اولین رابطه‌ی افسانه

اووووف چقدر این سایت بی خود شده، آدماش یا فیک شدن یا هول و بدرد نخور. آدمای درست و حسابیش چقدر کم شدن. تو این یه هفته شاید سی تا داستان بیشتر خوندم غیر از یکی دو تاش واقعا خوندن بقیش فقط وقت تلف کردن بود. تاپیکاشم که هیچی. از هر ده تاش یکیش هم خوب نیست. خیلی وقته تحریکم نمی کنه اوناییشم که خوبه سکسی نیست.
افسانه حسابی عصبی و کلافه بود. با بی حوصلگیش داشت سایت رو می گشت و هر لحظه بیشتر کلافه می شد. یه لحظه برگشت و با لحن تندی گفت: تو چرا دیگه داستان نمی نویسی. خودم رو به نشنیدن زدم و مشغول خوندن بقیه کتابم شدم. بی توجهی من رو که دید گفت: فرشاد با تو ام کر شدی؟ ازت پرسیدم چرا دیگه چیزی نمی نویسی؟ خیلی آروم گفتم: چی بنویسم؟ راست می گفت، بعد از سایت آویزون دیگه ننوشتم، یعنی از وقتی که خیلی از بچه ها رو گرفتن . دو سه تاشون رو هم اعدام کردن دیگه چیزی ننوشتم. با افسانه تو همون سایت آشنا شدم. اولش تاپیک افراد مشهور رو می زدم. یه سایت پیدا کرده بودم که عکس های لختی بازیگران هالیوودی رو میذاشت که اکثرا فیک بودن ولی برای اون دوره جذاب به نظر می اومدن. علاقه ای به داستان نداشتم یعنی به تاپیک هاش کلا سر نزده بودم. به روز یکی از دوستام چند تا داستان سکسی نشونم داد، یکی از داستان هاش داستان زن و شوهر و سکساشون بود که از زبان زنِ داستان نوشته شده بود، حسابی تحریکم کرد و این شد که شروع کردم به نوشتن.
اوایل دو سه تا از خاطراتم رو نوشتم که در مقایسه با داستان های اون موقع که اکثرشون واقعا عالی بودن حرفی برای گفتن نداشتن. ولی دو سه تا از قدیمی ترهای سایت تشویقم کردن که ادامه بدم. یکیشون احسان بود که گیر افتاد و اعدام شد. بعد از چند ماه مطالعه مقالات داستان نویسی و نوشتن، طرفدارای خودم رو پیدا کرده بودم که یکیشون همین افسانه بود. شاید حدود شش ماهی طول کشید تا اولین قرار رو با افسانه گذاشتم. قرار بود راجع به کتاب کباب غاز جمالزاده صحبت کنیم.
یادمه تو یه کافه نزدیک میدون انقلاب همو دیدیم. از لحاظ ظاهری واقعا افسانه خیلی ازم سرتر بود تنها نکته مثبت ظاهری که من نسبت به اون داشتم، قد بلند و هیکل تقریبا چهار شونه من بود.
افسانه یه شال صورتی کمرنگ سرش کرده بود که موهای خرماییش کمی بیرون بود. یه مانتوی طرح لی تا روی زانو پوشیده بود و یه شلوار جین آبی و کتونی آل استار، یه کیف اسپرت دوشی سورمه ای رنگ رو دوشش بود و عینک آفتابی خاکستری رنگی هم روی سرش گذاشته بود. پوست گندمی سفید با چشمای عسلی و دهان کوچک با لب های تقریبا قلوه ای خصوصیاتی بود که میتونست تو نگاه اول دل پسر خجالتی مثل من رو ببره.
خیلی پر انرژی بود، پاهای کشیده و سینه های بر آمدش تکمیل کننده زیباییش بود. براش دست تکون دادم و با لبخندی به طرفم اومد. دستش رو به طرف من دراز کرد و با لبخند و صدای پر انرژی و شاد گفت: سلام، افسانه هستم اگه اشتباه نکنم شما باید فرشاد باشید. با دستپاچگی سلام کردم و گفتم: بله فرشاد هستم از آشنایی با شما خوشوقتم. دو ساعتی با هم صحبت کردیم که البته بیشتر در مورد نوشتن بود و کمی در مورد سایت آویزون. موقع خداحافظی گفت: امیدوارم نظرت رو جلب کرده باشم و قرارهای فرهنگیمون ادامه دار باشه. گفتم: البته باعث افتخار بنده هست. لبخندی زد و گفت: به شرطی که مثل امروز خیلی رسمی برخورد نکنی. گفتم: سعی می کنم.
تا قرار بعدی حسابی تمرین کردم تا خودمونی باشم. دوباره همون کافه و صحبت در مورد یه کتاب دیگه و نویسندگی. با اینکه اهل نوشتن نبود ولی خیلی خوب نقد می کرد. یکی دو ماهی از این قرارهای به قول افسانه فرهنگی می گذشت و من حسابی درگیرش شده بودم. به بهانه های مختلف تو سایت براش پیام می ذاشتم یا بهش زنگ می زدم. یه روز بهم گفت برای آخر هفته برنامه نذار برات یه سوپرایز دارم.
آخر هفته بهترین لباس هام رو پوشیدم و رفتم سر قرار. افسانه با یه خانم و سه تا آقای دیگه سر یه میز نشسته بودن. وقت به همدیگه معرفیمون کرد فهمیدم از قدیمیای سایت هستن و اولین بار احسان رو اونجا دیدم به همراه حمید و سارا و یه آقای دیگه که اسمش یادم نیست. یه سالی بود از عضویتم تو آویزون می گذشت و الان عضو چهار ستاره بودم. اول جو خیلی سنگین و رسمی بود تا با شیطنت های افسانه و سارا بالاخره یخمون شکست و جمعمون خودمونی شد .افسانه بعد از اون دورهمی بهم گفت که چهار پنج جلسه تو دورهمی هاشون بوده و گاهی تعداد بچه ها به دوازده سیزده نفر هم میرسه. برام تعریف کرد که حمید اون رو معرفی کرده و اینکه حمید بهش علاقه داره و چندین بار هم ابراز کرده. با شنیدن این جمله خیلی حالم گرفته شد انگار یه سطل آب یخ ریختن روم، افسانه هم موضوع رو فهمید و سعی کرد من رو از اون حال در بیاره ولی موفق نشد. خیلی زود ازش خداحافظی کردم و تا چند روز نه تو سایت رفتم نه با افسانه تماس گرفتم. یه روز که تو حال خودم بودم افسانه بهم زنگ زد و با توپ پر ازم خواست بگم چی شده. هر چی خواستم طفره برم نشد تا ازم خواست ساعت 6 عصر برم همون کافه.
یه ربع از شش گذشته بود که رسیدم. با قیافه درهم و عصبی افسانه روبرو شدم، بدون هیچ سلامی گفت: چته تو؟ چه مرگت شده؟ اون از اون روز که اونجوری خداحافظی کردی، این چند روز هم معلوم نیست چه غلطی می کنی و کجایی، اینم از امروز که یه ربع دیر اومدی. سرم رو پایین انداختم و با صدای خیلی آرومی به خاطر تاخیرم عذر خواهی کردم. دستش رو زیر چونم گذاشت و آروم سرم رو آورد بالا و گفت: من عذر خواهی نمیخوام فقط می خوام بدونم چت شده فرشاد؟ گفتم: چیزی نیست درست می شه. با لحن ناراحتی پرسید واقعا چیزی نیست؟ یا چیزی هست و من غریبه ام.بعد ادامه داد به جون جفتمون اگه بهم نگی پا می شم میرم و دیگه آدمی به اسم فرشاد نمی شناسم. دلم می خواست بهش بگم که چقدر دوسش دارم اصلا فریاد بزنم چقدر میخوامش ولی باز اون حس خجالت لعنتی دهنم رو بست. کمی نگاهم کرد، وقتی دید چیزی نمیگم چونم رو ول کرد و گفت: ظاهرا حرفی برای گفتن نداریم، امیدوارم موفق باشی، کیفش رو برداشت و رفت، چند قدمی که دور شد تمام جراتم رو جمع کردم و گفتم: برگرد. مکثی کرد و برگشت. گفت: خب می شنوم. گفتم: نمیدونم چجوری بگم، گفت: خیلی راحت، مگه من باهات راحت نیستم مگه کل زندگیم رو برات نگفتم؟ مگه کلی باهات درد و دل نکردم. گفتم: آخه گفت: آخه نداره یا بگو یا برم. چشمام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم و گفتم: افسانه من دوسِت دارم، از روزی که گفتی حمید بهت علاقه داره انگار دنیا رو سرم خراب شده. بالاخره حمید ازم بزرگتره مستقله وضع مالیش هم خوبه. نذاشت حرفم رو ادامه بدم. نفسش رو با عصبانیت داد بیرون و در حالی که نگاه عاقل اندر سفیه ای بهم می کرد گفت: چی باعث شده این فکرها رو در مورد من بکنی؟ اصلا چرا فکر می کنی به حمید علاقه دارم. سرم رو دوباره پایین انداختم و گفتم: بهت دلایلم رو گفتم که. گفت: سرت رو بالا بیار و به من نگاه کن. توجهی نکردم دوباره بلندتر گفت: سرم رو بالا بیارم و همزمان با دستش چونم رو گرفت و آورد بالا و ادامه داد: فکر می کردم خیلی عاقل تر و فهمیده تر از این حرفا باشی. خوبه خودت گفتی حمید بهم علاقه داره. گفتم: یعنی چی؟ یعنی بین تو و حمید هیچی نیست؟ دوباره از اون نگاه های نافذش کرد و گفت: نه هیچی غیر از همون چندتا قراری که بهت گفتم. فقط اون روز اینقدر سریع رفتی که اجازه ندادی ادامه حرفام رو بزنم. بله حمید بهم علاقه داره و پیشنهاد دوستی هم بهم داده ولی من هیچوقت ازش خوشم نمی اومد. دلیلش به خودم ربط داره ولی حتی بهش فکر هم نمی کنم. اگه این قرارها ناراحتت می کنه دیگه نمی رم. مات و مبهوت نگاهش کردم. گفت: چرا اینجوری نگاهم می کنی؟ باور نمی کنی؟ چیزی نگفتم. ادامه داد: اگه قراره کسی وارد زندگیم بشه ترجیح میدم یکی مثل تو باشه. ساده و بی شیله پیله، خجالتی و رمانتیک. گفتم: یعنی اگه بهت پیشنهاد رابطه بدم قبول می کنی؟ با شیطنت لبخندی زد و گفت با کمال میل آقای نویسنده، باعث افتخار بنده است.
تو شوک بودم واقعا نمی دونستم چی باید بگم. فقط دستش که هنوز زیر چونم بود رو بوسیدم. دستم رو محکم تو دستش گرفت و عمیق ترین لبخندی که دیده بودم رو بهم زد. موقع خداحافظی ازم خواست تا با ماشینش یکم دور بزنیم.
افسانه تو خانواده پولداری به دنیا اومده بود، پدر و مادرش رو چند سال پیش تو سانحه رانندگی از دست داده بود و با مادربزرگش تو یه خونه دو طبقه بزرگ زندگی می کرد. دو طبقه مجزا تو یه کوچه بن بست تو محله دَروس که دو تا حیاط داشت. یه پراید هاچ بک سفید رنگ کره ای هم زیر پاش بود که برای اون زمان ماشین نسبتا خوبی بود.
به ماشینش که رسیدیم سوییچ رو بهم داد و گفت تو رانندگی کن. بعد از یکم دور دور تو خیابون رفتیم پارک ملت. اون زمانا روبروی پارک چند تا بستنی فروشی بود که بستنی های بلند قیفی می فروختن یکی سفارش داد و با هم رفتیم تو پارک. اولین بوسه رو تو پارک از هم گرفتیم. طعم رژ توت فرنگیش که با بستنی قاطی شده بود هنوز بعد از سال ها تو خاطرم هست.
همینطور که کنار هم نشسته بودیم و بستنی رو لیس میزدیم بهم گفت: فرشاد جان برای من فقط مهم توجه توئه، نه وضع مالیت برام مهمه نه تیپت و نه چهرت. دوست دارم خیلی بیشتر بهم توجه کنی و در حالیکه قیافش رو لوس کرده بود سرش رو روی شونم گذاشت و ادامه داد: میدونم درگیر پایان نامه دانشگاهی، هر جا هم که کمک خواستی خودم کنارتم، دلم میخواد بیشتر همو ببینیم. دستم رو دور کمرش انداختم و آروم با فشار دادن پهلو هاش به خودم فشارش دادم. بینیش رو به صورتم مالید، اول پیشانیش رو بوسیدم، لبخند زد، بعد گونش و بعد لبهاش. همین کافی بود که نفس هاش عمیق تر و تندتر بشه و چند ثانیه بعد لب هامون بهم گره خورد.
از برنامه پایان نامم خیلی عقب بودم هنوز منابع رو کامل نکرده بودم. دست نویس هام ناقص و پرت و بلا بود و کمتر از دو ماه و نیم به ارائه مونده بود. استاد راهنمام آدم گیری بود. برای اینکه هم به افسانه برسم و هم پایان نامه رو کامل کنم کلا تو روز کمتر از سه ساعت می خوابیدم. دو هفته ای طول کشید تا دست نویسام کامل شد و باید تایپشون می کردم. اینجا بود که افسانه شد ناجی من و بخش زیادیش رو تایپ کرد. دو هفته مونده به روز ارائه چک پرینت ها رو بردم پیش استادم، چند جاش رو ایراد گرفت و چند تا غلط تایپی و نگارشی هم از ازم گرفت. خیلی حالم گرفته شد. موضوع رو به افسانه گفتم، با انرژی همیشگیش گفت: نگران نباش آقای نویسنده حلش می کنیم و برای اولین بار من رو به خونش برد.
مادربزرگ باحالی داشت خیلی خوش رو و خوش برخورد بود. دو سه شبانه روز کامل پیش افسانه بودم و غیر از خرید سیگار برای کار دیگه ای بیرون نرفتم. بنده خدا مادربزرگش تو تمام مدت ازمون پذیرایی می کرد تا کار پایان نامه تموم شد و استادم هم قبول کرد، البته با کلی غر و نق زدن.
روز دفاع افسانه هم اومد و تو ردیف آخر نشست، واقعا روز جهنمی بود، استاد خودم بیشتر از استادای دیگه سوال پیچم کرد، در واقع پوستم رو کند. جلسه دفاعم حدود سه ساعت طول کشید، آخرش با وساطت دو تا دیگه از استادا، جلسه تموم شد و نمرم شد 18/25 گفت اگه مقاله ارائه کنم تا یک نمره دیگه بهم می ده. البته آخر جلسه استاد نگارش و ادبیاتمون، با استادم حرف زد نمرم شد 18/5
خیلی خوشحال بودم بالاخره این پایان نامه منحوس تموم شد. به ماشین که رسیدیم افسانه من رو محکم بغل کرد و کل صورتم رو بوسید و برخلاف همیشه که سویچ رو بهم میداد خودش نشست پشت فرمون و گفت: برات یه سوپرایز دارم و بدون اینکه حرفی بزنه راه افتاد.
با داد افسانه به خودم اومدم. با صدای بلند گفت: فرشاد با تو دارم حرف میزنم، بخدا با دیوار حرف می زدم الان یه جوابی داده بود. گفتم: عزیزم ببخشید حواسم نبود، یه لحظه فکری شدم. همین حرفم کافی بود که عصبانیتش به درجه صد برسه. با صدای بلند که بیشتر شبیه جیغ بود تا فریاد گفت: آره می دونم بازم من حرف از نوشتن داستان زدم تو فکر و حواست رفت سمت سایت آویزون. لعنتی تو اون زمان یکی از بهترین نویسنده های سایت بودی. من و خیلی دیگه از بچه ها هر شب منتظر داستان های جدیدت بودیم. چت شده؟ می دونم خیلی از بچه ها داغون شدن، احسان و دریا و علی و چند نفر دیگه اعدام شدن. بقیشون هم یا زندان رفتن یا گم و گور شدن. تا کی میخوای به ترست ادامه بدی، تو دیگه اون فرشادی نیستی که من می شناختم. در حالیکه شونه هاش از شدت گریه میلرزید پشتش رو کرد به من و سرش رو روی میز کامپیوتر گذاشت.
از پشت بغلش کردم و لب هام رو به پشت گردنش چسبوندم. نقاط حساس بدنش رو خیلی خوب می شناختم. شروع کردم به گرفتن بوسه های ریز از پشت گردنش. چند ثانیه بعد گریش بند اومد و با لحن ناراحتش گفت: فرشاد دست بهم نزن الان می خوام تنها باشم. بدون توجه بهش، لبهام رو روی پوستش کشیدم و به سمت گوشش رفتم. در حالیکه داشت تقلا می کرد تا بلند بشه گفت: اونجا نه فرشاد خواهش می کنم الان دلم نمیخواد بفهم. بازم توجهی نکردم و لبهام رو به زیر لاله گوشش رسوندم. اونجا نقطه ای بود که تو بدترین شرایط جسمی و روحی می تونست بی نهایت حشریش کنه. آخرین مقاومت هاش رو کرد و چند لحظه بعد کاملا شل شد. آروم زیر لب گفت: بی شعور بالاخره کار خودت رو کردی و در حالی که سرش رو به پشتی صندلی تکیه داده بود شروع کرد به نفس های عمیق کشیدن.
وقتی حشری میشد، شروع می کرد به حرف زدن، کاری که من رو به حد انفجار می رسوند. گفت: سوپرایز بعد از دفاعیت یادته؟ همون روز که با هم رفتیم خونم. در حالی که داشتم گردنش رو میخوردم اوهومی گفتم. مادربزرگش برای دیدن خالش رفته بود مسافرت. گفت، یادته وقتی فهمیدی کسی خونه نیست یه طوری شدی؟ بهت گفتم تا لباسم رو عوض کنم چایی درست کن. یادمه وقتی من رو دیدی چشات گرد شده بود. راست می گفت اون روز یه دامن که فقط تا بالای رونش بود پوشیده بود با یه تاپ توری مشکی که نوک سینه هاش کاملا مشخص بود.
با همون وضع اومدم تو بغلت ولی تو مثل مجسمه ایستاده بودی حسابی تو شوک بودی، کلی لبهات رو خوردم و خودم رو مالیدم بهت تا به خودت اومدی. تو هم محکم بغلم کردی و مثل وحشیا لبهام رو می خوردی و سینه هام رو می مالیدی. جفتمون حسابی حشری شده بودیم یادته؟ داشتم نوک سینه هاش رو لمس می کردم و بالاشون رو می خوردم سرم رو بلند کردم و گفتم: آره خیلی حشری شده بودیم. کیرم داشت منفجر می شد. دستم رو روی کست کشیدم خیس شده بود حتی بالای رونت هم خیس شده بود. دوباره شروع کردم به خوردن سینه هاش.
گفت: آره دقیقا ازت خواستم بریم روی تخت و تو هم بغلم کردی و انداختی رو تخت، پاهام رو باز کردی و سرت رو فرو کردی لای پام. محکم کسم رو مک می زدی و زبونت رو روی سوراخم می چرخوندی و سینه هام رو می مالیدی. غرق لذت بودم، انگار دنیا برای من همونجا متوقف شده بود، اینقدر ادامه دادی تا حسابی ارضا شدم. سرت رو که از لای پام در آوردی صورتت خیس خیس بود. در حالیکه داشتم افسانه رو می بردم روی مبل گفتم: تو هم اومدی و کل صورتم رو لیس زدی و من رو خوابوندی رو تخت و شلوار و شرتم رو در آوردی و از تخمام شروع کردی به لیسیدن تا نوک کیرم. وقتی حسابی خیسش کردی،کیرم رو کردی تو دهنت و شروع کردی به خوردن. خیلی سریع می خوردی و زبونت رو به زیر کیرم فشار می دادی.
افسانه روی مبل دراز کشید و شلوارکش رو در آورد. شروع کردم به خوردن کسش. ادامه داد: اون لحظه که داشتم برات ساک می زدم انگار رو ابرا بودم. تخمات رو می مالیدم و نوک کیرت رو مک می زدم همونجوری که یادم داده بودی.(ما تا اون روز رابطه کامل نداشتیم، فقط چند بار تو ماشین در حد خوردن و مالیدن پیش رفته بودیم).
کیرت رو حسابی خوردم حالا وقتش بود که اولین رابطه کامل رو تجربه کنیم. سرم رو از لای پاهای افسانه در آوردم و در حالی که ازش لب میگرفتم سرش رو هدایت کردم به سمت کیرم و شروع کرد به خوردن، مثل همیشه دهنش داغ بود انگار آتیش ازش میزد بیرون. گفتم: اونروز وقتی کیرم رو گذاشتی لای سینت فکر کردم دیگه تمومه و وقتشه ارضا شم ولی در کمال تعجب دیدم پا شدی و نشستی روم و کیرم رو گذاشتی لای کست و شروع کردی به مالیدن. افسانه کیرم رو ول کرد و خوابید رو مبل و پاهاش رو باز کرد خوابیدم روش و کیرم رو تا ته دادم تو، اولش ناله بلندی کرد و من رو تو بغلش فشار داد و پاهاش رو دورم حلقه کرد.گفت: یادمه همش میگفتی نکنی تو یوقت بیچاره میشیم ولی من تصمیمم رو گرفته بودم تو انتخاب اول و آخرم بودی و می خواستم بکارتم رو به کسی بدم که واقعا عاشقش بودم. می دونم خیلی سعی کردی که موفق نشم ولی یه لحظه کیرت رو گذاشتم دم سوراخم و با تمام وزنم خودم رو انداختم روش . خیلی خیلی درد داشت یه لحظه چشمام سیاهی رفت و تا چند ثانیه هیچی نفهمیدم تا با صدای تو که می گفتی چکار کردی دختر نباید این کار رو میکردی به خودم اومدم. کیرت تا ته رفته بود تو، کسم حسابی می سوخت. بی حرکت موندم رو کیرت تا آروم شدم و شروع کردم به بالا و پایین کردن. یکم گذشت بغلم کردی و صورتم رو بوسیدی و گفتی دوستت دارم خانمم. انگار دنیا رو بهم دادن. دیگه اون درد وحشتناک به لذت بی انتها تبدیل شده بود.
همونجوری که افسانه رو بغل کرده بودم و با تمام قدرت داشتم تو کسش تلمبه می زدم گفتم: خیلی ترسیدم خودت قیافت رو ندیدی وقتی کیرم رو کردی تو ولی نمی دونی چه لذتی داشت کیرم یهو وارد یه جای خیلی تنگ و داغ شده بود، خیلی سعی کردم تا آبم نیاد، شروع کردی به بالا و پایین کردن رو کیرم. اینقدر کردی تا ارضا شدی. گفت: آره با اون دردم فکر نمی کردم ارضا بشم ولی قشنگترین ارضای دنیا بود. بعدشم که تو خودت رو تکون دادی و در آخرین لحظه بلند شدم و کیرت رو گرفتم دستم. اینقدر زدم تا آبت با فشار ریخت روی مو و صورت و سینه هام چقدر هم داغ بود. تمام کیرت خونی بود و دست منم خونی شده بود.
چند تا تلمبه محکم دیگه تو کس افسانه زدم و کیرم رو کشیدم بیرون، با دستاش شروع کرد به مالیدن و نشست جلوم، نبض زدنای کیرم شروع شد و آبم رو صورت و دهان نیمه بازش ریخت بعد دوباره کیرم رو کرد تو دهنش و شروع کرد به خوردن چشماش داشتن میخندیدن. کیرم که شل شد از تو دهنش درآورد و لبخند گنده و جذابی بهم زد.
خیره تو صورتش نگاه کردم و گفتم: جریان همین امشب رو داستان می کنم…

نوشته: مبهم (DrAbner)

بازدید 14,742

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

9 پاسخ به “اولین رابطه‌ی افسانه”

  1. خوب حرفتو زدی. این نویسنده های جدید، یا کونین یا بی هنر‌. فقط یه چیز شنیدن

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید