اون روز تا آخر شب فکر کنم چهار بار دیگه کردیم و هر بار هم آبش رو میریخت توی کصم و دوق میکردم از اینکه کصم پر از آب شده و کسی داشت منو میکرد که با تمام وجود منو تمنا میکرد و تمام بدنم رو لیس میزد و به کصم که میرسید اینقدر لیس میزد تا من ارضا میشدم و تمام بدنم به رعشه می افتاد،چیزی که توی اون زندگی کذایی تجربه نکردم!!!
پدرشوهرم الان حکم ناجی من رو داشت
و دیگه از لحاظ جنسی و شهوت در عذاب نبودم.
دیگه از اون روز غذاهای مقوی براش درست میکردم و قرص های تقویتی براش گرفتم و بهش میدادم و با هم میرفتیم قدم میزدیم و پارک و پاساژ و خرید و اینا…
و میومدیم خونه مستقیم میرفتیم توی حمام و اونجا یه دل سیر سکس میکردیم و اگر هم احمدرضا سر میرسید فکر میکرد باباش رو بردم حمام که اصولا هم سر نمیرسید!
و تقریبا نبود و وقتایی هم که بود نعشه بود و یا خمار بود و خواب بود…
یا گرسنه بود غذا میخواست و یا بخاطر یبوست ساعت ها توی توالت می نشست
ازینرو حضور خاصی نداشت…
من هم اون تایم ها پدرشوهرم رو تقویت می کردم تا جون داشته باشه بتونه حال متو جا بیاره.
یکبار هم احمدرضا اومد گفت بریم روستا شون برای آخر هفته و سه تایی راه افتادیم و رفتیم و تا رسیدیم رفت پیش دوستای شیره ای خودش و گفت زنگ هم به من نزنید، فهمیدم نقشه داشته که تو دهاتشون برنامه شیره کشی دارن و بهتر ما😏
منم الکی یکم گریه زاری کردم که باباجی بیاد دلداریم بده و به این بهونه بچسبم بهش
باباجی اومد بغلم کرد و گفت ناراحت نشو عزیزکم، من پیشت میمونم، رفتیم زیر پتو و کلی نوازشم کرد و دستش رسید به کصم دیگه داغ کردم و احساس کردم آب از کصم داره میریزه و مثل مار بهم میپیچیدیم. و خوابید زمین و گفت بیا بشین روی صورتم، وای داشتم رسما دیوونه میشدم دیگه، بارها ارضا شدم تا باز احساس کردم داره جیشم میگیره و بلند شدم و دیگه افتادم کف اتاق، دیگه وقتش بود اون بیاد روم و تا تونستم کیرش رو خوردم و بعد گذاشت توی کصم و فقط یه مدل منو به معنای واقعی کرد و همزمان هم سینه هام رو میخورد،زیر بغلم رو لیس میزد، گردنم رو و کیرشو میکشید بیرون و کصم رو به معنای واقعی ساکشن میکردو دوباره توش میکرد و مثب یه شیر نر تو کصم تلمبه میزد.
آبش این بار که اوم انگار تا اعماق وجودم رفت و حس کردم انگار وارد روحم شد.
خودمم همزمان ارضا شدم و چنان بغلش کردم که باز اشک شوق میریختم از حال خوبم…
بغلش کرده بودم و ازش جدا نمیشدم
تا پاشیدیم و خودمون رو مرتب کردیم و یه چیزی خوردیم و رفتیم توی روستا چرخیریم و باغ رفتیم و اونجا هم یه جای خلوت و با صفا گیر آوردیم و زیر درخت سیب نشستیم که یه جوی آب هم کنارش بود و پرنده هم پر نمیزد و باباجی دوباره دلش خواست انگار و دامنم رو داد بالا و منم شورت نمیپوشم رفت سراغ کصم و اینقدر کصم رو لیسید که دیگه مست شدمو منم یه کم کیرش رو خوردم و راستش کردم و جوری مشخص نباشه دامنم رو دورم انداختم و نشستم روی کیرش و از روبرو بغلش،کرده بودم و بالا پایین شدم تا ارضا شدیم باز و تمام کصم مملو بود از آب باباجی و من داشتم بهترین حس رو تجربه میکردم،مثل تازه عروس و داماد ها که دایم در حال کردن هستند ما هم دائم در حال سکس بودیم، درحالیکه من با شوهر خودم همچین حسی رو نداشتم و اون بخاطر خودارضایی و اعتیاد دیگه اونجور که باید بود نمیشد و نمیتونست بکنه منو.
توی اون مدت که روستا بودیم بارها منو باباجی سکس های آتشین و خوبی داشتیم و احمدرضا از پیش دوستاش که میومد مثل جنازه میوفتاد و میخوابید و اگه پیش میومد دوتا تلمبه به کس منم میزد و ابش میومد یا نمیومد خوابش میبرد روم😐
منم پا میشدم میرفتم پیش باباش و تا صبح بهش کس میدادم
و فقط تایمی که پریود بودم کس نمیدادم به باباجی، یعنی خودم دوست داشتم که منو بکنه ولی بابا میگفت خوب نیست الان بکنمت، خراب میشه اون نانازت.
خلاصه ما از روستا برگشتیم و حال و احوالم یه جوری بود و فشارم نامیزون میشد و احساس غش و ضعف و اینا که با باباجی رفتیم دکتر و خانم دکتر گفت شما بارداری فکر کنم، آزمایش بده ببینم.
چک کردیم و بله، من باردار بودم.
هم خوشحال بودم هم شوکه شده بودم!!!
نقشه ریختم چجوری برای احمدرضا جلسه توجیهی بزارم و اینا، که شب واقعا باز حالم بد شد و چپ شدم و گفتم امروزم با بابات رفتم سرم زدم واین حرفا و گفتم بیا منو ببر بیمارستانی درمانگاهی چیزی
گفت حال ندارم
منم جیغ و هوار و ننه من غریبم بازی درآوردم و رفتیم و همون سناریو اجرا شد و دکتر بهش گفت خانمت بارداره و کلی شوق و ذوق داشت و خوشحال و خندون اومد و منو بغل کرد و باباش رو بغل کرد و من داشتم سکته میکردم…
اومدیم خونه و گفت یعنی کی حامله شدی، گفتم رفته بودیم روستا اومدی شب از پیش دوستات، نمیدونم مست بودی یا نعشه، همون شب کلی کردی و ریختی توش دیگه، حتما همون موقع شده…
گفت آره، آره
من نذر هم کرده بودم، نذر امامزاده عین علی زین علی و چندتا دیگه
نذر راهپیمایی اربعین کردم که برم
نذر کوفت و زهرمار…
من داشتم می ترکیدم از خنده، و خودمو کنترل میکردم و گفتم عزیزم حاجتت رو داد اون عین علی و زین علی😂😂
دیگه گفت من میخوام شیره و تریاک رو ترک کنم و دیگه مصرف نکنم و برم کمپ و این حرفا…
و کلی دیگه بهم می رسید و گفتم من که تنهام و کسی رو ندارم، نمیذارم بابات از اینجا بره و نگه میدارمش اینجا پیش خودم…
احمد رضا رفت کمپ و من و باباجی دیگه کون برهنه تو خونه راه می رفتیم و عاشقانه با هم شب و روز میکردیم و همچنان به سکس ادمه میدادیم و حتی یه مدت که باباجی کیرش خوب سفت نمیشد بردمش دکتر اورولوژی و یه قرص داد بهش بنام ویزارسین که دیگه محشر شده بود و مثل اسب منو میکرد و همچنان آبش رو توی کس خالی میکرد و بعد از مدتی احمدرضا برگشت و خوب شده بود تا حدودی، و دکترم هم گفت دیگه سکس واژینال نکن و نمیتونستم چون خیلی بزرگ شده بود شکمم، و دوران بارداری رو طی میکردم تا تموم بشه
و در انتها برای شوهرم یک برادر بدنیا آوردم
دقیقا شبیه خودش👶
مو نمیزد با احمدرضا👌🏼
پدرشوهرم الان حکم ناجی من رو داشت
و دیگه از لحاظ جنسی و شهوت در عذاب نبودم.
دیگه از اون روز غذاهای مقوی براش درست میکردم و قرص های تقویتی براش گرفتم و بهش میدادم و با هم میرفتیم قدم میزدیم و پارک و پاساژ و خرید و اینا…
و میومدیم خونه مستقیم میرفتیم توی حمام و اونجا یه دل سیر سکس میکردیم و اگر هم احمدرضا سر میرسید فکر میکرد باباش رو بردم حمام که اصولا هم سر نمیرسید!
و تقریبا نبود و وقتایی هم که بود نعشه بود و یا خمار بود و خواب بود…
یا گرسنه بود غذا میخواست و یا بخاطر یبوست ساعت ها توی توالت می نشست
ازینرو حضور خاصی نداشت…
من هم اون تایم ها پدرشوهرم رو تقویت می کردم تا جون داشته باشه بتونه حال متو جا بیاره.
یکبار هم احمدرضا اومد گفت بریم روستا شون برای آخر هفته و سه تایی راه افتادیم و رفتیم و تا رسیدیم رفت پیش دوستای شیره ای خودش و گفت زنگ هم به من نزنید، فهمیدم نقشه داشته که تو دهاتشون برنامه شیره کشی دارن و بهتر ما😏
منم الکی یکم گریه زاری کردم که باباجی بیاد دلداریم بده و به این بهونه بچسبم بهش
باباجی اومد بغلم کرد و گفت ناراحت نشو عزیزکم، من پیشت میمونم، رفتیم زیر پتو و کلی نوازشم کرد و دستش رسید به کصم دیگه داغ کردم و احساس کردم آب از کصم داره میریزه و مثل مار بهم میپیچیدیم. و خوابید زمین و گفت بیا بشین روی صورتم، وای داشتم رسما دیوونه میشدم دیگه، بارها ارضا شدم تا باز احساس کردم داره جیشم میگیره و بلند شدم و دیگه افتادم کف اتاق، دیگه وقتش بود اون بیاد روم و تا تونستم کیرش رو خوردم و بعد گذاشت توی کصم و فقط یه مدل منو به معنای واقعی کرد و همزمان هم سینه هام رو میخورد،زیر بغلم رو لیس میزد، گردنم رو و کیرشو میکشید بیرون و کصم رو به معنای واقعی ساکشن میکردو دوباره توش میکرد و مثب یه شیر نر تو کصم تلمبه میزد.
آبش این بار که اوم انگار تا اعماق وجودم رفت و حس کردم انگار وارد روحم شد.
خودمم همزمان ارضا شدم و چنان بغلش کردم که باز اشک شوق میریختم از حال خوبم…
بغلش کرده بودم و ازش جدا نمیشدم
تا پاشیدیم و خودمون رو مرتب کردیم و یه چیزی خوردیم و رفتیم توی روستا چرخیریم و باغ رفتیم و اونجا هم یه جای خلوت و با صفا گیر آوردیم و زیر درخت سیب نشستیم که یه جوی آب هم کنارش بود و پرنده هم پر نمیزد و باباجی دوباره دلش خواست انگار و دامنم رو داد بالا و منم شورت نمیپوشم رفت سراغ کصم و اینقدر کصم رو لیسید که دیگه مست شدمو منم یه کم کیرش رو خوردم و راستش کردم و جوری مشخص نباشه دامنم رو دورم انداختم و نشستم روی کیرش و از روبرو بغلش،کرده بودم و بالا پایین شدم تا ارضا شدیم باز و تمام کصم مملو بود از آب باباجی و من داشتم بهترین حس رو تجربه میکردم،مثل تازه عروس و داماد ها که دایم در حال کردن هستند ما هم دائم در حال سکس بودیم، درحالیکه من با شوهر خودم همچین حسی رو نداشتم و اون بخاطر خودارضایی و اعتیاد دیگه اونجور که باید بود نمیشد و نمیتونست بکنه منو.
توی اون مدت که روستا بودیم بارها منو باباجی سکس های آتشین و خوبی داشتیم و احمدرضا از پیش دوستاش که میومد مثل جنازه میوفتاد و میخوابید و اگه پیش میومد دوتا تلمبه به کس منم میزد و ابش میومد یا نمیومد خوابش میبرد روم😐
منم پا میشدم میرفتم پیش باباش و تا صبح بهش کس میدادم
و فقط تایمی که پریود بودم کس نمیدادم به باباجی، یعنی خودم دوست داشتم که منو بکنه ولی بابا میگفت خوب نیست الان بکنمت، خراب میشه اون نانازت.
خلاصه ما از روستا برگشتیم و حال و احوالم یه جوری بود و فشارم نامیزون میشد و احساس غش و ضعف و اینا که با باباجی رفتیم دکتر و خانم دکتر گفت شما بارداری فکر کنم، آزمایش بده ببینم.
چک کردیم و بله، من باردار بودم.
هم خوشحال بودم هم شوکه شده بودم!!!
نقشه ریختم چجوری برای احمدرضا جلسه توجیهی بزارم و اینا، که شب واقعا باز حالم بد شد و چپ شدم و گفتم امروزم با بابات رفتم سرم زدم واین حرفا و گفتم بیا منو ببر بیمارستانی درمانگاهی چیزی
گفت حال ندارم
منم جیغ و هوار و ننه من غریبم بازی درآوردم و رفتیم و همون سناریو اجرا شد و دکتر بهش گفت خانمت بارداره و کلی شوق و ذوق داشت و خوشحال و خندون اومد و منو بغل کرد و باباش رو بغل کرد و من داشتم سکته میکردم…
اومدیم خونه و گفت یعنی کی حامله شدی، گفتم رفته بودیم روستا اومدی شب از پیش دوستات، نمیدونم مست بودی یا نعشه، همون شب کلی کردی و ریختی توش دیگه، حتما همون موقع شده…
گفت آره، آره
من نذر هم کرده بودم، نذر امامزاده عین علی زین علی و چندتا دیگه
نذر راهپیمایی اربعین کردم که برم
نذر کوفت و زهرمار…
من داشتم می ترکیدم از خنده، و خودمو کنترل میکردم و گفتم عزیزم حاجتت رو داد اون عین علی و زین علی😂😂
دیگه گفت من میخوام شیره و تریاک رو ترک کنم و دیگه مصرف نکنم و برم کمپ و این حرفا…
و کلی دیگه بهم می رسید و گفتم من که تنهام و کسی رو ندارم، نمیذارم بابات از اینجا بره و نگه میدارمش اینجا پیش خودم…
احمد رضا رفت کمپ و من و باباجی دیگه کون برهنه تو خونه راه می رفتیم و عاشقانه با هم شب و روز میکردیم و همچنان به سکس ادمه میدادیم و حتی یه مدت که باباجی کیرش خوب سفت نمیشد بردمش دکتر اورولوژی و یه قرص داد بهش بنام ویزارسین که دیگه محشر شده بود و مثل اسب منو میکرد و همچنان آبش رو توی کس خالی میکرد و بعد از مدتی احمدرضا برگشت و خوب شده بود تا حدودی، و دکترم هم گفت دیگه سکس واژینال نکن و نمیتونستم چون خیلی بزرگ شده بود شکمم، و دوران بارداری رو طی میکردم تا تموم بشه
و در انتها برای شوهرم یک برادر بدنیا آوردم
دقیقا شبیه خودش👶
مو نمیزد با احمدرضا👌🏼
اگه استقبال کنید بازم براتون تعریف میکنم❤️
نوشته: کص طلا
8 پاسخ به “باباجی پدر شوهرم (۴ و پایانی)”
لاشی فقط خودت، بقیه اداش رو در میارن
بابا دمت گرم فیلم هندی تماشا کردی ،دوست داشتی باباجی بکندت. قمبلت بده بالا نترس
خيلي خفن بود
مادرت بمیره لکاته فحش خوردن لازمه واست ننویس دیگه
عالی بود لایک
اینا که میان گوز گوز میکنن رو محل نده
خوب بود، شهوت همه رو از دم تیغ خودش میگذرونهحتی شما دوست با حیای گرامیتو شرایطش قرار نگرفتی ، پاش برسه بند رو آب میدیپس کسی رو محکوم نکنید
عالی بود ادامشو تعریف کن