چشمامو باز کردم دیدم نغمه نشسته بالا سرم و داره صورتم رو نوازش می کنه. خواستنی تر از همیشه شده بود؛ انگار ارضایی که داشت روش تاثیر گذاشته بود؛ تو چشماش یه حال عجیبی بود وقتی داشت نگام می کرد
-جونم فرشته خوشگلم؟ چی می شد هر روز که بیدار میشوم چشمام می افتاد به اون چشمای عاشق کُشِت؟
-مگه چشمام چی داره؟ من که فکر کنم داستان تو، داستان اون شعر وحشی بافقی که میگه: «اگر در دیده مجنون نشینی، به غیر از خوبی لیلی نبینی». به چشم تو که دوستم داری چشمام خوشگل میاد وگرنه …
-اینکه دوستت دارم که شکی توش نیست ولی یادمه از همون روز اول که دیدمت چشمات بود که جادوم کرد
یه نگاه پر از قدردانی بهم کرد، لباشو چسبوند به لبام و یه لب حریصانه ازم گرفت.
-نغمه ساعت چنده؟ چقدر خوابیدیم؟
-اون قدری نیست، تقریباً دو سه ساعته، ولی جفتمون نیاز داشتیم. آرش پاشو بریم یه چیزی بخریم بخوریم، از گرسنگی می تونم کامل بخورمت
-اگر من می تونم مشخص کنم از کجا شروع کنی مشکلی ندارم!
-عوضیییی! اون خوشمزه که عشق منه فقط بدیش اینه سیر کننده نیست، بیشتر اشتها رو باز می کنه
-جون. پاشو عزیزم لباس بپوش بریم بیرون، همونجا هم یه چیزی بخوریم و برگردیم.
غذامونو تو یه رستوران که با ساحل 5 دقیقه فاصله داشت خوردیم. میدونستم نغمه عاشق ماهیه، گفتم همین شب اول با این گرسنگی که داشت غذای مورد علاقه اشو بخوره
-وای آرش چقدر خوردم، چقدر خوشمزه بود، دستت درد نکنه
-خواهش میکنم عزیز دلم، نوش جونت
-ارش بریم لب ساحل؟
-بریم
با دست چپش بازوی دست راستمو گرفته بود و داشتیم قدم میزدیم که برسیم ساحل اما با اینکه تاریک بود و ما هم کمی فاصله داشتیم، حرکت آب قابل تشخیص بود و صدای حرکت آب و موج های نرمش هم شنیده می شد. متوجه شدم نغمه چشماش به ساحله و تو فکره، سکوتی که کرده بود، با شناختی که ازش داشتم وقتی پیش هم بودیم، غیر طبیعی بود.
-آرش تو خیلی چیزها ازم می دونی؛ یعنی تقریباً چیزی ازت مخفی نکردم و ندارم؛ اما یه چیزی رو هیچ وقت تا الان بهت نگفتم
یه لحظه کلافگی بدی به جونم افتاد؛ احساس کردم یه چیزی داره به قلبم چنگ می اندازه
-چی شده عزیزم؟ مشکلی هست؟
-مشکلی که نیست؛ مگه میشه با حضور تو مشکلی هم باشه؟
برگشت به صورتم نگاه کرد و یه لبخندی بهم زد اما خیلی زود لبخندش تو صورتش گم شد
-وقتی کوچیک بودم، تو سن نوجوونی، اتفاق بدی واسم افتاد که همه این سالها باهاش جنگیدم. هر وقت خاطره اش یادم اومد همه بدنم بهش واکنش نشون داد. انگار یه چیز سیاه چسبناک به همه تنم می چسبید. خیلی باهاش جنگیدم، خیلی تلاش کردم اما … هیچ وقت نتونستم کامل از خودم دورش کنم. آرش حتی همین مساله باعث شد همین امروز هم سعی کنم یه دفعه خیلی بهت نزدیک نشم؛ یعنی … ناراحت نشیا! تو رو بیشتر از جونم دوست دارم، اما اون حس و حال و اون موقعیت همیشه واسم یادآور تلخ ترین اتفاق زندگیمه؛ روزی که راننده سرویسم دنیای بچگیمو با دست درازیش واسه همیشه سیاه کرد…
رسیده بودیم لب ساحل که صدای نغمه با بغض خفه شد و کلمات از لای لبای نیمه بازش سقوط کردن. لبام عین لبای ماهیا باز می شد اما حرفی از بینشون بیرون نمیومد؛ نه اینکه نخوام، مغزم قادر به تجزیه تحلیل چیزی نبود و قلبم لای گیره داشت فشرده می شد. اصلاً باورمم نمی شد دختر خوش خنده ای که تو این سالها شناخته بودمش همچین راز سنگین و سردی رو تو قلبش حبس کرده و حمل می کنه. فقط تونستم دست بندازم دور کمرشو به خودم بچسبونمش، اونم در جواب سرشو گذاشت روی شونه ام
-آرش، خیلی خوشحالم که تو رو پیدا کردم؛ خیلی خوشحالم که دارمت؛ تو واسه حجم وسیعی از همین زخمم مرهم بودی. من با تو دوباره تونستم به آدما، یعنی راستش به مردا، حس بهتری پیدا کنم و اعتماد کنم. اون روزا هزاران راه واسه رهایی از این بختکی که روی همه وجودم سایه انداخته بود توی ذهنم می ساختم که یکیش همین دریا بود! دلم می خواست با همون حس بچگیِ ازم دزدیده شده، مثل مادر منو توی آغوشش بگیره
قطره های اشک از چشمام دونه دونه سر می خوردن و پایین میومدن؛ دیگه دست خودم نبود، قلبم طاقت این فشار یکباره رو نداشت. نغمه همون جوری که سرش روی شونه ام و چشماش به دریا بود، دستشو گذاشت رو صورتم
-آرش؟ آآآآآرشششش؟؟؟
دستش از اشکام خیس شده بود. یه دفعه برگشت روبروم وایساد و دو تا دستاشو گذاشت بغل صورتم؛ با انگشتای شستش اشکامو پاک می کرد
-الهی دورت بگردم من. خدا منو بکشه که این جوری ناراحتت کردم. به خدا فقط نمی خواستم چیزی ازت مخفی کنم
-مشکلی نیست نغمه، چیزی نیست. توقع نداشتم یه دفعه بدون اینکه پیش زمینه ای ازت داشته باشم همچین رازی ازت بشنوم. ببخش که … نمی دونم چی بگم … ببخش که این جوری شده … ببخش نغمه، ببخش
-عههه دیوونه! تقصیر تو چیه؟ تازه توکلی هم بهم کمک کردی آرش. آرش؟ آرش؟ دورت بگردم ولش کن اصلاً به امشب فکر کن که چقدر قراره خوش بگذرونیم، به به! امشب قراره تمام و کمال مال تو بشم، اوووووووممممم
خنده ام گرفته بود. نغمه خیلی ناشیانه اما با قلب مهربونش سعی داشت حالمو عوض کنه. سرشو با دستام گرفتم، با همه وجودم بوسیدمش و بغلش کردم
-خوبم عزیزم، خودتو ناراحت نکن. مرسی که بهم گفتی. دیگه بریم خونه؟
-بریم قربونت برم
چند قدمی از ساحل دور نشده بودیم که نغمه برگشت و دوباره چند ثانیه به دریا چشم دوخت، بعد به من یه لبخند زد و رفتیم به سمت خونه
تو راه با همه تلاشی که نغمه می کرد تا مسیر ذهنمو از حرفایی که زده بود عوض کنه اما تصویر تلخی که ذهنم از نوجوونی نغمه ساخته بود از جلوی چشمام دور نمی شد.
-آخیشششششش، رسیدیم بالاخره. آرش انقد این چند ساعت با تو اینجا حالم خوبه انگار سالهاست دارم باهات زیر این سقف زندگی می کنم
راست میگفت؛ چشماش نمی تونست دروغ بگه. توی چشماش یه برق و شفافیتی بود که تا حالا ندیده بودم. از اینکه تونسته بودم باعث حال خوبش بشم واقعاً خوشحال بودم و حرفهای امروزش، با اینکه واسم تلخ بود اما، خیلی جاشو تو قلبم محکم تر و عزیزتر کرده بود.
تو فکر بودم و داشتم لباس عوض می کردم که نفهمیدم نغمه چه جوری از پشت اومد و بغلم کرد. منی که تازه لباسامو در آورده بودم و هنوز شورت و جورابم پام بود تماس پوست تنشو با پوستم حس کردم.
-الان وقت چیه؟؟؟ وقت دسره!
دستاشو از زیر کش شورتم سُر داد تو. دست چپش رفت سمت تخمام و کیرمو که خواب بود با دست راستش گرفت
-عشقم خوابه؟!
-از خواب پرید! داره از جاش هم بلند میشه!
کیرم خیلی زود تو دستای داغش سیخ سیخ شد. نغمه همون جوری دستاشو آورد کنار شورتم و کشیدش پایین؛ بعدشم اومد جلوم زانو زد و همون جوری که تو چشمام زُل زده بود جورابامو از پام درآورد. جورابارو که پرت کرد کنار اومد جلوتر، کیرمو با دست راستش گرفت، چشماشو بست و کیرمو نفس می کشید. یا حسابی حشری بود یا می خواست واسه من سنگ تموم بذاره. پیشابم به اندازه یه قطره از سر کیرم زده بود بیرون که دیدم نغمه نوک زبونش رو مثل قاشق کشید روی سوراخ کیرم و پیشابم رو کشید توی دهنشو مزه مزه کرد
-چیه؟ فکر کردی فقط تو باید آب بخوری؟! اووووووووم، اینکه شیرین بود، ببینیم اصل کاری چه مزه ای میده!
کیرمو تا نصفه گذاشت تو دهنش و شروع کرد مکیدن. نگاه کردنش تو این وضعیت که با چشمای بسته و لذت تمام داشت کیرمو میخورد تجربه جدیدی بود؛ هم احساس غرور داشتم و هم شهوت حسابی؛ جوری که کیرمو از همیشه بزرگتر حس می کردم. دیگه دست خودم نبود؛ دستامو بردم روی موهاش و جمعشون کردم تو دست چپم؛ همینجوری که داشت ساک میزد سعی می کردم تو هر سری کیرمو بیشتر فشار بدم توی دهنش. نغمه چشماشو باز کرد و نگام کرد؛ فهمید که چه جوری داغ کردم؛ داشت باهام همراهی می کرد. کیرمو کشیدم بیرون و گذاشتم رو لباش
-خوشمزه اس؟ دوستش داری؟
-اوووووم، آرهههه، خیلی خوشمزه اس. میخوامش آرش میخوامش
-آخه جای دیگه هم نخورده مونده! اون دوتا هنوز خشک کن!
همزمان با حرفم سرشو بردم پایین تر، زیر تخمام، اونم دهنشو باز کرده بود و زبونش رو درآورده بود. تخمامو گذاشتم تو دهنش، نغمه هم یکی یکی می کشید تو دهنش و می مکیدشون
-اووووووووففففففف، جوووووون، چه دهن داغی داری نغمه
با حرف من حرص نغمه هم بیشتر شد. چشماشو بسته بود و با خوردن تخمام ناله می کرد و دستشو گذاشته بود روی کصش می مالید. همون جوری که موهاشو گرفته بودم بلندش کردم و زبونمو گذاشتم تو دهنش اونم عین کیر واسم ساک می زد. هیچ کدوم تو حال و هوای خودمون نبودیم؛ دو تا جسم مشتعل بودیم که سعی داشتیم همدیگرو به آتیش بکشیم؛ آتشی از جنس خودمون.
لبامو از لباش کندم و نیپل هاشو یکی یکی گرفتم لای لبام. دو تا نیپل کِرِم و کوچولو که از شهوت سیخ شده بودن؛ منم با زبونم دورشون طواف می کردم و می لیسیدمشون. ناله های نغمه دیگه داشت به جیغ های ریز تبدیل می شد. ساعدامو زیر کفلاش حلقه کردم، بردمش اتاق و گذاشتمش لب تخت. زانو زدم، کشیدمش لب تخت و پاهاشو جمع کردم تو بدنش. کس خیسش جلوی چشمام بود زبونمو آروم و یکنواخت دور کصش می کشیدم؛ نه فشاری بود و نه عجله ای؛ می ذاشتم خود زبونم روی کصش برقصه و تاب بخوره. از یه طرف می کشیدمش یه طرف دیگه، سُرش می دادم وسط. گاهی لبامو می ذاشتم وسط خیسی کصش و می مکیدم یا لبامو دور مرواریدش حلقه می کردم و میک می زدم.
-آههههههههه آههههههههه، جوووووووونم، بخور آرش، بخورش آآآآآآآآآآرررررررشششششش
صدای نغمه و لرزش صداش داغترم می کرد. میدونستم الان دلم چی میخواد! زبونمو سر دادم و سرمو اوردم پایین تر. اول یه نگاه به سوراخ کوچولوی کونش کردم. به نغمه گفته بودم اولین بار باید چشمام از دیدنش سیر بشن و بینیم از بو کشیدنش! بوی عجیب تن داغ و سکسیش و سوراخ خوردنیش هوسمو چند برابر کرد. لبامو گذاشتم روی اون حلقه پُر چین و بوسیدمش؛ چین خوردگی لبام موقع بوسیدنش مکمل چین خوردگی های سوراخش بود؛ دیگه کاملاً جفت شده بودیم
-اوووووووووووففففففف، چیکار میکنی آرششششششش؟!!
زبونمو گذاشتم روی سوراخش و مزه اش کردم … یکی دیگه … یکی دیگه … زبونمو کامل آورده بودم بیرون و جوری می لیسیدم که انگار قراره تموم بشه. زبونمو روش میچرخوندم و بازی میدادم.
-آرش بیا بالا دیگه طاقت ندارم
رفتم روش دراز کشیدم و لبامونو تو همدیگه قفل کردیم؛ بدن های عرق کرده امون رو هم سُر می خوردن. نغمه دستشو گذاشته بود رو کیرمو سر کیرمو روی کصش می مالید و روی مرواریدش میچرخوند. چشمامون تو هم قفل شده بود و خواهش رو از تو چشماش می خوندم. سر کیرمو گذاشت روی کصش و پاهاشو دور کمرم حلقه کرد و کشید به سمت خودش … بالاخره مهمون تنش شده بودم … بعد از چند سال یکی شدن روحمون حالا جسممون هم یکی شده بود.
-بُکن آرش، بُکن منو …
پاهاشو گذاشتم رو شونه ام و شروع کردم تو کصش تلمبه زدن. داغی کصش طاقت رو ازم گرفته بود؛ تا چشمام رفت واسه بسته شدن، نغمه فهمید داره چه اتفاقی میوفته
-آرش بیا بالا
کیرمو از کصش درآوردم و رفتم بالا جلوی صورتش، نغمه هم دهنشو وا کرده بود و می خواست کیرمو بذاره تو دهنش که آبم با فشار پاشید تو دهنش. لباشو که سر کیرم حلقه کرد چشماشو دوخته بود به چشمام تا عکس العملم رو ببینه؛ اما جوری لذت می بردم که یه رعشه نشئه آوری توی رگام وول می خورد و حتی به زور پلکامو می بست. وقتی همه آبم خالی شد تازه نفسم اومد سر جاش و دولا شدم رو صورت نغمه که هنوز داشت کیرمو میک می زد؛ دهنشو وا کرد، یه چشمک بهم زد، دهنشو بست و وقتی دوباره بازش کرد دهنش خالی شده بود. خوابیدم کنارش، دستمو گذاشتم رو باسن نرمش و چرخوندمش سمت خودم. لباشو بوسیدم و سفت تر از قبل به خودم چسبوندمش
-مرسی عشقم، یه جوری خوب بود که نمی تونم تو کلمه بگنجونمش
-جوووووون، دقیقاً واسه منم همینطور بود. باید بدنم به حرف بیاد که بتونه لذتی که بردم رو بیان کنه. اما آرش با خوردنت دیوونم کردی، خیلی دوست داشتم
-جووووونم، اینقدر خوشمزه ای که نمیشه جور دیگه ای خوردت
برگشت بهم پشت کرد و خودشو عین یه بچه تو بغلم جا داد؛ دستمو دور بدنش و زیر سینه هاش حلقه کرد. انقدر خسته شده بودم که چشمامو به زور باز نگه داشته بودم. آخرین چیزی که قبل از بسته شدن چشمام یادمه زمزمه نغمه بود
-به دریا میزنم شاید به سوی ساحلی دیگر مگر آسان نماید مشکلم را مشکلی دیگر
نوشته: Horny-Born
11 پاسخ به “اولین و آخرین نغمه زندگیم (۴ و پایانی)”
خیلی نامردی بود این داستانمنم داستان مشابه داشتمولی اینکه بعد شمال و دریا رفتن، جدایی داشت خیلی خیلی برام سخت بود که هنوزم بعد سالها ازش گذر نکردمخیلی نامردی منو یاد اون روزا انداختی
معذرت می خوام دوست عزیزمواقعا قصد اذیت کردن یا باعث اذیت شما شدن رو نداشتم
هعیچی بگه آدمفقط میشه افسوس خورد
داستان عشقِ اول پاک و معصومانه ایی رو خیلی خوب نوشتید،روایت معکوس داستان هم جالب بود.با کمال احترام ولی متوجه نشدم ؛یعنی نغمه خودش رو به دریا انداخت؟وقتی نغمه اون اتفاق تلخ رو برای آرش تعریف کردچرا باز هم باید چنین کاری کنه؟
سلام رها خانمخیلی خوشحال شدم که کامنتتون رو پای داستان دیدمممنونم که خوندید 🙏و خوشحالم که تا حدی رضایت بخش بوده 😊بله! نغمه در نهایت خودش رو به دریا می اندازهچون بعضی زخم ها مثل زخم تجاوز شاید هیچ وقت خوب نشناما سیر رسیدن به اون نقطه رو سعی کردم برای خواننده تا حد ممکن باز بذارمآیا از اول می خواست بیاد شمال که این اتفاق بیوفته و با مرگ از اون اتفاق آزاد بشه؟ آیا با همه علاقه به آرش اما اون سکس باز زخمش رو تازه کرد؟ یا منتظر بود تا بعد از تجربه اولین و آخرین عشقش با آرش و هدیه دادن یک سکس کامل این چرخه عذاب رو تموم کنه؟ اینا همه فرضیاتی هست که میشه خواننده واسه خودش نتیجه بگیرهمن باید اون روایت معکوس و دلیل خودکشی رو تا انتهای داستان برای مخاطب شفاف می کردم و وظیفه شفافیت و آموزندگی داستان رو از دوشم برمی داشتم، یکی از دلایلی که به تلاش من حرکتی بود از داستان سکسی به هنر اروتیک 😉
سلام خیلی ممنونم از لطفتون.اختیار دارین نظر لطف شماست.درست میفرمایید بعضی زخم ها هیچوقت خوب نمیشن ولی میشه با تموم دردی که داره با اون زخم کنار اومد.بعضی وقتها روی زخم میشه مرهم گذاشت و به مرور زمان زخم التیام پیدا میکنه و فقط جای اون زخم باقی میمونه.رنجی مثل تجاوز اونم به دختر پاک و نوجوونی مثل نغمه زخمی زده بود که نمیتونست باهاش کنار بیاد و شاید آرش اگه دلداری بیشتری بهش میداد نگاه نغمه هم به سمت دریا برنمیگشت و شاید از اینجا حس گناه و رنج تجاوز گذشته بهش فشار وارد کرد.به نظر میرسه که نغمه از قصد دلش میخواست که کنار دریا باهمدیگه برن و اون وصال یادگاری باشه از عشقشون. که خب اینجا روح آرش هم لطمه میبینه و اون با تموم این سوالها تنها گذاشته میشه.شیوه روایت معکوس داستان و پایانش خیلی خوب بود.بله داستانی که اروتیک باشه از داستانی صرفا سکسی باشه جذاب تر هست که البته سلیقه ایی هست.مرسی از شما.قلمتون مانا.
کاملاً با نظر و نگاهتون موافقم رها خانمدر زمانی که شخص آسیب دیده و مورد تعرض قرار گرفته قوی باشه و درست مورد حمایت قرار بگیره می تونه زخم التیام پیدا کنه، که خب قاعدتاً امثال این اشخاص چه بدونیم و چه ندونیم دارن اطرافمون زندگی می کنن.اما توی داستان، مخصوصاً برای منی که قصد داشتم داستانم علاوه بر مسأله اروتیک و جنسی هدف و مقصودی مثل آسیب های تجاوز رو داشته باشه و آموزش دهنده و آگاه کننده باشه، لازم بود بدترین حالت رو در نظر بگیرم تا تأثیرگذاری داستان اتفاق بیوفته.با بحث سلیقه ای بودن هم که کاملاً موافقم، منتها بنا به تاپیکی که در این مورد گذاشتم («داستان سکسی» یا «ادبیات اروتیک» ؟!) تلاش من اینه بیشتر با مقوله ادبیات اروتیک که توی دنیا در جریانه و ما کمتر باهاش آشنا هستیم آشنا بشیم؛ خودم هم در این زمینه تلاش و تمرینی داشته باشم.باز هم یک دنیا از لطف و نگاه و توجهتون ممنونم 🙏❤️حضور امثال شما که زمان و انرژی می ذارید و همراه هستید برای من قوت قلبهسایه اتون روی تاپیک هام همیشه مستدام 😊
عاشقانه ی قشنگی بود 🌹
بیشتر وقتها خودمون میمونیم و زخم هامون،که باید به تنهایی روی زخممون مرهم بگذاریم.چه خوب که این دغدغه رو دارید و از این آسیب روح فرسا نوشتید، تموم این تلاش ها در آخر منجر به ساخت فرهنگ بهتری میشه یعنی امید دارم که چنین بشه…!برای شروع خیلی خوب بود.خواهش میکنم، نظر لطف شماست.مرسی از لطفتون.مانا باشید.✨️🙏🏻
اول از همه با خود عهد کردم حتما روزی که نمیدانم کی باشد به لتینگان یا لتیگان بروم. حتما به یاد شما خواهم بود. لذتی بردم از خواندن داستان شما. همه چیز درست و در جای خود.عاشقانه ای آرام و مواج. اروتیسم حرف اول را میزند بعد از عشق و این برای من جذاب است. برای بسیاری زخم تجاوز ها هیچ وقت التیام نخواهد یافت و برای بسیاری این زخم یا فراموش میشوم و یا التیام در پی خواهد داشت. تجاوز قطعا بد است. اما من فکر میکنم باید به دیگران یاد داد التیام دادن پاک کردن و فراموش کردن آن را. منظور به داستان شما نیست. این داستان نفس و جان من شد امروز. در کل باید یاد داد و یاد گرفت که با تجاوز روبرو شد. فهمید و درک کرد و قبل از آن باید درک کرد که عملی زشت و کثیف است. من مورد تجاوز قرار نگرفته ام و شاکرم. اما درجه خفیف آن را از جانب یک فرد مسن چرا. برای همین نا آشنا با این مفهوم نیستم… باید با آن روبرو شد. هرچند تجربیات یکسان نیست.
دوست هنرمندم27195عزیزمرسی که از قسمت اول داستان تا انتها باهام همراه بودی 🙏🙏🙏❤️❤️❤️اینکه وقت گذاشتی و با دقت و جدیت برای خواندن داستان ادامه دادی در کنار نظرات خوبت برای من بسیار ارزشمندهدر مورد تجاوز، فکر می کنم واقعاً کثیف ترین کاری که از یک انسان بتونه سر بزنه قطعاً تجاوز خواهد بود؛ تجاوز جنسی، تجاوز به حریم شخصی (فضولی)، تجاوز به روح و روان فرد (آزارگری کلامی، فحاشی و …) و در مقیاس جمعی تجاوز به خاک و ملیت (جنگ و استعمار) و هر نوع تجاوز دیگه ایو بله، باهات موافقم که میشه و باید تلاش کرد که زخم تجاوز التیام پیدا کنه؛ اما خب هدف من جایی قبل از این نقطه اس: آگاهی نسبت به شنیع بودن این عمل و اثراتی که می تونه روی یک انسان بذاره تا دیگه شاهد همچین عملی هیچ وقت و هیچ جا نباشیمباز هم ممنونم از حضورت و همراهیت ❤️