آنجلا انتظار این شدت هیجان را نداشت، با ورود دانیل از جا پرید و نفسش بند آمده بود.
سریع سرش را پایین انداخت و با ترس نفسش را بیرون داد: «متاسفم، خانم.»
دانیل لبخندی زد و زیبایی برده جدیدش را تحسین کرد
: «من دانیال هستم، اما تو منو «میسترس» صدا میزنی.»
آنجلا سریع جواب داد: بله، میسترس.
دانیل به سمت تخت رفت و انگشتانش را روی پوست نرم ران زیتونی رنگ آنجلا کشید.
آنجلا کاملاً بیحرکت بود ، در حالی که دانیل همچنان با تحسین انگشتانش را روی پوست او میکشید. پرسید: «مادرم گفت اسمت آنجلاست. درسته ؟»
آنجلا سرش را تکان داد وگفت: «بله، میسترس.»
: «خب، هنوز مطمئن نیستم چی بخوام صدات کنم، اما شک دارم که آنجلا باشه. هوم… باید بهت بگم برده، حیوان خانگی ام، دختر، یا شاید یه چیز دیگه؟ به نظرت چی باید صدات کنم؟»
آنجلا در پاسخ به این سوال خشکش زد، مطمئن نبود چی باید جواب بده.: «هر چیزی که شما را خوشحال میکنه، میسترس.»
دانیل نزدیک آنجلا شد و انگشتش را زیر چانه آنجلا گذاشت و در حالی که صورتش را به سمت بالا می برد گفت: « به من نگاه کن.»
نگاهشان به هم گره خورد و آنجلا فوراً آرزو کرد که کاش میتوانست دوباره سرش را پایین بیندازد، زیرا چشمان دانیل خیلی شبیه چشمای مادرش بود.
دانیل در حالی که پوزخندی میزد گفت: «مامان به من گفت که تو قبلاً هرگز با زن دیگری نبودهای. آیا از اینکه به عنوان برده جنسی به من خدمت کنی، هیجانزدهای؟»
آنجلا در جواب دادنش مردد بود، به یادش آمد که بهش گفته بودند نباید دروغ بگه، اما میدانست که گفتن حقیقت هم احتمال اون را داره که میسترس جدیدش را عصبانی کنه
دانیل تردید را تو چشمای آنجلا دید و پوزخندی زد و گفت :
میخواهم بقیه بدنت را ببینم، لباسات را درار و جلوی من بایست.»
«بله، میسترس.»
روپوش ابریشمی را از روی سرش بیرون کشید و به آرامی روی تخت گذاشت. و جلوی دانیل ایستاد.
دانیل در حالی که دستانش را روی بدن جذاب برده جدیدش حرکت میداد، لبخند میزد. اون پستون های آنجلا را لمس میکرد و نوک پستونهای انجلا را میمالید،. دور آنجلا چرخی زد و بعد انگشتانش را روی گونههای باسن انجلا کشید.
در حالی که به جلو خم میشد، باسن آنجلا را با هر دو دست لمس کرد و در گوشش زمزمه کرد: “مم… تو باسن جذابی داری. من از بدنت خوشم میآید. جای تعجب نیست که باکره نیستی. اگر قبل از اینکه به بردگی گرفته شوی دوست دختر من بودی، در هر فرصتی با تو سکس میکردم. در حالی که نفس نفس میزدی و اسمم را ناله میکردی، تو را رها میکردم و بارها و بارها به ارگاسم میرسیدی
دانیل ادامه داد: «من همیشه برده جنسی خودم را میخواستم. مممم… و حالا تو را دارم. تو واقعاً میخواهی به میسترس خدمت کنی، مگه نه؟ هر کاری و هر چیزی که به تو دستور بدهم انجام خواهی داد، مگه نه؟»
«بله، میسترس.»
دانیل پوزخندی زد و دوباره دور بردهاش چرخید و درست روبرویش ایستاد. انگشتانش را دور فک انجلا گرفت و فشار داد: « اگه من بخوام باید از همه چیز بدن برده ام لذت ببرم مگه غیر از اینه ؟
آنجلا با حالت ترسیده و عصبی پاسخ داد: «بله، میسترس.»
: «زانو بزن»
آنجلا بدون هیچ تردیدی فورا روی زانوهایش افتاد.
دانیل به بردهاش نگاه کرد و گفت: «کفشها و جورابهایم را در بیاور.»
آنجلا بند کفشهای میسترش را باز کرد و به آرامی آنها را درآورد. سپس جورابها را پایین کشید و از پای میسترش درآورد.
دانیل همچنان لبخند میزد و در حالی که احساس میکرد کسش خیس شده
: «پاهایم را ببوس.»
آنجلا خم شد و هر دو پای میسترسش را بوسید.
دانیل نفسش را بیرون داد: «خوبه. حالا بلند شو و پیراهن و سوتین من را در بیار.»
آنجلا از جاش بلند شد . دستاش را به طرف پیراهن میسترسش برد و به آرامی از روی سر دانیل به بیرون کشید، و پیراهن را به آرامی روی تخت گذاشت. سپس دستش را به پهلوها برد و بند سوتین را باز کرد. سوتین میسترسش را درآورد و پستونهایهای کرم رنگ دانیل را مشاهده کرد. نوک پستون های های دانیل سفت بودن،شبیه پستون های خودش
«نوک پستون هام را ببوس.»
آنجلا سرش را خم کرد تا هر دو نوک پستون های میسترسش را ببوسه.
: « نظرت در مورد پستون های میسترست چیه؟»
. خیلی زیبا هستند، میسترس
: «میخواهم نوک پستونهام را بمکی.
آنجلا دوباره سرش را خم کرد و نوک پستون ها را بین لبهایش گرفت و به آرامی شروع به مکیدن کرد. زبانش را روی نوک پستون های میسترسش می چرخاند و با دقت فراوان به مکیدن ادامه می داد.
دانیل به آرامی ناله میکرد و از توجه بردهاش و علاقه آشکارش به نوک پستون های سفتش لذت میبرد. ، دانیل بردهاش را وادار کرد تا به مکیدن آن نوک پستون ادامه بده و در حالی که نفسش را بیرون میداد: «حالا آن یکی. میخوام حس کنم نوک پستون دیگهام رو میمکی.»
آنجلا بوسهای نرمی بر نوک پستون دیگری زد ، دهانش را نزدیک نوک پستون دیگری برد و مشغول مکیدن شد.
دانیل به آرامی پیشانی بردهاش را نوازش کرد و نفسش را بیرون داد: «به من نگاه کن. میخواهم وقتی داری ارضایم میکنی، به چشمام نگاه کنی.»
آنجلا چشمانش را به سمت بالا برد و با میسترسش تماس چشمی برقرار کرد…
آنجلا دست میسترسش را پشت سرش حس کرد و به آرامی از شهوت آن لحظه ناله کرد. رابطه جنسی برای آنجلا هرگز لذتبخش نبود و ارگاسمهایش همیشه خودجوش بودند. اما حالا اون هم واقعاً از کاری که انجام میداد، احساس شادی میکرد.
دانیل آه و ناله میکرد: “میخواهم زانو بزنی،. میخواهم دهانت را روی کسم حس کنم.”
آنجلا فوراً نوک پستون میسترسش را از دهانش بیرون آورد و بوسهای لطیف بر آن گذاشت، بعد به آرامی روی زانوهایش سرخود. و تا شکم میسترسش را بوسید تا اینکه صورتش یک اینچ با کس میسترسش فاصله داشت.
آنجلا در حالی که به چشمهای میسترسش نگاه می کرد ، به آرامی به جلو خم شد و شروع به بالا و پایین بردن زبانش بین چینهای مرطوب دانیل کرد
دانیل حالا بلندتر ناله میکرد، در حالی که برده کوچک سکسیاش را تماشا میکرد که مطیعانه و شاید با میل شروع به لیسیدن کسش کرده بود
دانیل نفس کوتاهی کشید وقتی زبان آنجلا شروع به لیسیدن عمیقتر کسش کرد. در ذهن دانیل، زبان بردهاش شبیه بچه گربهای بود که یک نعلبکی شیر را لیس میزنه.
دانیل در حالی که لبخند میزد، عمیقاً به چشمان بردهاش نگاه کرد و پرسید: “بچه گربه، دوست داری کسم را لیس بزنی؟”
: «بله، میسترس.»
آنجلا همچنان به لیسیدن عمیقتر و عمیقتر کس میسترسش ادامه می داد. طعم، بو و بافت کس میسترسش باعث شده بود کس خود آنجلا هم مورمور بشه
انجلا متوجه شده بود که میخواهد دستانش را روی رانها و باسن برهنه میسترسش بکشه و پوست صاف بدن میسترس را حس کنه.
چشمان آنجلا تا نیمه بسته بود و تمام تلاش خود را می کرد تا از فرمان میسترسش سرپیچی نکنه و چشماش را تا آخرنبنده، در حالی که لذت خودش هم بیشتر میشد.
سریع سرش را پایین انداخت و با ترس نفسش را بیرون داد: «متاسفم، خانم.»
دانیل لبخندی زد و زیبایی برده جدیدش را تحسین کرد
: «من دانیال هستم، اما تو منو «میسترس» صدا میزنی.»
آنجلا سریع جواب داد: بله، میسترس.
دانیل به سمت تخت رفت و انگشتانش را روی پوست نرم ران زیتونی رنگ آنجلا کشید.
آنجلا کاملاً بیحرکت بود ، در حالی که دانیل همچنان با تحسین انگشتانش را روی پوست او میکشید. پرسید: «مادرم گفت اسمت آنجلاست. درسته ؟»
آنجلا سرش را تکان داد وگفت: «بله، میسترس.»
: «خب، هنوز مطمئن نیستم چی بخوام صدات کنم، اما شک دارم که آنجلا باشه. هوم… باید بهت بگم برده، حیوان خانگی ام، دختر، یا شاید یه چیز دیگه؟ به نظرت چی باید صدات کنم؟»
آنجلا در پاسخ به این سوال خشکش زد، مطمئن نبود چی باید جواب بده.: «هر چیزی که شما را خوشحال میکنه، میسترس.»
دانیل نزدیک آنجلا شد و انگشتش را زیر چانه آنجلا گذاشت و در حالی که صورتش را به سمت بالا می برد گفت: « به من نگاه کن.»
نگاهشان به هم گره خورد و آنجلا فوراً آرزو کرد که کاش میتوانست دوباره سرش را پایین بیندازد، زیرا چشمان دانیل خیلی شبیه چشمای مادرش بود.
دانیل در حالی که پوزخندی میزد گفت: «مامان به من گفت که تو قبلاً هرگز با زن دیگری نبودهای. آیا از اینکه به عنوان برده جنسی به من خدمت کنی، هیجانزدهای؟»
آنجلا در جواب دادنش مردد بود، به یادش آمد که بهش گفته بودند نباید دروغ بگه، اما میدانست که گفتن حقیقت هم احتمال اون را داره که میسترس جدیدش را عصبانی کنه
دانیل تردید را تو چشمای آنجلا دید و پوزخندی زد و گفت :
میخواهم بقیه بدنت را ببینم، لباسات را درار و جلوی من بایست.»
«بله، میسترس.»
روپوش ابریشمی را از روی سرش بیرون کشید و به آرامی روی تخت گذاشت. و جلوی دانیل ایستاد.
دانیل در حالی که دستانش را روی بدن جذاب برده جدیدش حرکت میداد، لبخند میزد. اون پستون های آنجلا را لمس میکرد و نوک پستونهای انجلا را میمالید،. دور آنجلا چرخی زد و بعد انگشتانش را روی گونههای باسن انجلا کشید.
در حالی که به جلو خم میشد، باسن آنجلا را با هر دو دست لمس کرد و در گوشش زمزمه کرد: “مم… تو باسن جذابی داری. من از بدنت خوشم میآید. جای تعجب نیست که باکره نیستی. اگر قبل از اینکه به بردگی گرفته شوی دوست دختر من بودی، در هر فرصتی با تو سکس میکردم. در حالی که نفس نفس میزدی و اسمم را ناله میکردی، تو را رها میکردم و بارها و بارها به ارگاسم میرسیدی
دانیل ادامه داد: «من همیشه برده جنسی خودم را میخواستم. مممم… و حالا تو را دارم. تو واقعاً میخواهی به میسترس خدمت کنی، مگه نه؟ هر کاری و هر چیزی که به تو دستور بدهم انجام خواهی داد، مگه نه؟»
«بله، میسترس.»
دانیل پوزخندی زد و دوباره دور بردهاش چرخید و درست روبرویش ایستاد. انگشتانش را دور فک انجلا گرفت و فشار داد: « اگه من بخوام باید از همه چیز بدن برده ام لذت ببرم مگه غیر از اینه ؟
آنجلا با حالت ترسیده و عصبی پاسخ داد: «بله، میسترس.»
: «زانو بزن»
آنجلا بدون هیچ تردیدی فورا روی زانوهایش افتاد.
دانیل به بردهاش نگاه کرد و گفت: «کفشها و جورابهایم را در بیاور.»
آنجلا بند کفشهای میسترش را باز کرد و به آرامی آنها را درآورد. سپس جورابها را پایین کشید و از پای میسترش درآورد.
دانیل همچنان لبخند میزد و در حالی که احساس میکرد کسش خیس شده
: «پاهایم را ببوس.»
آنجلا خم شد و هر دو پای میسترسش را بوسید.
دانیل نفسش را بیرون داد: «خوبه. حالا بلند شو و پیراهن و سوتین من را در بیار.»
آنجلا از جاش بلند شد . دستاش را به طرف پیراهن میسترسش برد و به آرامی از روی سر دانیل به بیرون کشید، و پیراهن را به آرامی روی تخت گذاشت. سپس دستش را به پهلوها برد و بند سوتین را باز کرد. سوتین میسترسش را درآورد و پستونهایهای کرم رنگ دانیل را مشاهده کرد. نوک پستون های های دانیل سفت بودن،شبیه پستون های خودش
«نوک پستون هام را ببوس.»
آنجلا سرش را خم کرد تا هر دو نوک پستون های میسترسش را ببوسه.
: « نظرت در مورد پستون های میسترست چیه؟»
. خیلی زیبا هستند، میسترس
: «میخواهم نوک پستونهام را بمکی.
آنجلا دوباره سرش را خم کرد و نوک پستون ها را بین لبهایش گرفت و به آرامی شروع به مکیدن کرد. زبانش را روی نوک پستون های میسترسش می چرخاند و با دقت فراوان به مکیدن ادامه می داد.
دانیل به آرامی ناله میکرد و از توجه بردهاش و علاقه آشکارش به نوک پستون های سفتش لذت میبرد. ، دانیل بردهاش را وادار کرد تا به مکیدن آن نوک پستون ادامه بده و در حالی که نفسش را بیرون میداد: «حالا آن یکی. میخوام حس کنم نوک پستون دیگهام رو میمکی.»
آنجلا بوسهای نرمی بر نوک پستون دیگری زد ، دهانش را نزدیک نوک پستون دیگری برد و مشغول مکیدن شد.
دانیل به آرامی پیشانی بردهاش را نوازش کرد و نفسش را بیرون داد: «به من نگاه کن. میخواهم وقتی داری ارضایم میکنی، به چشمام نگاه کنی.»
آنجلا چشمانش را به سمت بالا برد و با میسترسش تماس چشمی برقرار کرد…
آنجلا دست میسترسش را پشت سرش حس کرد و به آرامی از شهوت آن لحظه ناله کرد. رابطه جنسی برای آنجلا هرگز لذتبخش نبود و ارگاسمهایش همیشه خودجوش بودند. اما حالا اون هم واقعاً از کاری که انجام میداد، احساس شادی میکرد.
دانیل آه و ناله میکرد: “میخواهم زانو بزنی،. میخواهم دهانت را روی کسم حس کنم.”
آنجلا فوراً نوک پستون میسترسش را از دهانش بیرون آورد و بوسهای لطیف بر آن گذاشت، بعد به آرامی روی زانوهایش سرخود. و تا شکم میسترسش را بوسید تا اینکه صورتش یک اینچ با کس میسترسش فاصله داشت.
آنجلا در حالی که به چشمهای میسترسش نگاه می کرد ، به آرامی به جلو خم شد و شروع به بالا و پایین بردن زبانش بین چینهای مرطوب دانیل کرد
دانیل حالا بلندتر ناله میکرد، در حالی که برده کوچک سکسیاش را تماشا میکرد که مطیعانه و شاید با میل شروع به لیسیدن کسش کرده بود
دانیل نفس کوتاهی کشید وقتی زبان آنجلا شروع به لیسیدن عمیقتر کسش کرد. در ذهن دانیل، زبان بردهاش شبیه بچه گربهای بود که یک نعلبکی شیر را لیس میزنه.
دانیل در حالی که لبخند میزد، عمیقاً به چشمان بردهاش نگاه کرد و پرسید: “بچه گربه، دوست داری کسم را لیس بزنی؟”
: «بله، میسترس.»
آنجلا همچنان به لیسیدن عمیقتر و عمیقتر کس میسترسش ادامه می داد. طعم، بو و بافت کس میسترسش باعث شده بود کس خود آنجلا هم مورمور بشه
انجلا متوجه شده بود که میخواهد دستانش را روی رانها و باسن برهنه میسترسش بکشه و پوست صاف بدن میسترس را حس کنه.
چشمان آنجلا تا نیمه بسته بود و تمام تلاش خود را می کرد تا از فرمان میسترسش سرپیچی نکنه و چشماش را تا آخرنبنده، در حالی که لذت خودش هم بیشتر میشد.
ادامه دارد…
نوشته: oscarlet