اکتشافات علی و سارا (۱)

من سارا هستم، و این داستان من و علی‌ست، یه ماجراجویی که از یه آشنایی ساده شروع شد و به جاهایی کشید که هیچ‌وقت فکرشم نمی‌کردم. تازه چند هفته بود که با علی آشنا شده بودم. یه روز تو یه کافه با هم حرف زدیم، شوخی کردیم، و یه حس عجیب بین‌مون شکل گرفت. از اون حرفای شیطنت‌آمیز که آدمو قلقلک می‌ده و نمی‌ذاره فراموشش کنی. تا اینکه یه روز گفت: “بیا بریم شمال، یه حال و هوای تازه به خودمون بدیم.” منم که همیشه عاشق طبیعت و ماجراجویی بودم، بدون معطلی گفتم: “باشه، چرا که نه؟”

تو راه شمال، توی ماشینش نشسته بودم و هی به جاده نگاه می‌کردم، هی به اون. یه تی‌شرت ساده پوشیده بود که عضله‌های شونه‌ش زیرش معلوم بود، و یه شلوار جین که به پاهاش چسبیده بود. موهاشو با دستش عقب می‌زد و با یه لبخند شیطون بهم نگاه می‌کرد. منم با یه تاپ نخی و شلوارک راحت بودم، موهامو دم‌اسبی بسته بودم و هی باد از پنجره می‌زد تو صورتم. سر به سر هم می‌ذاشتیم، می‌خندیدیم. یه جا گفت: “تو همیشه این‌قدر شیطونی؟” گفتم: “تازه شروعشه، خودتو آماده کن!” خندید و گفت: “باشه، منم کم نمی‌ذارم.” همین حرفا باعث می‌شد قلبم تندتر بزنه، چون نمی‌دونستم قراره چی پیش بیاد.

شب رسیدیم به یه شهر کوچیک کنار دریا. یه سوئیت ساده گرفتیم با یه پنجره بزرگ که صدای موج‌ها ازش می‌اومد. صبحش تصمیم گرفتیم بریم جنگل و کوهپایه بگردیم. آدرس یه مسیر قشنگ رو از صاحبخانه پرسیدیم و راه افتادیم. یه ساعت با ماشین رفتیم تا به یه پارکینگ عمومی کنار یه رودخونه رسیدیم. ماشین رو قفل کرد و پیاده راه افتادیم. من عاشق آب و چشمه بودم، همیشه دنبال صدای شرشر آب می‌گشتم. علی‌م انگار عاشق ارتفاعات بود، همش می‌گفت: “بیا بریم بالا، اونجا حتماً یه جای بکر پیدا می‌کنیم.” گفتیم تا جایی که می‌تونیم جلو بریم، شاید به یه چشمه برسیم.

هر چی جلوتر می‌رفتیم، جنگل ساکت‌تر می‌شد. درختان بلند و برگای سبز دورمونو گرفته بودن، فقط صدای پاهامون رو زمین خش‌خش می‌کرد. یهو حس کردم خیلی خلوت شده، گفتم: “علی، بسه دیگه، بریم برگردیم.” گفت: “نیم ساعت دیگه بریم، اگه چیزی پیدا نکردیم، برمی‌گردیم.” هنوز ربع ساعت نگذشته بود که آسمون ابری شد و هوا تاریک. گفتم: “اگه بارون بیاد چی؟” گفت: “شروع کنه، برمی‌گردیم.” ولی همین که اینو گفت، یه نم‌نم آروم شروع شد. فکر کردیم چیزی نیست، ولی تو راه برگشت یهو بارون تند شد و غافلگیرمون کرد. دیگه خیس خیس شده بودیم. آب از موهام چکه می‌کرد، تاپم به تنم چسبیده بود و سوتینم زیرش معلوم شده بود. شلوارکمم سنگین شده بود و به پاهام می‌چسبید.

گفتم: “دیگه نمی‌تونم، زمین گِلی شده، بارونم بند نمیاد.” علی با موهای خیسش که رو پیشونیش ریخته بود، گفت: “یه کم دیگه بریم، شاید یه جا پیدا کنیم.” پنج دقیقه بعد، اون‌ور رودخونه یه آلاچیق کوچیک و یه آتیش خاموش دیدم. گفتم: “بیا بریم اونجا، حداقل خیسی‌مونو خشک کنیم.” رودخونه کم‌عمق بود، کفشامونو درآوردیم و از وسط آب رد شدیم. پاهام تو اب سرد می لرزید، ولی هیجانش بهم انرژی می‌داد. کنار آلاچیق یه چادر مسافرتی بزرگم بود که انگار کسی توش نبود.

پریدیم زیر چادر. خیسی لباسام دیگه داشت اذیتم می‌کرد. تاپم به پوستم چسبیده بود، سوتینم خیس شده بود و نوک سینه‌هام از زیرش سفت و معلوم شده بود. شلوارم پر از گِل بود و پاهام میلرزید. علی یه پتوی کهنه گوشه چادر پیدا کرد و گفت: “بیا زیر این، وگرنه یخ می‌زنیم.” پتو رو گرفت جلوم، خودمو چسبوندم بهش. پتو کوچیک بود، مجبور شدیم تنامونو به هم بچسبونیم. گرمای بدنش از زیر تی‌شرت خیسش حس می‌شد، نفسش که به گردنم می‌خورد، یه لرز عجیب تو تنم انداخت. قلبم تند می‌زد، چون این اولین بار بود که این‌قدر بهش نزدیک شده بودم.

بارون تندتر شده بود، صدای قطره‌هاش رو سقف چادر مثل طبل تو سرم می‌زد. یهو خندیدم و گفتم: “فکرشو می‌کردی این‌جوری گیر بیفتیم؟” گفت: “نه، ولی بدم نیست!” دستشو دور کمرم حلقه کرد و منو کشید نزدیک‌تر. نفسام تند شد، گفتم: “دیوونه، اینجا؟” گفت: “مگه چشه؟ کسی نیست.” راست می‌گفت، فقط من و اون بودیم، وسط جنگل، زیر بارون. حس عجیبی بود، هیجان و ترس قاطی شده بود، نمی‌دونستم قراره چی بشه.

گفت: “لباساتو در بیار، خیسن، مریض می‌شی.” خندیدم و گفتم: “بهونه‌ت قشنگه!” ولی خودمم می‌دونستم راست می‌گه. آروم دکمه‌های تاپمو باز کردم و کشیدمش بالا. زیر نور کم چادر، پوست خیسم برق می‌زد. سوتینم خیس بود و نوک سینه‌هام از زیرش زده بود بیرون. علی‌م تی‌شرتشو درآورد و پرت کرد کنار. حالا فقط با شورتش بود، بدنش خیس و براق زیر نور کم چادر معلوم بود. شلوارکمو کشیدم پایین، فقط سوتین و شورت تنم موند. پتو رو کشیدیم رومون، ولی گرمای تنش داشت دیوونه‌م می‌کرد.

دستشو آروم گذاشتم رو سینه‌ش، گفتم: “گرمت شده؟” خندید و گفت: “تقصیر توئه!” بعد خم شد و لباشو گذاشت رو لبام. خیسی بارون رو لباش بود، شور و سرد. قلبم داشت از سینه‌م می‌زد بیرون. زبونش آروم بین لبام چرخید، دستشو کشید رو کمرم و فشارم داد به خودش. تنم زیر انگشتش می‌لرزید، نمی‌دونستم باید چیکار کنم، فقط غرق اون لحظه بودم. سوتینمو باز کرد، سینه‌هام آزاد شدن و نوکشون سفت شده بودن. دستشو گذاشت رو سینه‌م، آروم فشار داد، انگشتاش دور نوک سینه‌م چرخید و یه آه ریز از دهنم پرید. نمی‌دونستم حرکت بعدیش چیه، ولی همین حدس زدن دیوونه‌م می‌کرد.

شورتشو کشیدم پایین، کیرش سفت و داغ جلوم بود. اولین بار بود که این‌جوری می‌دیدمش، قلبم تندتر زد. دستمو دورش حلقه کردم، آروم بالا پایین کردم، نفسش تند شد. گفت: “دیگه برنگردیم، تا آخر بریم؟” گفتم: “مگه میشه نریم؟” شورت خودمو کشیدم پایین، کسم خیس بود، نه فقط از بارون، از هیجانی که داشت منو می‌سوزوند. خودشو کشید روم، کیرشو آروم مالید به کسم، خیسش با خیسی من قاطی شد. یه لحظه نگه داشت، نگاهم کرد، انگار منتظر اجازه بود. سرمو تکون دادم، بعد آروم فشار داد توم. یه آه بلند کشیدم، تنم لرزید، پرم کرد. حسش برام جدید بود، یه درد شیرین قاطی با لذت.

آروم شروع کرد تکون خوردن، دستاشو گذاشت زیر باسنم و بلندم کرد. کیرش تو کسم عقب و جلو می‌رفت، هر بار عمیق‌تر. سینه‌هام با هر تکونش می‌لرزید، دستشو گذاشت رو یکی‌شون و نوک سینه‌مو بین انگشتاش فشار داد. نفسام تند شده بود، گفتم: “تندتر…” گوش کرد، تندتر کرد، صدای خیسی کسم با هر ضربه بلندتر می‌شد. پاهامو دور کمرش قفل کردم، کیرش تا آخر توم بود، انگار داشت ذره‌ذره‌م می‌کرد. نمی‌دونستم قراره چی بشه، ولی همین ندانستن داشت دیوونه‌م می‌کرد.

یه دستشو برد پایین، انگشتشو گذاشت رو چوچوله‌م و شروع کرد چرخوندن. تنم دیگه کنترلشو از دست داده بود، گفتم: “دارم میام…” تندتر کرد، کیرشو تا آخر فشار داد تو کسم و هم‌زمان چوچوله‌مو مالید. یهو تنم منفجر شد، ارگاسم مثل برق تو بدنم پیچید، کسم دور کیرش تنگ‌تر شد و اونم با یه آه بلند ارضا شد. گرمای آبش تو کسم پخش شد، داغ و غلیظ.

افتاد روم، نفسامون قاطی شده بود. بارون هنوز می‌بارید، ولی دیگه سردمون نبود. تا صبح همون‌جا تو بغلش موندم، خیس و داغ و غرق تو اون لحظه. صبح که بارون بند اومد، لباس های خیسمونو تنمون کردیم. موهامو تکوندم و گفتم: “به چشمه نرسیدیم، ولی اینم بد نبود، نه؟” خندید و گفت: “بهتر از هر چشمه‌ای بود.” قلبم هنوز تند می‌زد.

در قسمت بعد علی احساس جدیدی رو کشف می‌کنه …

نوشته: سارا

گی
بیغیرتی
تحقیر

بازدید 8,158

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

4 پاسخ به “اکتشافات علی و سارا (۱)”

  1. بدک نبود اولاً شخصیت سازی نکردی از خودت که چند سالته و چه شرایطی داری اگه دختر بودی پس چرا پرده نداشتی و اینکه بعد سکس چرا راحت اجازه دادی آبشو خالی بکنه تو کست از اون پسره هم شخصیت سازی نکردی حس تعلیقت بد نبود چون هر لحظه منتظر بودم یک نفر وارد چادر بشه سعی کن سری بد تعلیق داستانتو ببری بالا و جذابیت سکسیت خوب بود

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید