تعریف از خودم نباشه، خوشچهره هستم.
قد ۱۸۰، وزن ۹۰ کیلو. نه لاغرم، نه چاق؛ اما تازه باشگاه رو شروع کردم.
مدتی با دوستانم میرفتیم باشگاه و تمرین میکردیم. توی تایمهایی که میرفتیم، یک آقایی هم میاومد که بهش میگفتن آقا رضا. مردی چاق با موی فرفری، زیر چشمهای سیاه، پوست تیره و قد حدود ۱۷۰. با اینکه اندامش معمولی بود، ولی تلاشش برای فیت شدن بدنش رو دوست داشتم.
من نسبت به بقیه دوستانم خوشمشربتر بودم و رفتار آقا رضا هم با من فرق داشت. بعد از چند بار دیدن و احوالپرسی، سر صحبت رو باز کردم. فهمیدم ۴۵ سالشه، متأهل و کاسب با مغازهی خودش. به نسبت منِ ۲۵ ساله با حداقل درآمد، وضع مالی خوبی داشت.
معمولاً وقتی میومد باشگاه، بازار شلوغ نبود و شاگردش تو مغازه میایستاد. کمکم رابطهم با آقا رضا خوب شد. توی کاری که تازه شروع کرده بودم و به کار اون هم بیربط نبود، ازش مشورت میگرفتم.
من در کنار ورزش، متاسفانه خیلی قلیون میکشم. تقریباً هر شب با دوستانم میریم قهوهخونه. البته نه اونجور قهوهخونههایی که توی فیلمها میبینید پر از آدمهای لات و اراذل باشن؛ همه آدم حسابی هستن. من اصلاً از جاهای سطح پایین خوشم نمیاد.
خلاصه، رفاقت من و آقا رضا با وجود اختلاف سنمون داشت عمیقتر میشد. همیشه هم احترامش رو نگه میداشتم و مثل داداش بزرگم میدونستمش.
یه بار زنگ زد گفت: «محمدرضا، دیشب که قلیون کشیدیم سرم درد گرفت، فکر کنم ذغالش بد بوده. امشب بیا بریم فلان کافه قلیون بکشیم.»
رفتم سمت کافه. وقتی رسیدم دیدم رضا با زنش سهیلا اومده. با رضا دست دادم. خانمش هم دستشو دراز کرد و گفت: «سهیلا هستم.» دستم رو نگه داشت و با دست دیگهش راهنمایی کرد بشینم.
سهیلا زنی حدود ۳۵ ساله بود؛ چشمهای سبز، لبهای ژلزده، موهای بلوند و هیکلی توپر. لباسی یکسره تا زیر زانو پوشیده بود که باسنش داشت توش میترکید. خط سینهاش کاملاً معلوم بود. وقتی نشست و پاشو انداخت روی پاش، پاهای سفیدش برق میزد. صحنهای بود که نمیخواستم حتی بهش فکر کنم، اما ناخودآگاه توی ذهنم میچرخید که زن آقا رضا عجب چیزییه.
معذب شدم و گفتم: «آقا رضا، دوست نداشتم خلوتتون رو بههم بزنم. یه نوشیدنی میخورم، بعد زحمت رو کم میکنم.»
خندیدند. شروع کردیم به صحبت. من ماجراهای کاری اون روزم رو تعریف میکردم، اما مدام حس میکردم سهیلا داره از بالا تا پایین منو برانداز میکنه. حق بدید؛ جلوتون همچین چیزی باشه، شما هم سعی میکنید از فرصت نگاه کنید. اما وقتی نگاه میکردم، میدیدم اونم داره نگاهم میکنه. سریع چشممو میدزدیدم.
رفتارش، عشوههاش و حتی لحن حرف زدنش طبیعی نبود؛ خیلی تحریککننده بود. اما برای من همچین چیزی قفل بود.
اولاً زن سنبالا بود.
دوماً زن شوهر دار.
من پسر شیطونی هستم، اما هر چی بوده تا حالا با همسنوسالای خودم بوده، نه زن رفیقم اونم با ۱۰ سال اختلاف سن.
توی صحبتها گفتم برای پخش محصول، باید برم سمت طراحی سایت و فروش آنلاین. آقا رضا گفت: «اتفاقاً به خاطر همین سهیلا رو آوردم. کارش طراحی سایته، میتونه کمکت کنه.»
این شد شروع ارتباط کاری من و سهیلا. خودش گفت شمارشو بزنم و هر سوالی داشتم بپرسم. چندتا سایت معرفی کرد برای هاست و دامین گرفتن. قرار شد توی تلگرام فیلم آموزشی هم بفرسته.
شروع کردم به یاد گرفتن. یک شب به خودم اومدم دیدم ساعت ۳ صبحه و هنوز سوال میپرسم و اون جواب میده. معذرتخواهی کردم، گفتم: «انقدر درگیر شدم، نفهمیدم ساعت ۳ شده.» خیلی خوب برخورد کرد و گفت: «این حرفا چیه؟» بعد شروع کرد از زندگیم پرسیدن.
– دوست دختر نداری؟
– داشتم، ولی دو ماه پیش کات کردیم. اصلاً به خاطر همین باشگاه رو شروع کردم. واقعاً دوسش داشتم، اما شرایطمون به هم نمیخورد.
– چند وقت با هم بودید؟
– ۹ ماه.
– خب، تا بچه خواست به دنیا بیاد، فرار کردی؟
خیلی خجالت کشیدم.
همینطور گذشت. شوخیهاش زیاد میشد و من بدم نمیاومد. ولی برام خط قرمز بود:
– اولاً شوهر داشت.
– دوماً زن رضا بود.
یه روز که شوخیهاش خیلی زیاد شد، گفتم: «سهیلا خانم، بهتره از خط قرمز رد نشیم. من نمیخوام رفاقتم با آقا رضا خراب بشه.»
اما بعد دیدم ویسی اومد. باز کردم، صدای خود رضا بود که میخندید و میگفت: «محمدرضا، منم. در جریان صحبتهاتون هستم. هیچ مشکلی نداره. دوست خوب منو سهیلاست. از چیزی ناراحت نمیشم.»
شوکه شدم. ذهنم درباره رضا عوض شد. با خودم گفتم: «عجب آدمیه! اگه زن من با کسی اینجوری صحبت میکرد، دیگه زندگی برام تموم بود.»
فرداش رفتم باشگاه. ماشین رضا تعمیرگاه بود و با اسنپ اومده بود. من رسوندمش مغازه. بعد گفت: «امشب سهیلا تدارک دیده، دعوتمون کرده. بگم خوشتیپ کنی بیای.» و چشمکی هم زد.
واقعاً نمیفهمیدم چی تو سرشه…
خلاصه رفتم خونهشون. با رضا سلام و احوالپرسی کردم. سهیلا سلام داد. نگاهش کردم… همون لحظه با اون هیکل و آرایش ملایم، نفسم برید. دامن کوتاه، تاپ چسبان، پاهای سفید… رضا خندید و نشست روی مبل. سهیلا دستمو گرفت، کشید سمت خودش و یه بغل آروم کرد…
رفتیم نشستیم رو مبل سهیلا شروع کرد به چیدن میز ما ام پاشدیم کمک کردن
چند باری رد شدنی از وردی آشپزخونه سهیلا ی جوری تنظیم میکرد که از کنارم رد بشه و میمالید خودشو بهم دیگه واقعا داشتم دیوونه میشدم
میز رو چیدیم و خوردیم غذا رو و رفتیم جلو تلویزیون رو مبل مشغول صحبت
رضا رو مبل تک نفره بود من روی مبل ۳ نفره که روبروی تلویزیونه سهیلا اومد نشست کنار من
چند دقیقه ای به صحبت گذشت و رضا رفت سرویس همین حین بود سهیلا نزدیکم شد منم معذب تر
بوی ادکلنش الانم که دارم مینویسم توی مشامم داره پخش میشه
از هر طرف حرف میزد اما با عشوه و خیلی آروم
هی نزدیک تر میشد
ی جا دیگه گفتم ببین سهیلا خانم اصلا قشنگ نیست کارتون همسرتون رفته سرویس و منی که به عنوان دوست راه داده تو خونش بهم اعتماد کرده و ناموسش رو گذاشته کنارم بخوام با همسرش عشق و حال کنم
شما ام حق بدید من خیلی شور و هیجان دارم و شیطونم قطعا جلو رفتار شما کم میارم
خندید
همین حین بود رضا اومد بیرون من ی مقدار کشیدم خودمو عقب اما بیشتر دیگه جا نداشتم
اون باز اومد نزدیک تر رضا که مارو دید از لب من تا لب سهیلا ی وجب فاصله بود
رضا به سهیلا گفت آخر گفتی بهش یا ن؟!
سهیلا خندید و رضا همینجوری که داشت مارو نگاه میکرد رفت تو اتاق مشغول ی کاری شد
سهیلا گفت
من و رضا باهم تصمیم گرفتیم ی شب خوب با تو رو تجربه کنیم
کاملا گنگ بودم گفتم یعنی چی
همین که گفتم لبش رو گذاشت رو لبام
منم که دیگه قضیه رو گرفته بودن
شروع کردم به خوردن لباش
درازش کردم رو تخت همانطوری که لب میگرفتم سینه هاشو میمالیدم تاپش رو در آوردم ی سوتین قرمز با رنگ روشن بدنش خیلی شهوت انگیز بود…
افتادم خوردن سینش و بوس کردن و لیس زدن شکمش تا آروم آروم بیام پایین تر
خیلی صدا نمیکرد تا ی گاز خیلی آروم از نوک سینش گرفتم و کشیدم دیگه صداش بلند شد
حقیقتا من نگران آبروی رضا بودم
تو آپارتمان نره آبروش
اومدم پائین به دامن که رسیدم دادم بالا شورت از این تک نخی ها بود و کسش کاملا خیس
ی ذره با انگشتم مالیدمش
شرت رو زدم کنار ی زبون از پایین تا بالای کسش رو زدم
ی داد بلند زد
به خودم اومدم دیدم رضا نشسته داره نگاه میکنه و جای کیرشو توی شلوارش درست میکنه
اما دیگه رضا مهم نبود وقتی تو این حالت سهیلا جلوم بود
ی مقدار که خوردم ی لرزه افتاد به جونش با دستش موهامو گرفت و محکم فشار داد داشتم تو کسش خفه میشدم و اون میلرزید
قشنگ ارضا شد
رفتم بالا پیشونیش و لباشو چشاشو پشت هم تند تند بوسیدم
چشماشو که باز کرد گفت عوضی دوست دارم
نگاه کردم به رضا باور نمیشد کس زن رضا تا الان تو دهنم باشه و ارضاش کنم و زنش بهم بگه دوست دارم
ی مقدار که همینجوری نوازشش کردم خودش جون گرفت پا شد اومد سمت کیرم داشت شلوارو پاره میکرد
باز کرد شلوارو
کیرم که دید با تعجب گفت این خیلی بزرگه
اجازه ندادم بیشتر حرف بزنه با دستم که داشتم موهاشو نوازش میکردم سرشو بردم پایین سمت کرم و باز نگاهم افتاد سمت رضا دیدم کیرشو گرفته دستش داره میماله و لذت میبره
چند دقیقه که خورد بلندش کردم خوابوندم رو تخت پاشو باز کردم
شرت و باز دادم کنار کیرمو گذاشتم رو کسش باز صداش آروم بلند شد کرمم گرفت نکردم تو
همونجوری بازی دادم رو کسش
صداش بلندتر شد
بکن توش من کیر میخوام
وقتی تنظیم کردم سر کسش
اونقدر که داغ و خیس بود شبیه مکنده کیرمو کشید داخل ی اوف بلند با هم کشیدیم
حسی که اون لحظه بهم دست داد مثل این بود که از حیاط خونه تو سرما زمستون بدو بدو میای تو خونه کنار بخاری دو تا پتو میکشی رو خودت گرم شی
دقیقا همچین حسی به کیرم دست داد
شروع کردم تلمبه زدم
لب میگرفتم ازش
ی دستم زیر کمرش بود عقب جلو میکردم و ی قوس به کمرش داده بودم
ی دستم هم رو سینش بود میچلوندمش
سینه خوش فرم مثل پرتقال بزرگ
خودم هم هر ۳۰ ثانیه چند ثانیه لباشو ول میکردم تا نفس بکشیم
جفتمون از شدت شهوت داشتیم میسوختیم
من زیر ۲۰ دقیقه آبم نمیومد اما اینجا فک کنم ۷،۸ دقیقه که تلمبه زدم داشت آبم میومد کشیدم بیرون اومدم بالا تر ی مقدار بازی کرد با کیرم تا پس گردنم هر چی آب بود کشید بیرون ریخت رو سینش
از اون به بعد معمولا هفته ای یکبار خونشون دعوتم
ماهی یکبار هم یا شمال میریم یا میریم سمت کردان
و الان رابطه با زوج بشدت زیر زبونم مزه کرده
این داستان کاملا واقعی بود…
نوشته: محمدرضا
11 پاسخ به “آقارضا و همسرش”
عالی بود آرزوی خوشبختی درکنار همدیگه
مزه کرده پس
مگه رو مبل جلو تلویزیون نبودین؟چطوری بعد از اینکه همونجا ساک زد انداختیش رو تخت و پاهاشو باز کردی؟
عالی
عالی بود
آره معلوم بود واقعی … ارواح عمت
امکانش هست اینجوری بشه بهرحال نوش جونت
این ی سکس کاک اولدیه که بیشتر متاهلا دوست دارنو سکس شهوت الودیم هست و باهاش زنم خیلی حال میکنهولی بستگی به ادم نفر سوم داره که باید ادم رازدار و با اعتمادیباشه ، نظر من بیشتر همسن خود ادم باشه بهترهولی اعتماد و اطمینان سن و سال نداره و به شخصیت طرفبستگی داره 💄👠👙
آخه ک.ونی تو رو مبل بودی رضا کون.ی تر از تو رفته بود تو اتاق بعد تو سریع خوابوندیش رو تخت کون.ی؟تا اونجا بیشتر نخوندمچرا وقت مارو الکی میگیری مادر خطا
به به بکن شمالی خواستین من هستم
تخت تو پذیرایی بود؟