برده‌ی احمد

داستانی که براتون میگم کامل غیر واقعی و زاده ی ذهن منه

سال۹۸،اردیبهشت
روی تخت نه چندان راحتم نشسته بودم و به بیرون نگاه میکردم دو ماهی شده بود که اینجا با این هیولا همخونه شده بودم
دستگیره در حرکت میکنه و در باز میشه با دیدنش عرق میکنم و دهنم مثل کویر خشک میشه .سعی میکنم با پتوی نخ نما شده ام بدن لختم که با کبودی های ریز و درشتی تزئین شده رو بپوشونم ولی نمیشه
هیولا و ملک عذابم پیش میاد.فقط شلوارک سیاهی تنشه و یه بشقاب دستشه که نمیتونم محتویاتش رو ببینم.با دیدنم لبخندی میزنه و میگه :از دیشب جذاب تر شدی!
دستی روی کیرش میکشه و بشقاب رو جلوم میزاره ادامه میده:بخور نمیخوام کص به این خوبی از گرسنگی بمیره.
بغض به گلوم چنگ میزنه.احمد مالک من،کسی که منو از پدرم به قیمت ۱۷ میلیون خریده ازم مثل یه برده جنسی کار میکشه. اجازه ندارم برم بیرون حق ندارم لباس بپوشم و حتی حق ندارم حرف بزنم و موقع سکس باید مطیع باشم و هر کاری میگه بکنم.
احمد حدود ۴۰-۵۰ سالشه ولی به منه ۱۹ ساله رحم نمیکنه.شبی که پرده مو زد یادم نمیره. مثل بید میلرزیدم و تن لختم زیر هیکل عضلانی احمد گیر افتاده بود بیرحمانه توی کس بیچاره و کوچولوم ضربه میزد و از لذت و تنگیش نعره میکشد .بدنم رو چنگ میزد و با ولع لب هامو میخورد بی توجه به اینکه بدنم طاقت یه کیر ۱۷ سانتی و کلفت رو نداره.احساس میکردم قراره دو نصف شم و بمیرم. وقتی ارضا شد و تمام ابش رو خالی کرد من هنوز به پهنای صورت اشک میریختم و مثل کسی که داره خفه میشه به سختی برای نفس کشیدن تقلا میکردم. یادمه با وحشت به خون و منی ای که ازم بیرون ریخته بود نگاه میکردم…
با کشیده ای که به صورتم زد به خودم اومدم. لب هام رو دهن گرفت و میک زد.دست بزرگش گلومو گرفته بود. انقدر تو فکرام غرق بودم که حتی نفهمیدم کی لخت شده.
روی تخت درازم کرد و از لب هام دل کند.سینه هام رو گرفت و توی دستش چلوندش از درد و لذت ناله کردم احمد گلوم رو گاز گرفت بدنم رو بی اختیار تکون میدادم یه دفعه دوتا انگشتش رو کرد داخل از درد هیسه کشیدم که احمد جوونی زیر لب گفت و سینه امو گاز گرفت. پاهام رو بالا داد نگاهی به کس و کونی که دو ماه بیرحمانه گاییده بود انداخت و تفی روی کس دردناکم انداخت.سر کیرشو آروم بالا و پایین کرد نگاهی به صورت پر از التماسم انداخت نیشخندی بهم زد و با تمام توان همه کیرشو کرد داخل.
جیغ زدم جوری که انگار ریه هام قراره بترکن ولی اهمیت نداد. دستام رو بالای سرم با دستاش گرفت و به تخت چسبوند.بدنم منقبض شده بود ولی صورت احمد از شهوت برق میزد. باسرعت وحشتناکی تلمبه هاش رو شروع کرد. وقتی دید جونی برای مقاومت ندارم دستامو ول کرد و کمرمو گرفت. تند تند داشت ضربه میزد و جیر جیر تخت بلند شده بود. احمد روم خوابید. نمیتونستم وزنشو تحمل کنم. وقتی متوقف شد خوشحال شدم ولی نه تازه شروع شده بود.
دمرم کرد و با زور فرو کرد تو کونم اینبار حتی توان جیغ زدنم نداشتم.
مدام اسپنک میزد و میگفت: جونم جنده. اره اروم و مطیع باش،تا ددی خوب بکنتت.
به موهام چنگ زد و با غرشی بلند تمام ابش رو تو کونم خالی کرد. به پشت خوابوندم و پاهام رو به هم چسبوند و کیرش رو گذاشت لای پاهام.بالا پایین میکرد و قربون صدقم میرفت. دلم میخواست بمیرم ولی حتی اجازه مردنم نداشتم…

پی نوشت:اگه خوشتون اومد پارت دومم مینویسم!

نوشته: ندا

بازدید 4,071

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

یک پاسخ به “برده‌ی احمد”

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید