صدای پخش ماشین رو زیاد کرد و سعی کرد لبخند بزنه، جوری که ببینم، که یعنی همه چی خوبه…
دستش رو ار روی دنده برداشت و روی زانوم گذاشت.
هیچی نگفتم و ترس رو توی چشماش دیدم…
میدونست موقع ناراحتی وراج میشم و بی منطق، اما الان ناراحت نبودم، مرده بودم!
همیشه به حسم ایمان داشتم، احساسم اشتباه نمیکرد. اما حالا فقط دلم میخواست حسم احمق تر از خودم باشه.
دستش رو روی رونم تکون داد: حواست کجاس موش موشی؟
-
اینجا
-
پس چرا ساکتی؟
جوابش رو ندادم… جوابی نداشتم. تمامم سوال بود. -
بهم شک کردی؟
مستقیم و بی حرف تو چشماش زل زدم. لعنت به حس زنونه ام…
تا خونه حرفی نزد.
به طرف آسانسور رفتیم تا پایین بیاد. سعی کردم به گردنش نگاه نکنم. و دیدم نگاهم رو دنبال میکرد تا به گردنش نگاه کنم، اما…
سوار آسانسور شدیم، عادت داشت تو آسانسور یه شیطنتی کنه، بوس، بغل، قلقلک، نیشگون یا لمس کردن… اما هیچکدوم رو نکرد. فقط دستش رو روی گونه ام گذاشت.
این عادی نبود.
یعنی به چی فکر میکرد؟
حس زنونه ی لعنتیم میگفت داره جمله های ذهنش رو مرتب میکنه تا دروغش طبیعی جلوه کنه!
” کی گردنش رو مک زده؟! دوست دخترش؟! یه زن هرزه؟!”
جوابش، یا بهتره بگم دروغش، برای سوالم رو میدونستم، برای همین نمیپرسیدم.
طاقت نیاورد و بغلم کرد، آسانسور ایستاد.
سعی کرد با ذوق بگه! -
چقد کیف میده بهم شک میکنی. آخ جون!
همیشه لبخند جذاب ترش میکرد.
بازهم تو سکوت بهش خیره شدم.
کلید انداخت و در رو باز کرد.
بی حرف به اتاق رفتم و مشغول درآوردن لباس هام شدم. با لباس زیر بودم که اومد از پشت بهم چسبید و روبه روی آینه ی قدی کشوندم. از تو آینه نگام کرد: آخ جون… ست زرد… حیف که وضعیت قرمزی وگرنه…
پس چون عادت بودم…؟
کلافه از سکوتم برم گردوند. -
واقعا بهم شک کردی شیما؟!
بازم حرفی نزدم. چی میگفتم؟!
“وقتی میدونی جواب سوالت، یه دروغه، پرسیدنش شهامتِ احمق فرض شدن میخواد”
اشکی که در راه بود رو پس زدم، شاهین رو هم.
حق به جانب گفت: به خاطر این قهر کردی؟!
به گردنش اشاره کرد. ادامه داد: -
لابد فکر کردی جای میک زدنه!
چی باید میگفتم؟!
من دیالوگ هاش رو نگفته میدونستم!
از همون لحظه میدونستم.
از همون لحظه که لکه ی بین گردن و شونه اش رو دیدم.
همون لحظه که چشمام روی لکه ی میک زده شدن ثابت موند و ذهن لعنتیم با پردازشی سریع، کمتر از یک ثانیه به یاد آورد؛
آخرین رابطه مون، ۲روز پیش، با دستای بسته ی من… فانتزی دوست داشتنی ای که گاهی به سرم میزد و عاشقش بودم. چشما و دستام بسته باشه، مثل یه زندانی. بدون خشم اما مرموز و غیرقابل پیش بینی. جوری که ندونم قراره کجا رو ببوسه یا لمس کنه یا … یا کی شروع کنه. همه چیز ناگهانی و بیصدا. رابطه ای که فقط لامسه ی بدنم درگیر باشه. بینایی و شنوایی و بویایی و دستام، بدون استفاده باشه. التهاب خاصی داشت، مرموز و هیجان انگیز…
کمتر از یک ثانیه زمان لازم بود برای یادآوری اینکه، اون کبودی، کار من نبود. تو اون رابطه لب های من بیکار بودن، پس…!
جوری مات موندم که تا الان خفه شدم!
فقط یه سوال در مورد کارش تو سرم بود. ” چرا بی دقتی کرده بود؟ چرا کنار من حواسش بود وقتی تو حال خودم نیستم، مک نزنم و جاش نمونه، اما حالا کبود بود؟! چرا اجازه داده اون دختر کبودش کنه؟! چرا مثل وقتای با من، هشدار نداده که کبود نکن؟ انقدر دختره وحشی شده بود؟! انقدر تو حال خودشون نبودن؟”
از فکر دختره معده ام به هم میپیچید.
دوباره جای کبودی رو نشونم داد: ببین! این جای میکه؟
جمله ی بعدیش رو میدونستم. لعنت به حس زنانگیم.… مطمئن بودم چی میگه.
-
ببین! زخمه و قرمزه روش! جای چنگه! نه میک.
لبخند بی جونم به خاطر حدس درستم بود! این کبودی بیضی شکل به خاطر مک زدن نبود!! دوستش چنگ زده بود!!
و من هم احمق بودم که باور کنم… -
ایناها. جای چنگه…
زبون خشکم رو تکون دادم: سگ دارید سرکارتون؟! -
نه. شوخی خرکی بود. چنگ انداخت اینجوری شد. قسم بخورم؟
نه! نباید قسم دروغ میخورد، نباید بیشتر از این تو نظرم میشکست. ما قرار بود یه عمر زندگی کنیم.
لبه ی تخت نشسته بود و دستم رو گرفت:“بخواب پیشم”
دستم رو کشیدم اما رها نکرد. -
شیما به جون تو به جون…
-
بس کن! فکر کردی من خرم؟؟؟
صدای بلندم چشماش رو کمی ترسان کرد. نباید میترسید، من هیچوقت رهاش نمیکردم. من زن بودم.
مثل مادرم.
بابام رو دیدیم، تو خونه ی خودمون، تو بغل یه زن!
چی شد؟؟ هیچی…
گریه و زاری مادرم و توبه ی گرگ بابام.
دیگه از مادرم بدتر بود اوضاعم؟؟ نه!
مادرم محکوم به موندن بود. طلاق ننگ بود.
فردا حتی خواهرهاش هم ازش فرار میکردن.
مادربزرگم همیشه میگه: “مرد اول تا آخر مال زنشه. طلاق چرت و پرته. زن باید انقدر خودشو به مردش نزدیک کنه تا سیر بمونه. انقدر باوفا بمونه که مرد حظ کنه. اصلا فوقش زن بازی کنه، مگه چندسال میتونه؟؟ آخرش پیر و محتاج، برمیگرده پهلو زنش!”
همیشه میگفتم این حرفا چرته. مرد تا جوونه خیانت کنه، بعد که پیر و کور شد برگرده پیش زنش؟؟؟ میخوام صد سال برنگرده!
اما حالا ساکتم. خفه خون گرفتم. چیکار کنم؟ به کی بگم؟
مگه دفعه ی قبل چیکار کردم؟
دفعه ی قبل…
تو ماشینش نشستم و یهو در داشبورد رو باز کرد. یه کاندوم بیرون آورد! با ذوق گفت:
- ببین اینو! افتاده بود تو ماشین. برداشتم نشونت بدم.
تجاهل! نمایش جاهل بودن! خودم رو به خریت زدم.
- عه! چه جالب! کِی؟
اما تو ذهنم فریاد بود! شاهین وسواسیه، شاهین چیزی تو ماشینش باشه برنمیداره! چه برسه…
شاهین میدونه من عادت به کنکاش و مرتب کردن داشبوردش دارم.
میدونستم نشونش داده که خودم پیداش نکنم!
شاهین با سیاسته…
اما بنا رو رو “اعتماد” گذاشتم.
خاله ی حوزوی ام همیشه میگفت: “تو هر رابطه ای نیکوست که بنارو روی اعتماد بذاری. یعنی به جهان با دید مثبت نگاه کنی. به همسرت با دید مثبت و معتمدانه نگاه کنی. شک گناه میاره. وقتی همسرت حرفی میزنه نباید بهش شک کنی، باید بنارو بر راست گوییش بذاری. آدم کثیرالشک تو نظر خدا منفوره. شک پایه های زندگی رو سست میکنه. پس همیشه اعتماد کن چون همسرت صلاحت رو میخواد و تو شاید درک نکنی.”
بنارو رو اعتماد گذاشتم، کاندوم رو از پنجره بیرون انداختم: – شاهین کثیفه چرا برش داشتی اصلا؟ اَی…
و میدونستم کثیف نبود! جلد زرورقیِ بی خط و خشِش، تمیز بود!
امروز هم بنارو رو اعتماد میذارم. آره…
درسته جای چنگ همیشه خطِ باریکه… اما شاید ناخن دوستش خیلی پهن بوده! من نباید شک کنم…
شاید ناخونش پهن بوده، مثلا شصتش! آره! شاید دوستش با شصتش یه چنگ کوتاه انداخته… واسه همین شبیه جای مک زدنه.
به پسرم فکر کردم. به چهار دست و پا رفتنش. به دستای تپلش. به چشماش که خود چشمای شاهین بود.
من باید بنا رو رو اعتماد میذاشتم.
خاله ی حوزویم میگفت: ” بنارو رو اعتماد بذار، جیب های شوهرت رو نگرد، گناهه، اما اگر گشتی و چیز نامربوطی پیدا کردی، کارت سخت تر میشه. چون میفهمی کم کاری کردی. خودت رو به شوهرت عرضه نکردی. زنی در نظر خدا پاکه و به بهشت میره که هرشب، هرشب لخت کنار شوهرش بخوابه و بهش بچسبه، به همین هم بسنده نکنه، حتما بپرسه از شوهرش که رابطه میخواد یانه، ممکنه شوهر خسته باشه و ندونه رابطه میخواد، اما با لمس لطافتت تحریک میشه و … . پس اگر هم دیدی شوهرت کج رفته، اول به خودت نگاه بنداز که چیکار کردی، خودت رو اصلاح و عرضه کن تا چشم و دلش سیر بشه.”
خودم رو اصلاح میکنم…
تو پذیرایی، روی فرش میخوابم… سعی میکنم به شاهین فکر کنم، موقعی که شوخی خرکی دوستش گردنش رو کبود کرده، به شاهینی که درست مثل خودم متنفر بود از شوخیای به قول خودش خرکی و به قول من بدنی.
حس زنانه ام بهم پوزخند زد. چشمام رو بستم. دیدم زنی روکه لب هاش پوست گردن شاهین رو میمکید.
مشمئز شدم… موهای تنم سیخ شد.
نه! باید بنارو رو اعتماد میذاشتم.
اولین اشکم چکید.
پسرم میخواست دندون دربیاره. لبخندش لبخند خدا بود پسر کوچیک و آسمونیم.
دلم براش تنگ شده بود. مادرم به اصرار امشب پیش خودش نگهش داشت. مادرم هم عاشقش بود.
تصویر زنی که تو بغل شاهین از خودش بیخود شده بود، پلک هام رو میلرزوند.
نه! نه! نه!
نباید شک میکردم، باید بنارو رو اعتماد میذاشتم، باید خودم رو به نفهمی میزدم. باید بیشتر خودم رو عرضه میکردم.
مگه من کالاام؟؟؟
نه… باید اعتماد کنم… اون جای چنگ بوده!! اون کاندوم اتفاقی تو ماشینش افتاده بوده!!
آره! من احمقم! من مجبورم… من مادرم…
پسرم جدیدا عاشق باباش شده… خیلی بهش میچسبه. از سر و کولش با ذوق بالا میره.
با زبون بی زبونی بهش میگه بغلش کنه و ببرش پارک تا بچه ها و موتورارو نگاه کنه.
هر موتور یا ماشینی که رد میشه رو تا جایی که محو میشه با چشمای کنجکاوش دنبال میکنه. مژه های بلندش شبیه شاهینه.
پسرم تازه باباش رو شناخته.
من باید احمق بمونم.
بنارو رو اعتماد میذارم.
پسرم وقتی همه سر سفره ایم ذوق میکنه و بیشتر سرلاکشو میخوره. پسرم عاشق ماست…
من مادرم، من میمونم…
شاهین آخرش مال خودمه!
پسرم مادر و پدر رو باهم میخواد.
من مادرم.
من و تمام وجودم فدای موهای بور و کم پشت پسر کوچولوم.
من هم مثل مادرم، میمونم، مثل مادرِ مادرم… مثل همه ی “مادرها”… میمونم…
من بنارو بر اعتماد! میذارم.
نوشته: Hidden moon
49 پاسخ به “اعتمادی از جنس اجبار”
خيلي خوب بود.كاش ميشد هزارتا لايك كرد…كاش ميشد خوند و اشك نريخت تا بشه جمله بعد رو خوندمنم تجربه كردم اين روزارو، خيلي سخته ك سكوت كني چون ميدوني اگه حرفي بزني و بخواي ثابت كني خودت احمقتر جلوه ميكنياميدوارم واسه هيچكس پيش نياد و تو زندگي مجددم موفق باشم
امشب همه دست به یکی کردن…اشک منو در بیارن! 🙁
zohreSE6 ممنونم دوست عزیزم.شعر بسیار درخور و قشنگ بود.حرفتون کاملا درسته اما خب ابعاد زیادی داره این قضیه.راستی این یه داستانه که کمی واقعیت چاشنی داره، سرگذشت من نیست. ?
ﺍﻳﻦ ﻫﺎ ﺩﺭﺩ ﻫﺎﻱ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﻫﺴﺖ ﻛﺎﺭﻳﺸﻢ ﻧﻤﻴﺸﻪ ﻛﺮﺩ ﺩﺭ ﻫﺮ ﺻﻮﺭﺕ ﻳﺎ ﺑﺎﻳﺪ ﻛﻨﺎﺭ ﺑﻴﺎﻥ ﻳﺎ ﺟﻠﻮﺵ ﻭﺍﻳﺴﺘﻦ ﻛﻪ ﻧﺘﻴﺠﺶ ﻓﺎﺟﻌﻪ ﺑﺎﺭﻩﻗﺸﻨﮓ ﺑﻮﺩ ﻫﻴﺪﻥ ﻣﻮﻥ ﻻﻳﻚﺿﻤﻨﻦ ﺍﻣﻀﺎﻳﻪ ﻣﺨﺼﻮﺻﻪ ﺧﻮﺩﺗﻮ ﮔﺮﻓﺘﻲ ﻣﺒﺎﺭﻛﻪ
شیوای عزیزم ممنونم. خیلی خیلی لطف داری. ?بله همه ی شیماها همینن. همه زن ها تو سرزمین تعصب های یک طرفه. من هم درکش کردم و ازش نوشتم، واقعیت زندگی یه دوست با تلفیقی از خیال خودم.بله فانتزی جالبیه.
عالی بود فقط همین در ذهنم تکرار میشد وقتی میخخوندم… مرسی…
shadow69 ممنونم دوست عزیز.لطف دارید.درسته…بازم ممنون 🙂
عالی بود هیدن مون عزیز.واقعا آدم متاسف میشه وقتی میبینه،میشنوه و میخونه که خیانت عین سلولهای سرطانی داره خیلی راحت بین آدمها وول میخوره و متاسف تر وقتی که زن محکومه به تحمل کردن اما مرد نه! خسته نباشی عزیز.
کار قشنگتون بیش از لایک ارزش دارهبه قول “سندی ” توی استیج یه کردیت بهتون تقدیم میکنم!آفرین هیدن …
shaldy دوست عزیزم ممنونم. چقدر تلخ… میفهمم. و بله مطمئنا رهایی از چنین رابطه ای لدت بخشه… اما اگر بندی به نام فرزند رو دلت بسته نشده باشه…ممنونم هم بیان احساسات زیبا و واقعیت ?
پیام، دوست خوب خیلی ازتون ممنونم…نظراتتون مثل همیشه پر از نکته، شبیه یه داستانک یا مقاله ی کوتاهه… همیشه خوب…ممنونم ازتون…چه خوب که رادیو گوش میدین…
PayamSE
پیام جان دوست خوبم لدفا دقیق بگو کدوم کامنت ها نظرات غیر واقعی توشون بود؟؟خب وقتی به تعداد آدم ها احساسات ، علایق، درد ها و… وجود داره باید به دیگران این حق رو بدیم بگردن ی تیکه از (مثلا داستان… فیلم تئاتر…حتی دیدن یه نمایش خیابونی و آماتور.) با اونچه که خود واقعیشون فقط میفهمه برداشت کنن و یا شاد بشن یا اشک بریزن یا اینکه چند لحظه برن توی خاطراتشون…هیچوقت نباید فلسفه ای رو رد کرد فقط به این دلیل که خود واقعیت فلسفه ای مغایر با اون داره… این ذات هنر که متعلق به همه ست و مال هیچکی هم نیست…
تیراس بزرگوار متشکرم ازتون. لطف دارید.شعر هم بسیار درخور بود…خیلی ممنون ?
سلام ظاهرا بیشتر دوستان تحت تاثیر متن و پیام داستان قرار گرفتن که خب اینم ناشی از نگارش خوب شماست ولی من با اجازه یه ناخنکی به داستان میزنم ؛شما نگرش سنتی مادربزرگ و مادر رو می پذیرین و به خیانت گاه و بیگاه شوهرتون تن میدین ولی آیا هیچ راه حلی هست که جلوشو گرفت ؟ خیلیا رو دیدم با یه پرینت از شماره همسرشون حقیقت رو کشف میکننچطوری میشه یک عمر با یه کابوس مرگبار زندگی کرد و رد پای دیگری رو نادیده گرفت ؟ مهر مادری و دیدن بچه ؛ اینه تجویزتون ؟؟ یا ضعف مفرط زنتا کی فرو بردن سر توی برف سیاه !!!بگذریم واقعا دستتون درد نکنه شما درون یه زن خیانت چشیده رنجدیده رو اونم توی یک سایت سکسی به زیبایی طراحی کردینواقعا این داستانو همه آقایون بخونن …
بیستمین لایک واسه قصه 20 تتون
Horny.girl
خدایی قشنگ بود ولی نمیدونم جدیدا چرا داستان ها داره به سمت پند آموزی و عبرت انگیزی میره !قبلا داستان ها آب آدمو در میاورد الان اشک آدمو در میاره !کاش یه جایی بود در حد لیاقت این داستان های زیبا که اونجا منتشر میشد ولی حیف آزادی فقط اسم یه میدونه !
PayamSE
mastane, ممنونم دوست عزیز، اسمتون رو دوست دارم.بله صحبت هاتون بسعد دگ ای از قضیه هست… اما شیما ی این قصه میدونه دروغ و انکار و توبه ی گرگ یعنی چی…بازم ممنونم.
اوکی پیام جان…
من هم دقیقا همین رو میخواستم بگم که پیام گفت
خانم هیدن موون و همه دوستانلطفا بخونین :توی دهه 80 میلادی توی کشور آمریکا یه انجمن بی سابقه با نام“” ما زنان آمریکایی نمی خواهیم تهدیدی علیه هم باشیم !”” تشکیل شدهدف از این انجمن تشکیل کارگروههایی واسه آسیب شناسی خیانت زنان و نفوذ اونها توی خانواده ها بودنتیجه این کمپین درخشان بود و کاهش فوق العاده جرایم این چنینی داشتتوی این انجمن همه آموزش ها به زنان آسیب دیده – مردان خیانتکار و مهم تر از همه زنانی بود که توی خانواده زنای دیگه رخنه می کردن و خب نتیجه اون کاهش چشمگیر خیانتهای خانوادگی اون هم در کشوری که ازدواج ثبت شده کمی داشتداستانتون سوای نتیجه گیری پایانی آییینه تمام نمای درون زن داستانهشاید توی ایران نشه کمپین و انجمن داشت ولی کارایی از این قبیل فوق العاده موثرهو البته امیدوارم این فقط یه داستان باشه !
خیلی داستان زیبایی بود…واکثر خانوم هایی که بقولی اهل زندگی کردن هستن،همین تصمیمو میگیرن…تو ایران هیچ کاری نمیشه کرد و واقعیت اینه که حرف خانوم ها به هیچ جایی نمیرسه…بقول شیوا هیچ کسی نمیتونه شیمای داستان رو درک کنه…ممنونم از داستان و نگارش زیبات هیدن مون عزیز… ?فانتزی شیما ،فانتزی مورد علاقه منه…خخخ
مثل همیشه عالی بود ?
درود.یاد سریال خانوم مارپل افتادم، هر چه بیشتر جستجو و کنکاش میکنه به سر نخ های جدیدتری میرسه،زندگی وارونه شده ما هم به همین سمت کذایی و دروغین میره. ارتباطات و تکنولوژی گسترده، دیدو بازدیدهای زیاد،حرف ها و پچ پچ های زنانه، مقایسه ها و… بلای زندگی ها شده،،، از همه مهمتر،، خیره شدن در زندگی دیگران.برای خودمان و با دیگران زندگی کنیم.به حس زنانه گی اتان احترام میگزارم.
هورنی گرل عزیز، خواهش میکنم. صحبتا و بحث هاتون رو دوست دارم. موصوع رو خوب به چااش میکشه.ممنون
پیام با احساساتم بازی نکن دادا اینجارو میگم :
خر نشو…ولش کن,کون لقش…مرد و زن خیانتکار رو باس دار زد…کی گفته طلاق بده…؟خیلی هم خوبه …
بسیار عالی بود،قلم فاخری دارین…
Moranoo ممنونم ازتون.
اعتماد! خوبه، ولی یکبار؟ دوبار؟؟سه بار؟؟؟تا آخر عمر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟?؟؟؟؟؟؟،؟؟؟؟،؟
شوخی میکنم پیام جانآی ام وری چاکر یو !اصلا تو بزن خوار مادر فرهنگ لغتو …کیه به کی ؟!حداد عادلم خودم واست … نازش میکنم !مخلص برادران امنیتی که دارن پیامه بنده رو میخوننم هستیم
???❤❤❤
عالی بود ، ای کاش خانم من هم و ضد البته خیلی از خانمهای ایرانی به این ظرافتهای زندگی به این روشنی نگاه میکردن که همیشه فقط دنبال مقصر خارج از خونه نگردن و اول به خودشون نگاه نکن. بسیار زیبا بود لایک
واقعا عالیییییییییییییییی بود، موفق باشی
Hastia.m ممنونم. نمیدونم…
خیلی زیبا نوشتی و دقیقا شرح حال خیلی از ما زنها رو گفتی که متاسفانه قادر به بازگو کردن اون نیستیم
هي هي هي ، كاش داشته هامون رو بخاطر نداشته هامون از دست نديم 🙁 قشنگ بود عزيزم
Like ?
خیلی خوبخیلی واقعیخیلی تلخ
Afsanejonjon ممنونم ازتون. بله یه تکرار تلخ.…
اگه واقعي باشه خيلي دردناكه اميدوارم ديگه تكرار نشه
خيلي عالي بود. بازم بنويس بزار هر وثت يه بار يه داستان خوب بخونيم.
اتفاقا لبخند قیافه ی آدمارو احمق تر میکنه ?
بسيار زيبا و غمگين … چرا واقعا بايد هنوزم كه هنوزه سهم زنا و مادراي ايراني اين باشه؟؟!چرا هميشه بايد به خاطر بچشون يا ترس از آبروي خانوادشون يا حرف مردم و مهر طلاق شناسنامشون تن به ذلت بدن ؟! چرا فقط تو حرف ادعاي فرهنگ ٢٥٠٠ سالمون ميشه اما در عمل…!كاش بالاخره يه روزي تو كشور ما حقوق زن و مرد با هم برابر بشه، اي كاش… 🙁
اخ که چقدر دردم اومدم و دهنم مثل زهر تلخ شدامان از مادر بودن …قلمت مانا هیدن مون عزیز
وووووووویی خدا🥺🥺اصن نمیدونم چی بگم 🙁
عالی 👌 😎