اتاق آبی

اسمم میلاده و اگه بخوام ماجرایی که همه ی زندگیم رو عوض کرد و هنوز هم تاثیرش ادامه داره، از اول تعریف کنم، باید برگردم به سال دوم دانشگاه و دوست شدنم با بامداد.
بامداد همکلاسیم بود و میشناختمش، ولی هیچ وقت پیش نیومده بود به هم نزدیک بشیم و فقط تو جمع دیده بودمش. ازش همون قدر میدونستم که بچه شیرازه، درسش خوبه، خیلی شیکه و سر و وضعش نشون میداد وضع مالیشون خوبه، آدم مثبت و آرومیه. سرش تو کار خودش بود و با همه خوب بود، ولی به هیچکس نزدیک نمیشد.
روزای اول شروع دانشگاه سال دوم، مهر ۹۹ بود. داشتم برمیگشتم خونه. سوار اتوبوس بودم که دیدم بامداد هم سوار شد. منو دید و منم که وایساده بودم، یه کم خودمو کشیدم کنار، براش جا باز کردم یعنی بیا پیش من. اومد و طبیعتاً شروع کردیم احوالپرسی و صحبتهای معمولی. گفتم قبلاً تو این مسیر ندیده بودمت، توضیح داد که وقتی تهران قبول شد، پدر و مادرش براش یه آپارتمان اجاره کردن نزدیک دانشگاه و سال اول اونجا بود، ولی اون منطقه رو دوست نداشت و راحت نبود، واسه همین برای سال دوم خونه رو عوض کرده بود و اومده فلان خیابون. بهش گفتم که خونه جدیدش خیلی نزدیک خونه ماست و پیاده چند دقیقه راهه. گفت چه خوب، پس میتونیم با هم بیایم و بریم. ولی هیچ کدوم اون روز انگار جدی نگرفتیم و حتی شماره هم رو نداشتیم.
تو هفته های بعد، باز چند بار تو اتوبوس همو دیدیم و بالاخره شماره همو گرفتیم و تا اواخر ترم دیگه تقریبا هر روز با هم برمیگشتم. هر روز بیشتر حرف می‌زدیم و بیشتر همو میشناختیم. ولی هنوز تو دانشگاه من با دوستای خودم بودم و اونم سرش به کار خودش بود. واقعا نفهمیدم از کی دوست شدیم، برای هم مهم شدیم انگار، ولی دوستیمون شبیه بقیه دوستی ها نبود، بیرون برنامه نمی‌گذاشتیم با هم، تو دانشگاه هم دنبال کار خودمون بودیم. ولی یه ذوقی داشتم واسه برگشتن، که با هم تو اتوبوس وایسیم و یه ساعت حرف بزنیم کل راه رو. حرفامون هم با حرفهای دوستای دیگه فرق داشت، نه چرت و پرت میگفتیم، نه کل کل میکردیم، نه درباره آدما حرف می‌زدیم. از خودمون می‌گفتیم هر روز، گزارش اینکه دیروز تا حالا چی کار کردیم، بعد از همین گزارش ها یه بحثی پیدا میشد که مثلاً چرا اینکار رو دوست دارم یا چرا اون فلان کار رو دوست نداره یا چرا باید سعی کنم فلان اخلاقم رو عوض کنم… شده بود برام مثل یه تراپیست. شاید واسه همین خیلی تو بقیه زندگی هم وارد نمی شدیم، تا یکی باشه بیرون زندگیمون که بتونیم باهاش حرف بزنیم.
یادمه اولین بار یه جمعه غروب بود، از چهارشنبه که دیده بودمش کلی اتفاق افتاده بود، بهش مسیج دادم کاش زودتر فردا بشه، کلی باهات حرف دارم. جواب داد: چرا فردا میلاد؟ پاشو بیا اینجا. تعارف نکردم اصلا، گفتم میام و واسه اولین بار رفتم خونه ش. یه حس عجیبی داشتم. خونه دوستام رفته بودم قبلا، ولی این فرق داشت. اینکه خونه خودشه نه پدر و مادرش، اینکه داشتم میرفتم که فقط حرف بزنیم، نه بازی یا درس خوندن یا هر کار دیگه. اینکه فقط برای بودن با هم و حرف زدن، برم خونه ای که فقط خونه خود دوستم بود، برام حس لذت بخشی داشت. و نمیدونم چرا حتی استرس داشتم.
خونه ش یه آپارتمان دو خوابه بود. وسایل کم و ساده، ولی شیک. اون روز فقط تو هال نشستیم و چایی خوردیم و حرف زدیم. طول کشید تا بعدها توی اتاقها هم برم که یکیش اتاق خوابش بود با یه تخت دونفره کوچیک و وسایل کم، و یکی دیگه که بزرگتر بود، باز یه تخت دو نفره دیگه توش بود که فهمیدم وقتی پدر و مادرش میان تهران استفاده میکنن، و بقیه اتاق پر بود از وسایل مختلف برای کارهای مختلف. کتابخونه کوچیک پر رمان، وسایل نقاشی، یه کامپیوتر خیلی خفن که بعداً فهمیدم باهاش کارای گرافیکی میکنه، یه پیانو دیجیتال کوچک و جمع و جور. و کلی ابزار و خرت و پرت که هنوز خیلی ها رو نمیدونم به چه درد میخوره. بعدها برام گفت بیشتر وقتش رو تو خونه، تو اون اتاق سرگرمه.
این دوستی ایزوله از بقیه ی زندگی هر روز بیشتر میشد و ما به هم نزدیک تر و وابسته تر می‌شدیم. وقتایی که می‌رفت شیراز یا پدر و مادرش میومدن تهران، حس میکردم هیچی سر جاش نیست. هر روز بیشتر با هم وقت میگذروندیم، اتوبوس هنوز سر جاش بود، و من بیشتر و بیشتر خونه ش میرفتم. بهم رمان خوندن رو یاد داد، ساعتها با هم می‌رفتیم تو اون اتاق، من رمان می‌خوندم و اون یه کار دیگه، پیانو تمرین می کرد، با کامپیوتر کار میکرد، نقاشی میکشید، گاهی هم با هم کتاب می‌خوندیم. رمان ها رو اون برام انتخاب میکرد، می‌گفت ترتیب مهمه. حالا وقتشه اینو بخونی. حرف زدنامون بیشتر شده بود، هم درباره فکرهای خودمون، هم رمان‌هایی که می‌خوندیم یا کارایی که اون میکرد. مثلاً یهو شروع میکرد از تمرین جدید پیانوش برام حرف زدن که چه چیز جدیدی داره بهش یاد میده و چطور باید یاد بگیره. خیلی وقتا نمی‌فهمیدم دقیقا، ولی برام لذت بخش بود حتی گوش دادن به حرفایی که حتی شاید به دردم نمی‌خورد.
به مرور منم شده بودم مثل خودش، رابطه ام با دوستای قدیمی کمتر شده بود، تو دانشگاه سرم به کار خودم بود، تو خونه هم حتی کمتر با داداشم دعوا میکردم یا سر به سر پدر و مادرم میذاشتم. انگار بقیه زندگی مثل قبل برام جدی نبود، فقط باید میگذروندمشون تا برسم به خونه بامداد. برم و با هم حرف بزنیم، یا تو اتاق، کنار هم، سرمون به کار خودمون باشه. اون اتاق شده بود بهترین جای زندگیم، توش آروم بودم، یه دنیایی تو اون اتاق بود که با بیرون فرق داشت، مال خودم بود. به هیچکس از اون اتاق و حرفایی که با بامداد میزدم چیزی نمی گفتم. هیچکی رو نمی‌خواستم وارد اون دنیا کنم. پیش خودم واسه اون اتاق اسم گذاشته بودم، اتاق آبی. چون دیوارش آبی بود.
تو اون مدت هیچوقت شب خونه ش نخوابیدم، نمیدونم چرا. نه اون می‌گفت بمون و نه من میخواستم. شده بود شبای تعطیل حتی تا سه صبح با هم حرف بزنیم، بعد من میرفتم خونه. انگار اون خونه و اتاق آبی یه معبد بود برام، که اگه توش می‌خوابیدم یا کارایی عادی روزمره رو انجام میدادم، دیگه اون حس رو برام نداشت. حتی هیچ وقت با هم درس نخوندیم. درس مال خونه بود. شبای امتحان، نیم ساعت هم شده میرفتم و میدیدمش، کوتاه حرف میزدیم، بعد میرفتم خونه و درسهام رو می‌خوندم.
چند باری سعی کرده بود من رو هم وارد کارای دیگه ش کنه، پیشنهاد داده بود منم باهاش برم کلاس پیانو، یا نقاشی. می‌گفت خودم هم کمکت میکنم زودتر جلو میری. ولی من حس میکردم استعداد این کارها رو ندارم، و خجالت میکشم پیش بامداد اگه نتونم از پسشون بر بیام. بهش میگفتم نه من علاقه ندارم. همین رمان خوندن خوبه و هنوز خیلی چیزا مونده که بخونم.
اون سال، بهترین سال زندگیم بود. تا رسید نزدیک تابستون. فکر اینکه بامداد قراره برگرده شیراز و تابستون تنها باشم، داشت دیوونه ام میکرد. ولی هیچی نمیگفتم، میترسیدم درباره ش حرف بزنم. تا یه روز، قبل شروع امتحان‌ها بود، من رو تخت اتاق آبی نشسته بودم و جنایت و مکافات میخوندم، بامداد هم پشت کامپیوتر بود. یهو بدون مقدمه و حتی بدون اینکه روش رو‌برگردونه گفت: امتحان ها تموم بشه باید برم شیراز. سرم رو آوردم بالا و نگاش کردم، پشت سرش رو می‌دیدم. نفسم سنگین شد، نمی‌دونستم چی باید بگم، فقط ناخودآگاه یه آه کشیدم.‌ همونجوری که روش اون ور بود گفت: مگر اینکه… گفتم: مگر اینکه چی؟ چنان با هیجان اینو گفتم که برگشت و خندید. گفت چته؟ گفتم خودت میدونی چقدر برام اینجا اومدن مهمه. یه لبخندی زد و گفت: خب کلید میدم بهت بیا خودت. ناراحت شدم، هم از خودم که اینجوری گفته بودم، هم از بامداد که این جواب رو داده بود. گفتم: تو نباشی چه فایده ای داره؟ اینجا اومدن واسه با تو بودنه. اینو گفتم حس کردم گونه هام قرمز شد. اینجور رک گفتن برام سخت بود، انگار بهش گفتم دوستت دارم. بامداد انگار فهمید خجالت کشیدم، روش رو برگردوند سمت مانیتور و گفت: مگر اینکه یه کاری رو با هم شروع کنیم که لازم باشه بمونم تهران. گفتم چه کاری؟ گفت مثلاً یه دوره آموزشی واسه کل تابستون. گفتم: چرا با هم؟ من که اینجا هستم بهانه لازم ندارم. گفت: اونوقت پدر و مادرم میگن بیا شیراز دوره رو بردار. می‌خوام بگم با دوستم می‌خوایم پروژه مشترک انجام بدیم.
چندتا حس با هم به قلبم هجوم آورد. اینکه به پدر و مادرش بگه واسه پروژه مشترک با من، من شنیدم با من بودن، میخواد تهران بمونه ذوق مرگم کرد. همزمان حس میکردم نمی‌خوام کار جدیدی شروع کنم، مخصوصا با بامداد. این دنیای دونفرمون رو می‌برد بیرون، با بقیه آدما قاطی میکرد، گره میزد به توانایی من تو انجام اون کار، اگه خراب میکردم چی؟ نمی‌خواستم دنیای امن اتاق آبی رو به هیچی دیگه ربط بدم. بعدها فهمیدم، اگرچه هیچوقت خودش صریح نگفت، بامداد برعکس من فکر میکرد، میخواست دوستیمون جنبه های بیشتری پیدا کنه، وسعت پیدا کنه، هدف مشترک بیاد توش. واسه همین، اینو بهانه کرد که منو مجبور کنه باهاش یه کاری شروع کنم. وگرنه بعداً که پدر و مادرش رو شناختم، فهمیدم هیچ مخالفتی نداشتن که بامداد تابستون تهران بمونه، حتی اگه هیچ کاری نکنه. اصلا خودشون تابستون برنامه مسافرت اروپا داشتن واسه یک ماه و نیم. چه فرقی داشت بامداد کجا بمونه.
پرسیدم: چی تو سرته دقیقا؟ گفت: می‌خوام تابستون یه دوره عکاسی حرفه ای برم. اگه بیای باهم بریم، تهران، اگه نه شیراز ثبت نام کنم. میدونست چاره ای ندارم قبول کنم. تنها بهانه ای که به ذهنم رسید این بود که من نه دوربین دارم ، نه پولش رو که بخرم. گفت خب من میخرم با هم استفاده میکنیم. نمی‌تونستم رک بگم اینجوری حس خوبی ندارم. ولی انگار از حالت صورتم فهمید راضی نیستم. خودش دوباره گفت: یا نصف نصف پول بذاریم با هم یه دوربین بخریم. چقدر داری؟
اینجوری شد که مجبور شدم. کلاس رو ثبت نام کردیم و یه دوربین باهم خریدیم. البته بادی دوربین رو باهم خریدیم. باز لنز و تمام وسایل جانبی رو بامداد خرید. و تابستون موند تهران. من همین فقط برام مهم بود.
آنقدرها که میترسیدم بد نبود، خوب هم بود. تو کلاس مثل دانشگاه، دو تا دوست عادی بودیم، ولی بعدش یه کار مشترک دیگه اضافه شده بود: آماده کردن تمرین های عکاسی. با هم ساعت ها تو شهر می‌چرخیدیم تا سوژه مناسب واسه تمرین هامون پیدا کنیم. یه گوشه اتاق آبی هم یه پرده آویزون کردیم واسه سوژه های داخلی. بامداد به مرور چندتا پروژکتور کوچیک هم برای نور دادن خرید. منم اونقدر که فکر میکردم بی استعداد نبودم، خیلی هم خوب بودم. چند بار شد که استاد از عکسهای من خیلی بیشتر از بامداد تعریف کرد. اعتماد به نفس گرفتم و ساعتها با هم روی تمرین ها وقت میذاشتیم.
همه اینا رو تعریف کردم که برسم به هفدهم مرداد. لازم بود بگم بامداد برام کی بود، چجوری دوستیمون شکل گرفت، چقدر بهش اطمینان داشتم، چقدر بهش وابسته بودم تا وقتی می‌خوام چیزی که از شب هفدهم مرداد شروع شد رو توضیح بدم، قابل فهمیدن باشه.
اون روز از غروب داشتیم تو اتاق آبی سر یه تمرین کار می‌کردیم. میبایست از یه جسم تو نورهای مختلف عکس بگیریم و حسهای مختلف رو در بیاریم. کار خوب پیش نمی‌رفت و شب شده بود و ما خسته. یادمه داشتم با کلافگی یه مجسمه گچی رو من جابجا میکردم و بامداد عکس می‌گرفت و هی می‌گفت یکم بچرخون اینور، یه کم ببر اونور. معمولا تو هر حالت یه شات عکس می‌گرفت و بعد می گفت حالا این کارو بکن. تو یکی از این حالتها حس کردم زمان طولانی شد و هی صدای شاتر میاد. با کلافگی نگاش کردم ببینم چی کار می‌کنه و دیدم لنز دوربین سمت منه، نه مجسمه. گفتم چیکار می‌کنی بازیت گرفته؟ گفت تکون نخور میلاد. باز چندتا عکس گرفت. بعد با ذوق گفت بیا ببین تو این نور چقدر خوب شدی. هنوز کلافه بودم اما برام جالب شد. نگاه کردم و دیدم واقعا هم عکس خوبی شده، نور زاویه های صورتم رو بیشتر کرده و حالت صورت ام که کلافه بود، بیشتر شبیه یه ژست سکسی شده بود. به شوخی گفتم: جوون چه سکسی و خندیدم. خیلی عادی گفت آره سکسی شده. یه حس عجیبی تو دلم ریخت، ذوق و دلشوره با هم. گفت: میلاد چرا تا حالا ما از همدیگه عکس نگرفتیم؟ گفتم: خب تو تمرینامون پرتره و فشن نیست هنوز. یه نگاهی کرد، انگار یه ایده ی عجیب دادم که تا حالا بهش فکر نکرده. گفت: من داشتم به پرتره فکر میکردم، ولی دقیقا! فشن. می‌خوام عکس فشن بگیرم ازت.
یه شلوارک و یه رکابی تنم بود. به مسخره بلند شدم و یه ژست الکی گرفتم و گفتم آره بیا، از آخرین دیزاین لویی ویتون که تنمه عکس بگیر. بامداد هم خیلی جدی دوربین رو گرفت سمتم، تنظیم کرد و عکس گرفت. بعد عکس رو نگاه کرد، دوربین رو برگردوند و گفت ببین چه خوب شد. نگاه کردم، تو اون نور و قابی که بامداد تنظیم کرده بود، واقعا خوب بود، انگار عکس رو یه مجله مد باشه.
مونده بودم چی بگم. گفت: جون من اذیت نکن، من خیلی هیجان دارم. بیا مدل هم باشیم یه کم عکس بگیریم از هم.
من که نمی‌تونستم بگم نه. تازه خوشم هم اومد.
دستم رو گرفت و گفت بیا. منو برد تو اتاق خوابش و در کمد اتاق رو باز کرد. تا اون موقع توی کمدش رو ندیده بودم. دهنم وا مونده از اون همه لباس که تو کمد بود. خیلیاش رو هیچوقت ندیده بودم، بعضیا هنوز مارک روش بود. از هر برندی که بخوای. یه کم فکر کرد، سریع پیرهنا رو ورق زد، یکی رو انتخاب کرد. یه شلوار هم از وسط شلوارها برداشت، با یه کفش آورد بیرون و گفت اینا رو بپوش تا من نور رو آماده کنم و رفت از اتاق بیرون.
میدونستم سایز هامون یکیه، پیش اومده بود از هم لباس قرض بگیریم. پوشیدم، خیلی بهم میومد. رفتم اتاق آبی، منو که دید، یه سر تکون داد یعنی عالیه. اومد جلو و بدون حرف شروع کرد لباس رو تو تنم مرتب کردن، یقه و آستین و پایین پیراهن و جای شلوار تو کمرم رو درست کرد. بعد رفت از دور نگاه کرد و گفت موهات! بشین. تو چند دقیقه موهام رو مرتب کرد و گفت برو وایسا اونجا.
این جریان یک ساعت و نیم طول کشید، و من چهار دست لباس عوض کردم و چهار بار موهام رو تغییر داد. یهو یه دستبند یا گردنبند می‌آورد از اتاقش و برام مینداخت. عکسا بی نظیر شده بودن. من هم داشتم کیف میکردم، هم تو سرم غوغا شده بود. منم دنبال ایده می‌گشتم. منم میخواستم لباس انتخاب کنم واسه بامداد و چنین عکسهایی ازش بگیرم.
بعد یه ساعت و نیم، وقتی خواست ست پنجم رو برام انتخاب کنه، گفتم حالا نوبت منه. قبول کرد. اولین ست رو با استرس انتخاب کردم. میخواستم خودم رو ثابت کنم. نتیجه اولین ست خیلی خوب شد. نمی‌دونستم بامداد از من خوشتیپ تره، یا من بهتر لباس انتخاب کردم. استرسم کم شد و بیشتر دقت کردم به لباسها و فرم بدنش و پوزیشن هایی که بهش میدادم. به زاویه های صورتش، به فیزیک بدن بامداد که چطور لباس روش می ایسته. داشتم بامداد رو یه جور دیگه می‌دیدم از پشت لنز دوربین. اینکه بدن تیره ش با چه رنگی بهتر میشه. اینکه پاهای کشیده ش تو چه شلواری و از کدوم زاویه زیباتره. اینکه سایه رو کجای صورتش بندازم که ته ریش دو روزه سکسی تر باشه، اینکه لباش وقتی می‌خنده قشنگتره یا وقتی جدیه. اینکه اگه ترقوه ش از کنار یقه معلوم باشه چقدر سکسی ترش می‌کنه.
منم عکسام رو گرفتم و با هم همه رو نگاه کردیم. چیز جالب این بود که انگار بامداد تو هر عکس می فهمید من تمرکزم رو چی بود. نگاه میکرد و می‌گفت مثلاً اینجا زاویه دماغم خوبه، اینجا لبام سکسی شده، اینجا باسنم تو بهترین حالته.
من تو سرم غوغا بود، تو دلم آشوب. رفتم دراز کشیدم رو تخت اتاق آبی. بامداد هنوز داشت عکسا رو نگاه میکرد. یهو بلند شد و گفت: یه ایده خوب، پاشو میلاد! گفتم: خسته شدم بامداد، باشه فردا. گفت: خواهش میکنم, من امشب خوابم نمیبره. با اینکه خسته بودم پا شدم باهاش رفتم تو اتاق خوابش جلوی کمد. یه شلوار انتخاب کرد داد دستم. گفت اینو بپوش و خواست بره. گفتم پیرهن چی؟ کفش؟ گفت بدون پیراهن و کفش و جوراب. و رفت.
شلوار رو‌پوشیدم، تیشرت تو خونه تنم بود. رفتم تو اتاق آبی، دیدم با یه اسپری آب وایساده. گفت: گفتم بدون پیرهن. تیشرتت رو دربیار، می‌خوام موهات رو خیس کنم. در آوردم و نشستم. موهامو خیس کرد و ریخت رو پیشونیم. رو صورت و شانه ها و سینه ام هم یه کم اسپری کرد. بعد بهم پوزیشن داد که وایسم. رفت پشت دوربین و یه کم نگاه کرد، عکس نگرفت. برگشت پیشم و گفت یه چیزی درست نیست. شلوارم رو که یه جین مشکی تنگ بود رو کمرم جابجا کرد و کش شورتم رو ازش آورد بیرون. من یه شرت مشکی که رو‌ی کش بالاش یه خط سفید باریک داشت تنم بود. یه کم نگاه کرد و گفت نه. دکمه شلوار رو باز کرد و تا وسط زیپ از هم جدا کرد تا جلوی شورت معلوم بشه. باز نگاه کرد و گفت نه نمیشه و از اتاق رفت بیرون. من وایساده بودم بی حرکت، با تن لخت و خیس، شلواری که دکمه هاش بازه و پاهای برهنه بدون جوراب، یه لحظه به نظرم اومد چه قدر مسخره ام تو این حالت. خواستم برم بشینم که بامداد برگشت. یه شورت هفتی سفید مارک تامی دستش بود، داد بهم، گفت اینو بپوش نوئه! و بعد روش رو به طرف دیوار کرد و شروع کرد با تنظیمات دوربین ور رفتن.
مونده بودم چیکار کنم، معذب شده بودم. درسته بامداد روش اونور بود، ولی آخه تو اتاقی که وایساده شورتم رو عوض کنم؟ به سرم زد منم پشتم رو بهش بکنم، ولی بعد پشیمون شدم، میخواستم ببینمش و مطمئن بشم زودتر روش رو برنمیگردونه.
شلوارم رو در آوردم و دوباره نگاش کردم. روش اونور بود. سریع شورتم رو در آوردم و سفیده رو پوشیدم. آنقدر سریع که نزدیک بود بیافتم. همین که کش شورت رو تنم صدا داد، قبل از اینکه وقت کنم شلوارم رو از زمین بردارم، روش رو برگردوند و خیلی عادی، انگار یکی از اون ست های لباس رو پوشیدم، گفت: بهت میاد، سکسی شدی! خندیدم و گفتم: دستت درد نکنه، اینو دیگه فکر نکنم بعد من بپوشی، مال من شد. اونم خندید و گفت: من که میپوشم، ولی چون بهت میاد مال تو شد.
مغزم پر تر از اونی بود که چیزی رو تحلیل کنم. شلوار رو پوشیدم و دکمه ش رو باز گذاشتم تا هر جور میخواد خودش مرتب کنه. اومد این دفعه تا جایی که میشد دو طرف زیپ رو از هم باز کرد، باز منو آبپاشی کرد و رفت پشت دوربین. چند تا زاویه ایستادم و چند تا عکس. گفتم تموم شد؟ گفت: اگه بخوای تموم میکنم ولی اگه بذاری هنوز کار دارم. گفتم: اوکی ام، ادامه بده.
دوباره رفت بیرون و ایندفعه با یه صندلی از تو هال برگشت. گذاشتش جلو پرده. گفت شلوارت رو بکش پایین تا روی ساق پات، بشین و پاهات رو باز کن، دستات رو هم بذار پشت سرت حالت صلیب.
یه لحظه هنگ کردم. طول کشید تا تحلیل کنم چی میگه. بعد نگاش کردم و گفتم: فکر نمیکنی دیگه داره پورن میشه نه فشن؟ یه لبخند زد گفت: پورن که نه! نوود. اگه اوکی ای؟ اگه نیستی که هیچی، اصرار نمیکنم.
اومدم بگم نه اوکی نیستم. بعد یه لحظه فکر کردم اگه بپرسه چرا اوکی نیستی چی بگم؟ و هیچ دلیلی پیدا نکردم. بگم خجالت میکشم؟ آره خجالت میکشم ولی برام این خجالت کشیدن هیجان انگیزه. همین الان دارن تو دلم هم زمان هم رخت میشورن هم قند آب میکنن. بگم بدم میاد؟ نمیاد. خوشم هم میاد. هم از دیدن نوود، هم از مدلش بودن. خودم بارها تو آینه سعی کردم از خودم نوود خوب بگیرم ولی نشد. بگم نگران اینم که عکسا جایی بره که نباید بره؟ به هیچکس اندازه بامداد اطمینان ندارم، حتی خودم. فقط به این فکر کردم که من هم دلم میخواد از بامداد عکس نوود بگیرم.
گفتم: من اوکی ام. انتظار داشتم خوشحال بشه و بره سراغ دوربین. ولی وایساد تو چشمم نگاه کرد و گفت: تا چه حد نوود اوکی ای؟ تو شرایط بدی بودم. نمی‌تونستم جواب بدم. خودش فهمید و کمکم کرد. گفت: من اوکی ام تو از من هرجور نوودی بگیری. ناخودآگاه پرسیدم: هر جور؟ لبخند زد و گفت هر جور. داشتم مات نگاش میکردم که شروع کرد تیشرتش رو در آوردن. بعد هم شلوارکش رو در آورد. اومد سریع شورتش رو هم در بیاره که به خودم اومدم و گفتم نمی‌خواد. منم اوکی ام.
نگاش کردم. تا حالا اینجوری ندیده بودمش. یه شرت کرم رنگ هفتی تنش بود . جنس شورتش کشی نخی خیلی ریز بود و کش بالای شورت نداشت، کلا جلوی شورت باریک تر از شورت های معمولی بود و کمر جلوی شورت که برآمدگی کیرش زیرش بود، پایین تر از بقیه جاهای کمر اومده بود و شکل هفت زیر شکمش و موهای باریکی که از زیر نافش می‌رفت تو شرت رو بیشتر نشون میداد. رنگ شورت یه کم از رنگ پوستش روشن تر بود و چی بگم؟ زیبا بود. بالا تنه ش رو قبلاً دیده بودم. موهای کم و نازک وسط سینه هاش، با ماهیچه های بازو و سرشانه که اصلا ورزشکاری نبودن، ولی معلوم بودن. از رون به پایین رو هم قبلاً دیده بودم، پاهای کشیده که از رانهای تپلش بیرون میومد و موهای پاش مشکی، ولی آنقدر نازک بودن که انگار دیده نمیشدن. ولی هیچوقت این ترکیب رو باهم ، اینجوری، و با این اتصال، یه شورت کرم رنگ، ندیده بودم.
خودم فهمیدم مدت طولانی نگاش کردم. اونم ساکت ایستاده بود. به چشماش نگاه کردم. لبخند زد. واسه اینکه توجیه کنم گفتم: داشتم نگاه میکردم ببینم چجوری ازت نوود بگیرم. خندید و گفت: من تو ذهنم همه رو دارم، بدو بجنب ساعت یک نصف شبه.
فیگوری که خواسته بود گرفتم. عکس گرفت. گفت شلوارت رو در بیار، در آوردم. گفت رو صندلی راحت بشین و پاهات رو باز کن. کردم. دوربین رو ول کرد و اومد جلوم ایستاد. گفت ببین! الان داری جوری دوربین رو نگاه میکنی، انگار داری عکاس رو نگاه می‌کنی. گفتم: خب دارم تو رو نگاه میکنم. گفت: نه! یه جوری نگاه کن، انگار داری کسی رو نگاه می‌کنی که همین الان میخوای بری و باهاش سکس کنی! گفتم چجوری؟ گفت سعی خودت رو بکن. رفت پشت دوربین.
صورتش پشت دوربین بود. به شکمش و پاهاش و برآمدگی جلوی شورتش نگاه کردم. واقعا دلم میخواست… دلم چی میخواست؟ گفت: همین خوبه، ولی… اومد سمتم. دستش رو برد سمت شورتم. نگام کرد و گفت میتونم؟ شونه هام رو انداختم بالا یعنی هر کار میخوای بکن. با انگشتاش، خیلی ظریف، کیرم رو، که نیمه سفت شده بود، از رو شورت جابجا کرد، جوری که برآمدگیش بیشتر بشه. بعد دوید رفت پشت دوربین. من بی حس شده بودم. بی اختیار، بدنم مثل یه عروسک تو دستش بود، ولی قلبم و مغزم داشتن منفجر میشدن. گفت همون‌جوری نگام کن. دوباره پاهاش رو نگاه کردم، برآمدگی شورتش رو. گفت خوبه. عکس گرفت.
گفت حالا برعکس رو صندلی بشین، پشتت به من باشه، صورتت رو نیم رخ کن سمت چپ. کاری که گفته بود رو کردم. گفت به کمرت یه کم قوس بده. کونم رو دادم بیرون. گفت خوبه، اومد جلو و ایندفعه دیگه اجازه نگرفت، شورتم رو صاف کرد، با انگشت یه ذره شرت رو وسط کونم برد تو، بعد دو طرف رو دست کشید تا صاف بشه. من بی حرکت مونده بودم و دیوار سمت چپ رو نگاه میکردم. رفت پشت دوربین و عکس گرفت.
بلند شدم و برگشتم و بی اختیار اول نگاهم افتاد به شورتش. برآمدگی جلوش بیشتر شده بود و کمر جلوش اومده بود پایینتر. منم کیرم سفت تر شده بود و واضح بود. داشت با دقت عکسا رو تو دوربین نگاه میکرد. رفتم کنارش، زوم کرده بود رو صورتم، بعد عکس رو برد بالا و زوم رو کونم بود. بعد زوم بک کرد. عکسه عالی بود.
نگام کرد گفت ادامه بدیم؟ گفتم هرچی تو بگی. گفت بیا. رفتیم تو اتاق خوابش، سر کمدش، یه کشو باز کرد پر از شرت. گفت یکی دیگه رو خودت انتخاب کن. چندتا رو برداشتم و نگاه کردم. یکی که آبی روشن بود به نظرم قشنگ بود. گفتم این خوبه ولی… گفت ولی چی؟ گفتم شبیه این که تنته نداری؟ یه نگاه به شورت خودش کرد و گفت، نه ولی اگه میپوشی همین رو بدم بهت، بگم از دیروز تنمه، اگه بدت نمیاد. گفتم: بدم نمیاد.
با یه دست شورتش رو کشید پایین و انداخت زمین. بعد خیلی عادی قدم برداشت ازش اومد بیرون ، رفت دو قدم اونورتر جلوی کشو تا یه شرت دیگه برا خودش انتخاب کنه. من از بغل داشتم می‌دیدم. کیرش نیمه سفت، با قوس به سمت پایین بود. کاملا از تخماش جدا شده بود، اومده بود بالا و قوس داشت. کونش از بغل ماهیچه ای بود، یه کم برآمده از کمر و وصل میشد به اون رونهای پر. یه پاش رو بلند کرد که یه شورت دیگه بپوشه. تخماش که بین پاش آویزون بود دیده شد از بغل. شورتش رو پوشید و منو نگاه کرد. همون آبی کمرنگ که من انتخاب کردم رو پوشیده بود. گفت: هنوز عوض نکردی؟ خم شد و شورت کرم رنگ رو از رو زمین برداشت و داد دستم و گفت عوض کن بیا. و رفت.
شورت کرم رنگ رو نگاه کردم تو دستام. جلو روم بازش کردم و نگاه کردم، برآمدگی جای کیر بامداد هنوز تو شورته مونده بود. شورته ساده بود و چیز خاصی نبود. چرا وسط اینهمه شرت مارک دار و سکسی، گیر دادم به این؟ سفیده رو در آوردم و اون رو پوشیدم. جلوش کوتاه بود و کیر من هم حسابی ورم کرده بود. کمر جلوی شرت آنقدر اومده بود پایین که پشمام کاملا بیرون بود. کیرم رو جابجا کردم و دادم به سمت بالا، سر کیرم کاملا بیرون بود. همونجور چسبیده به شکم، دادمش سمت راست. حالا تو شرت جا شده بود ولی با صاف کردنش و دست زدن بهش، حالا کاملا شق شده بود و این شق بودن کامل زیر شورت معلوم بود. حتی یا مقدار کمر طرف راست شرت، بالای کیرم اومده بود جلو و نمی‌چسبید به تنم. نمیدونستم باید اینجوری برم پیش بامداد یا… یا نداشت، اینکه نمیخوابید، اگه الان هم اینجوری نمیشد به زودی با این کارایی که بامداد می‌کنه همین میشد. خجالت میکشیدم؟ آره. بدم میومد؟ نه. داشتم کیف میکردم. همون‌جوری رفتم اتاق آبی.
بامداد نگام کرد، خیلی عادی. گفت بهت میاد. فقط اونو بده اونور. باید سرت رو تو عکس به سمت راست خودت، که میشه چپ کادر خم کنی. مخاطب عکس رو همیشه از سمت چپ کادر به راست نگاه میکنه، باید اول صورتت رو ببینه بعد برسه به اون. اگه اول اون رو ببینه همونجا نگاش میمونه و صورتت رو خوب نمی‌بینه.
خنده ام گرفته بود که داشت اینجوری جهت کیرم رو تحلیل میکرد. و اینکه داشتم فکر میکرد چجوری جابجاش کنم که نیاد بیرون. نمیشد. همونجور چسبیده به شکم، چرخوندمش، اول اومد بالا و بعد بردمش سمت چپ، به قول بامداد سمت راست کادر. واسه چند ثانیه نصف کیرم از شورت بیرون بود و بامداد هم داشت خیلی عادی نگاه میکرد. گفت: رو به بالا هم خوب بود، حالا واسه عکس بعدی. بیا وایسا اینجا اینجوری. و خودش پوزیشن مورد نظرش رو نشونم داد. رفتم ایستادم، بامداد یه کم نور رو تنظیم کرد و بعد چندتا عکس از زاویه های مختلف گرفت. بعد گفت بچرخ، از پشت هم چند زاویه گرفت. بعد پرسید: واسه نوود کامل، میخوای صورتت رو بندازم تو سایه یا بیرون کادر؟ یا با صورت بگیرم؟ اینکه از نظرش دیگه لازم نبود بپرسه اصلا میخوای نوود کامل بگیری یا نه، جالب بود. گفتم: هرجور خودت میدونی، کسی که قرار نیست ببینه اینا رو. گفت: فکر کردم شاید بخوای خودت بعضیاشون رو استفاده کنی، بخوای بدون صورت باشه. گفتم: نمیدونم. شاید.
گفت: به روبرو وایسا، سر اونو بده بالا، دستاتو رو سینه ببند، انگار از یکی طلب داری و منتظری جوابت رو بده. کیرم رو دادم بالا، کاملا سفت بود و سرش زده بود بیرون. دستام رو بستم. بامداد اومد جلو، کمر شورت رو از دو طرف کشید پایین تر، حالا تقریبا نصف کیرم بیرون بود. بدون اینکه بپرسه سر کیرم رو با دو تا انگشت گرفت که یه کم جابجا کنه. بی اختیار نفس عمیق کشیدم. بامداد سرش که پایین بود و داشت کیرم رو نگاه میکرد آورد بالا و تو چشمام نگاه کرد. انگشتاش رو از سر کیرم برداشته بود، ولی تو همون حالت نزدیک نگه داشته بود. منم تو چشماش نگاه کردم. آماده بودم لباش رو بیاره جلو و منو ببوسه، که همو بغل کنیم و بیخیال عکاسی بشیم و همانجا بیافتیم رو تخت. ولی این کارو نکرد. همونجور داشت تو چشمام نگاه میکرد، با دوتا انگشتش دوباره سر کیرم رو گرفت. دوباره بی اختیار نفسم رو با شدت بالا کشیدم. لبخند زد و آروم گفت: اینجوری می‌کنی خیلی سکسی میشه صورتت، حیف نمیتونم تو این حالت عکس بگیرم. انگشتش رو از رو کیرم برداشت و رفت سمت دوربین. دیدم تو مسیر داره کیر خودش رو جابجا می‌کنه. وقتی رسید پشت دوربین و رو به من شد، دیدم که اون هم کیرش رو داده سمت بالا و کاملا راست کرده و سرش زده بیرون، ولی نه به اندازه من، نوک سرش. چندتا عکس گرفت.
گفت حالا نیمرخ شو… حرفش رو بریدم و گفتم بامداد، دیگه نمیتونم وایسم. لبخند زد و گفت خب دراز بکش رو تخت. رفتم و به پشت ولو شدم رو تخت. امیدوار بودم بامداد هم بیاد. ولی دیدم داره سر پروژکتور ها رو میچرخونه سمت تخت. گفتم: بامداد نمیتونم دیگه فیگور بگیرم. تمرکز ندارم. گفت نمی‌خواد فیگور بگیری. هر جور راحتی دراز بکش، درش بیار و دست بکش تا بیای، من خودم زاویه های خوب رو پیدا میکنم و عکس میگیرم. یه کم مکث کرد و گفت اگه میخوای البته!
فقط نگاش کردم، نمی‌دونستم چی بگم. بگم نمیخوام؟ لباس بپوشیم؟ بگم می‌خوام ولی نه اینجوری؟ بگم می‌خوام دوباره انگشتای تو رو حس کنم؟ بگم می‌خوام تو دست بکشی تا بیام؟ بگم می‌خوام منم کیر تو رو لمس کنم؟ نه نمی‌تونستم اینا رو بگم. فقط گفتم: آخه… و باز ساکت شدم. بامداد نگام کرد و بدون حرف شورتش رو مثل دفعه قبل با یه دست کشید پایین و انداخت رو زمین. کیرش از حالتی که چسبیده بود به شکمش یه کم اومد پایین، ولی هنوز رو به بالا، با یه زاویه کم به شکمش وایساده بود. ایندفعه داشتم از روبرو می‌دیدم. خط باریک مویی که از ناف شروع میشد، پایین وصل میشد به پشماش، که کوتاه بودن، انگار یکی دو هفته قبل زده بودشون. تخمشاش سفت شده بودن و چسبیده بودن زیر کیرش. موهای کم و کوتاه داشت تخماش. یه رگ زیر کیرش دیده میشد، کیرش یه کم کلفت تر از مال من بود و سرش کشیده بود. بامداد انگار یه کم صبر کرد تا من خوب ببینم، بعد روش رو برگردوند و آروم رفت سمت دوربین. حالا داشتم کونش رو از پشت می‌دیدم. کناره های کونش ماهیچه بود، وسط شل تر بود. روی کونش مو نداشت، اما وسط چاک کونش یکم مو دیده میشد که می‌ره زیر تخماش. بامداد دوربین رو برداشت و اومد سمت من. دوربین رو با دست راست گرفت سمت من و با دست چپ شروع کرد کیرش رو مالیدن. گفت: تو عکس بگیر من بیام. رو تخت نشستم. بی اختیار دوربین رو گرفتم. بامداد رفت عقب تر و همون‌طور ایستاده، یه کم به بدنش زاویه داد و سه رخ ایستاد و شروع کرد کیرش رو دست کشیدن. بی اختیار چشمم رو گذاشتم پشت دوربین. زوم کردم، حالا جزئیات بدنش رو می‌دیدم. بامداد دستش رو حلقه کرده بود دور کیرش، تقریبا نصف کیرش رو پوشونده بود. آروم دستش رو می‌آورد بالا و دوباره تا ته میبرد پایین. لنز رو گرفتم سمت پایین تر، رون های پرش رو، با موهای ریز روش، از خیلی نزدیک نگاه کردم، باز هم پایین تر، ساق پاش، یه کم موی بیشتر، ولی هنوز موهای نازک. یه کم پایینتر، مچ پاهاش، صاف و تیره. پنجه پا، کشیده، دوباره رفتم بالا، یه قطره سر کیرش، تخماش داشتن ریز حرکت میکردن. بالا تر، نافش، با دونه دونه موهایی که پایینش بودن. بالاتر، سینه هاش که با زوم زیاد دوربین میشد دید چند تا موی نازک و کوچیک دور نوک سینه هاش هست. بالاتر، ترقوه ها، شونه، گلوش که برآمدگی زیر گلو آروم بالا پایین میشد. بعد صورتش. ته ریش کوتاه‌ش ، دماغ استخوانی، لبای خشکش. لبها تکون خوردن، در حالی که تمام کادر منو لبها پوشونده بودن گفت: میخوای عکس بگیری؟ یا فقط نگاه کنی؟
دوربین رو آوردم پایین و دوباره کل بامداد رو باهم نگاه کردم. گفتم، نگاه کردم فقط، بیا حالا تو عکس بگیر. لبخند زد و اومد دوربین رو ازم گرفت. تنم رو از حالت نشسته بردم عقب، رو دو تا آرنجم تکیه دارم، دستامو بردم دو طرف کمر شورتم که درش بیارم. اولین صدای شاتر رو شنیدم. حرکتم رو آروم کردم. کیرم که از شرت کامل درآمد شاتر بعدی، روی رونم بعدی، اولین پامو از شورت درآوردم، عکس بعدی. شرت رو گذاشتم کنارم. به پهلو خوابیدم و شروع کردن به کیرم دست کشیدن. دیگه دقت نمی‌کردم به صدای شاتر دوربین. داشتم بامداد رو نگاه میکردم. به بامداد دقت میکردم که با کیر سفت و رو به بالا مشغول عکاسی بود. گاهی وسط عکاسی با دست چپ اونم کیرش رو می‌مالید. بعد چند دقیقه رفت اونور تخت پشت من. من همون‌طور به پهلو موندم و بامداد چندتا عکس از پشتم گرفت و زود برگشت سر جای اولش.
میدونستم زیاد طول نمی کشه تا بیام. تو حال عجیبی بودم. هیچی تو سرم نمی‌گذشت جز تصویر بامداد لخت. به زور دهنم رو باز کردم و گفتم: می‌ریزه رو تخت. گفت: اون اوکیه، ملافه رو می‌شورم. ولی اگه به پشت بخوابی و بریزه رو شکمت، عکسای بهتری میشه! چرخیدم به پشت، سرم رو به بغل به طرف بامداد چرخوندم. میخواستم ببینمش. گفتم: وقتی دارم میام، از صورتم نگیر. گفت باشه. ولی قاب بدون سر خوب نیست. میخوای بپوشونم سرت رو؟ با سر گفتم آره.
اومد جلو. با زانو اومد رو تخت که دستش به بالش کنارم برسه. وقتی خم شد بالش رو برداره، کیرش، بعد تخماش و بعد کونش از چند سانتیمتری صورتم رد شد. نفس کشیدم. بوی تنش میومد. کاش می‌تونستم بگم همینجا وایسا، بذار من همینجوری ببینم و نفس بکشم. ولی نتونستم بگم. بالش رو آروم گذاشت رو سرم. نمیدیدمش ولی فهمیدم از تخت رفت پایین. بعد صداش اومد گفت خوب نیست اصلا.
بالش رو از رو سرم برداشتم و نگاش کردم. اون هم داشت کیرش رو می‌مالید. یه نگاه دور و برم کردم. شورت کرم رنگ بامداد که تا چند دقیقه قبل تن من بود رو دیدم. برش داشتم. صورتم رو رو به بالا کردم و شرت کرم رنگ رو گذاشتم رو صورتم. بامداد با ذوق گفت، این عالیه! و صدای شاتر اومد. نفس کشیدم. یادم اومد گفته بود از دیروز تنش بوده. همون بوی چند لحظه قبل که بالا سرم بود رو حس کردم. صدای شاتر نزدیک تر میشد. من نفس می‌کشیدم و کیرم رو میمالیدم و دیگه طاقت نداشتم. وقتی گفتم دارم میام، حس کردم بامداد زانوش رو گذاشت رو تشک تخت، بین پاهای من که باز بود. می‌تونستم تصور کنم که اومده روبرو لای پاهای من که بهترین زاویه رو برای لحظه ای که آبم رو هوا میپاشه داشته باشه. فکر کردم کاش ساعت شاتر رو زیاد کرده باشه، چون من دارم منفجر میشم.
و منفجر شدم. تمام بدنم منقبض شد و انگار همه ی وجودم فوران کرد بیرون. صدای شاتر پشت هم، شاید ده تا تو هر ثانیه میومد. حس کردم که رو صورتم، روی شرت و دقیقا رو چشم راستم خیس شد. چشمام رو بستم و بدنم هنوز منقبض بود و هنوز داشتم فوران میکردم. سینه و شکمم خیس میشد و صدای شاتر میومد. بالاخره تموم شد، با تمام وجود نفس نفس میزدم و بیشتر بوی تن بامداد رو که با بوی آب خودم قاطی شده بود حس میکردم.
فاصله صدای شاتر بیشتر شد، حالا هر چند ثانیه یکی. بعد کامل قطع شد. ولی هنوز وزن بامداد رو روی تشک، بین پاهام حس میکردم و هنوز داشتم نفس نفس میزدم.
حس کردم وزن شرت داره از روی صورتم برداشته میشه. شورت از رو صورتم برداشته شد و هوای خنک کولر خورد تو صورتم. چشمام رو باز کردم. بامداد وسط پاهام رو دو تا زانوش روی تشک وایساده بود. دوربین رو گذاشته بود کنار، من رو نگاه میکرد و دستشو رو کیرش با سرعت عقب جلو میکرد. سر کیرش رو به من، بالای تنم بود. بامداد شرت رو برد زیر کیرش و حرکت دستش رو تندتر کرد. معلوم بود نزدیکه بیاد و می خواست بریزه آبش رو تو شرت.
تمام جراتم رو جمع کردم و دستم رو بردم بالا و شورت کرم رنگ رو از دستش کشیدم بیرون و گذاشتم کنارم و تو چشماش نگاه کردم. اول تعجب کرد بعد لبخند زد و گفت مطمئنی؟ با سر تایید کردم. حرکت دستش تند تر شد و یه نفس خیلی عمیق کشید و دیدم که از سر کیرش، آب سفید پرواز کرد و اومد ریخت رو گردنم. بامداد فوری سر کیرش رو یه کم آورد پایین تر و فوران بعدی با سرعت خورد روی شکمم، بعدی سرعتش کمتر بود و ریخت رو پشمام و آخری روی کیرم و تخمام. تمام این مدت بامداد داشت صورتم رو نگاه میکرد و تند تند نفس می‌کشید.
چند دقیقه تو همون حالت موند، بعد پاشد رفت تو هال، یه دقیقه بعد با یه جعبه دستمال برگشت. وقتی راه میرفت، کیرش که هنوز سفت بود تقریبا تکون میخورد و من خنده ام گرفت. خندیدم، اونم خندید. دستمال گرفت خواست شکمم رو پاک کنه، گفتم بده خودم تمیز میکنم. گفت باشه. اومد رو تخت کنار من، با فاصله دراز کشید. تنم رو خشک کردم. هردو رو به بالا خوابیده بودیم و هنوز عادی نفس نمیکشیدیم. دستم رو گرفت. چند دقیقه ساکت از بودن دستم تو دستش لذت بردم. بعد پرسیدم ساعت چنده؟ گفت از سه گذشته. گفتم: باید پاشم زودتر برم. گفت بمون شب. گفتم: برم، می‌خوام دوش بگیرم. گفت اینجا بگیر خب، لباس میدم بهت. گفتم نه، برم بهتره.
به زور پا شدم و لباس پوشیدم. بامداد هنوز لخت رو تخت بود. کیفم رو برداشتم و مثل همیشه گفتم من میرم خدافظ. با عجله بلند شد و نشست، گفت: فردا میای؟
هیچوقت این سوال رو نمیپرسید، چون میدونست فردا میام.
گفتم: چرا نیام؟ گفت: هیچی، یه لحظه ترسیدم نیای. گفتم: میام. عکسا رو بریز رو کامپیوتر، ولی نبین. می‌خوام با هم ببینیم. خندید و گفت باشه. خدافظ.

نوشته: م. م

بازدید 8,263

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

32 پاسخ به “اتاق آبی”

  1. خوب نوشته بودی و فضاسازی و شخصیت پردازی خوبی داشتی. فقط به نظرم یه سری جاها بیش از حد توصیف میکردی.طرح کلی داستان رو دوست نداشتم.

  2. نمیدونم بعد چند ساله دارم واسه یکی کامنت میذارم، ولی یکی از محشرترین داستان‌هایی بود که تو این سایت خوندم؛ امیدوارم ادامه دادشته باشه.

  3. ساختار و سوژه داستان بکر و تازه بودنوشتار داستان خیلی روان و ساده و بی غلطتوصیف صحنه ایمحرک و نود بینظیر و عالی ، تنها ضعف این قسمت نپرداختن به جزییات بود ( مثل سایز خودت و بامداد یا حجم باسن خودت و بامداد و … )در کل بسیار بسیار عالی و بینظیر و محشر بود صد تا لایکمنم بیشتر از سی ساله که کار عکس میکنم ولی هیچوقت چنین سوژه های مجذوبی نظرمو جذب نکرده بود ، خوشحال میشم اگر واقعا در زمینه عکاسی فعالیت میکنی با هم تبادل نظر داشته باشیم

  4. سامعلیک م.مدست مریزاد .داستان زیاد خوندم از هر نظر عالیه خیلی طولانی من سنم بالای ۵۰ ست خیلی عجیب بود برام چقدر صحنه ها قشنگ توصیفدشدن جووننتر ب‌ودم رومان می خوندم معمولا این قدر تو عمق داستان میرفتم که انگار دارم صحنه رو می بینم از نزدیک واینکه می گم عجیب بود دقیقا اتاق آبی و بامداد و خود نفر رو عینا می بینم چون تا عمق داستان رفتم و گیرایی برام داشت زودتر ادامه رو بنویس ببینیم اتفاقات اطاق آبی تا کجا پیش میره و چند قسمت دیگه میشه …خسته نباشی ♥️🌺♥️👏👏👏👏👏👏

  5. چقد فوق العاده بود 👏👏👏از اول تا اخر داستان حس کردم نویسنده رهیاله 🫠🙂

  6. سامعلیک ؛م.م پس چرا اینقدر تنبل شدی و فحشت بدم ؟ بقیه ش م بنو یس ببنیم بالاخره چی میشه . کون گشاد بازی در نیار .سپاس 🙏/ زت زیاد

  7. به دل چسبید و حال دلی که خوب شد.نویسنده عزیز خوشحالم که با نوشته شما آشنا شدم.امید که بیشتر و بهتر از شما بخوانم.ممنونم برای این داستان.خیلی خوب بود.

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید