وقتی چیزی را ندیدهایم ممکن است واقعیت نداشته باشد.
وقتی چیزی را دیدهایم ممکن است واقعیت داشته باشد.
حال یک سوال؟ آیا تمام خوابهایی که آنها را میبینیم، واقعیت دارند؟ شاید.
هیچی مثل یه حموم حسابی نمیتونه آدمو توی تابستون سرحال کنه، مخصوصا که به بهانه عرق کردن هر روز میرم حموم و کلی حال میکنم.
اینجا تنها مکانیه که با خیال آسوده میتونم دست بکشم به سینههای درشتم و واژن گوگولیم و کلی خیال پردازی سکسی کنم…
توی خیالات خودم در حال عشق بازی بودم که…
-فریبا دوساعته داری چه غلطی میکنی تو حموم؟
-گورتو گم میکنی بیرون یا خودم بیام اونجا؟
اینم از مزاحم عزیزمون، مامان جان دوباره گیر داد.
هرچند باید زودتر آماده میشدم تا به قرارم با بهنام برسم؛
مانتو شلوارمو پوشیدم، لوازم آرایش فرشته رو ریختم تو کیفم و پاورچین پاورچین از خونه زدم بیرون، از کوچه پس کوچه ها گذر کردم و کل محل رو دور زدم تا برسم به پارک، یه جای خلوت پیدا کردم به سرعت آینه رو درآوردم تا یکم خودمو خوشگل کنم.
کارم که تموم شد رفتم روی همون نیمکت همیشگی نشستم و دو دقیقه بعد بهنام اومد؛
با همون تیپ همیشگی، ترکیب یه تیشرت سفید و یه شلوار لی آبی، لباس سفیدش با پوست سبزش یه ترکیب جذاب بود برای من.
بهنام خندهکنان نشست رو نیمکت:
-سلام مو فرفری من
-سلام عشقم معلومه کدوم گوری هستی؟!یه ساعته اینجام.
-عشقم رفته بودم برات گل بگیرم.
بهنام دوشاخه گل رو که نمیدونم کجاش قایم کرده بود بیرون آورد و داد دستم و گفت:
-به مناسب روز عشق
من که قند تو دلم آب شده بود رزهای سرخ رو گرفتم بو کردم و گفتم:
-روز عشق؟ اون 25 بهمن نه الان وسط تابستون
-عشقم برای من هر روزی که با توئم روز عشقه
-ای جان، این زبونت نبود چیکار میکردی؟
بهنام صداشو جدی کرد و خودشو چرخوند تا کاملا رو به روی من باشه:
-فریبا جان، من و تو ده ساله همو میشناسیم، یک سالم هست باهم دوستیم.
سرمو به نشانه تایید تکون دادم:
-اوم… آره
بهنام مکثی کرد و ادامه داد:
-بنظرم بهتره رابطمونو یه قدم ببریم جلو، من عاشقتم و میدونی که این رابطه برام جدیه.
برای منی که هر روز باید با استرس میومدم سر قرار حرفای بهنام بوی امید میداد:
-یه قدم ببریم جلو یعنی…
بهنام زودتر جملمو کامل کرد:
-برای شناخت بیشتر هم دیگه بهتره رابطه جنسی داشته باشیم.
من ساده که خیال میکردم منظورش خواستگاریه با شنیدن واژه رابطه جنسی برق از سرم پرید و چشمام گرد شد، از جام پریدم و سرش داد زدم:
-چی؟ رابطه جنسی؟ عقلتو از دست دادی؟ محاله ممکنه
بهنام از عکس العملم جا خورد و اونم بلند شد ایستاد دستش گذاشت رو شونه هام که منو بنشونه:
-آروم باش بگیر بشین، فقط داریم حرف میزنیم.
نشستم و یه لحظه تمام عواقبی که ممکن بود بعد رابطه سرم بیاد مثل موشک از جلو چشمام رد شد، بغض کردم و ملتمسانه به بهنام گفتم:
-بهنام بخدا نمیشه، نمیتونم، بابام میکشتمون، بخدا الکی نمیگمها، واقعا سرمو میبره.
بهنام دستمو گرفت و لُپم رو نوازش کرد:
-فرفری جونم، ما که جلو بابات نمیخوایم کاری کنیم، تو زمان و مکان مناسبش اینکارو میکنیم
بهنام با هر بهونه من یه راهحل رو میکرد و من دیگه بهونههام تموم شده بود
آخرش با یه جمله طلایی از این گفتگو خودمو نجات دادم؛ صدامو جدی کردم و گفتم:
-باید بهش فکر کنم.
بهنامم یه لبخند محوی رو صورتش نشست و گفت:
-باشه عشق دلم، درستش هم همینه که قبلش فکر کنی.
بلند شدم و رفتم دم آبخوری پارک و صورت آرایشیمو شستم و خشک کردم و از همون مسیری که اومدم برگشتم خونه.
تمام روز فکر میکردم؛
با خودم داشتم عواقب احتمالی و جوابهایی که بهنام داده بود رو مرور میکردم؛
اگه انجام ندم کات میکنه؟ نه، ولی همچنان ازم میخواد.
اگه انجام بدم به رابطش ادامه میده؟ آره اون عاشقمه و سالها روی من کراش بوده.
اگه حامله بشم چی؟ وقتی قرار نیست از جلو تلمبه بزنه پس نمیشم ولی محض احتیاط قرص میخورم.
اگه مارو ببینن؟ خونه بهنام اینا ساعتهای زیادی در طول روز خالیه و مکان مناسبیه برای سکس
پس من چرا انقدر دلم شور میزد؟
اگه بهنام رو دوست نداشتم، محاله حتی به این مسائل فکر کنم، همونجا تو پاک میریدم بهش و کات میکردم، ولی چه کنم که منم دیوانهوار عاشقش بودم
دو روز بعد
پدر بهنام فوت کرده بود،
برادرش که 9 سالی ازش بزرگتر بود توی بانک کار میکرد و صبح میرفت و ظهر میآمد و مادرشونم خیاط بود و هر روز صبح میرفت خیاطی که دو تا کوچه فاصله داشت.
بابای منم مغازه املاکی داشت و تا وقتی نرفته بود نمیتونستم از خونه بزنم بیرون،
ساعت 9 شد بالاخره بعد از رفتن بابام و دور از چشم مامانم از خونه خارج شدم و مسیر خونه خودمون تا خونه بهنام اینا که روبه روی ما بودن و کلا ده قدم بود و رو سرعت طی کردم و با کلی اضطراب و دلشوره وارد حیاط خونهشون شدم.
بهنام که استرس منو تو چشمام دیده بود بغلم کرد و منو برد داخل خونه و رو مبل نشوند:
-خوبی فری؟
یه نفس عمیق کشیدم و بهش نگاه کردم، اونم دست کمی از من نداشت و ته چشمای قهوهایش استرس رو میشد دید؛ سعی کردم به خودم مسلط باشم:
-آره خوبم یه چیزی بیار بخوریم، این چه وضع پذیراییه؟
بهنام خندون شد و بلند شد رفت سمت آشپزخونه و از همونجا گفت:
-تو جون بخواه فدات شم، الان یه چیزی میارم بریم فضا.
بهنام یه بشقاب که داخلش گوجه خیار خلال کرده بود و یه کاسه فندوق و تخمه و دو تا استکان گذاشت رو میز و یه بطری از پشت مبل درآورد و عرق رو ریخت تو استکانها:
-نوش جون کن فرفری جونم.
یه نگاه مشکوکی به خوراکیها کردم و یه نگاه به بهنام:
-اینا چیه؟
بهنام ابروهاشو داد بالا و گفت اینا قراره ببرنت فضا، میخوری میری فضا بعد من میام کنترلتو دست میگیرم، هدایتت میکنم که توی فضا سیر و سفر کنی.
نمیخواستم هوشیاریمو از دست بدم، باید حواسمو جمع میکردم که یوقت بهنام کار دست جفتمون نده:
-ترجیح میدم عرق نخورم،
بهنام یه پر گوجه برداشت و اومد بغلم نشست، گوجه رو گذاشت تو دهنم:
-باشه عشقم هرجور راحتی.
بعد شروع کرد باز کردن لباسم و همزمان لباش مشغول خوردن لبام بود.
این کاری بود که توی این مدتی که دوست بودیم زیاد انجام دادیم، ولی اولین بار بود که قرار بود
سکس کنیم، بهنام قبلا لختمو دیده بود، کسم رو ندیده بود ولی بقیه بدنمو دیده بود.
این بار داشتم چیزای جدیدی رو تجربه میکردم، بهنام منو خوابوند روی مبل و بعد از بوسیدن و لیسیدن گردنم کم کم اومد پایینتر؛
ترقوهام رو بوسید و با یه مکث کوتاه رد شد.
تمام این چند ثانیه قلبم شروع کرده بود به تند تند زدن.
بهنام به نوبت نوک سینههامو میک میزد و من صدای نالم بلند شده بود، چند دقیقه بعد بهنام شلوارمو درآورد و با دست از روی شورت کسمو مالید و دوباره برگشت تا لبامو بخوره؛
حسابی خیس شده بودم، بهنام شورتمو درآورد و شروع کرد به خوردن کسم، شهوتم بالا رفته بود و به هیچ چیز و هیچکس فکر نمیکردم.
اون لحظه بهترین دقایق عمرم بود و دلم می خواست نهایت لذت رو ببرم.
یکم بعد بهنام ازم خواست تا برگردم، منم رو سینه خوابیدم و بهنام با انگشتاش سوراخ کونمو نوازش میکرد و من دائما آه و ناله میکردم.
بعد از اینکه سوراخ کونمو گشاد کرد، کیرشو به آهستگی کرد داخل کونم و من بی اختیار از درد بلند شدم و جیغ کشیدم ولی بهنام با دست از پشت منو هل داد رو مبل و نگه داشت و شروع کرد آروم آروم تلمبه زدن و من ناله هام به جیغ تبدیل شده بود و کم کم سرعت تلمبههای بهنام زیاد میشد و صدای جیغ منم به مراتب بالاتر میرفت.
ما که درست وسط هال روی مبل داشتیم سکس میکردیم فاصله چندانی با ورودی حیاط به خونه نداشتیم.
توی اوج شهوت و لذت بودیم که در خونه باز شد؛ مامان بهنام با چشمای گرد شده وارد خونه شد و تا ما رو توی اون وضعیت دید با دست زد توی سر خودشو فریاد زد:
-داری چه گوهی میخوری بهنام؟!
-این دختره بیصاحاب کیه وسط خونه من؟!
بهنام از روی من پرید کنار و با دست کیرشو پوشوند، مثل سگ ترسیده بود ولی با اعتماد به نفس احمقانه ای داد زد که:
-مامان چرا اومدی خونه!؟
مامانش که از این جواب بیشتر عصبانی شده بود همزمان دنبال یه وسیله میگشت و با خشم میگفت:
-اومدم که اومدم پسره بیحیا
-داری خبر مرگت چه غلطی میکنی؟
بهنام از ترس پا گذاشت به فرار و رفت تو اتاقش و در رو قفل کرد.
من از درد و شوک خشکم زده بود و بی حرکت چسبیده بودم به زمین، مامان بهنام که محبوبه نام داشت نزدیکم شد و منو شناخت، سرم داد زد که:
-ننه بابای مقدس مابت خبر دارن دختر جندشون اینجا داره کس میده؟
با نگاهی پر از بغض رو کردم بهش:
-محبوبه خانوم…
محبوبه خانوم منو بلند کرد و همونجور لخت و برهنه برد توی حیاط و پرتم کرد توی دستشویی داخل حیاط و از پشت در دستشویی رو بست:
-الان زنگ میزنم به بابات بیاد دختر بی صاحابشو جمع کنه ببره
تا اینو شنیدم گریم گرفت و کوبیدم به در دستشویی و التماسش کردم:
-نه… محبوبه خانوم… تروخدا…
-به بابام نگو… محبوبه خانوم…
-گوه خوردم… تورو خدا نگو بهش…
ترس و وحشت همه وجودمو گرفته بود؛
یعنی قراره توی همون توالت خفم کنه؟
شایدم تو باغچه همین حیاط سرمو ببره.
سروصدای نامفهومی به گوش میرسید، بهنام و مادرش در حال جر و بحث بودن.
از فرصت استفاده کردم و دوباره شروع کردم به داد زدن:
-بهنام… کمک… بیا در رو باز کن…
صدای قدمهای بهنام و فریادهای محبوبه خانوم رو میشنیدم:
-بهنام گمشو بیا برو تا باباش نیومده!
-میخوای فریبا رو بدی دست باباش تا بکشتش؟
بهنام در رو باز کرد و لباسامو داد دستم که همون موقع صدای کوبیده شدن درب خیاط اومد:
-در و باز کنید… فریبا… اونجایی؟
با شنیدن صدای بابام وحشت سرتاپامو گرفت:
-ب…با… بابامه!
بهنام دکمههای مانتو رو بست و متوجه شد مامانش داره درب حیاط رو باز میکنه، سریع رفت تا جلوشو بگیره ولی دیر شده بود.
بابام در نیمه باز شده رو هل داد و پرید تو خونه؛ من فقط فرصت کرده بودم مانتو بپوشم و هنوز شلوارمو پام نکرده بودم، بابام که منو تو این وضع دید صورتش سرخ شد و جلو اومد که چشمش به بهنام افتاد.
دستش رو برد بالا گفت:
-بی ناموس حرومزاده میکشمت…
و یه سیلی محکم خوابوند زیر گوش بهنام و می خواست خفش کنه که با مداخله محبوبه خانوم بهنام فرار کرد به داخل خونه؛ محبوبه شروع کرد به غر زدن:
-بیا برو بچه خودتو جمع کن
من از شدت ترس پاهام شل شده بود و نشسته بودم رو زمین، بابام نزدیکم شد و با لگد کوبید تو پهلوم که مامانم اومد جلوشو گرفت و دوتا لگد هم اون خورد؛
بعد داد سر مامانم که:
-بردار ببرش خونه تا بیام تکلیفتونو روشن کنم.
مامانم یه چادر پیچید دورم و منو از حیاط برد تو کوچه، صدای بابام که با محبوبه خانوم داد و بیدادن میکردن و میشنیدم.
بابام بهنامو تهدید میکرد و محبوبه خانوم منو مقصر میدونست و دائما منو بیصاحاب خطاب میکرد.
نگاه سنگین همسایهها رو حس میکردم.
اون ده قدمی که موقع اومدن به سرعت طی کرده بودم، هنگام برگشت برام خیلی طولانی شده بود.
بالاخره به خونه رسیدیم و من داشتم خودمو برای مرگ آماده میکردم که فرشته با یه چمدون جلوم ظاهر شد و دستمو گرفت که ببرتم از خونه بیرون ولی مامانم مانع شد:
-کجا میبریش؟
-دارم نجاتش میدم.
-بابات بفهمه عصبانی میشه
-بعدا از اینکه جلو قاتل شدنشو گرفتم ازم تشکر میکنه
فرشته منو از دست مامانم قاپید و به سرعت از خونه خارج کرد، بابام همچنان تو خونه محبوبه خانوم بود و تلاش میکرد تا یه بلایی سر بهنام بیاره.
به سر خیابون رسیدیم و فرشته هیچ حرفی نمیزد و حتی نگاهمم نمیکرد.
دستشو بالا برد و یه تاکسی جلومون ایستاد، فرشته منو سوار تاکسی کرد:
-فعلا برو پیش عمه جمیله تا اوضاع آروم بشه
من هنوز تو شوک حوادث بودم و زبونم بند اومده بود، سرمو به نشونه موافقت تکون دادم و تاکسی حرکت کرد.
توی مسیر اشک میریختم و به آینده نا معلومی که در انتظارم بود فکر میکردم؛
آیا بابام پیدام میکنه؟
آیا قراره به زودی سرم بریده بشه؟
آیا قراره همه منو زناکار خطاب کنن؟
آیا قراره برای همیشه آواره بشم؟
یاد سوالایی افتادم که قبل جواب مثبت دادن به بهنام بهشون فکر کردم و فهمیدم که چقدر آینده میتونه متفاوت رغم بخوره.
پ.ن: اگه داستان مورد پسند قرار بگیره ادامه هم خواهد داشت ❤️
نوشته: میدنایت
10 پاسخ به “آیندهی نامعلوم (۱)”
یه داستان متفاوت بلاخره
ادامه بده خوب نوشتی.من جنده هایی رو دیدم ک عاقبت بخیر شدن تو ک از سر عشق و عاشقی ی حال کوچیکی خواستی بکنی موردی نداری.فکرتو خراب نکن
دومین داستان قشنگ امشب.ادامه بده 🌹
یعنی هرچی کیر جغیع تو شرف نداشته بهنام
متفاوت بود
بعد از مدت ها کسشعر خوندن،جفنگ خوندن،توهمات یه مشت بچه بدبخت جقی رو خوندنبالاخره یه داستان خوب خوندمآفرین به قلمتحتی اگه داستانت تخیلی و زاییده ذهنت باشه، اونقدر خوب و زیبا نوشتی که آدم حتی باورش نمیشه ممکنه واقعی نباشهمثل یه فیلم خوب میتونی تصورش کنی و غرق در داستان بشیتا الان که همه لایک دادن،منم لایکیدم،البته ممکنه یه عقده ای عقب افتاده هم دیسلایک بده که اصلا مهم نیستای کاش سایت یه فیلتر یا امتیاز بندی برای داستان ها و نویسنده های خوبی مثل شما داشتقلمت مانا، لطفا با قدرت با همین دست فرمون ادامه بده
ساختار و طرح داستان: ۸/۱۰شخصیت پردازی: ۹/۱۰فضا سازی: ۹/۱۰روایت و روان بودن: ۱۰/۱۰باور پذیری: ۱۰/۱۰نگارش: ۱۰/۱۰
کیرم؛توکوس وکون فریباوتو.
دوست عزیز قسمت اول داستان شما رو خواندم.آفرین بر توانایی خوب شما در نگارش.هم موضوع جذاب هم پرداخت مناسب (البته فقط برای پیش درامد کل داستان) و نگارش قابل قبول و مناسب از نقاط قوت این کار هست.به نظرم لازمه این داستان بلند تر بشه و حتما جذاب خواهد بود.شروع و پایان قسمت اول رو دوست داشتم.ممنونم از شماموفق باشی
این داستان بی شک لایق لایک های بیشتری است…