بازی سرنوشت (3)

قبل از هرچیزی از استاد عزیزم شاهین تشکر میکنم بابت کمک های زیادی که بهم کرد و همچنین ادیت زیبای داستان
بازهم میگم.بی صبرانه منتظر نظرات و انتقاداتتون هستم

جوري اضطراب دارم انگار اون کسي که تا ساعتها پيش، از تنها چيزي که مطمئن بود برخورد خوب شوهرش بود، من نبودم. فشارکوچيکي که به دستم وارد ميکنه دل گرمي رو به وجودم برميگردونه. حالت چشماش بهم ميفهمونه که از شوک در اومده.

  • خب اينکه مشکلي نيست عزيزم. هزارتا راه حل براش هست. درمان ميشي عزيزم. خودم ميبرمت پيش بهترين متخصصین کشور. لازم باشه خارج هم ميبرمت. اگه نشد هم فداي يه تار موت. نهایتش از پرورشگاه…
    حرفشو با نه نسبتا محکمي قطع ميکنم: من نميخوام درمان شم.
  • شيرين؟تو چت شده؟آخه چرا؟
  • نميخوام هومن.حالا که سرنوشت اينو خواسته من تسليم ميشم.
    خودمم نميدونم چرا اين حرفا رو ميزنم.انگار بي منطق ترين زن دنيا تو وجودم رخنه کرده و افسار قلب و ذهنمو به دستش گرفته
    -آخه چرا شيرين؟ اون شيريني که من ميشناختم اين نبود. شيريني که به خاطر من از خانوادش گذشت اين نبود.شيرين من مثه کوه محکم بود.
  • هومن بس کن. شيرين تو روزي که جواب آزمايش رو گرفت مرد.تا زن نباشی نمیتونی درک کنی. نمیتونی بفهمی توانایی مادر شدن رو از یک زن گرفته مساوی با کشتن روح اونه. یه مرگ تدریجی که میدونی واسش پایانی نیست.اندوهیه که هر روز و هر لحظه جلوی چشماته. هومن من نميدونم الان بايد غصه ي چي رو بخورم.غصه ي اينکه نميتونم لذت بالا اومدن شکمم و ناز و اداهاي دوران بارداري رو تجربه کنم؟! يا غصه ي اينکه هيچوقت هيچ بچه اي وجود نخواهد داشت که از وجود و پوست و گوشت من باشه و منو مادر صدا بزنه. من گيج شدم هومن.
    هق هق گریه امونم رو میبره راه صدامو میبنده و اشک پهنای صورتم رو پر میکنه.دوباره سرم رو به سینش میچسبونم و دوباره هومنه که موهام رو -که با افتادنه شالم نمایان شده- میبوسه و می بوئه.با دستش پشتم رو نوازش میکنه و منو به خودش فشار میده.نفس عمیقی میکشم و با همه ی وجودم بوی تن عشقم رو تنفس میکنم.خدایا چی تو وجود این آفریدت گذاشتی که اینجوری آرومم میکنه؟ این چه جادوییه که همیشه در مقابل آغوشش کم میارم و آروم میشم؟ گریم که کمتر میشه با ملایمت منو از خودش جدا میکنه و اشکام رو با پشت دست پاک میکنه. از رو صندلي بلند ميشه و دست منو هم ميگیره و بلند ميکنه.
  • پاشو يه آبي به صورتت بزن بعدا دربارش حرف ميزنيم.حیف نیس چشمای قشنگت اینجوری پر از اشک میشه؟ بهم قول بده ديگه بهش فکرنميکني باشه؟
    سرمو تکون ميدم و ميپرسم: دستشويي کجاست؟
    با دست به بيرون اشاره ميکنه.ياد منشيش ميفتم و اخمام ميره توي هم.
  • نميرم، ولش کن. با تعجب ميگه چرا؟ با حرص جواب میدم: برم که منشيت قيافمو ببينه و ازينکه با هم مشکل داريم ذوق کنه؟!
    با صداي بلند ميخنده و ميگه: اولا که مگه ما با هم مشکل داريم؟ دوما که خانوم کوچولوي حسود طرز فکرت درباره ي منشيم اشتباهه.اين دختر يتيمه و نياز شديدي به پول داره و خرج خانوادشو ميده. دختر بدي نيس اما براي اينکه خيالت راحت شه ميگم. من به رويا پردازي هاي دخترونه اي که ممکنه داشته باشه و خانوم من حسش کرده باشه کاري ندارم.
    با رضايت لبخندي ميزنم و رو پنجه ي پا بلند ميشم و گونه ي زمخت و مردونشو میبوسم.ديگه ازون غوغايی که درونم بود خبري نيست و احساس سبکي ميکنم.کيفمو برميدارم و به سمت در ميرم. هومن در حالیکه منو همراهی میکنه با نگرانی میپرسه: ميخواي برسونمت؟
    نگاهی به چهره ی مهربونش میکنم و جواب میدم: نه عزيزم ،ممنون. دستم روی دستگیره ی در ثابت میمونه.طاقت نمیارم و برمیگردم.لبام رو محکم رو لبای داغش میزارم و با تمام وجود میبوسمش. با بوسه ی داغی که از لبای هم میگیریم آرامش اون روزم کامل میشه.با صدای آرومی میگم دوستت دارم و بدون اینکه منتظر جوابش بشم از اتاق خارج میشم
    از اتاقش که بيرون ميام دوباره چشمم به منشي شرکتش ميفته. با تمرکز زيادي درگير حل کردن جدوله و متوجه حضور من نميشه و اين باعث ميشه بتونم بهتر براندازش کنم. چشماي درشتي داره و بيني قلمي و برخلاف اندام به شدت لاغرش، گونه هاي برامده اي داره.لباس های معمولی تنشه اما آرایش نسبتا زیادی که داره جلب توجه میکنه. مدام حرفهاي هومن تو ذهنم تکرار ميشه. “نياز شديدي به پول داره!!نياز شديدي به پول داره”
    جرقه اي توي ذهنم روشن ميشه.احساس ميکنم يه چيزي ته دلم فرو ميريزه. نميتونم فکري که ذهنمو مشغول کرده از خودم دور کنم. سرش رو که بالا مياره نگاهمو از روش بر ميدارم و سريع از شرکت خارج ميشم.نميدونم ميتونم چيزي رو که توي ذهنمه عملي کنم يا نه؟! نميدونم طاقتشو دارم يا نه؟! شاید راهی که انتخاب کردم واسه هر زنی کابوس باشه، اما عشقی که به هومن دارم باعث میشه توی تصمیمم مصمم شم.باید از خودم بگذرم تا بتونم خوشحالی رو به همسرم هدیه کنم.ميترسم. یک ترس مبهم و تاریک…

صداي بارون و گرماي فنجون قهوه حس آرامشی رو به من هديه ميکنه.بعد از مدتها فکرم آروم و بي تلاطمه. بالاخره تونستم تصميم بگيرم و تنها چيزي که مونده درميون گذاشتنش با هومنه. راضي کردنش براي من کاري نداره. فقط بايد يه مدت مثل سنگ باشم تا بتونم سنگيني اين بار رو تحمل کنم. نگاهم رو به بخارهایی که از فنجون قهوه بالا میان و به سرعت ناپدید میشن میدوزم.اگه اوضاع اونطوری که فکر میکنم پیش نره…افکار مزاحم رو از ذهنم دور میکنم و سعی میکنم به خوشحالی هومن فکر کنم.صداي اخبار که از تلویزیون پخش میشه اذيتم ميکنه.هيچوقت اخبار رو دوست نداشتم واسه همين وقتي هومن اخبار نگاه ميکنه تو اتاق، خودم رو به کاري مشغول ميکنم. صداي تلويزيون که کم ميشه ميفهمم اخبار تموم شده. ميرم تا درباره تصميمم باهاش صحبت کنم.وقتي منو ميبينه دستاش رو باز ميکنه و منو تو آغوشش جا ميده.گرمای تنش باعث میشه یه آن احساس تردید کنم.نفس عمیقی میکشم و بدون اینکه به چیزی فکر کنم میگم:

  • هومن؟
  • جانم؟
  • من يه راه حل پیدا کردم!
    -راه حل؟! براي چی؟!
  • واسه مشکل صبح ديگه.
    -اون مشکل نبود اين هزار بار
  • يه سوال بپرسم؟
    -بپرس عزيزم.
    -اين منشيت، دختره يا زن؟يعني مطلقست يا نه؟
    -مطلقه نيس اما بيوه است.شوهرش دو سال پيش تو تصادف فوت کرده اونم برگشته پيش خانواده ش.چرا مي پرسي؟
    لبخندي که روي لبمه به وضوح خوشحاليمو نشون ميده: پس عالي شد.
  • چرا؟؟
    -هر اندازه اي که بخواد بهش پول ميديم.ميتونه واسمون بچه بياره.خيلي عاليه نه؟ هومن خودشو از من جدا میکنه و باتعجب میگه: ديوونه شدي شيرين؟ این چه حرفیه میزنی؟!
    -نه اتفاقا از هميشه عاقل ترم. ببین هومن من خيلي راجع بهش فکر کردم.اين طوري خيالم راحته باباي بچه اي که ميخوام بزرگش کنم خودتي اونوقت یهتر میتونم با همه ي وجودم بهش عشق بورزم.
    هومن در حالیکه نشون میده هنوز در بهت تصمیم منه دستی لای موهاش میکشه و میگه: نمیدونم این فکر از کجا به ذهنت خطور کرده. فرض بر اینکه منهم قبول کنم اما امکان نداره اون قبول کنه.
    درحالیه با دستم پشت گردنشو میمالیدم با لبخند شیطنت آمیزی بهش میگم: اونش با من. سکوت هومن رو که ميبينم مطمئن ميشم که راضيه…
    ——————-
    با دقت و موشکافانه بهش نگاه ميکنم.سرش پايينه و نگاهشو ازم ميدزده. به فنجون قهوه ي رو به روش اشاره ميکنم و ميگم بخور سرد ميشه.
    با تعجب نگاهی بهم میکنه و درحالیکه توی چشماش ترس و تعجب موج میزنه نگام ميکنه و ميپرسه: چرا ازم خواستين بيام اينجا؟!
    سعی میکنم با لحن دوستانه تری باهاش حرف بزنم: نميدونم اون روز که اومدم شرکت متوجه شدي يا نه؟ اما من و همسرم يه مشکلي داريم و اگه حلش کني پولي گيرت مياد که اگه يک سال شبانه روز هم کار کني نميتوني بهش برسي. با کنجکاوي بهم زل ميزنه و با کمی مکث جواب میده: چه کاري؟
    -خيلي ساده ست! فقط بايد برامون يه بچه بياري.
    بهت و تعجیش با این حرفم کاملتر میشه و با حیرت میگه: بچه؟!! منظورتون چيه؟!
    -منظورم واضحه. من و هومن نميتونيم بچه دار شيم. تو برای ما اين کار رو ميکني.اما بعد از اينکه کارت تموم شد نبايد اين طرفا پيدات بشه.
    بعد از شوک اولیه که از شنیدن حرفم بهش دست داده بود، تو فکرفرو ميره.انگار زياد بدش نمياد. بعد از کمی فکر رو به من میپرسه: پولش؟
    -همون اول نصف پولتو ميگيري. يه بهونه اي هم واسه خانواده ت جورکن. مثلا بگو ميري شهر ديگه کار کني. يه خونه برات اجاره ميکنيم و بهت سر ميزنيم. توی این مدت تمام هزینه ی دوران بارداری و زایمان رو ما خودمون تقبل میکنیم. يه نگاه به سرتاپاش ميندازم و ميگم: فقط قبلش بايد حسابي بخوري. اينجوري ضعيف و لاغر باشي نميتوني بچه ي سالمي به دنيا بياري.
    در مقابل امر و نهي های من فقط سرشو تکون ميده. لحن تحکم آميزم براي خودم هم غريبست. اما مجبورم.بايد طوري رفتار کنم که فکرهاي بيجا به سرش نزنه. سکوتش که طولانی میشه کمی نگران میشم. اینکه ممکنه توی لحنم یه مقدار زیاده روی کرده باشم اذیتم میکنه.
    -من بايد فکر کنم.
    همونطوري که از رو صندلي بلند ميشم و بدون اينکه بهش نگاه کنم ميگم : دو روز وقت داري. از در کافي شاپ ميزنم بيرون و به سمت آينده ي نامعلومي ميرم که خودم و با دست خودم اونو رقم زدم…

ادامه…

نوشته: شیرین

بازدید 5,175

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

44 پاسخ به “بازی سرنوشت (3)”

  1. سلامجالب بودبا نظر پروازه موافقم، موضوع این قسمت تکراری بود. خیلی وقت پیش (عصر یخبندان) یه کتاب در مورد همین خوندم. فکر کنم اسمش ((مادر استیجاری)) بود!جای تشکر از استاد سیلور هم فکر میکنم بعد از اتمام داستان بود بهتر میشد.به هرحال دلیل نمیشه از کارت تمجید نکنم.خیلی قشنگ بود مرسي

  2. خب این قسمت داستان شیرین بانو هم منتشر شد و باری از روی دوش من برداشته. شیر جوان عزیز همونطور که خود شیرین هم گفت اون قسمت رو خودش بعد از ویرایش من بهش اضافه کرده و گرنه من دیگه اون چهارکلاس سواد نداشته ی هیوا رو که دیگه دارم… (؛در مورد تکراری بودن سوژه باید بگم هر سوژه ای به نوعی قبلا تکرار شده و مهم اینه که چطور پردازش بشه. درمورد داستان سپیده 58 هم چند نفر اومدن و با کلی لینک و مدرک و مستندات ثابت کردن که قبلا یه نفری یه جایی یه داستان اینچنینی نوشته در صورتی که زمین تا اسمون با اون داستان فرق میکرد. اینجا هم مطمئن باشید اخر داستان متفاوت خواهد بود. البته اینو شیرین خانوم باید تایید کنه نه من…مازیار خان عزیز باور کن که من هیچ اصراری به اینکه ازم بابت خدماتم!! به هنر و ادبیات این سایت تشکر کنن، ندارم. لطف خود دوستان هست که هر دفعه شامل حال من میشه. اینهم بگم که به غیر از این داستان دوتا دیگه هم در دست ویرایش دارم که موقع منتشر شدنشون متوجه میشین. فکر کنم باید بعد از این همون کاری که انگری برد گفت انجام بدم و بابت هر ویرایشی یه گونی برنجی، چایی، قند و شکری چیزی بگیرم تا این زمستونی رو یه جوری سر کنم. چیکار کنیم دیگه زندگی سخته ننه…

  3. شيرجوان خيلى باحال گفتى اين مى بويه از كجات در اوردى خودبخود خنده ام گرفت ايولهنوز داستانو نخوندم اول داشتم كامنتهارو ميخوندم كه يكم شاد شدم گفتم شما رو هم در جريان بزارم وگرنه اين كامنتم فاقد اعتبار براى نقد هست بخونم بعد دوباره ميامشير ميگه اين مى بويه از كجا =))

  4. اهای جوانشیربچه!! ببینم تو کار و زندگی نداری که نشستی عین دوربین مداربسته کامتهای پای داستانها رو رصد میکنی؟! راستش یه چیزی نوشتم ولی بعد پشیمون شدم. گفتم بذار جبر زمانه!! خودش بهش ثابت کنه و ما این وسط بده نشیم. با اینحال هنوزم توی کابینه ی کذایی جایی واسه ی ما نگه دار. چون اینجور که پیش میره باید مثل کفشدوزک بشینیم و بدوزیم دونه دونه…راستی این کلمه ی قصارت هم تو حلقم…

  5. شاهين تا اين داستان به سر برسه سکته ميکني تو:)))) اما ازت ممنونم از خودم بيشتر نگرانييعني منم ۴ کلاس سواد ندارم؟:( خيليم قشنگو قافيه داره اين مي بويم!من تاييد ميکنم.قراره متفاوت باشه.

  6. لطف داری عزیز. ماکه دیگه عمرا جرات کنیم جایی چیزی بنویسیم و بعد حذف کنیم. در مورد زندگی کاملا باهات موافقم. از نظر من هم زندگی مثل یک بادمجون دلمه ایه که فرقی نمیکنه از کدوم طرف بهش نگاه کنی!! (اینم از جملات قصار من) فکر کنم ایندفعه ادمین کل این داستان رو اسپم محسوب کنه. منم باید برم به فکر یه نام کاربری جدید باشم…

  7. شیرین خانوم ریش و قیچی دست خودته منهم این وسطها میگردم ببینم چیزی میفته زمین که بردارم و یه وقت گشنه نمونم!! راستی بچه ها من اینو از طرف شیرین بانو میگم. اگه واقعا از داستان خوشتون اومد امتیاز یادتون نره. حالا هرچی که میخواد باشه. بذارین این نویسنده ی جوانمون دلگرم بشه به اینده…پسر غیرتی ما خیلی مخلصیم. دم شما گرم… به جان آدمیت…

  8. فعلا 6 به 2 شيرجوان از سيلورفاك جلو افتاده ولى من فكر كنم آخرش سيلور ميبره شير هرچى داشت رو كرد ولى سيلور انرژيشو نگه داشته واسه شب ولى شيرين بانو گناه داره آخه!د بريد دم خونه خودتون بازى كنيد! الان اخم كردماا نميترسين؟ :-Dشيرين بانو اينا نميترسن من تلاش خودمو كردم نشد :-(خدا صبرت بهت بده 😀

  9. asemooniممنون دوست عزيز .اين فيلمي هم که ميگي نديدم اما اميدوارم انتهاش مثل اون نباشه:)

  10. اشکان عزيز مگه مسابقست آخه؟ بچه هاي اينجا يه چي ميگن اما در عمل جونشونم واسه هم ميدن. مگه نه؟ (همه با هم: نه 😀 )راست ميگه خب داستان منو ميترکونين چرا؟:D ممنون از تلاشت مظلوم گير آوردن منو 😀

  11. اشکان توهم وسط دعوا نرخ تعیین میکنی؟!! نکنه این جمشید بسم الله که میگفتن نرخ دلار رو تعیین میکرد تو بودی ناقلا؟! ازین گلهایی که جوانشیر زد دوتاش که افساید بود یکیش هم اصلا گل نبود و از روی خط برگردوندن. میمونه سه تا که به قول خودت تا اخر شب دراز است و ما هم بیدار…درضمن بچه ها شیرین بانو الان گفتن که نظر هم بدین و ایشون بیشتر نظرات رو میخونن تا امتیاز رو… (>:

  12. پروازي جان خدا نکنه عزيزم.مرد ايراني بچه نخواد؟جزء محالاته:D هومنم ميخواد به رو نمياره:)داستان تلفات زياد داره :)))

  13. شیرین بانو زبان قاصره از سخن ! جلوی شما همه کم میارنیه جوری دلم واسه نقش اول سوختخیلی تأثیرگذار بود،پیروز باشی

  14. شیرین جان، درود بر تو: خسته نباشی.وقتی داستان منتشر شد من آنلاین بودم و به جرأت می تونم بگم جزء اولین نفراتی بودم که این معرکه ای که به تصویر کشیدی رو خوندم؛ اما چیزی نتونستم بنویسم و حتی تا همین الان بابت تصمیمی که گرفتی با خودم درگیرم.خوب، مسلماً از منظر سریالی نوشتن، شوک و ضربه مورد نظر رو وارد کرذی. اما از نقطه نظر انسانی و بالاخص زنانگی همچنان چیزی نمی تونم بگم و هنوز دارم نیمه خالی لیوان رو سر می کشم؛ اگه خانم منشی به یه سایه توی زندگیت تبدیل شه؟ اگه خانم منشی رگ خواب هومن رو به دست بیاره؟ اگه خانم منشی طلبکار شه و هر روز حق و حقوق تازه ای طلب کنه؟ اگه به خاطر اینکه به بچه چیزی نگه هر روز حق السکوت بخواد؟ اگه هومن گلوش پیش همخوابه جدیدش گیر کنه؟ اگه، اگه، اگه …خدا به خیر بگذرونه …اما در باب تکراری بودن موضوع:تکراری بودن بن مایه داستان اجتناب ناپذیره. بالاخره یا یک نفر قدرت بارداری دارد یا ندارد. این نوع نگاه و برخورد افراد است که قضیه را به داستانی نخ نما یا سناریویی کم نظیر تبدیل می کند. و در این داستان، شیرین با توانایی سعی در هدایت اندیشه ها به سمت افق های وسیعتر دارد؛ در این راستا، صحنه هایی از فیلم “دعوت” به کارگردانی ابراهیم حاتمی کیا و مجموعه تلویزیونی “ساعت شنی” به کارگردانی محمد بهرامیان خواه ناخواه تداعی می شوند. اما شیرین تا این جای داستان گریزی از این تکرارها نداشته مگر اینکه تصمیم می گرفت هومن به یک طریقی باردار شود. حال، می بایست صبور بود تا ببینیم در قسمت های بعد چگونه قلب و مغز ما را به خانه تکانی وادار می کند.با احترام

  15. البته زن اثیری عزیز مثل همیشه با این افق دید قشنگی که داره تمام احتمالات ممکن رو بیان کرد و فکر کنم خیلی سخت بشه گزینه ای غیر از اینها رو بر شمرد. به هرحال طبق قانون احتمالات هرچیزی توی این دنیا ممکنه و باز هم طبق قانون کارما هر عملی عکس العملی داره و بازگشتش به سوی همون فرد خواهد بود. پس اگه شیرین داستان ما هر تصمیمی بگیره باعثش خودش بوده. به فیلمهایی که زن اثیری اشاره کرد البته فیلم لیلای داریوش مهرجویی رو هم باید اضافه کرد که حداقل تا اینجا که شباهتهایی وجود داشته. هرچند شخصیت مرد فیلم لیلا بنا به گفته بعضی دوستان خیلی بی بخار!! بوده…

  16. داستان عشق تکرار مکرر است و هربار نو میشود…شیرین بانو:روان و زیبا مینویسی…معمولا یه زن تمام تلاششو برا بچه دار شدن خودش میکنه تا نفر سومی تو زندگیش نباشه و از سر ناچاری به سراغ همجنس خودش میره/البته اگه اقاشون قبلا از هولش تو دیگ نیفتاده باشه/…ولی شما خیلی سریع تصمیم اخرو همون اول گرفتی… هومن هم که با این همه ادعای عشق خیلی راحت قبول کرد تا زن دیگه رو تو بغل بگیره،یه خورده ای تواین موارد داستان از قاعده معمول خارج شده…فعلا شبیه فیلم” لیلا”داره میشه/نزدیک به مضمون/…نمره کامل دادم…تا ببینیم بعدا چی میشه…استاد سیلور…زحمت ادیت از شما و بساط چای و قندش از ما…در خدمت باشیم 😀

  17. romina عزيز شما بي اندازه نسبت به من لطف دارين اينطور که شما مي فرمايين نيس.بهرحال خوشحالم که خوشتون اومده دوست عزيز

  18. جناب سیلور عزیز …سلام …متاسفم که نظر من باعث رنجش شد …ولی من نظرم به شما نبود و با نویسنده این داستان صحبت میکردم …و نظرم رو گفتم و نظرم محترمه عزیز

  19. راستش ازینکه میبینم همه ی منقدین حرفه ای پای داستان جمع شدن هم به حال شیرین بانو غبطه میخورم و هم به جاش ترس ورم میداره… خداییش اگه من جای ایشون بودم همینجا دستام رو به علامت تسلیم بالا میبردم و شکست رو قبول میکردم. یه جورایی با آرش عزیز موافقم. راستش به خوب نکته ای اشاره کرد. توی داستان نویسی جدا از سبک نگارش و املاء و انشاء ، باید به منطق روایی داستان هم توجه کرد و هرچند ممکنه تم اصلیش تخیلی باشه اما نباید غیرمنطقی هم باشه. البته امیدوارم که شیرین بانو بتونه جای خالی این منطق روایی رو به خوبی پر کنه…پسر غیرتی عزیز من رنجش!! نشدم به خدا. به قول شیخ سعدی شیرین سخن ، سیلور آن طبع ندارد که ز خوی تو برنجد، خوش بود هرچه تو گویی و شکر هرچه تو باری… (؛اره دوست من. هیچ چیزی تا الان نتونسته مثل گم شدن انگشتر خرم سلطان باعث رنجش خاطر من بشه…پیرفرزانه ی عزیز که فقط اسمت پای هر داستانی کلی اعتبار بهش میبخشه، ازینکه فرصتهای اینچنینی دست میده تا یه سلامی خدمتت عرض کنیم خدارو شاکرم. نمیدونم کجا یه قطره آب گلوی کی ریختم که افتخار دوستی با چون شمایی نصیبم شد. راستی این مهندس گل به سر پیداش نیست؟! کسی دعایی چیزی خونده که غیبش زده؟!!

  20. آرش جان:شیرین خودش با صراحت می گه که بی منطق ترین زن جهان توی وجودش رخنه کرده و خودش رو با خواننده بی حساب می کنه که «من بی منطق شدم و اصرار دارم که بی منطق بمونم». این به این معنی نیست که من تأییدش می کنم، کما اینکه حداقل کاری که ازش انتظار دارم اینه که از راه قانونی رحم خانم منشی رو محملی برای رشد کودک آقا هومن قرار بده. نکته بعدی، اصرار شیرین بر صحه گذاشتن به سرنوشتشه؛ یعنی می گه حالا که پروردگار برای بدن من عدم باروری رو رقم زده، من هم دست توی حکمت او از طریق بدن خودم نمی برم. به هر حال قهرمان هر داستانی قراره که ما رو دعوت به فکر بکنه و شیرین هم با این شیوه داره این کار رو انجام می ده. این نکته در مورد داستان خودت هم صدق می کنه و ما بارها از خودمون پرسیدیم که آیا آرش مجازه دوباره رو به الناز بیاره؟ آیا آرش می تونست با شهره به طریق دیگری برخورد کنه؟ آیا مرگ شهره و فاسقش برای آرش زندگی آرامی را نوید خواهد داد؟ و …در ضمن می خوام یک مسأله ای رو مطرح کنم که شاید جاش توی خصوصی باشه، ولی من جسارتاً اینجا می گم و از بابت گستاخیم عذرخواهی می کنم. آرش جان خیلی بی پرده گفتند که این قسمت رو دوست نداشتند یا زیر قسمت سوم گیوتین از دلخوریشون از نویسنده داستان نوشتند.همه می دونیم که چه بخواهیم یا نخواهیم کامنت های سیلور، کفتار، آریزونا، و اخیرا آرش، سپیده، شیرین و هیوا روی رأی نهایی ما تأثیر گذاره. بنابراین وقتی که کلی گویی مثل دوست نداشتم یا جذاب نبود یا دلم نمی خواست بخونمش و … توی کامنت این بزرگان باشه ناخودآگاه ما هم به دنبال بهانه جویی از داستان می افتیم. منظورم این نیست که فقط به به چه چه بکنیم، بلکه از منظر داستان نویسی یا مسائل انسانی نقد کنیم و از شخصی کردن پرهیز کنیم. تکلیف سایر داستانهای بی مایه هم که روشن است و خود به خود عدم حضور بزرگان در کامنت ها به معنی رد کلمات سوهان روح نانویسنده هاست.شیرین جان من رو ببخش که از فضای داستانت برای موعظه سوء استفاده کردم.

  21. شاهين جان درست ميگي به من هم همين احساسات دست داد…هم خوشحال شدم و به خودم باليدم که بزرگان سايت قابل دونستن و داستانم اونقدر ارزش داشته که وقت بزارن و علاوه بر خوندن نقد هم بکنن.از طرفي هم ترسيدم و واسه همين همينجا از همه ي اين بزرگواران ميخوام که در نظر داشته باشن که اين اولين داستانيه که در همه ي عمرم نوشتم و اشتباهاتي که داره رو به بزرگي خودشون ببخشند.البته نقد هاشون رو متوقف نکنن چون من اين نظرات رو مثل يک کلاس درس ميدونم و سعي ميکنم دانش آموز خوبي باشم تا خوب ياد بگيرم.شاهين جان منم موافقم اما تنها دليلم براي اين رفتار غير منطقي اين بود که نميخواستم داستان طولاني شه ؛):))) خيليييي خنديدم وسط اين حرفاي جدي يهو ميگي انگشتر خرم سلطان من چشام گرد شد:Dمهندس گل پسر سر قسمت قبليم پيداش نبود:D اومد جواب کامنتشو تو بده من قهرم باهاش:D

  22. به به شیرین جان داستانت از سری داستانهایی هست که من کامنتهاشو زیاد می خونم.

  23. شیرجوان شاید تا حدی حق با تو باشه و ممکنه نویسنده ای که وقت میذاره و داستانی رو توی ذهنش پردازش میکنه و با نگارشی خوب و قلمی شیوا به رشته ی تحریر در میاره، وقتی میبینه مورد توجه قرار گرفته و همه ازش تعریف میکنن خستگی از تن و انگشتان دستاش در میره. اما خودت میدونی که دوستان منتقد پای هر داستانی وقت و انرژی خودشون رو صرف نمیکنن و اگه اینکارو برای داستانی انجام میدن حتما اون داستان و نویسنده ش ارزشش رو داشته. من همیشه از نقدهای منصفانه استقبال کردم چه بسا قسمتهای بعدی داستانم رو از لای همین نقدها بیرون کشیدم. اینکه ما فقط به خاطر خوشایند نویسنده ای ازش تعریف کنیم و به قول تو از کنار اشکالاتش زیر سیبیلی رد بشیم به نظر من نه تنها کمکی بهش نکردیم بلکه خیانت هم کردیم. به عنوان مثال اگه ارش این نقد قشنگ و منطقی خودش رو انجام نمیداد و زن اثیری احتمالات ممکنه رو ذکر نمیکرد چه بسا ممکن بود شیرین بانو در قسمت بعد دچار لغزش و اشتباه بشه. موضوعی که توی داستان حریم شکسته برای من پیش اومد و به خاطر عدم اشنایی با قوانین جزایی داستانی نوشتم که از لحاظ منطقی و اصولی درست نبود. بنابراین پیشنهاد میکنم اگه کسی واقعا دید خوب و ریزبینانه ای داره در مورد داستانها و نویسنده ش به کار ببره تا با این کارش بتونه کمکی به بهتر نوشتنش کرده باشه…پسر غیرتی عزیز این الان چی بود گفتی؟! پیام بازرگانی بود یا میان برنامه؟!!

  24. دادا شاهین ما مخلصیم و شما به ما لطف دارید…یه نفر تعریف میکرد که خانم مریضی برا شوهرش/حاج اقاشون/زنی جوان را دست وپا میکنه تا به حاج اقا بد نگذره/مثلا اوج فداکاری زنانه/…خودش هم شاهد عقد میشه به محض اینکه میرسن خونه و زن دوم روسری شو از سرش برمیداره،حاج خانم از ناراحتی غش میکنه و زمانی که بهوش میاد پاشو تو یه کفش میکنه که شوهره باید بره و این زنو طلاق بده…شیرین بانو ما تو چنین محیطی زندگی میکنم و نویسنده نمیتونه به سادگی از این موضوع بگذره/شما که خودت حس زنانگی حتما داری/اگه نخوای حتی تو چند خط مسیر معمول تا به اخرین تصمیم رو توضیح بدی،توسیر طبیعی داستان دچار مشکل میشی…بنظرم یه داستان از همین کنش ها و واکنشها پر میشه…بازم خسته نباشی …

  25. شیرین خانوم این حس قشنگی که گفتم از داستانت گرفتمو خراب نکن دیگه!!منطقی نیست اصلا…

  26. mojan-father :دوست عزیز جای این مطالب که پست کردین اینجا نیست ، اگه هدفت آگاه سازی بود ممنون ؛ اما لطفأ دیگه با این مطالب spam نکنید !

  27. شیرجوان عزیز خوشحالم که متوجه ی منظورم شدی. یادمه چند وقت پیش بهم میگفتی که چرا از بر و بچه ها دوری میکنم و مثل سابق قاطیشون نمیشم. حالا دیدی اگه فضا مناسب باشه و حرف و بحث خوبی هم صورت بگیره منهم حرف واسه گفتن زیاد دارم.پیرفرزانه ی عزیز من که تعارف نمیکنم. خودت میدونی وقتی چیزی رو بگم بهش اعتقاد دارم وگرنه چرا در مورد مهندس گل پسر همچین حرفی نمیزنم… (؛اما محمد کیان عزیز که کنیه ی وهم انگیزت رعشه بر اندام هر تنابنده ای میندازه. میدونی چند وقته منتظر داستانت هستم؟! خودتم که پیدات نیست. یه کارتون سه بعدی از روی این داستان شیرین بانو درست کن با عینک مخصوص ببینیم حالشو ببریم… (:

  28. موجان گرامی…مطلب شعر گونه و دردنامه شما کم ارزش نیست،وکیان عزیز هم به شما نه تنها توهین نکرد بلکه تذکری دوستانه و درست داد…یه بار دیگه جواب خودتو با کامنت کیان مقایسه کن…

  29. امیدوارم حرفهایی که اینجا میزنیم مصداق چاق سلامتی و حرفهای حاشیه ای مد نظر فیلتر اسپم سایت نباشه. هرچند تا اینجا ادمین نشون داده که همچین هم به این قانون جدید پایبند نیست. شیرجوان عزیز من همون موقع هم که اون حرفها رو با طعنه میگفتی میفهمیدم که منظورت من هستم ولی خب گذاشتم تا گذر زمان همه چیز رو ثابت کنه. از بین تمام بچه های همدوره م فکر کنم فقط تو و یکی دو نفر دیگه باقی مونده باشین. به هرحال توی دنیای مجازی خیلی مشکله که ادمها رو از پشت نقاب کاربریشون بشناسی. هرچند هرچقدر هم که بخوان چهره ای دیگه از خودشون نشون بدن بالاخره تق کارشون یه جایی در میره و به ذات اقدس!! خودشون بر میگردن. نمیدونم شاید منهم جزء همین دسته بوده باشم. امروز حس مثبت و خیلی خوبی از فضای این داستان گرفتم چون حرفهای حاشیه ای کمتر زده شد و بیشتر حول محور داستان صحبت شد و این همون چیزی بود که من همیشه دنبالش بودم و اگه جای دیگه چیز زیادی نمیگفتم به این خاطر بود که در مورد هر چیزی صحبت میشد الا خود داستان. کاری به بقیه و تاپیکهای دیگه ی این سایت ندارم ولی امیدوارم این جمع و این فضا همیشه پای داستانهای خوب حفظ بشه…

  30. خب خدارو شکر هيچي هم نشديم باعث و باني خير و رفع کدورت ها که شديمزن اثيري عزيزم…از کامنت زيبات ممنون.خواهش ميکنم داستان متعلق به همست؛)

  31. عالی بود .داستانت کم نقص بود.باید میگفتی چطور میخواین منشی رو حامله کنید.یهو سکانسارو عوض نکن.از خونه پریدی کافی شاپ.یکم با حوصله تر جزیات رو بنویس.قسمت بعدیشم دیر نده .مرسی

  32. Khaste nabashid,khub bud faqat hes kardam ykam kutah bud ,khaheshan vaqtesho ziad konid =)) ama az shukhi gozashte fk mikonam mozush tekrarie ,tu y film hendi didam ,omidvaram me3 oun nabashe va eshtebah karde basham,montazere edamasham,movafaq bashi

  33. این داستان خدس میزنم این داستان برداشتی از فیلمنامه دعوت باشه آخرش میفهمی با منشیه رابطه داشته

  34. البته در اینکه من نسبت به این داستان و داستان سپیده احساس مسئولیت میکنم شکی نیست و اگه دقت کرده باشی من این حضور رو حتی در پای داستانهای خودمم نداشتم و بیشتر سعی میکردم که درمورد خود داستان بحث کنم. کاری کم و بیش اینجا هم انجام دادم اما خب نمیشه همیشه هم انتظار داشت که در روی یک پاشنه بچرخه. مخصوصا اینکه ما یخچال سازها وقتی درب یخچالی خراب میشه روی چهارتا پاشنه هم میچرخونیمش…

  35. سلامدر مورد نوشتن،توصیفات، نگارش و ویرایش نظری نمیدم یا بهتره نمی تونم بدم چون من توانایی نقدش و ندارم.ولی از قسمت اینکه به کسی پول بدی و نیاز اونو وادار کنه تا احساساتش و نا دیده بگیره خوشم نمیاد.مادر بودن آرزوی هرزنیه.چطور این احساس و از یه زن میشه به خاطر پول گرفت.هر چند به قول دوستمون اجاره ای باشه.و متاسفانه تو جامعه هم شاهد چنین کارایی هستیم.در ضمن به نظر من هومن هم اگه واقعا عاشق شیرین باشه یا قبول نمی کنه یا به این راحتی ها قبول نمی کنه.و اینکه در قسمت نظرات خواهشا آینده ی داستانو پیش گویی نکن اینجوری از هیجانش کاسته میشه.تا درودی دیگر بدرود

  36. یه چیزی خو لقاح مصنوعی کنید ای بابا عجب کاریه!؟!؟!!ولی داستانت حرف نداشت رسید به این دختره دیگه یکم از چشم افتادولی موفق باشی منتظر ادامشم

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید