه.آدم اس ام اس برات میفرسته که دل سنگ رو آب میکنه بعد تو میگی لطفا با من تماس بگیرید؟

  11. پژمان جان خسته نباشیطبق معمول عالی بود :)پارسا جان شمام خسته نباشی، کارت عالی بود :LOL:داداش اینی که تو بهش میگی زحمت، من بهش میگم رحمتاین حرفارو که باهم نداریمدرضمن این یعنی چی؟“اگه میتونستم همچین کاری کنم پای تک تک داستانام نمیومدم دست به دامن بچه ها بشم جوری که بعضی از عزیزان بگن داری خودت رو کوچیک میکنی.”کوچیک میکنی؟اتفاقا با این کارت واسه تک تک کامنت گذارا احترام قائل میشیپس این عین بزرگیهاوناییم که میگن خودتو کوچیک میکنی، باید ازت یاد بگیرن(من که نمیدونم کی اینو بهت گفته ولی فرقی نمیکنه کی باشه)یه آفرین دیگه بخاطر این احترامت:آفرین :)راستی درمورد صحبتای داداشیره:چرا هرجا شیطونی میشه رو به چشم من میبینید؟؟؟ :LOL:من؟ من بیچاره؟ ;)حالا این داش کوفتار ما از کُردا خوشش میاد من این وسط چیکارم؟؟؟ (کوفتار، کُردا هم دوست دارن!)ولی باور کن من خودمم نمیدونم کُرد محسوب میشم یا نه!!!آخه کُردی رو متوجه میشم ولی بلد نیستم صحبتش کنمولی چون پدرم کُرد محسوب میشه پس منم باید کُرد باشم و اصلیت خودمو حفظ میکنم :)حالا دیگه کُرد محسوب میشم :LOL:اما درمورد دست بردن من تو داستان:“حق دست بردن توی داستان رو نداره که اگه اینجوری بود دو شقه اش میکردم”کوفتار؟یادت رفته انحصار نصف کردن مردم دست منه؟قد و هیکلمو یادت رفته؟تازه، من کُردما!نصفت کنم؟داداشیره واسه این که یه تیکه از متن داستان تغییر کنه این مراحل طی میشه:داستانو که خوندم اگه به نظرم جاییش مشکل داشت یکم روش فکر میکنمسعی میکنم اگه جاییش ابهامی چیزی داشت رفع کنمیه جمله ی جدید که مشکل قبلی رو نداشته باشه جایگزینش کنمبعد که خوب به نظر رسید به پژمان میگم و داستانو واسش میفرستموقتی داستانو که خوند سر اون یه جمله کلی فحش بین ما رد و بدل میشه :LOL:ولی آخرش منم که پیروز میشم!آخرش اون جمله ای که مد نظر منه جایگزین میشه!خلاصه اگه هرجای داستان احساس کردید که تو اون تیکه ریده، بدونید کار منه :LOL:از دست تو پژمان… :)گند کاریاتم به دوش کشیدم :LOL:

  12. اين داستان رو كه ميخونم ياد زندكى خودم افتادم منم تو سكس هيج حس لذتى نداشتم حس حقارت بود بى ارزشى جشمام رو بستم تا كارش تموم بشه اخ جقدر ما زنها بدبختيم داستانت عالى بود برا امتياز دادنت من با تلفن ميام و نميشه امتياز بدم همين جا بهت 100 ميدم

  13. فوق العاده زیبا نوشتی (بگو خودم میدونم، لازم نبود تو بگی)فکر نمیکرم محسن هم بیشرف از آب دربیاد ولی بازم تو داستانو جوری جلو بردی که من انتظار نداشتم. . .بخاطر داستان قشنگت ازت تشکر میکنم.نمره کامل رو بهت دادم. بیشتر از اینا حقته. فکر کنم ادمین باید یه گزینه بالاتر از محشر بخاطر داستانای تو اضافه کنه.مثلا” ((مخاطب کش)) یا ((ذوقمرگ کننده)).بازم تشکر میکنم و خسته نباشی

  14. داستان مصور واقعی:دو هنر پیشه ی موفق که بعد ها به دلیل علاقه ی شدید، رابطه ی آنها منجر به ازدواج شد:

  15. عالی بود مثل همیشهکفتار داری زرنگ میشی داستاناتوتندتندآپ میکنی;-)خسته نباشی خیلی خوب بود نگارشت عالی وروانه

  16. خدا بگم چیکارت کنه مهندس جان!!!خیلی باحال بود دمت گرم کلی خندیدم داستان پژمان غم رو القا میکنه وتو جفت پا میای تو حس داستان!!!ولی دمت گرم کلی خندیدم کلا عادت داری زندگی شخصی (شوخی میکنم )رو بکشی وسط اون داستان پژمانم یکی از این عکسا روگذاشتی!!!

  17. به به کفتار عزیز!داستان قبلیت خیلی غمگین بود و حال آدم رو میگرفت!ولی این خیلی خوب بود همیشه اینجوری بنویس!یه غلط املایی هم پیدا کردم که البته تقصیر تو نیست مشکل از اون پارسای مثلا مهندسه!

  18. سلامخسته نباشید پژمانواااااااای پارسا این عکسا چیه آخه؟اصلا خوشم نیومد… زشته بابا به حریم خصوصیشون چیکار داری آخه؟خودتو بذار جای اونا( البته ببخشیدا )بیچاره ها دیگه آبرو نمونده واسشون…!پژمان شمام یه چیزی به این پارسا بگید دیگه!اجازه نده با آبروی این حیوونا بازی کنه!راستی پژمان داستانت عااالی بودزودتر آپش کن…خیلی دوس دارم بدونمآخرشچی میشه!موفق و شاد باشیهمیشه!

  19. راستیپارسامنم به نوبه خودم ازتممنونمکه باپژمانهمکاری های لازم رو انجام میدیاگه تو نبودی پژمان هم نبود (شوخی شوخی شوخی)می خواستم بگممرسیدیگههمیشه به دوستاتکمککن پارسا ( کمک کردن کار خوبیه )راستی تاپیکت چی شد پارسا؟

  20. خسته نباشی پژمان جون…با اين همه تعريف خجالت ميکشم حرفی بزنم اما…پژمان جان وقتی تونستن بهار رو بدون رضايت خودش به اون شکل سر سفره عقد بزارن چه جور جلو طلاقشو نگرفتن…ضعف زياد بهار قسمت قبل و اقتدار بهار اين قسمت باهم جور نيست.نگارش داستان قبلی خيلی خيلی بهتر از اين يکی بود.که صدالبته مطمئنم تقصير اين پارساست…از بس تو زندگی شخصی بقيه سرک ميکشه هوش و حواس نميمونه براش…پارسا حقشه تمام کفتارا دو شقت کنن.البته از طول و عرض…جفتتون خسته نباشيد عزيزان

  21. برادرما برای عرض ادب اینجا هستیم…وگرنه گفتنی ها گفته شده… قبول دارم کار سنگینیه به اصل موضوع وفادار موندن و نوشتن.دعا میکنم اخر داستان بهار خانم ختم به خیر بشه .دادا منو یاد ذبیح اله منصوری/روحش شاد/انداختی که به اذعان خودش بجای ترجمه کتابها اونارو مجدد تالیف میکرده تا به سلیقه خواننده ایرانی خوش بیاد…مرکب قلم شما فکر کنم در زیباسازی این زندگینامه تاثیر زیادی داشته…حظ وافر منظور…قلم عالی متعالی…

  22. مثله همیشه ترکوندی.کنفیکون کردی. :D.ولی جدایه از نگارش توپتموضوع واقعا ناراحت کنندست.منتظر قسمت بعدی هستم:) 🙂

  23. تا یادم نرفته…ونداد عزیز دستت درد نکنه خیلی شعر قشنگ وبجا بود…بقول برادرا درست زدی وسط خال…مهندس شیطون خدا تورو از ما نگیره…همیشه دلت شاد و لبت خندون باشه…بعد از روضه سنگین عمو پژمان ؛شادی هم لازم بود که بازم زحمتش رو شونه/کول/شما افتاد…

  24. افسون خانوم حتما فکر میکردی فمنیستم اونم از نوع افراطیشهه ههآخه فمنیست پنج تا شاخه داره.ممنون از کامنتت…سپیده 110 عزیز بذارید فعلا خوش باشهآخرش یه جا میترکونمش که نفهمه از کجا خورده ;-)یه خورده سرم داره شلوغ میشه ولی چشم سعی میکنم تا جایی که امکان داره زودتر بنویسمش.راستی وقتی پارسا هم نبود پژمان وجود داشت پس مطمین باشید اگه پارسا نباشه پژمان بازم هستش ;-)(پارسا بیا بگو بهم برخورد تا بدمت دست همون دومادی که عکسش رو پخش کردی);-)..ساحل خانوم اتفاقا از این که میبینم بچه ها با دقت میخونن خوشحال میشم.در مورد طلاق:اگه دقت کنی نوشتم بازم جنگ و دعوا ها شروع شد اما تنها برنده ی این جنگ بهار بود.بعدشم تو خودت رو بزار جای علی یا اینکه بزار جای خانواده ی علی.وقتی چهار سال بهار عق. علی بوده ولی پا تو خونه اش نذاشته طبیعیه که دیگه حساب کار دستشون اومده که بهار به این راحتی ها کوتاه نمیاد(من اگه جای علی بودم میگفتم به چیزم اصلا بره به درک نمیخوامش 😉 )اما در مورد ضعف بهار…بهار توی قسمت اول ازدواج کرد اما توی چه سنی؟اون موقع یه دختر بچه بود و طاقت اون همه تنش عصبی رو نداشتاما وقتی پا توی خونه ی محسن گذاشت چند سالش بود؟اگه حساب کنی نوزده سالگی وارد دانشگاه شد…از مدتی که وارد دانشگاه شد تا وقتی که طلاق گرفت و همینطورم بعد از آشنایی با محسن هم یه چند سالی گذشت.فکر نمیکنی یه دختر تنهاتوی شهر غریب و خوابگاهاونم دانشجوی رشته ی حقوقکم کم بر ضعف هاش غلبه کنه؟کم کم بتونه روی پای خودش وایسه؟بهار توی بچه گیش هم آدم ضعیفی نبود وگرنه با خانواده اش در مورد ازدواج با علی مخالفت نمیکرد.راستی فکر کنم چون تلخی داستان بشدت پایین اومده این حس به خواننده القا میشه که نگارش ضعیف تر شده ;-)امیدوارم تونسته باشم انتظاراتتون رو برآورده کنم.ممنون که خوندید سعی میکنم بهتر بنویسم.

  25. پیر فرزانه ی عزیز…راستش رو بخوای آره واقعا کار سختیه چون اگه داستان ساخته ذهن خودت باشه خیلی راحت میتونی تیکه های داستان رو کنار هم بچینی…میتونی بعضی تیکه هارو حذف و بعضی تیکه هارو اضافه کنی دقیقا مثل یه پازل که خودت داری قالب اصلیش رو میسازی و خودت خالق اونی.اما وقتی داستان مال یکی دیگه باشه مجبوری تیکه های گمشده ی پازل رو هم پیدا کنی و کنار تیکه هایی که داری بچینی.:-Dبه به چی گفتم.هوس کردم برم یه دونه از این پازل های بزرگ بخرم.هه ههممنون که خوندی داداش…miss rameshاگه موضوع خوبه مدیون بهار خانوم هستم.ممنون که از کامنتت.

  26. وااای عکسایه مهندس تازه واسه من باز شده.خیلی خندیدم.شما هم به نوبه ای ترکوندید 😀

  27. MISS RAMESH عزيزخداروشکر كه باز شد :)هميشه بخندي :-Ds0g0li جانممنون از لطفتهميشه بخندي :-Dجواب اون حرفي كه گفتي كاش پاي همه ي داستانا همچين كامنتاييي ميذاشتم رو تو ابتداي كامنت بالايي گذاشتممشعوف باشي 🙂

  28. مهندس جون من تعارف نکن اگه میخوای من شال و کلاه کنم تو اینجا وایسا جواب بچه هارو بده :-Dداداش هر وقت توی زندگیم افتادم روی دنده ی غرور با کله خوردم زمین…من کوچیک همه داستان نویس های سایت هم هستم…بهنام جان مختصر و مفید میگم دستت درد نکنه.ایشالا زنده باشی…سوگلی جان بخدا نمیدونم دیگه چی بنویسم.اگه شاد باشه میگن طرف داره تو داستانش لودگی میکنه.غمگین باشه میگن اشکمون رو در بیاره.اگه ترکیبی از هر دو باشه میگن داستان ریتم مشخصی نداره و داستان چند فضایی شده.به هر حال امیدوارم روزی قلمم بتونه شما رو بخندونه.ممنون بخاطر کامنتت.(مهندس الان یاور کجاست بگه کامنتای داستان کفتار رو کنتراکت برداشتی؟؟؟ 😀 )هه ههدفعه ی دیگه با کفتارا شوخی کردی خودم جر وا جرت میکنم نه اون دوماده بی حیا

  29. درود بر کفتار عزیزاقا ببخش دیر شداومدم بگم داستانت خیلی محشرهولی من قسمت اول و خیلی بیشتر دوست دارماز نظر من کفتار پیر بهترین نویسنده سایت بکن تو حداقل

  30. شیری اگه جلوش در نیایم دفه ی بعد تورو بی سیرت میکنه هابهت گفته باشم بعدا نگی نگفتی 😉

  31. درود رامونای عزیز.تو هر وقت بیای قدمت رو چشم ما جا داره.قسمت اول تلختر بود بخاطر همین تاثیر بیشتری روی خواننده گذاشته بود.من بهترین نیستم داداش ولی سعی میکنم اسمم میون اسم بهترین داستان نویس های سکسی باشه;-)من از همون اول که شروع کردم (البته بجز داستان تخمی تخیلی اولی که نوشتم 😉 (گفتم سعی میکنم به مسایل اجتماعی بپردازم.و اما درباره ی اون نقدت…والا من این وسط فقط نویسنده ام…پس حق ندارم توی خاطرات بهار خانوم دخل و تصرفی داشته باشم.فقط عین واقعیت رو مینویسم ولی خب یه جواب برات دارم.همونجوری که خودت گفتی این داستان با گروه خونی اکثر افراد جور در میاد پس طبیعیه همچین اتفاقی برای شخصی که اون رمان رو نوشته هم افتاده باشه.ممنون از کامنتت.

  32. قسمت اولش كو؟هرجا كه فكرشو بكنى سرچ كردم نبودنيست…احتمالا كم اومده به من نرسيده شايد قانون جديد محروميت از داستان براى كاربراى خطاكار تصويب شده كى ميدونه ، شايد…

  33. سلام دوستان من بهارم،بهار قصه واقعی پژمان…همیشه دلم میخواست یه روز یک نفر پیدا بشه که به درد دلام گوش بده،ولی الان احساس تنهایی نمیکنم از همتون ممنونم و بیشتر از همه از نویسنده ای که واقعأ برام عزیزه آقا پژمان واقعأ و از صمیم قلبم ازت ممنونم که اینقدر قشنگ و روان داستانم و نوشتی،من نمیخواستم توی کامنتها و بحث هایی که در مورد داستان میشه دخالت کنم ولی حیفم اومد از پژمان تشکر نکنم امیدوارم همیشه موفق باشی و ممنون که اینقدر بهم شهامت دادی تا بتونم برای اولین بار و شاید آخرین بار زندگیم و تعریف کنم…از مهندس عزیز هم ممنون بابت عکسای قشنگی که گذاشته واقعأ قشنگن

  34. داداشیره؟حالا چشت به پژمان خورد منو یادت رفت؟هییییییییی…بسوزه دستی که نمک نداره :LOL:

  35. شوخی کردم داداش پارساایندفعه نصفت نمیکنمناراحت نشوبه کفتار خشمگین هم میگم کاریت نداشته باشهنگران نباش

  36. مازيار:ببند! :-Dداداشيره:مممممرو تاب؛ تو يكي از پارك هاي باکلاس بالاشهر بهشتآره؟

  37. سوگولي بانو اگه اون كامنتو نذاشته بودم الان ملت داشتن آبغوره ميگرفتن :-Dوندادو:مگه چيكار كرديم؟؟؟داريم اينجا گپمونو ميزنيم :-Dميام غارو منفجر ميكنما!سواستفاده كجا بود؟ مگه داستانشو خورديم؟گپه ديگه!(2تا چشمك، 63 تا دي، قهقهه به طوريكه بطن چپ قلب از تو دهن معلوم بشه 😀 )

  38. خوش اومدي qerpuz جان :)بروبچ:منم هستم :-Dگرچه تا الانشم كم اينجارو نابود نكردم!يه روز يه جوجه تو تخمش ميگوزه، ميميره 🙁

  39. الان یه قدیمی تر میگم که همینجا بالا بیارید:یه روز یه جوجه با مامانش دعواش میشه از خونه میاد بیرون و میگه: پیشی بیا منو بخور!خودم اول بالا اوردم:هوووع

  40. دوستان خواننده توجه كنند كه اين جوك ها زير نظر نويسنده ي داستان نوشته ميشنپس اگه فحشي داريد به شخص نويسنده بديد :-Dيه روز يه بز قرص x ميخوره ميره سر خيابون ميگه دربست كشتارگاهمن :|ونداد :|مازيار :|ادمين :|و غيره 😐

  41. نخیر جوجه بوداشتباه به ارزت (عرضت) رسوندن. . .من یه دونه خودمو گفتمخدا بخیر کنهجرم پارسا سنگین تره!

  42. يه روز شنگول ميره پمـپ بنزينمسئول پمـپ بهش ميگه:سوپر ميخواي يا معمولي؟شنگول ميگه: کس شعر نگو عوضي، ننم تو ماشين نشسته

  43. خب فك كنم داستانو به كلي نابود كرديم رفت :-Dخسته نباشيد!خب ديگه تا پژمان نيومده فرار…بدويد در ريم 😀

  44. چشه؟داستان به این قشنگیالبته طبق مقررات حق ندارم راجع به کامنت دیگران حرف بزنم ولی چون به ماها گفتی بچه دماغو این قانونم پرپر میشه!خودتی!بچه دماغو!

  45. Sogoliاشتباه اومدیفرار کن و گرنه ممکنه کفتار سربرسه و به جای ما تو قربانی بشی!پس با آخرین سرعت بدو و تا میتونی از اینجا دور شو!منم رفتم بای بای

  46. به احترام صحبت ونداد عزيزم و بقيه ي دوستان چيزي نميگممازيار جان ممنونم؛ ولي خواهشا چيزي نگو

  47. شادی جوجو…اگه با مهندس کار داری برو براش کامنت خصوصی بزار…در مجموع اینجا مهندس طرفدار فراوون داره…شما هم احترامت دست خودت باشه…اینجا کسی با هم جدل نمیکنه…زیر داستانها همه طرفشون نویسنده داستانه و بهم کاری ندارن…شما داری به جمع بی احترامی میکنی… 🙁

  48. بخاطر بقیه چیزی بهت نمیگم شادیع!. . . . . .سوگلی ناراحت نباشما هم هر هفته میایم و واست فاتحه میخونیم و دعا میکنیم!

  49. داداپير عزيز!فداي تو بشم؛ من كوچيك همتونمگل گفتيسوگولي بانومن پاي هيچ داستاني همچين كارايي نميكنم!فقط چون از جنبه و مرام پژمان دادا خبر دارم همچين شولوغ پولوغ ميكنم!شمام خيالت راحتقول ميدم كشته و زخمي نداشته باشيم(البته بجز خودم، چون حقمه 😀 )

  50. أي مازيار كوفت!هرچي من جون ميكنم تا طرف باور كنه خطري تهديدش نميكنه؛ مياي گند ميزني به كارام!خدا نصفت كنه 😀

  51. دستت درد نكنه!بچه ها بعدا اگه كسي كامنتارو بخونه چيزي نميفهمه چون كامنتش حذف شد :-Dهه هه!

  52. من ميسوزم؟هه هه!اگه يادت بياد اونجا منفجرت كردم كه مجبور شدي بلوك كني :-Dبرو جوجو!اين دفه ميدم بلاكت كنه كه تا دو ماه با كاربري جديد هم نتوني كامنت بذاريا :-Dآفرينامشبم با اخلاق قشنگت خودتو خوب نشون داديتبريك ميگم :-Dديگه لزومي نميبينم كه بحث ادامه داشته باشه

  53. کفتار جان سلامباید منو ببخشی که دیر داستانتو خوندم . البته خودت بهتر میدونی که خیلی وقته دیگه داستانهای سایت رو نمیخونم والان هم صرفا به خاطر اینکه اسم جنابعالی پای داستان بود واز این بابت مطمین بودم که ارزش خوندن رو داره اومدم , امشب یه مقایسه بین اولین داستانت ( خرمگس معرکه ) و بقیه داستانات کردم و به عینه سیر رشد وشکوفایی استعدادتو دیدم , یه نکته مهم دیگه که در این دو داستان اخیرت به چشم میخوره این که ثابت کردی علاوه بر قلم گیرا و بینظیرت گوشهای قوی وفوق العاده ای هم داری چرا که به این زیبایی تونستی شرح حال زندگی کسی رو که برات تعریف کرده به تحریر در بیاری , اکثر منتقدین ادبی بر این باورند که نوشتن شرح حال دیگران برای نویسنده به مراتب سخت تر از نوشتن ایتم های دیگه اس چون ب خاطر تعهد نویسنده به شخصیت داستان باید تمام اتفاقات همونطور که رخ داده نوشته بشه واین مانع جولان دادن نویسنده و استفاده از ابعاد تکنیکی خاص و اعمال خلاقیت در جهت جذابیت بیشتر داستان میشه اما شما خیلی عالی از پس این کار بر اومدی واین نشان دهنده هنر بالای شماست .خودت خوب میدونی که همیشه به خاطر شخصیتت واینکه در تمام ارتباطاتت با دیگران صداقت و صراحت مخصوص خودت رو داری برای من قابل احترام هستی و شخصا به داشتن دوستی مثل شما افتخار میکنم و امیدوارم همیشه موفق بوده و داستانهای بعدیت به مراتب بهتر و زیباتر باشن.یه توصیه هم بهت میکنم که حتما اینو جدی بگیر : تا حد امکان فاصله خودتو با پارسا حفظ کن که بعدها واست مشکل به وجود نیاد ( چشمک ) اخه این موجود دو پا رو فقط خدا میشناسه و بس . یه وقت فکر نکنی شوخی میکنم ها , کاملا جدی گفتم , هه هه هه

  54. داش ممد مرسي ديگه!حالا ما شديم موجود دوپاي ترسناكپژمان شد فرشته ي بالدار!دمت گرم

  55. آریزونا والا من خبر ندارم ولی احتمالا پارسای خیر ندیده گذاشتتش ته جیبش…بهار خانوم به قول دوستان چوب کاری رو رد کردین و دارید درخت کاری میکنید…وظیفه بود عزیزم.در حقیقت من باید از شما تشکر کنم…سوگلی خانوم بنده هم به چشم یه ایراد بهش نگاه نکردم.میدونم که سلایق متفاوته و راضی کردن همه کار بسیار سختیه…ونداد و مازیار عزیزحالا بودید تورو خداجان من یه خورده دیگه وایسید من پول ندارم برم سیرک ;-)..Qerpuzممنونم دوست عزیز امیدوارم از این سایت لذت ببرید…حرفم شاید مثل این باشه که یه آدم سیگاری بخواد به بقیه بگه سیگار نکشید ولی دوست عزیز اگه تازه وارد سایت شدی بنظر من بگو گور بابای مطالبی که توش هستن و عطایش را بر لقایش ببخش و بزن بیرون.ببخشید شکل نصیحت شد…شیطون شب ها خواهش میکنم عزیز…سسسسسسسستمرین نشونه گیری با دستمال یزدی میکنی رفیق؟زااااارت خورد وسط سیبل؟ ;-)..شادی جوجوی عزیز…من اگه کسی بجز نویسنده ی داستان بودم میگفتم بفرمایید سلیقه کجتون رو عمل کنید (مثل دماغتون چون احتمالا خیلی بهتون گفتن دماغو دپرس شدید و اینجا مطرحش کردید و به دیگران نسبتش میدید)اما چون نویسنده ی داستانم میگم سلیقه ی شما برای بنده محترمه.شما که میدونستید قسمت یک چرت و پرته یه خورده با عقل جور در نمیاد که بیاید و قسمت دوم رو هم بخونید.به هر حال فقط خواستم بگم پای داستانام به خودم گیر بده.اگه بخوای پاچه ی کسی رو مثل سگ هار بگیری بنده هم مجبورم مثل خودت رفتار کنم.همیشه اینقدر خوش اخلاق نیستم پس احترام خودت رو نگه دار…شاه تنها…هرچه میخواد دل تنگت بگو…مهندس جواب تورو ندادم تا اول بچه جوابشون رو بگیرن.الان بزنم فکت رو به آسفالت معرفی کنم؟بچه پررو گند که هیچیاسهال خونی زدی به داستانم;-)حقته بگیرم دو شقه ات کنم اما…میگن دنیا دار مکافاته از هر دست بدی از همون دست هم میگیری.درک میرزا یا همون محسن عزیز…الان حست پای داستان مجتمع نوشین رو میفهمم.ببخشید که گند زدم به اونجاهه هه :-Dیه داستان دیگه ام رو اینجوری به گند کشوندی یا اومدی عکس کفتار گذاشتی نفرینت میکنم…بهت گفته باشم.

  56. مملی جان داداش از این که خوندی ممنونم.واقعا نوشتن خاطره ی دیگرون به همون دلایلی که گفتی واقعا سخته.با اون قسمت آخر کامنتت هم شدیدا موافقم :-Dاگه فاصله ام رو با این پسره ی بی حیا حفظ نکنم یهو دیدی بی سیرتم کرد…والا به خدا با این مملکتشون ;-)داداش این از بس تند میره میترستم یهو بخوره به در و دیوار بخاطر همین من کنارش نمیشینم.ترجیح میدم با پیکارن گوجه ای مدل 48 این ور و اون ور برم اما با این کله خر هیچ جا نرم.اول ایمنی بعد کار 😀

  57. پژمان خدا بگم چيكارت كنه!كامنتتو كه خوندم مردم از خنده!ساعت 2:06 ديقس من هنوز نخوابيدمفردا ساعت هفتو نيم بايد سر كلاس باشمفك كنم فردارو تو چرتم!دمت گرم داداشچشم؛ سعي ميكنم ديگه با كفتارا كاري نداشته باشمالبته قول نميدما!بالاخره لازمه كه بچه ها با ابهت كفتارا آشنا شن!منم كه نيتم خير بود و هدفم آموزش قوانين راهنمايي و رانندگي :)موفق باشي حاجي! 😉

  58. داستان و کامنت ها یکجا تو حلقم :Dمرسی همگیو پژمان عزیزبا داستان های بی عیب و نقصشدل مردم را بسی شاد میکنهموفق باشی داداش

  59. پارسا اگه دختر بودی عمرا نمیگرفتمت…اه اهاز دخترای لوس خوشم نمیاد:-Dبرو…برو بگیر بخواب به قول یه بنده خدایی بابا قوری هات دارن جفتک میندازن و شاکی شدن.شب خوش رفیق.

  60. مهران جان حلقت اين همه گنجايش داره؟ :-Dداداش؛ اين پژمان ما قصد شاد كردن دل مردم رو نداشت! ماها بوديم كه گند زديم به داستانش :-D..كوفتار؟من لوسم؟حالا تو يه كامنت فحش و تصوير آموزنده رد و بدل نشد، من شدم لوس؟حتما بايد كامنت آموزنده بذارم؟اي خدا از دست اين كوفتار!مرامت تو حلقم داداشمنم برم عزيزهمگي شبخوش و بدرود

  61. (کفتار پیر) عزیز و هنرمند ، سلام و عرض ادب و احترام. هنرمندها مقدس ترین آدمای روی زمینن. کارت عالی بود. خیلی هنرمندانه و حرفه ای بود. ذوق قلمت مثل قلم م.مؤدب پوره و این تواناییتو بهت تبریک میگم. من کیوانم و اهل شیرازم. اگر اینورا تشریف آوردی و ما رو قابل دونستید خوشحال میشم در خدمتتون باشم. انشاله همیشه موفق و پیروز و سربلند باشید. ارادتمند – کیوان

  62. آقای کفتار پیر عزیزاز خوندن داستانتون واقعاً لذت بردموقتی داشتین احساس بهار رو توصیف می کردین حس می کردم یه خانم روبروم نشسته و داره اینها رو می گهخیلی واقعی و معقول

  63. زیم زکس عزیز…ایشالا چه با پژمان چه بی پژمان دلت همیشه شاد و لبت همیشه خندون باشه…آقا کیوان گل علیکم السلام کاکو.دادا من کوچیک همه ی نویسنده ها و هنرمندا هم هستم.در مورد اون مودب پور هم درست میگی…نوشتن به سبک مودب پور برام راحته.از دعوتت هم بی نهایت ممنونم ;-)خوشا شیراز و وضع بی مثالش…هیچ شهری توی ایران به زیبایی شیراز نیست.من هم برای شما آرزوی سلامت و تندرستی رو دارم…فانوس خیال عزیز ممنون به خاطر کامنتتون.امیدوارم لذت کافی رو برده باشید.

  64. کفتار جان من به نظر من قسمت اول داستانت خيلي بهتر بود يعني مهشر بود ولي تا چندروز تحت تاثير داستانت بودم و خيلي ناراحت بودم،ولي از قسمت دوم داستانت زياد خوشم نيومد دليلش رو نميتونم بيان کنم.يه سوال داشتم اين داستان واقعيه؟

  65. تروخدا زود تمومش کن از کارو زندگی افتادیم همش سر بزن ببین ادامشو گذاشته یا نه دههه

  66. آخه جنده مثلا سر پل صراط چي مي خواي بگي?بگي چرا داستان كيريمو خوندي نظر ندادي.كيرم تو زندگينامت با پل صراط.اگه من جاي محسن بودم يه جور ميكردمت كه يادت بمونه

  67. فرزاد عزیز چون قسمت اول خیلی تلخ بود تاثیر بیشتری هم روی خواننده گذاشت.بله عزیز واقعیه.ممنون از کامنتت رفیق.امیدوارم موفق باشی…سارا خانوم چشم…تاجایی که امکان داشته باشه سعی میکنم زودتر آپش کنم…سکرت:نادان رو از هر طرف نوشتم نادان بود.;-)سلام بنده یعنی کفتار پیر رو به عمه و احیانا عمه های مکرمه ات برسون و بگو کفتار پیر نسبت به شما ارادت داره اونم از نوع شدیدش ;-)خوش باش حاجی.

  68. و به خاطر سِروِر سایت امید وارم این کامنت آخر باشه؟!!!پژمان جان دمِ شما سوزان ؟! دیگه مراتب ِ تعریف تمجید را دوستان به جا آوردند و منم مثل همه میگم : دستت درد نکنه که می نویسی و خوب مینویسی و برای مخاطب ارزش قائلی و مغرور و عقده ای نیستی و با جنبه و با ادبی و در مجموع:”خیلی گلی “.راستی بیا و به پیشنهاد شراکت من در مورد صادراتِ قاچاق معامله !!! ی انواع مادّه کفتار های محترم فکر کن ؟!!! شاید خیلی پر سود باشه ؟ و در ضمن بابا شما شیرازی ها (از همون حافظ بگیر تا حالا) کشتید همه رو با اون شهرتون ؟! همچین تعریف می کنند که انگاری چه خبره؟؟ -البته خارج از شوخی من با اینکه هیچ ربطی به شیراز ندارم ولی همیشه گفتم اگه داخل ایران بخوام جائی غیر تهران زندگی کنم فقط شیرازه- good luck {افه خارجکی! را حال کردی ؟}

  69. مونا و dr mina عزیز.امیدوارم از این به بعد همچین اتفاقی برای کسی نیوفته.ممنون که خوندید و ممنون ار کامنتتون…بی کس73علیک سلام داداش.خدات ببخشه ما که کاره ای نیستیم ;-)ولی خودمونیم هاطراحهای کنکور اگه از اسم کاربری تو هم استفاده نکنن به خودشون ظلم کردن آخه خیلی ابهام داره… :-Dدر مورد اون پودر بچه هم باید بگم که اولین چیزی به ذهنم رسید همون بود ;-)اتفاقا یه نفر بعد خوندنش گیر داد و گفت پودر بچه صورتیه اما از اونجا که بنده در مقوله ی بچه داری ید طولایی دارم گفتم هم صورتیش موجوده و هم سفیدش.ممنون از کامنتت رفیق…..رودی عزیز کم کم داشتم فکر میکردم نکنه اتفاقی برات افتاده ;-)خوشحالم که اومدی حاجی.داداش واسه چی مغرور بشم؟روزی شیش تا داستان اینجا آپلود میشه…داستان منم یکی مثل بقیه.اگه بخوام روی این مسایل کوچیک مغرور بشم توی زندگیم با کله میخورم زمین (همونطوری که قبلا خوردم تازه جات خالی سرمم از دوناحیه شکست 😉 )دادا وسوسه ام نکن من توبه کردمهر چند توبه ی کفتار مرگه ولی خب باید دور کار خلاف یه خط با ماژیک قرمز کشید چون آخر و عاقبت نداره.رودی عزیز نمیخوام به بقیه ی شهرا بی احترامی کنم ولی هرجا رو رفتم و دیدم به پای شیراز نرسید…از قدیم گفتن واسه پول در آوردن و کار کردن برو تهران.واسه عشق و حال برو شیراز.واسه مردن برو اصفهان.تهران چون کار زیاده و شیرازم که دیگه احتیاجی نیست بگم چطوریه.اصفهان هم که به خساست معروفن و در نتیجه خرج مراسم کفن و دفنت کم میشه ;-)حالا باز بگید شیراز بده.

  70. vaghti in yaro pesare ke doset dasht inkaro bat karda yade khode badbakhtam oftadam ke doste dadashamo dos dashtam ama chon behem injori dast zad az chesham mese sag oftad hanozam z mizane ebraz alaghe ama bavar nemikonam 😐

  71. Niooooo عزیزهمچین آدمایی ارزش ندارن که عمرت رو به پاشون بریزی…عمری که از هر چیزی ارزشمندتره.امیدوارم توی بقیه ی مراحل زندگیتون موفق باشید.

  72. ﺑﻘﻮﻝ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﺑﺮ ﻣﯿﮕﺮﺩﻡﻧﻮﺷﺘﻪ DODOL DARAZ ﺩﺭ .11 ﻣﻬﺮ 1391 -8:18ﺑﻘﻮﻝ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﺑﺮ ﻣﯿﮕﺮﺩﻡ

  73. دودول دراز عزیز دشمنتون شرمنده باشه…ممنون از این که خوندید و با وجود این همه قطعی اینترنت کامنت گذاشتید.دلتون شاد و لبتون خندون…

  74. اگه ما علاقه محسن را به شما فقط بخاطر ارتباط جنسی بدانیم پس واقعا” محسن به شما علاقه مند نیست اگه بعد از ارتباط جنسی محسن با شما ارتباطی دوستانه داشته باشه یا بخاطر خواست شما حاضر بشه از تمایلات اش دست بکشه اونوقت که باید علاقه محسن را به خودتان جدی بدانید ولی اینکه فقط یک رابطه جنسی برقرار بشه به معنی دوست داشتن نیست .

  75. Fbi1365 & 3172ممنون…امیدوارم لذت بردا باشید و بهتون عین خوردن یه چایی داغ توی یه صبح زمستونی چسبیده باشه.

  76. آخه كيرم تو داستانت,مثلا كه چي اگه نظر ندين سر پل صراط…كيرم من پل صراطه.كسكش جنده من اگه جاي محسن بودم همونجا پردتو ميزدم هيچ,حاملتم ميكردم.مايع شيري رنگ?!خب كس كش از اول بگو آب كير ديگه.

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید