آنا، زنی متاهل و زیبا، در زندگی زناشویی خود احساس خالی بودن میکرد. همسرش، اگرچه مرد خوبی بود، اما غرق در کار و زندگی روزمره شده بود و توجه کافی به آنا نداشت. در همین زمان، آرش، مردی مجرد، جذاب و پرانرژی وارد زندگی آنا شد. آرش با کلامهای شیرین، رفتارهای دلنشین و ابراز علاقه های آتشین، به سرعت قلب آنا را تسخیر کرد.
رابطهی پنهانی آنها به سرعت شکل گرفت. دیدارها ابتدا در مکانهای عمومی مانند کافه و پارک بود، اما به تدریج به مکانهای خلوت تر مانند ماشین و خانه ای که آرش اجاره کرده بود، کشیده شد. یکی از اولین قرارهایشان در یک کافه دنج بود. آرش با نگاههای نافذ و کلمه تحسین آمیز، آنا را خلع سلاح کرد.
بعد از کافه، آرش پیشنهاد داد که کمی در شهر رانندگی کنند. در ماشین، فضایی صمیمی تر شکل گرفت. آرش دست آنا را گرفت و به آرامی نوازش کرد. آنا ابتدا کمی مقاومت کرد، اما گرمای دست آرش و نگاههای پر از محبت او، باعث شد که تسلیم شود. آرش به آرامی انگشتانش را بین انگشتان آنا فرو برد و دستش را محکم تر گرفت. آنا احساس گرما و هیجانی نا آشنا در وجودش حس کرد.
دیدارهای بعدی آنها صمیمی تر شد. آرش با بوسیدن لبها، گردن و شانه های آنا، او را غرق در لذت میکرد. لمسهای آرش، حسی جدید در آنا بیدار کرده بود، حسی که مدتها بود در زندگی زناشویی اش تجربه نکرده بود. آرش گردن آنا را می بوسید و همزمان با زبونش لیس میزدو به آرامی به سمت گوشش می رفت،در همان لحظه دستانش را بر روی کمر آنا میگذاشت و آرام زیر شکمش می برد و می آمد بالا و پستانهای نرم آنا را با دستانش میمالید بخصوص نوک هایش. نفسهای گرمش روی گردن آنا، لرزهای به تن او می انداخت که بدن آنا مانند کوره داغ میشد یکی از قرارهایشان در خانه ی آرش بود.
فضایی آرام با نور ملایم و موسیقی عاشقانه. آرش با بوسه های آرام و نوازشهای لطیف، آنا را به خود نزدیکتر کرد. لباسهایشان به آرامیکنار رفت و آنها در آغوش یکدیگر غرق شدند. آرش با بوسیدن تمام بدن آنا، از لبها گرفته تا گردن و پستانها، او را به اوج لذت رساند. او نوک پستانهای آنا را به آرامی میمالید و میمکید و آنا از این لمسها به خود میپیچید. آرش زبانش را روی گردن وسینه آنا میکشید و او را غرق در لذت میکرد.آنقدر که دیگر آنا از خود بیخود میشد و مانند اسبی سرکش بر روی آلت آرش مینشست و آنقدر وحشیانه بالا و پایین میشد که با آرش همزمان ارضا میشدن تا حدی که حتی به آرش اجازه بیرون آوردن نمیدادن و مایه سفید وجودش را داخل خودش خالی میکرد.لحظاتی پر از شور و اشتیاق که برای هر دو نفرشان فراموش نشدنی بود. چندین سال شاید سه الی چهار سال ادامه داشت و هر بار از قبل پرشورتر . این دیدارها و روابط جنسی بین آنا و آرش ادامه داشت. هر بار،آرش با روشهای جدید، آنا را بیشتر به خود وابسته میکرد. او با بوسیدن، لیسیدن و نوازش نقاط مختلف بدن آنا، او را به اوج لذت میرساند. آرش به آرامی دستانش را روی بدن آنا حرکت میداد، از شانه ها تا کمر و باسن. او با حرکات دایرهای، پوست آنا را نوازش میکرد و او را بیشتر تحریک میکرد. آنا نیز که از این توجه و محبت سیراب می شد، تمام وجودش را به آرش تقدیم میکرد . اما در پس این لحظات شیرین، آرش اهداف دیگری داشت. او که از رابطه خود با آنا لذت میبرد، هیچ قصدی برای تعهد و رابطهی جدی نداشت. او همزمان با آنا، با زنان دیگری نیز در ارتباط بود و به او خیانت میکرد. آرش مردی بود که از بازی با احساسات زنان لذت میبرد و به نظر میرسید که هیچ احساس گناهی ندارد.
روزی، آنا به طور اتفاقی متوجه خیانتهای آرش شد. او در شبکههای اجتماعی، عکسی از آرش را در کنار زن دیگری دید. در آن عکس، آرش دستش را دور کمر زن حلقه کرده بود و هر دو با لبخندی بر لب، بسیار صمیمی به نظر میرسیدند. دنیای آنا در یک لحظه فرو ریخت. او که تمام قلب و روحش را به آرش سپرده بود، با حقیقتی تلخ و گزنده روبرو شد. احساس خشم، ناامیدی، شکست و سردرگمی تمام وجودش را فرا گرفت. او با خود میگفت:”من که همه چیزم را برای او گذاشتم، چرا؟”تصویر بوسه ها، نوازشها و شبهایی که در آغوش هم سپری کرده بودند، مانند خنجری در قلبش فرو میرفت .
آنا دچار افسردگی شدید شد و اعتماد به نفسش را به کلی از دست داد.او از خود میپرسید:”چه چیزی کم داشتم؟ من که زیبا بودم، به او عشق می ورزیدم و در رابطه مان کم نگذاشتم.”این افکار او را شکنجه میداد. او به یاد میآورد که آرش چگونه او را میبوسید، چگونه بدنش را لمس میکرد و چگونه او را به اوج لذت میرساند. آرش نه تنها لب هایش، بلکه گردن، گوشها، سینه ها و تمام بدنش را می بوسید و لمس میکرد و حتی شرمگاه آنا را برایش مک میزد. او به یاد میاورد که چگونه آرش با زبانش روی پوستش حرکت میکرد و او را به لرزه می انداخت. حال همه چیز پوچ و بی معنی به نظر میرسید. تمام آن لمسها، بوسه ها و کلمات عاشقانه، دروغی بیش نبودند . آرش وقتی متوجه شد که آنا از خیانتهای او باخبر شده، سعی کرد با چرب زبانی و ابراز پشیمانی، او را دوباره به دست آورد. او التماس میکرد و قول میداد که دیگر تکرار نخواهد کرد. او به آنا میگفت که او تنها زنی است که واقعا ً دوستش دارد و بقیه فقط اشتباهاتی زودگذر بودند. او سعی میکرد با یادآوری لحظات شیرین گذشته، آنا را تحت تأثیر قرار دهد. او به او میگفت:”یادت می آید آن شب در خانه ام؟ چقدر به تو خوش گذشت. تو بینظیر بودی.”اما آنا دیگر نمیتوانست به او اعتماد کند. زخمی که آرش بر قلب او زده بود، بسیار عمیق بود. دیگر هیچ چیز مثل قبل نمیشد .
با این حال، خاطرات رابطهی آنها، چه شیرین و چه تلخ، آنا را رها نمیکرد. او مدام به آرش فکر میکرد و این فکر و خیالها او را آزار میداد. او به یاد میاورد که آرش چگونه او را میبوسید، چگونه بدنش را لمس میکرد و چگونه او را به اوج لذت میرساند. این خاطرات همزمان هم برایش لذت بخش و هم دردناک بودند. لذت بخش از این جهت که لحظات خوبی را با آرش تجربه کرده بود و دردناک از این جهت که میدانست همه چیز دروغ بوده است.
این فشار روحی آنقدر زیاد بود که آنا دچار مشکلات قلبی شد. او به سختی میتوانست با این واقعیت کنار بیاید که مردی که او را عاشقانه دوست داشته، به او خیانت کرده و از احساساتش سوءاستفاده کرده است. او احساس میکرد که تمام وجودش شکسته و خرد شده است. زندگیاش دیگر مثل قبل نبود. بدی ماجرا این بود وقتی با شوهر خودش می خوابید آن حس جنسی و اشتیاق به آرش را در خود نمیدید و فکر میکرد شاید بتوان برگردم ولی نه دیگر به عنوان عشق…
نوشته: محسن
یک پاسخ به “آنا”
منم میخوام شروع کنم داستان نوشتن. هم برای تمرین هم برای تخیل.