آیدای نوجوان و برادرِ بکن (۱)

از مدرسه زودتر تعطیل شده بودم
معمولا این موقع روز فقط احسان داداشم خونه بود
شش سالی از من بزرگتر بود و همین اختلاف سنی باعث شده بود همو دوست داشته باشیم اما اون روز همه چیز به طرز عجیبی تغییر کرد
درو باز کردم… میدونستم احسان خونست واسه همین بی تفاوت اومد تو خونه از راهروی جلوی در رد شدم و رسیدم به پذیرایی
اولین چیزی که دیدم و خشک شدم تلویزیون بود که داشت فیلم سوپر پخش میکرد اونم با صدای بلند
و دومین چیزی که دیدم احسان بود… لخت… روی
روی امیر علی پسر همسایه بالاییمون
صدای آخ و اوخش و التماسش همه جا رو گرفته بود و احسان محکم بغلش کرده بود و داشت تلمبه میزد
چیزی که نظرمو جلب کرد لباسای من بود که تن امیر علی بود
یه جوراب تا رون پا و یه شرت که درآورده بود و سوتین عروسکیم و تاپم که کنار شرتم بود
انقدر هنگ بودم که همونجا خشکم زده بود
امیرعلی سنی نداشت فک کنم هم سنم بود ولی چرا داداشم داشت میکردش واسم عجیب بود
تو هنگی خودم بودم که بیاره امیرعلی زد زیر گریه و گفت تورو خدا درد داره
اون لحظه نمیدونم چرا استرس گرفتم و عقب عقب رفتم و پام خورد به گلدون و صدا داد
دوتاشون از ترس سرشونو چرخوندن و منو دیدن
احسان فوری از روی امیرعلی بلند شد و نمیدونست چیکار کنه
منم چشمم به لخت دوتاشون بود و هنگ بودم
امیر علی لخت با کون قرمز شده و کیر احسان که چقدر هم بزرگ بود
به خودم اومد تا اینکه رفتم سمت اتاقم و درو بستم و قفل کردم
صدای تلویزیون قطع شد و چند دقیقه بعد صدای احسان اومد
آیدا…
جواب ندادم… از استرس خیس عرق بودم…
احسان دوباره صدا کرد و دید جواب نمیدم افتاد به غلط کردن
نمیدونستم چی بگم
فقط با صدای بلند گفتم احسان گمشو فقط تا به مامان زنگ نزدم
یه جورایی حس بالا آوردن داشتم
بعد از فوت بابا تمام امیدم به احسان بود و الان اون داشت یه پسر رو میکرد
کاشکی حداقل دختر بود دلم نمیسوخت
تا عصر تو اتاق موندم و اونم کلی پیام غلط کردم واسم فرستاده بود
آخر سر بهش گفتم چرا احساااان؟
فوری به غلط کردن افتاد و گفت نمیتونستم کسی رو پیدا کنم تا شهوتمو کم کنه امیرعلی هم خودش میخارید منم بخاطر اینکه فشارم کم بشه مجبور شدم
یک ساعت جوابشو ندادم تا اینکه باز زدم الاغ خب به خودم میگفتی یکی رو واست پیدا کنم
کلی اون شب به غلط کردن افتاد و منم ده تا یکی جوابشو میدادم تا اینکه صبح بالاخره مجبور شدم باهاش چشم تو چشم بشم
جلوی مامان نمیتونستم حرفی بهش بزنم
اما اخمم تو هم بود و هنوز حالم بد بود
مامان زودتر از من میرفت و تا تو اون ترافیک برمیگشت ده شب بود البته به خاطر شغل پرستاریش هر چند روز یکبار شیفت هم بود
بعد رفتن مامان احسان فوری خودشو انداخت جلوم و گفت ببخشید غلط کردم آیدا
منم یکم واسش ناز کردم تا اومد و بغلم کرد
همیشه همین کارو میکرد و حتی رابطمون خیلی نزدیک بود ولی این کار واقعا نابخشودنی بود بزرگترین علتشم این بود من امیر علی رو یه جورایی دوست داشتم
از طرفی هم کنجکاو بودم که امیر علی رو چجوری آورده و اون لباسای من تنش چکار میکرد ولی جرات نمیکردم ازش بپرسم
تا چند روزی گذشت و احسان با حرکاتش و خریدایی که واسم میکرد سعی داشت خودشو تبرئه کنه
منم هر بار بهش میگفتم هنوز نتونستم هضم کنم تا اینکه یبار بهش گفتم اصن لباسای من تن امیرعلی چکار میکرد
احسان گفت خب داستانش مفصله اما روم نمیشه بگم
منم گفتم چطور روت میشه یه پسرو بیاری خونه و ترتیبشو بده اما نمیگی لباسای من تن اون چیکار میکردن
احسانم نشست و گفت خب امیر علی خودش حس دخترونه داره و منم از لباسای تو استفاده کردم
گفتم من دیگه اون لباسا رو نمیخوام و باید بجاش واسم بگیری
اونم گفت چشم آجی خوشگلم و یکم دیگه شوخی کردیم ولی نمیدونم چرا اون وسط از دهنم در رفت و گفتم تو خودت خجالت نکشیدی لخت با اون چماقت جلوی من ایستادی
احسان هم گفت مگه دیدیش
منم گفتم ده دقیقه دم در بودم زبون بسته چه ناله هایی میکرد و یه آه کشیدم… احسان گفت آهت واسه چیه اونوقت
منم گفتم خب امیر علی رو یه جورایی دوست داشتم
احسانم یکم اخم کرد و گفت امیر علی کونیه نمیخواد عاشقش بشی… یکم مکث کرد و گفت بفهمم باهاش ریختی روهم دو تاتونو جر میدم… خودشم یکم از حرفش تعجب کرد ولی به روی خودش نیاورد
منم گفتم لابد منم میزاری بغل امیرعلی و زدم زیر خنده
گفتم نه امیر علی رو جلوت جر میدم تا حساب کار دستت بیاد
منم اخم کردمو گفتم یعنی یبار دیگه بفهمم نگاه امیر علی کردی کاری که کردی کف دست مامانه
احسانم گفت خب خودت یکیو واسم جور کن
گفتم چشم بیشعور دیگه چی
اون روز کلی حرف و شوخی و خنده بین ما رد و بدل شد تا اینکه چند روز بعد که از مدرسه اومدم دیدم احسان یه بسته کادو کرده و گذاشته واسم رو میز اتاقم
بازش کردم و با دیدن لباسه هم هنگ کردم هم خوشحال شدم
یه جوراب مشکی بلند با یه دامن مشکی
یه ست شورت که فقط یه بند و چندتا نگین داشت و جایی رو نمیپوشوند ویه سوتین که اونم فقط نوک سینمو می پوشاند
با دیدنش گفتم احسااااااان بیشرف اینا چیه خریدی
اونم خندید و گفت خب اینترنتی سفارش دادم نگفتن انقدر آزادن
بعدم خندید و گفت اگه نمیخوای شون بدمش به امیرعلی اون تو هوا میبره
منم صدامو آروم کردمو گفتم چطوره بدمش به مامان و کل داستانم بگم بهش
احسان ساکت شد و یهو گفت غلط کردم چقدر بی جنبه ای اگه دوسش نداری پس میفرستم
گفتم نمیخواد بالاخره یجا میپوشمش
احسان صداشو کلفت کرد و گفت کجا
گفتم به تو چه…
احسان گفت بفهمم اینو جایی پوشیدی خودت میدونی… گفتم پس اینو واسه چی خریدی
گفت نمیدونم… اصن جلوی خودم بپوش و زد زیر خنده…
باورم نمیشد این حرفو زده باشه
بهش گفتم خیلی خری… اونم فقط میخندید
حسابی تو فکر رفته بودم
یعنی احسان به من چشم داشت… از دوستم مهسا و یلدا شنیده بودم که داداشاشون بهشون پیشنهاد داده بودن ولی مهسا میگفت فقط همو میبوسیم و یلدا هم میگفت فقط همو بغل میکنیم
خب اگه منم همین کارو میکردم چی
دوست داشتم لب گرفتن و امتحان کنم از اونورم چند وقتی بود شروع کرده بودم با خودم ور رفتن اما عذاب وجدان میگرفتم
حتی یبار با مهسا شوخی شوخی واسه هم مالیده بودیم
اما دلم واقعا لب گرفتنو میخواست
سه روزی از این حرفا گذشت و من به احسان دقیقتر نگاه میکردم و حتی گاهی حواسم بهش بود
فهمیده بودن چشم ازم برنمیداره… حتی دوسه بار وقتی جلوش خم میشدم قشنگ نگاه کونم میکرد و این منو بیشتر شهوتی کرده بود… خیلی بی شرف بود اما حس شهوت خودمو واقعا نمیتونستم کاری کنم واسه همین منم شروع کردم کرم ریختن و لباسامو بازتر میپوشیدم یا وقتی جلوش می نشستم لای پامو باز میذاشتم تا قشنگ ببینه و خودمو میزدم به اون راه
یکماهی همین روال گذشت اما این فایده ای نداشت و حتی گاهی به یاد کیر احسان خودمو میمالیدم ولی احسان بیشتر از این جرات جلو اومدن نداشت واسه همین باید یکم بیشتر تحریکش میکردم
یه روز داشت تو آشپزخونه ناهار میخورد و میدونستم بعدش میره تو اتاقش واسه همین لباسایی که خریده بود رو پوشیدم و طوری که مثلا حواسم نیست جلوی آینه خودمو نگاه میکردم
صدای کشیدن صندلی اومد… فهمیدم داره بلند میشه
پس پشتمو به در کردم و خودمو تو آینه نگاه کردم
متوجه سنگینی نگاه احسان شدم ولی به روی خودم نیاوردم حتی چند بارم کونمو دادم عقب و دامنمو زدم بالا تا بالاخره تصمیم گرفتم نگاه به در کنم
احسان با نگاه کردن من به خودش اومد و به تته پته افتاد و رفت… منم گفتم عه احسان بیشعور نگام نکن خب و درو بستم
میدونستم تیر خلاص رو بهش زدم و ماجرا تمامه
منتظر یه حرکتی از احسان شدم تا اینکه بالاخره تو تلگرام بهم پیام داد… آیدا
گفتم بله
یه استیکر تعجب زد بعد گفت هیچی… منم بی تفاوت گفتم اوکی… پیام داد چقدر بی احساسی چرا کنجکاو نمیشی و بپرسی چی میخواستی… منم گفتم خب حالا چته
گفت خیلی بهت میومد… گفتم چشم چرون مگه دیدی؟
استیکر خجالت و خنده زد و گفت فقط چند دقیقه
گفتم بیشعوری دیگه آدم خواهرشو دید میزنه
اونم گفت آدم چیزایی که خودشونو مطمئن باش دید میزنه
یه جورایی داشتیم به هم چراغ سبز میدادیم
گفتم خب حالا هوَل نشو… اونم بخاطر اینکه راحت حرفاشو بزنه معمولا چند تا استیکر خنده چاشنی حرفاش میکرد…
یکمی چت کردیم تا اینکه واسم زد هنوز تنته؟
گفتم چی؟
گفت چرا خودتو به خنگی میزنی لباسه دیگه؟
گفتم چیه دلت میخواد هنوز زاغ بزنی چشم چرون…
یکم مکث کرد و با استیکر خجالت زد اوهوم
رفتم دم اتاقش و گفتم خوب نگاه کن آقای هوَل و یه دور زدمو برگشتم تو اتاقم
بهش پیام دادم حالا نری بزنی؟
احسان گفت چی رو؟
منم خندیدمو گفتم همونی که پسرا میزنن
دیگه داشت رومون تو روی هم باز میشد
گفت من یکمی تصور کردنم خرابه باید حتما جلوم باشه منم زدم دیگه چی؟ میخوای جلوت قمبل کنم که راحت ببینی و بزنی اونم با خنده زد… بدم نمیاد
درو قفل کردم و واسش زدم تو داری خطرناک میشی و خندیدم
گفت نترس تا کسی خودش چیزی نخواد من کاری ندارم
لعنتی علنا داشت بهم میگفت اگه میخوای بیا تا بکنمت
دیگه یادم رفته بود دارم با داداشم چت میکنم حشرم رفته بود بالا و حسابی هیجانی بودم
بهم گفت قول میدی دیونه بازی در نیاری… گفتم واسه چی؟
گفت قول بده… یکم سوالو جواب کردمو گفتم باشه قول…
یهو یه عکس اومد… بازش کردم…
عکس کیر خودش بود… گفت اون روز اینو دیدی درسته؟
گفتم خیلی بیشعوری احسان و کلی بهش فحش دادم… گفتم الاغ من خواهرتم… یهو واسم زد پس چرا رو عکس کیرم زوم کردی
خندم گرفت چون دقیقا داشتم همین کارو میکردم
گفتم نخیرم الاغ
گفت تو خودتم دلت میخواد من میدونم
گفتم از کجا میدونی اونوقت… گفت چون حاضرم شرط ببندم الان لای پات خیسه…
باز خندیدمو گفتم نخیرم… گفت ببینم
بی شرف چقدر قشنگ داشت مخمو میزد
گفتم نمیخوام… بعدشم من خواهرتم اینو میفهمی
گفت آیدا من خودم میدونم تو هم دلت میخواد فک کردی نمیدونم رفتارات عوض شده فک کردی کرم ریختناتو نمیبینم
و دوباره زد… ببینم اون عروسکو…
انگار غیب گو شده بود… گفت حتی مطمعنم الان لای کصت خیسه…
با اسم آوردن کصم کلا دست و پام شل شده بود و بی اختیار اون شرت بندی رو زدم کنار و از کس کوچولوم عکس گرفتم و فرستادم
احسان استیکر دود از کله بلند شدن رو فرستاد و گفت چقدر سفیده کثافت دلم خواست
بهش گفتم نمیشه
گفت باشه هر جور راحتی
لعنتی انتظار نداشتم به این زودی بیخیال شه
تا اینکه یه فیلم سوپر واسم فرستاد
انقدر توش جیغ و ناله و فریاد بود که حشرم رفت رو هزار
دستم تو شرتم بود که پیام داد نبینم کصتو بمالیا
منم خندیدم و زدم کوفت
خیلی با خودم کلنجار رفتم که بهش بگم من دلم میخواد اما روم نمیشد
واسه همین بلند شدم و قفل در رو باز کردم
احسان گفت الان دیگه فایده نداره
حالا تو باید بیای تو اتاقم
منم گفتم عمرا… من دخترم و ناز دارم… تازشم الانم خبری نیست
گفت بیا عدد بیاریم و بشمریم به هرکی افتاد اون میره تو اتاق
گفتم باشه احسان زد از من میشماریم پس
با هم زدیم 3 منم زدم منم زدم 5
فوری شمردم و احسان گفت خب عروسک کوچولو منتظرتم
خندیدمو گفتم من نمیام… احسانم گفت خود دانی
بی شرف خیلی بلد بود
کلی با خودم کلنجار رفتم و آخر دلو زدم به دریا و رفتم
دم در اتاقش ایستادم و با دیدن احسان هم خندم گرفت هم هنگ کردم
احسان لخت رو تختش خوابیده بود و کیرشم تو دستش مث یه چوب کلفت نگه داشته بود
بهم گفت خب میخوری یا میبری
رفتم سمتش و گفتم نمیزارم کاری کنیا فقط میخوام دستم بگیرم ببینم چجوریه
رفتم رو تختش تا اومدم کیرشو بگیرم کشوندم تو بغلش و گفت مگه دست خودته بلا خانوم و لبشو گذاشت رو لبم و از پشت کونمو چنگ زد
همون اول وا دادم و احسانم شروع کرد خوردنم حرارت از بدنم میزد بیرون و من تو سن 14 سالگی داشتم رابطه جنسی رو تجربه میکردم
دستمو بردم و کیر احسانو گرفتم احسانم سوتینمو داد بالا و سینمو شروع کرد خوردن
با اینکه تازه نوکشون تیز شده بودن ولی داشتم دیونه میشدم
یکمی گذشت تا اینکه احسان گفت بخواب و اومد روم
رفت لای پام و گفت از این به بعد جنده خودمی و شرت و دامنمو از پام درآورد و شروع کرد خوردن و زبون زدن
… پاهامو داد بالاو از سوراخ کونم میخورد تا بالای کصم
انقدر خورد تا جیغم رفت هوا
بعد اومد روی سینم یه لب ازم گرفت و کیرشو گذاشت تو دهنم و گفت هرکاری میکنی فقط دندون نزن… منم تمام تمرکزمو گذاشتم که دندونم به کیر احسان نخوره
انقدر کیرش بزرگ بود که فکم درد اومده بود ولی احسان شروع کرده بود تو دهنم تلمبه زدن که گاهی تا ته حلقم میرفت و عق میزدم
بعد بلند شد و گفت بچرخ…
از دوستام شنیده بودم که سکس از کون خیلی درد داره واسه همین گفتم احسان از پشت درد داره
احسانم خندید و گفت مگه تا حالا کون دادی
گفتم نه بخدا گفت پس از کجا میدونی… گفتم دوستام میگن
احسانم گفت پس دوستاتم کونی هستن فقط تو ندادی تو هم الان کونی خودم میشی و سرشو برد لای سوراخ کونم و شروع کرد خوردن
انقدر تو ابرا بودم که خودم کونمو میدادم عقب
احسانم نشست روی رون پام و کرم زد لای پام و کیرشو گذاشت لای پام و شروع کرد تلمبه زدن انقدر حال داد که خودم گفتم احسان بکن تو کونم اما اگه درد داشت درش بیار
اونم از خدا خواسته شروع کرد کیرشو عقب و جلو کردن رو سوراخم و گاهی فشار میداد تا اینکه احساس کردم دنیا رو سرم خراب شد… درد تمام جونمو گرفت و جیغم رفت هوا
گفتم احسان جر خوردم تو رو خدا درش بیار اما اون بی تفاوت گفت تحمل کن تا باز شه و خوابید روم و محکم بغلم کرد تا از زیرش در نرم
انقدر درد داشتم که زدم زیر گریه اما احسان فقط گردنمو میخورد و میگفت عشقم تمومه… بخدا تموم شد… الان خانوممی… قربون کون تنگت برم خانومم تحمل کن
یکمی گذشت و دردش کم میشد اما دوباره با فشار دادن احسان جیغم میرفت هوا
احسانم شروع کرده بود از کسایی که کرده بود تعریف میداد… منم بهش گفتم امیر علی رو چجوری مخشو زدی
گفت اون داشت با دختر همسایه کناریمون لب میگرفتن که من رسیدمو دیدم
کلی التماس کرد که به بابای دختره نگم منم گفتم باید بیای خونه و کردمش
قراره دختره رو هم بکنم ولی حالا دیگه چون تورو دارم دیگه نگاهشونم نمیکنم
همونطور که کیرش تو کونم بود کلی حرف زدیم و کون منم دیگه عادت کرده بود
حتی دوستامم واسش گفتم که با برادراشون رابطه دارن احسانم گفت شک نکن که هم دیگه رو میکنن ولی به تو نگفتن چون ترسیدن
احسان گفت ما حتی میتونیم با اونا رابطه بگیریم و باهاشون ضربدری بریم یعنی احسان خواهر اونا رو بکنه منم به داداشاشون بدم
فکر حشری کننده ای بود
احسانم کم کم شروع کرده بود تلمبه زدن و با اینکه سوراخم و دلم درد میومد اما گاهی اوقات حس خوبی میداد مخصوصا اینکه زیر کیر داداشمم هستم و از این به بعد هر موقع کیر خواستم یا حشری شدم دیگه نیاز نیست کصمو بمالم احسان واسم میخوره
چند دقیقه ای احسان روم خوابید و دیگه راحت تونسته بود کیرشو تو کونم بکنه و تلمبه بزنه تا اینکه سرعتشو بیشتر کرد و نبض زدن کیرشو حس کردم و خوابید روم و لبمو خورد
مست مست بودیم… احسان گفت از امروز جنده خودمی و هرموقع خواستم میکنمت منم واسش ناز کردمو گفت چشم آقایی و لبمو گذاشتم رو لبش
به احسان گفتم آبت رو ریختی تو کونم حامله نشم اونم گفت نترس آب پسر تو کونت بره فقط اوبنه همون پسر میشی
دوستای گلم دوست ندارم اگه اگه کنم ولی خوب لایک و کامنت بخوره ادامشو میریم وگرنه آخرین قسمته

ادامه…

نوشته: مینا جوجو

بازدید 5,617

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

31 پاسخ به “آیدای نوجوان و برادرِ بکن (۱)”

  1. خوش باشین و لذت های فراوان ببرید، فقط مامان نفهمه که گناه داره بیچاره خیلی ناراحت میشه، اما غیر این خوش باشین یک عمر عشق و حال، آدم حسودیش میشه 😁

  2. جوجو عالی بودمهم نیست واقعی باشهداستان‌فقط کافیه تحریک‌کننده باشهکه بودآفرین 👏

  3. من که خر شدم خوندمپس نمیتونم انتقاد کنم از داستانتولی از ریشه مشکل داره این جور رابطه ها …

  4. از عنوان داستانت خوشم اومد اومدم بخونم ولی تا فهمیدم بچه سالی دیگه با داستانت راستش خیلی حال نکردم .‌ ( ای بیشرف😂😂😂)

  5. کصشعر بود صرفا تخیلات ذهن یک جقی بود فقط اگه سنا رو میبردی بالاتر بهتر بود تا ۱۴ ساله

  6. تا حالا سه بار از اول خوندم خیلی حال کردم ، من چون تصورم خیلی خوبه ، هربار با تصور کردنتون جق پرو پیمونی زدم ، دمت گرم خیلی خوب نوشتی ، پارت دو رو هم خوندم ولی به خوبیه پارت یک نبود ، به امید داستان های بیشتر

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید