اسرار التوحید فی مقامات الشیخ عطاالله المروج

در روایات متعدد از کتاب اوبنیة العلما من باب دخول الضعفا امده:
روزی روزگاری شیخ کیون پرستی در ولایت خود تحت عنوان دخولستان دراز دستی کرده به سیر کردن مردم عامی همت می گماشت,این شیخ پاک سیرت عطا الله المروج (قدس الله روح العزیز ) تحت عنوان پسوند اوبنیة العظم به درجات والای دخولیت رسیده و قله های آن را یکی یکی فتح کرده بود.
روزی دو گجستک بر وی وارد شده قصده کیون وی کردند.
شیخ در ابتدا آلت آن دو را در دست خود گرفته پس از آن که زبان خود را به نشانه لذیذ بودن بر لبان خود کشید این نطق را اجرا کرد :
همه ارزویم اما چه کنم که سوراخ بنده یاری این دو آلت نکند حال برای این که کم کم یک آلت در فرج گاه من جا بشود باید یکی از این دو آلت از امتحان بنده سرافراز بیرون آید…
شرح دهید سرگذشتتان تا ببینم کدام یک گجستک تر از دیگریست تا خود را در اختیار وی بگذارم.
اولی خود را چنگیز خان مغول نامید و به این صورت ادامه داد :
بنده خون ملت ها ریختم در کشورهای مختلفه جامه های بسیاری بدریدم تمدن های سر به فلک کشیده بسیاری نابود بکردم و کتاب های بسیاری سوزاندم! کار آن شد که رودخانه ای از خون و کیون در سرتاسر سرزمین طغیان بکرد تا نشانه ای باشد از سر افرازی بنده,حال به این اتفاق قول رسیده ای که لیاقت بنده است فتح کشمیر جناب عالی؟!
شیخ که کیونش را میمالید و سر ذوق رسیده بود که چه کیونی بدهم من!
و گفت”نظره بنده به شما نزدیک تر است” لاکن برای خالی نشدن عریضه هم که شده و نشکستن دل آن یکی گجستک بگذاریم او هم داستانش را روایت بکند…
گجستک دیگر که در سرتاسر شرح دادن روایت چنگیز لبخند پیروزی بر لب داش سینه سپر کرد و ابروانه کلفتش را بالا پایین کرده چنین گفت :
بنده اخوندکی از همان دیاری هستم که این گجستک در آن کیون ها بدرید و خون ها بریخت و چه عجب مردمانی هستند مردمان این دیار چه پیش از چنگیز چه پس از آن بارها این چنین دریده وجریده شده منتها دوباره کمر راست کرده به ادامه گسترش تمدن و فرهنگشان رو آوردند.
تا آن زمان که بنده با دادن وعده های تو خالی و پوچ از قبیل آب و برق مجانی!اتوبوس مجانی!بهشت مجانی! سرشان را شیره مالیده دور خود جمع کردم و به آن ها گوشزد کردم که بنده شما را به مقام انسانیت میرسانم! اما چه گوساله مردمانی بودند که نفهمیدن فاصله بین آدمیت و خریت به اندازه یک بند انگشت هست!
از قضا این گجستک تنها خانه ها ویران کرد و خون ها بریخت اما من و هم قطارانم چه خون ها که نریختیم! چه خانه ها که ویران نکردیم! چه نهر ها که نخشکاندیم!
جنگل ها از ریشه زدیم…
پدر را برابر پسر و پسر را برابر پدر قرار دادیم…
هوا را آلوده و پارازیت ها روانه بیکران کردیم تا موجبات سرطان آن ها فراهم آوریم…
قومیت ها را که تا چندی پیش دوش به دوش هم مقابل چنگیز ها می ایستاند را در برابر هم قرار دادیم!تا تشنه خون هم شده و یکدیگر را مسخره بکنند!
مراتع و دشت ها را بیابان کردیم مردمان بیکار.
مهم تر از همه فرهنگ و تمدن آن ها را به لبه نابودی کشاندیم,اکنون فاصله نابودیه فرهنگ و تمدنشان به اندازه یک بند انگشتی است که بالا تر عرض کردم…
اگر چنگیز و یارانش تنها یک روز کردند و کشتند و رفتند,سال هاست که آلت من و هم قطارانم در کیون این ملت جا خشک کرده و آن ها خدایشان را هزار مرتبه شکر گویند که آلت ما در کیونشان هست!
روایت که به این جا رسید جمله شیخ را خوش گشت و بسیار بگریست و نعره ها بزد و خشتک بدرید و تنبانه گرامیش را به طرف آخوندک بکرد تا او هم به جمع آلت به کیونان اضافه بگردد…

نوشته: shadow69

بازدید 17,978

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

33 پاسخ به “اسرار التوحید فی مقامات الشیخ عطاالله المروج”

  1. تشکر از ادمین بابته انتشار ?دوستان این داستان درون مایش طنزه سعی کردم از داستانای قبلیم متفاوت باشه اگه بنا به هر دلیلی به مذاقتون خوش نیومد شرمنده?

  2. خط دوم که کلمه کیون رو خوندم فهمیدم نویسندش کیه لایک دوم تقدیم به شما. زندگی پیچیده اکبر کی بقیش میاد!!

  3. خسته کی بودی شما؟اون استیکر چپکیه رو نداره حیف کاربرد داشت اینجاهشتگ بزنم برات؟ 🙄هشتگ دون مرغی یا کلاغ پرواری؟ 🙄

  4. شدوی عزیز مرسی از داستانت خیلی خندیدم . اون گجستک هم که یاد و خاطره رضا فاضلی رو برامون زنده کرد . قلمت خوشگل و پایدار . طنزت هم به دل نشست . فوق العاده

  5. عالی ایول.خخخ…مضرات حمله اسلام خیلی بیشتر از حمله مغول بوده.تاثیرش هنوزم که هنوز کیون ملت رو داره پاره میکنه.خمینی و اعوان انصارش برای بار دوم حمله کردن. فقط…هنوز که هنوزه مردم واس آخوند سردست میشکنن…میمون وار بعد هرانتخاباتی واسشون میرقصن توخیابونا…درکل داستان خوب عالی ایول…

  6. خخخ :)قاعده اش همینه شدو جان.مادامیکه خر وجود داره، خرسوار هم هست و همچنان تا کیونده ( تکیه کلام خودت) هست کیونکن هم هست، تقصیر اونا نیست. شیخ ثانی با وجود پروستات همچنان فشار میده لامسب.لایک

  7. نویسنده عزیز داستانت ططنز بود خییلیم خوب نوشتی اما نمیدونم چرا با خوندنش بیشتر از این که بخندم اعصابم خورد شد.

  8. شادو شرافتن یه جلق مهمون منی دس خوش پسر خداوکیلی باد فتخ گرفتم از بس خندیدم

  9. اولش که آپ شد فک کردم ازین داستانای شخمیهولی حالا که خوندمش فهمیدم چه … خوردملایک 34بازم بنویس سایه

  10. strong.boyyy اتفاقا اعصابه من هم حین نوشتن خورد بود و تو تصوراته خودم ای کاش ها ها سر میدادم…

  11. نخونده بودم… تایم‌نشده بود‌ اما حالا ک‌ خوندم میگم‌ک عالی بود…لایک۳۸…هم طنز هم حقیقت مسخره…

  12. Hidden.moon تشکر از شما دوست عزیز لطف دارین ?طوری شده است که دیگران فکر مینند طوری شده است :)))))))))))))

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید