من نازنین هستم؛ ۳۸ سالمه و هشت ساله که با امید ازدواج کردم. یه رابطه ی سالم و مطمئن باهم داریم ، داستانی که مینویسم برای شش سال پیشه.
یه فانتزی هست که همیشه تو خلوت و توی ذهنم میچرخید. فانتزی گنگ بنگ که هنوزم جرات نمیکنم کامل و بیپرده به امید بگم. بعضی وقتها تو صحبتهام یه اشاره ای بهش میکنم و بعدش سریع جمعش میکنم و همهچیز رو تو قالب شوخی و رویا جا میزنم، ولی واقعیتش اینه که ته قلبم، گاهی آرزو میکنم کاش فقط یک بار واقعاً تجربهش میکردم. ولی یه ترسی هم از تجربه اش دارم که اگر خوشم بیاد چی اگر خوشم نیاد اگر حس تجاوز بهم دست بده چی و کلی سوال دیگه.
پنجشنبه از صبح که از باشگاه برگشتم، خونه رو قشنگ تر و تمیز کردم و یه سری غذای خوشمزه هم پختم که بوش بپیچه توی خونه. امید از صبح سر کار بود. ولی پنجشنبه ها یکم زودتر میومد .کلید انداخت و اومد داخل. رفتم استقبالش و بغلش کردم، کیفش و گرفتم و بهش لبخند زدم، رفت دوش بگیره و منم تا برگرده، براش کمی نوشیدنی آماده کردم و یکم خوراکی ریختم ،نور چراغها رو کم کردم و یه موزیک ملایم گذاشتم. وقتی از حمام اومد بیرون، هنوز خستگی روز از چهرهاش پیدا بود. گفتم بشین روی مبل و یه چیزی بخور. خودمم همزمان شروع کردم به ماساژش دادن سرش و شونه هاش. قشنگ شونه هاش رو مالیدم و کلی خستگی در کرد.
کنارش نشستم و آروم بهش گفتم که امروز حال و هوام یه جور دیگهست. مرموزانه نگام کرد و گفت یعنی چجوری؟ یه خنده ی دلبرانه همراه با عشوه زدم و آهنگ و عوض کردم و شروع کردم با عشوه براش رقصیدن. دیدم داره با ذوق نگاه میکنه و دست میزنه،بلندش کردم و آوردمش که باهم یکم برقصیم .گاهی دستم رو آروم روی بازوش میبردم، یا کنار گوشش آروم یه چیزهایی که نفسم بخوره به گوشش و حشری شه. میدونستم ذوق میکنه. فقط هدفم این بود که فضا رو صمیمیتر و کمی عاشقانه تر کنم تا هم خستگی از تنش درآد، هم اون حس شادی و هیجان قبل از شروع یه شب متفاوت تو وجودش بیدار شه.
وقتی دیدم رنگ و روش بازتر شده و داره لبخند میزنه و لذت میبره، زمزمه کردم که دوست دارم امشب روی فانتزی من تمرکز کنیم؛ میشه که بدون نگرانی یا قضاوت، هر اتفاقی افتاد فقط مال همین دو نفره ی ما باشه، همین اتاق و همین امشب؟
با آرامش و مهربونی دستم رو گرفت و گفت: «چه کاری دوست داری بکنیم؟» برق کنجکاوی توی چشمش بود، همیشه تو این همه سال همین شکلیه اما هر بار برای من جدیده و برای با هم بودن کلی هیجان داریم. بهش گفتم یادته که راجع به فانتزیامون صحبت میکنیم. من خیلی دلم میخواد که گنگ بنگ رو تجربه کنم امشب باهات. جون من اگر ناراحت میشی بگو. هیچی تو زندگی واجبتر از رابطه امون برای من نیست. گفت عزیزم این یه فانتزی سادست. لازم نیست اینقدر خودت رو اذیت کنی. نمیخوایم واقعا انجامش بدیم که. قراره بازیش کنیم. به امید گفتم که نه من اصلا دلم نمیخواد توی واقعیت همچین اتفاقی بیفته. بدم میاد، چندشم میشه کلی مرد بهم دست بزنن و بیان سمتم. به قول تو فقط در حد فانتزی. ولی راستش توی ذهنم چیز دیگه ای می چرخد. کاش اجراش میکردیم و واقعا تستش میکردم یبار. ولی از اونجایی که روی من خیلی حساسیت داره ، مطمئن بودم ناراحت میشه. واقعیتش اینه که من حاضر نبودم که زندگی خوبم رو فدای یه فانتزی بکنم.
نور چراغ رو کمتر کردم. امید هم منو بغل کرد و همونطور که نوازشم میکرد، شروع کرد باهام ور رفتن و یواش یواش لباسام رو در آورد. خیلی دوست دارم وقتی خیلی آروم لختم میکنه. با صدای آروم تو گوشم گفت: «حالا دراز بکش روی تخت و چشماتو ببند. تصور کن که یواش یواش دارن مردای مختلف میان تو اتاق…» انگار رمز باز شدن قفل ذهنم رو درست وارد کرده بود. یهو همه ی خجالت و دودلی و احساس گناهی که داشتم رفت کنار و ذهنم آروم شد. تصور کردم 4 تا سیاه با کیرهای خیلی کلفت و دراز اومدن داخل و وایستادن دارن من رو که لخت خوابیدم روی تخت نگاه میکنن. داشتم به این فکر میکردم که یهو دیدم یه دستی شروع کرد لمس کردنم. تصور کردم که دست یکی از اوناست. روی رون پاهام رو از بیرون به سمت داخل داشتن نوازش میکرد. داشتم با این حال میکردم تو ذهنم که یهو یه دست دیگه شروع کرد سینه ام رو خیلی ملایم ماساژ دادن. یهو از فکر اینکه دو نفر دارن میمالنم و دونفر راست کرده دارن با ولع به من نگاه میکنن و من رو با تمام وجودشون میخوان و توی ذهناشون میگن عجب دختر خوشگلیه ، عجب هیکلی داره ، عجب کصیه یه ارضای ملایم همراه با لرزش خفیف شدم. امید فهمید که ارضا شدم. گفت الان با چشمبند چشمات رو میبندم و تو هم ادامه بده به فکر کردن به همون چیزی که باعث ارگاسمت شد. دستا از روی بدنم کنار رفتن. چند ثانیه گذشت و هیچ اتفاق دیگه ای نیفتاد. تعجب کردم ولی چون امید گفت که ادامه بدم منم توی ذهنم تصور کردم 4 نفرشون در 4 طرفم وایستادن و دارن کیراشون و میمالن و به من نگاه میکنن. فکر کنم یه دقیقه ای داشتم بهشون فکر میکردم و حشری تر میشدم. یهو دیدم دوباره یه دست رفت روی شکمم و شروع کرد به ماساژ آروم. یواش یواش دست رفت سمت کصم. شروع کرد مالیدنش و یهو زبونش و زد به کصم. کل بدنم از لذت پیچید به هم . امید پرسید میخوام فانتزیت رو واقعی کنم برات. هنوزم گنگ بنگه؟ گفتم آره ،4 نفر دورم وایستادن و تو هم رو مبل نشستی داری نگاه میکنی و حسودی میکنی که من چقدر خواستنیم و اگر ازم غافل بشی یهو 4 نفر میریزن سرم و رو هوا میبرنم و با لذت و اشتیاق با هام میخوابن. کصم خیس شده بود حسابی. همینجوری که کصم داشت با زبون مالونده میشد، همزمان حس کردم یه چیزی داره میخوره به ورودی کصم. منم از شدت لذت داشتم تکون میخوردم و داشتم فکر میکردم الانه که یه کیر بره تو. کصم جمع کردم و منتظر موندم که کیر امید بره داخل. یهو حس کردم یه چیزی خیلی کلفت تر داره میره تو. چشمام پشت چشم بند باز شد. میخواستم چشم بند رو بردارم که امید گفت، آروم باش، لذت ببر فقط. چشمامو بستم و واقعا دیگه تصور میکردم یکی از اون سیاها داره کیرش رو توی کصم عقب جلو میکنه. کلفت بود و دراز. همینجوری که داشت من رو میکرد دیدم یکی داره زبونش رو میکشه روی لبهام. یهو یه ارضای دیگه شدم و لبام و وا کردم و شروع کردم لبها رو مکیدن. خوشمزه بود. یه کیر کلفت توی کصم بود و یه لب خوشمزه روی لبام و همزمان یهو یه دست شروع کرد به مالیدن سینم. دیگه نتونستم جلوی خودم و بگیرم و یه آییییی بلند گفتم. همراه با صدای آی من سرعت تلنبه ها رفت بالاتر و منم لبهای توی دهنم رو شروع کردم محکم تر مک زدن. اونی که داشت سینه ام رو ماساژ می داد دیگه نداد. دیدم یه چیزی میخوره به لبم ، دهنم و یکم باز کردم و دیدم یهو یه کیر رفت توی دهنم. مغزم یهو اخطار داد. چی شده؟ واقعا چند نفر اومدن دارن منو میکنن. بازم میخواستم چشم بند رو بردارم . همه ی اتفاقات فریز شدن. دست رفت کنار و اون یکی هم کیرشو کشید بیرون و دهنم هم خالی شد. یهو امید با صدای بلندتری گفت: گفتم ولش کن و فقط لذت ببر. آروم باش و فقط از اتفاقاتی که داره می افته لذت ببر. این احساس رو داشتم که همه اون آدمهایی که معمولاً فقط تو فانتزی و فیلمها میدیدم، حالا کنارم هستن. سعی کردم آروم بشم. دلم شور میزد. بعدش چی میشه. چرا امید این کارو کرده. اینا کین اصلا. نکنه زندگیم بریزه به هم. تو حین این فکرا بودم که صدا و نفس امید خورد به گوشم و آروم و با صدای سکسی گفت: عزیزم نگران هیچی نباش. خیالت راحت . فقط لذت ببر. همزمان یه بوسه هم از پیشونیم کرد. هر وقت پیشونیم رو میبوسید خیالم راحت میشد که همه چی خوبه. ریلکس شدم دوباره. یه چند ثانیه ای ریلکس دراز کشیده بودم که دوباره دیدم یه دستی داره چوچولم رو میماله و دوباره اون کیر کلفت داره میره داخل. کیرش خیلی سفت بود و ضخیم. وقتی تا آخر رفت داخل کامل توی کصم رو پر کرده بود. زنا میدونن چی میگم. خیلی لذت عجیبی داره وقتی داخل کصت کامل پر میشه. یواش عقب جلو میرفت که دوباره یکی شروع کرد سینم رو مالیدن و یکی هم لباش و گذاشت روی لبم. دیگه نگران نبودم و فقط لذت میبردم. تو ذهنم امید نشسته بود و من و نگاه میکرد و حسودی میکرد همراه با لذت بردن و سه نفر هم داشتن باهام به اشکال مختلف ور میرفتن و یکی هم از دور داشت خودش و میمالید که نوبتش بشه. دوباره با این فکر ارضا شدم. این دفعه شدید تر از قبل. من و امید خیلی سال قبل از یه سکس شاپ توی ترکیه یه دستگاه مکنده ی چوچول خریده بودیم. من خیلی دوستش داشتم و باهاش هزاران بار با فانتزیم خود ارضایی کرده بودم. به امید گفتم میشه اونو بیاری بدی بهم که بذارمش رو چوچولم. گفت: آوردمش گذاشتم روی تخت. که یهو یکی دادش دستم. روشنش کردم و گذاشتم روی چوچولم. یهو لذت سکس هزار برابر شد. کیری که تو کصم بود شروع کرد به سریعتر تلمبه زدن. یکی هم داشت هی سینه و شکمم رو میمالید. منم دیگه از خود بیخود شده بودم و صدام در اومده بود. داد میزدم از لذت و به خودم میپیچیدم. چند ثانیه نگذشت که یه ارضای خیلی شدید همراه با اسکویرت شدم. انقدر شدید بود که حس کردم اونی که داره میکنتم کاملا از شکم به پایینش خیس شد. تمام بدنم شروع کرد به لرزیدن و منم همینجوری داشتم لذت میبردم. یه دست رفت لای موهام و سرم و محکم کشید پایین و شروع کرد به بوسیدنم. کیره هم خیلی خیلی آروم جلو و عقب میکرد. منم همچنان مشغول پیچ و تاب و لرزیدن . حس کردم دیگه توان ندارم. تمام زورم تموم شد یهو. مکنده رو انداختم و بی حرکت افتادم رو تخت. همزمان با این کار همه چی متوقف شد. همه جا رو سکوت گرفته بود که یهو صدای امید در گوشم گفت: سعی نکن تکون بخوری . همینجوری دراز بکش و به لذتی که بردی فکر کن. یهویی صدتا فکر اومد تو سرم. بعدش چی میشه؟ نکنه امید ولم کنه بخاطر این کار. خوب من نخواستم که. خودش بوده. اصلا چرا باید بهش فانتزیم رو میگفتم. نمیدونم چند دقیقه داشتم به این چیزا فکر میکردم. با صدای امید به خودم اومدم که گفت : عزیزم بیا بغلم . خوشگلم. چقدر ناز شدی. نازتر از همیشه و من رو کشید توی بغلش. آروم و با خجالت و استرس چشمبند رو برداشتم. یواش چشمام رو باز کردم تو صورت امید. نور اتاق خیلی ملایم بود و اون زل زده بود تو چشام . چشماش مهربون بود. توش خشمی نبود.یکم خیالم راحت شد. خیلی آروم شروع کردم تو اتاق رو نگاه کردن که ببینم چند نفر تو اتاقن. هر چی نگاه کردم هیچکس نبود. برگشتم به امید نگاه کردم که دیدم داره میخنده . گفتم چرا میخندی؟؟ گفت قیافت خیلی خنده دار شده. گفتم کجان؟ گفت کیا؟ گفتم همینایی که آورده بودی شون . گفت کسی نبود که. گفتم همینایی که بامن سکس میکردن !!؟؟ گفت هیچکس نبود. همشون من بودم. چشمام گرد شد. همشون تو بودی؟ گفت آره. چطور بود؟ گفتم: راستش نمیدونم خود سکس خیلی عالی بود ولی عذاب وجدانش خیلی بد بود. نمی ارزید. گفت: عذاب وجدان لازم نیست که . این فقط یه فانتزی بود. خیالم یکم راحت شد ولی هنوز باورم نمیشد که تنهایی اون همه کار رو کرده بود. بیشتر اون لذتی که برده بودم پریده بود. اما خود تجربه، بسیار لذت بخش بود. بارها و بارها با خاطره این تجربه خودارضایی کردم. بعدها هم تکرارش کردیم که شاید بعدا نوشتم.
ولی این فکر هنوز هم توی سرم میچرخه . اگر امید به فانتزیای واقعی توی ذهنم پی ببره چی؟ اگر بفهمه چقدر افکارم سیاهه. اگر بفهمه گنگ بنگ یکی از سالمترین فانتزیای ذهنمه و بقیه اشون هزاران بار عجیب غریب ترن، بازم من و دوست خواهد داشت. بازم براش خواستنی میمونم؟ فعلا میخوام همین شکلی که تو این سالها مخفی کردم ، مخفی کنم. شاید یه روزی همش رو بهش گفتم، شایدم هیچ وقت نگفتم. از داستانهای دیگه ای که داشتم هم مینویسم اگر که مخاطب پیدا کنه داستانهام.
یه فانتزی هست که همیشه تو خلوت و توی ذهنم میچرخید. فانتزی گنگ بنگ که هنوزم جرات نمیکنم کامل و بیپرده به امید بگم. بعضی وقتها تو صحبتهام یه اشاره ای بهش میکنم و بعدش سریع جمعش میکنم و همهچیز رو تو قالب شوخی و رویا جا میزنم، ولی واقعیتش اینه که ته قلبم، گاهی آرزو میکنم کاش فقط یک بار واقعاً تجربهش میکردم. ولی یه ترسی هم از تجربه اش دارم که اگر خوشم بیاد چی اگر خوشم نیاد اگر حس تجاوز بهم دست بده چی و کلی سوال دیگه.
پنجشنبه از صبح که از باشگاه برگشتم، خونه رو قشنگ تر و تمیز کردم و یه سری غذای خوشمزه هم پختم که بوش بپیچه توی خونه. امید از صبح سر کار بود. ولی پنجشنبه ها یکم زودتر میومد .کلید انداخت و اومد داخل. رفتم استقبالش و بغلش کردم، کیفش و گرفتم و بهش لبخند زدم، رفت دوش بگیره و منم تا برگرده، براش کمی نوشیدنی آماده کردم و یکم خوراکی ریختم ،نور چراغها رو کم کردم و یه موزیک ملایم گذاشتم. وقتی از حمام اومد بیرون، هنوز خستگی روز از چهرهاش پیدا بود. گفتم بشین روی مبل و یه چیزی بخور. خودمم همزمان شروع کردم به ماساژش دادن سرش و شونه هاش. قشنگ شونه هاش رو مالیدم و کلی خستگی در کرد.
کنارش نشستم و آروم بهش گفتم که امروز حال و هوام یه جور دیگهست. مرموزانه نگام کرد و گفت یعنی چجوری؟ یه خنده ی دلبرانه همراه با عشوه زدم و آهنگ و عوض کردم و شروع کردم با عشوه براش رقصیدن. دیدم داره با ذوق نگاه میکنه و دست میزنه،بلندش کردم و آوردمش که باهم یکم برقصیم .گاهی دستم رو آروم روی بازوش میبردم، یا کنار گوشش آروم یه چیزهایی که نفسم بخوره به گوشش و حشری شه. میدونستم ذوق میکنه. فقط هدفم این بود که فضا رو صمیمیتر و کمی عاشقانه تر کنم تا هم خستگی از تنش درآد، هم اون حس شادی و هیجان قبل از شروع یه شب متفاوت تو وجودش بیدار شه.
وقتی دیدم رنگ و روش بازتر شده و داره لبخند میزنه و لذت میبره، زمزمه کردم که دوست دارم امشب روی فانتزی من تمرکز کنیم؛ میشه که بدون نگرانی یا قضاوت، هر اتفاقی افتاد فقط مال همین دو نفره ی ما باشه، همین اتاق و همین امشب؟
با آرامش و مهربونی دستم رو گرفت و گفت: «چه کاری دوست داری بکنیم؟» برق کنجکاوی توی چشمش بود، همیشه تو این همه سال همین شکلیه اما هر بار برای من جدیده و برای با هم بودن کلی هیجان داریم. بهش گفتم یادته که راجع به فانتزیامون صحبت میکنیم. من خیلی دلم میخواد که گنگ بنگ رو تجربه کنم امشب باهات. جون من اگر ناراحت میشی بگو. هیچی تو زندگی واجبتر از رابطه امون برای من نیست. گفت عزیزم این یه فانتزی سادست. لازم نیست اینقدر خودت رو اذیت کنی. نمیخوایم واقعا انجامش بدیم که. قراره بازیش کنیم. به امید گفتم که نه من اصلا دلم نمیخواد توی واقعیت همچین اتفاقی بیفته. بدم میاد، چندشم میشه کلی مرد بهم دست بزنن و بیان سمتم. به قول تو فقط در حد فانتزی. ولی راستش توی ذهنم چیز دیگه ای می چرخد. کاش اجراش میکردیم و واقعا تستش میکردم یبار. ولی از اونجایی که روی من خیلی حساسیت داره ، مطمئن بودم ناراحت میشه. واقعیتش اینه که من حاضر نبودم که زندگی خوبم رو فدای یه فانتزی بکنم.
نور چراغ رو کمتر کردم. امید هم منو بغل کرد و همونطور که نوازشم میکرد، شروع کرد باهام ور رفتن و یواش یواش لباسام رو در آورد. خیلی دوست دارم وقتی خیلی آروم لختم میکنه. با صدای آروم تو گوشم گفت: «حالا دراز بکش روی تخت و چشماتو ببند. تصور کن که یواش یواش دارن مردای مختلف میان تو اتاق…» انگار رمز باز شدن قفل ذهنم رو درست وارد کرده بود. یهو همه ی خجالت و دودلی و احساس گناهی که داشتم رفت کنار و ذهنم آروم شد. تصور کردم 4 تا سیاه با کیرهای خیلی کلفت و دراز اومدن داخل و وایستادن دارن من رو که لخت خوابیدم روی تخت نگاه میکنن. داشتم به این فکر میکردم که یهو دیدم یه دستی شروع کرد لمس کردنم. تصور کردم که دست یکی از اوناست. روی رون پاهام رو از بیرون به سمت داخل داشتن نوازش میکرد. داشتم با این حال میکردم تو ذهنم که یهو یه دست دیگه شروع کرد سینه ام رو خیلی ملایم ماساژ دادن. یهو از فکر اینکه دو نفر دارن میمالنم و دونفر راست کرده دارن با ولع به من نگاه میکنن و من رو با تمام وجودشون میخوان و توی ذهناشون میگن عجب دختر خوشگلیه ، عجب هیکلی داره ، عجب کصیه یه ارضای ملایم همراه با لرزش خفیف شدم. امید فهمید که ارضا شدم. گفت الان با چشمبند چشمات رو میبندم و تو هم ادامه بده به فکر کردن به همون چیزی که باعث ارگاسمت شد. دستا از روی بدنم کنار رفتن. چند ثانیه گذشت و هیچ اتفاق دیگه ای نیفتاد. تعجب کردم ولی چون امید گفت که ادامه بدم منم توی ذهنم تصور کردم 4 نفرشون در 4 طرفم وایستادن و دارن کیراشون و میمالن و به من نگاه میکنن. فکر کنم یه دقیقه ای داشتم بهشون فکر میکردم و حشری تر میشدم. یهو دیدم دوباره یه دست رفت روی شکمم و شروع کرد به ماساژ آروم. یواش یواش دست رفت سمت کصم. شروع کرد مالیدنش و یهو زبونش و زد به کصم. کل بدنم از لذت پیچید به هم . امید پرسید میخوام فانتزیت رو واقعی کنم برات. هنوزم گنگ بنگه؟ گفتم آره ،4 نفر دورم وایستادن و تو هم رو مبل نشستی داری نگاه میکنی و حسودی میکنی که من چقدر خواستنیم و اگر ازم غافل بشی یهو 4 نفر میریزن سرم و رو هوا میبرنم و با لذت و اشتیاق با هام میخوابن. کصم خیس شده بود حسابی. همینجوری که کصم داشت با زبون مالونده میشد، همزمان حس کردم یه چیزی داره میخوره به ورودی کصم. منم از شدت لذت داشتم تکون میخوردم و داشتم فکر میکردم الانه که یه کیر بره تو. کصم جمع کردم و منتظر موندم که کیر امید بره داخل. یهو حس کردم یه چیزی خیلی کلفت تر داره میره تو. چشمام پشت چشم بند باز شد. میخواستم چشم بند رو بردارم که امید گفت، آروم باش، لذت ببر فقط. چشمامو بستم و واقعا دیگه تصور میکردم یکی از اون سیاها داره کیرش رو توی کصم عقب جلو میکنه. کلفت بود و دراز. همینجوری که داشت من رو میکرد دیدم یکی داره زبونش رو میکشه روی لبهام. یهو یه ارضای دیگه شدم و لبام و وا کردم و شروع کردم لبها رو مکیدن. خوشمزه بود. یه کیر کلفت توی کصم بود و یه لب خوشمزه روی لبام و همزمان یهو یه دست شروع کرد به مالیدن سینم. دیگه نتونستم جلوی خودم و بگیرم و یه آییییی بلند گفتم. همراه با صدای آی من سرعت تلنبه ها رفت بالاتر و منم لبهای توی دهنم رو شروع کردم محکم تر مک زدن. اونی که داشت سینه ام رو ماساژ می داد دیگه نداد. دیدم یه چیزی میخوره به لبم ، دهنم و یکم باز کردم و دیدم یهو یه کیر رفت توی دهنم. مغزم یهو اخطار داد. چی شده؟ واقعا چند نفر اومدن دارن منو میکنن. بازم میخواستم چشم بند رو بردارم . همه ی اتفاقات فریز شدن. دست رفت کنار و اون یکی هم کیرشو کشید بیرون و دهنم هم خالی شد. یهو امید با صدای بلندتری گفت: گفتم ولش کن و فقط لذت ببر. آروم باش و فقط از اتفاقاتی که داره می افته لذت ببر. این احساس رو داشتم که همه اون آدمهایی که معمولاً فقط تو فانتزی و فیلمها میدیدم، حالا کنارم هستن. سعی کردم آروم بشم. دلم شور میزد. بعدش چی میشه. چرا امید این کارو کرده. اینا کین اصلا. نکنه زندگیم بریزه به هم. تو حین این فکرا بودم که صدا و نفس امید خورد به گوشم و آروم و با صدای سکسی گفت: عزیزم نگران هیچی نباش. خیالت راحت . فقط لذت ببر. همزمان یه بوسه هم از پیشونیم کرد. هر وقت پیشونیم رو میبوسید خیالم راحت میشد که همه چی خوبه. ریلکس شدم دوباره. یه چند ثانیه ای ریلکس دراز کشیده بودم که دوباره دیدم یه دستی داره چوچولم رو میماله و دوباره اون کیر کلفت داره میره داخل. کیرش خیلی سفت بود و ضخیم. وقتی تا آخر رفت داخل کامل توی کصم رو پر کرده بود. زنا میدونن چی میگم. خیلی لذت عجیبی داره وقتی داخل کصت کامل پر میشه. یواش عقب جلو میرفت که دوباره یکی شروع کرد سینم رو مالیدن و یکی هم لباش و گذاشت روی لبم. دیگه نگران نبودم و فقط لذت میبردم. تو ذهنم امید نشسته بود و من و نگاه میکرد و حسودی میکرد همراه با لذت بردن و سه نفر هم داشتن باهام به اشکال مختلف ور میرفتن و یکی هم از دور داشت خودش و میمالید که نوبتش بشه. دوباره با این فکر ارضا شدم. این دفعه شدید تر از قبل. من و امید خیلی سال قبل از یه سکس شاپ توی ترکیه یه دستگاه مکنده ی چوچول خریده بودیم. من خیلی دوستش داشتم و باهاش هزاران بار با فانتزیم خود ارضایی کرده بودم. به امید گفتم میشه اونو بیاری بدی بهم که بذارمش رو چوچولم. گفت: آوردمش گذاشتم روی تخت. که یهو یکی دادش دستم. روشنش کردم و گذاشتم روی چوچولم. یهو لذت سکس هزار برابر شد. کیری که تو کصم بود شروع کرد به سریعتر تلمبه زدن. یکی هم داشت هی سینه و شکمم رو میمالید. منم دیگه از خود بیخود شده بودم و صدام در اومده بود. داد میزدم از لذت و به خودم میپیچیدم. چند ثانیه نگذشت که یه ارضای خیلی شدید همراه با اسکویرت شدم. انقدر شدید بود که حس کردم اونی که داره میکنتم کاملا از شکم به پایینش خیس شد. تمام بدنم شروع کرد به لرزیدن و منم همینجوری داشتم لذت میبردم. یه دست رفت لای موهام و سرم و محکم کشید پایین و شروع کرد به بوسیدنم. کیره هم خیلی خیلی آروم جلو و عقب میکرد. منم همچنان مشغول پیچ و تاب و لرزیدن . حس کردم دیگه توان ندارم. تمام زورم تموم شد یهو. مکنده رو انداختم و بی حرکت افتادم رو تخت. همزمان با این کار همه چی متوقف شد. همه جا رو سکوت گرفته بود که یهو صدای امید در گوشم گفت: سعی نکن تکون بخوری . همینجوری دراز بکش و به لذتی که بردی فکر کن. یهویی صدتا فکر اومد تو سرم. بعدش چی میشه؟ نکنه امید ولم کنه بخاطر این کار. خوب من نخواستم که. خودش بوده. اصلا چرا باید بهش فانتزیم رو میگفتم. نمیدونم چند دقیقه داشتم به این چیزا فکر میکردم. با صدای امید به خودم اومدم که گفت : عزیزم بیا بغلم . خوشگلم. چقدر ناز شدی. نازتر از همیشه و من رو کشید توی بغلش. آروم و با خجالت و استرس چشمبند رو برداشتم. یواش چشمام رو باز کردم تو صورت امید. نور اتاق خیلی ملایم بود و اون زل زده بود تو چشام . چشماش مهربون بود. توش خشمی نبود.یکم خیالم راحت شد. خیلی آروم شروع کردم تو اتاق رو نگاه کردن که ببینم چند نفر تو اتاقن. هر چی نگاه کردم هیچکس نبود. برگشتم به امید نگاه کردم که دیدم داره میخنده . گفتم چرا میخندی؟؟ گفت قیافت خیلی خنده دار شده. گفتم کجان؟ گفت کیا؟ گفتم همینایی که آورده بودی شون . گفت کسی نبود که. گفتم همینایی که بامن سکس میکردن !!؟؟ گفت هیچکس نبود. همشون من بودم. چشمام گرد شد. همشون تو بودی؟ گفت آره. چطور بود؟ گفتم: راستش نمیدونم خود سکس خیلی عالی بود ولی عذاب وجدانش خیلی بد بود. نمی ارزید. گفت: عذاب وجدان لازم نیست که . این فقط یه فانتزی بود. خیالم یکم راحت شد ولی هنوز باورم نمیشد که تنهایی اون همه کار رو کرده بود. بیشتر اون لذتی که برده بودم پریده بود. اما خود تجربه، بسیار لذت بخش بود. بارها و بارها با خاطره این تجربه خودارضایی کردم. بعدها هم تکرارش کردیم که شاید بعدا نوشتم.
ولی این فکر هنوز هم توی سرم میچرخه . اگر امید به فانتزیای واقعی توی ذهنم پی ببره چی؟ اگر بفهمه چقدر افکارم سیاهه. اگر بفهمه گنگ بنگ یکی از سالمترین فانتزیای ذهنمه و بقیه اشون هزاران بار عجیب غریب ترن، بازم من و دوست خواهد داشت. بازم براش خواستنی میمونم؟ فعلا میخوام همین شکلی که تو این سالها مخفی کردم ، مخفی کنم. شاید یه روزی همش رو بهش گفتم، شایدم هیچ وقت نگفتم. از داستانهای دیگه ای که داشتم هم مینویسم اگر که مخاطب پیدا کنه داستانهام.

نوشته: نازنین
10 پاسخ به “اولین گنگ بنگ نازنین”
من فقط تا خط اولشو خوندم که نوشته بودی یه رابطه سالم و مطمئن داریم. نمیدونم اینایی که تگ بیغیرتی دارن چرا اینقدر اصرار میکنن که رابطه شون سالم و مطمئنه و هیچ مشکلی ندارن تازه بیشتر از قبل که بیغیرت نبودن همو دوست دارن. بابا حال آدم به هم میخوره دیگه
شما که تا خط اول بیشتر نخوندی ، بر اساس چه دانشی نظر میدید؟ و اینکه اگر دوست ندارید این ژانر رو فکر نکنم کسی مجبورتون کرده باشه این ژانر رو بخونید و نظر بدید و حالتون به هم بخوره.
سبک خوبی بود. مایلم بیشتر بخونم
خوب بود داستانت ادامه بده میتونی یبار بدون امید تجربه کنی گنگ بنگ رابطه تونم لطمه نخوره توهم فانتزی تو تجربه کردی
جالب بود ممنونم
خیلی عالی بود، من این داستان رو تجربه کردمبا همسرم رابطه خیلی سالمی داریم و تا دلتون بخواد توش فانتزی داریم. اینهایی که نمیتوانند این رو درک کنند عجیبه تو این سایت چه غلطی میکنند
هیچ توجه کردید که تو بیشتر داستانهای الان آقایون کونی و بیغرت تشریف دارن و خانمهاشون هم عاشق کیر کلفت هستن.اقایون غیرتهاشون رو به حراج گذاشتن تا زنشون حالشو ببرهاصلا داستانی هست که خانمها یه پارتنرش دیگه برای مردشون پیدا کنن تا با هم حال کنن چرا این فانتزی تو شما خانمها کم رنگ هست
دوستان توجه کنید که این فانتزی ای بیش نیست. هیچوقت به عمل واقعی نرسیده و شوهر هم رضایتی به این کار در واقعیت نداشته و به هیچ وجه بیغیرت نیست. فقط هیجان مضاعف داده به سکس با این کارش.
منم متاهلم و همیشه تو ذهنم فانتزی بازی میکنم یا چتی با کسی
درود برشما ابتدا به جهت اینکه همسرگرامی از محل کار تشریف میاورند چهدر خیال وچه فضای واقعی چنین فرهنگیدارید که به سمت درب ورود رفته و خستگی همسرگرامی را با همونهایی که فرمودین بسیار از شما تقدیر وتشکر میکنم کاش این فرهنگ نهادینه بشه در سراسر این خاک مقدس چون شخصا بیش از هزار نفر رو به منزلشون ورود کردم فقط دهن گشادشون باز کردن از اینکه کسی مراندیده یا نحوه امدنم یا از خوراکی یا یونجه ای که برایش کم خریدم غرغر اه اه همین الانم چندشم میشود لعنت بر پدرومادرایی که همچین دخترهایی غرغرو بی شخصیتی تربیت میکنن ودر اخر کمی برافروخته شدم عاجزانه پوزش میطلبم بلعکس این موضوع هم بنده تجربه بسیاران دارم تا وارد میشوند فلانی بود مثلا سیزده تا کوچه اونطرف تر بارها گفتم حتی همه اگر بودند پلیس هراحدی بثد بیرون میام ومن پاسخگو هستم خواهشا در مرحله ورود دهان گشادتان را ببندید که متاسفانه بنده عصای موسی را در اختیار ندارم.درپایان هم شما عملی را نفرمودین که همزمان یک فرد نتواند انجام دهد فقط کافی بود یک دیلدو داشته باشد وتوصیه اخرم شاید بمراتب فانتزی های دیگران از شما سخیف تر باشد وازقدیم میگویند حرف زدن بلد نیستی حرف نزدن که بلدی پس چه امتیازی است درون خود را هویدا سازی