از اینکه مدتی نبودم و دیر داستان منتشر کردم واقعاً عذرخواهی میکنم. در قسمتهای بعدی دلیل این غیبتم رو توضیح میدم.
یه دنیا ممنونم از شما دوستان نازنین که با پیامهای پر از محبتتون حالم رو خوب کردید.
قسمت قبل: آبتین و مهاجرت
بعد از دو ساعت و نیم پر از استرس، بالاخره هواپیما فرود اومد. هنوز باورم نمیشد.
واقعاً من الان آلمانم؟ یعنی آزاد شدم؟
از هواپیما پیاده شدم و به سمت گیت ورود رفتم. از شدت استرس تمام بدنم میلرزید.
افسر گیت پاسپورتم رو خواست. با دستهای لرزون بهش پاسپورتم رو دادم.
زیر چشمی داشت نگاهم میکرد. چند ثانیه بعد گفت که کنار وایستم و با بیسیم صحبت کرد.
دو تا پلیس دیگه به سمتم اومدن. از ترس داشتم سکته میکردم. هیچ ایدهای نداشتم قراره چه اتفاقی بیفته.
پاسپورتم رو از همکارشون گرفتن و بهم گفتن که باید همراهشون برم.
منو بردن تو یه اتاق که شبیه دفتر کار بود. یکی از مأمورا به انگلیسی ازم پرسید:«پاسپورتت جعلیه؟»
با اینکه کلی زبان یاد گرفته بودم، تو اون لحظه هیچ کلمهای به جز «No» یادم نمیاومد.
صداش رو بالاتر برد و دوباره همون سوال رو تکرار کرد. گفتم: «ویزا جعلیه، ولی پاسپورتم نه.»
گفتن تا وقتی کمیسر و مترجم برسن باید بازداشت بشی.
تو راهرویی که یه زندان مثل قفس داشت منو نگه داشتن.
دوتا مامور ساکمو گذاشت جلوم و گفتن بازش کن.
قلبم مثل گنجشک میزد.
ساک و باز کردم.
تمام وسایلمو درآوردن و بازرسی کردن.
رسیدن به لباس زیر زنونه ها و لوازم آرایشی که از ترکیه خریده بودم.
دیگه از خجالت فقط سرم پایین بود.
ولی اونا حتی نخندیدن، خیلی حرفه ای برخورد کردن.
یکی از مأمورا بهم گفت: «باید لباسهاتو دربیاری و برای بازرسی آماده بشی.»
از استرس و خجالت بغض گلوم رو گرفته بود. پلیور و شلوارم رو درآوردم.
داشتم از خجالت میمُردم. مأمورا خیلی خونسرد و حرفهای نگاهم میکردن.
گفتن که باید تمام لباسهامو، حتی زیرپوش و شورتم رو دربیارم.
شوکه شدم. از ترس و خجالت ناخودآگاه اشکهام سرازیر شد.
اونجا، تو همون راهرو که قفس بود و پلیس های دیگه هم رد میشدن، مجبور شدم همه لباسهامو دربیارم.
همون لحظه یادم اومد که از شب قبل کبودیهای روی گردنم و سینهام از سکس با رضا و نادر هنوز مونده.
از خجالت صورتم مثل یک گلوله آتیش شده بود.
به خودم میگفتم وای… حتماً رد گاز نادر هم روی باسنم مونده.
پوستم خیلی سفیده و نازک، برای همین زود کبود میشم.
احساس کردم یکی از مأمورا یه لبخند روی لباشه، ولی خیلی حرفهای و جدی بودن.
بهم گفتن دست و پاهامو باز نگه دارم تا بازرسی کنن.
تمام بدنم میلرزید.
فکر کردم تموم شد، ولی دوباره گفتن که باید برگردم و دست و پاهامو باز کنم.
این بار گفتن خم بشو و با دستهام باسنم رو از هم باز کنم.
از خجالت و ترس میخواستم زمین دهن باز کنه و منو ببلعه.
خم شدم و همون کار رو کردم. سرمای اتاق رو لای باسنم حس کردم.
یکی از مأموران خم شد و با دقت نگاه کرد.
هنوز سوراخم درد و سوزش داشت. با خودم فکر میکردم حتما معلومه همچی.
گفت: «اوکی، تموم شد.»
برگشتم، با سر پایین و خجالت زده، زیرچشمی دیدم، یکی از پلیسها دوتا دستشو جلو نگه داشته با یک دست مچ دست دیگشو نگه داشته. احساس میکردم کیرش بلند شده و میخواد اینطوری مخفیش کنه.
لباسهامو پوشیدم و روی نیمکت تو بازداشتگاه نشستم.
تمام بدنم از خستگی و استرس سنگین شده بود.
انگار غلتک از روم رد شده بود.
به هیچچیز فکر نمیکردم. توی خلا مطلق به یه نقطه خیره شده بودم.
نمیدونم چقدر گذشت که دوباره یکی از مأمورا اومد و گفت باید دنبالش برم.
منو برد تو اتاق بازجویی. یک مرد نسبتاً جوان که کمیسر بود، خودشو معرفی کرد.
خانمی به عنوان مترجم فارسی کنارمون نشسته بود.
بعد از کلی بازجویی و اینکه فهمیدن من به عنوان پناهنده اومدم، گفتن که این مدارک رو بگیر و خودت رو به کمپ پناهجویان در مونیخ معرفی کن.
وقتی به مترو رسیدم، یکی از همون مأمورا که منو تا ایستگاه همراهی کرده بود، لبخند زد و با دست خداحافظی کرد.
منم با یه لبخند جوابشو دادم، ولی تو دلم از خجالت آشوب بود.
به خودم میگفتم اینا تمام کبودیها و رد دندون رو دیدن، حتی لای باسنم هم نگاه کردن.
قطعاً همهچیزو فهمیدن.
با همین فکرای آشفته رسیدم به ایستگاه مورد نظر.
پرسوجو کردم و به ساختمون زردرنگی رسیدم که بعداً فهمیدم بهش میگن «کمپ زرد».
وقتی وارد شدم، شلوغ بود و بوهای عجیبوغریبی میاومد.
تا چشم کار میکرد پر بود از سیاهپوستها و چند تا افغانی.
خودمو معرفی کردم. مأمور اونجا مدارکم رو بررسی کرد و گفت برو طبقه اول، اتاق شماره ۱۰۳.
وارد اتاق شدم و روی یه تخت خالی افتادم.
از شدت خستگی نفهمیدم کی خوابم برد.
احساس کردم فقط ده دقیقه خوابیدم که یکی از سیاهپوستا بیدارم کرد.
فقط یه کلمه عربی میگفت: «محکمه، محکمه!»
قلبم داشت از جا درمیاومد.
دیدم همه بیدارن و آماده میشن.
متوجه شدم که منظورش دادگاهه.
ساعت ۷ صبح بود، ولی هوا هنوز تاریک بود.
لباسهامو پوشیدم و با جمعیت راه افتادم.
بعد از حدود ده دقیقه پیادهروی، به اداره مهاجرت رسیدیم.
اونجا تو اتاق انتظار، یه افغانی سعی داشت سر صحبت رو باهام باز کنه.
گفت ایرانی هستی.
گفتم آره
کلی صحبت کرد ولی من اصلا حواسم نبود چی میگه
فقط شنیدیم میگه ایرانیها رو تو کمپها کنار هم میذارن، افغانیها رو هم همینطور.
بعد از حدود یک ساعت نوبتم شد. وارد اتاق شدم.
دو نفر اونجا بودن. یه خانم ایرانی حدوداً ۴۰ ساله که مترجم بود و یه خانم آلمانی جوان.
با لحنی مهربون ازم خواستن بشینم و شروع کردن به پرسیدن سوال.
منم تمام سوالاتشون رو جواب دادم و همهچیز رو گفتم.
خانم آلمانی بعد از شنیدن حرفهام، با لحنی ملایم گفت: «درک میکنم که جامعه LGBT تو ایران شرایط سختی داره.»
مترجم ترجمه میکرد.
پرسیدم، میتونم خواهشی بکنم؟
سرشو به علامت تایید تکون داد.
بهشون گفتم: «میشه منو به کمپی بفرستین که ایرانی نداشته باشه؟»
و دلیلش رو هم گفتم که تو جامعه ایرانی افراد LGBT پذیرفته نیستن و من دوست دارم خودم باشم.
(منظورم این نیست که هموطنهام بدن، من دوست داشتم خجالت نکشم، لطفا منظورمو بد متوجه نشین)
خانم آلمانی درخواستمو پذیرفت منو به یه شهر مرزی نزدیک سوئیس به نام «والتسهوت» فرستادن.
شهر خیلی کوچیکی بود ولی خیلی قشنگ بود.
رسیدن به یک ساختمان قدیمی که خیلی هم بزرگ نبود.
مثل یک متل بود.
اتاق های کوچیک داشت که تو هر اتاقش ۳ نفر زندگی میکردن.
صاحب متل یک خانم مسن بود، رفتم پیشش مدارکمو دادم.
نگاه کرد و گفت باید بری اتاق شماره ۵ اونجا یک تخت خالیه.
رسیدم دم در اتاق در زدم و درو باز کردم
رفتم تو دیدم اتاق نیمه تاریکه و فقط یک چراغ خواب روشنه.
کل اتاق پر از دود ماری جوانا بود و دوتا مرد جوان سیاه پوست روی تختاشون روبروی هم نشسته بودن و گل میکشیدن.
تخت سوم که تخت من بود ، گوشه دیگه اتاق بود.
یک اتاق شاید نهایتا ۲۰ متری با یک دستشویی و حمام کوچیک برای ۳ نفر.
ادامه دارد…
نوشته: آبتین ترنس
9 پاسخ به “آبتین، ورود به آلمان”
قلمت خوبهادامه بدین آفرین
ابتین به عنوان یه ترنس داستانت داره غمگین میشه و تاریکدرد رو میشه از سطر سطر خاطرات حس کرد لذت هم وجود داره ولی لذت سواستفاده شدید جنسی از تنهایی و ترس و گیر افتادن یه پسر زیبا تو سه کنجی که تو حالت عادی هیچ جوره نمیشه باهاش سکس داشت ولی ادم رحمش میاد به این مظلومیت ای کاش واقعی نباشه 😢طفلی ابتین ترنسطفلی طاها 🦖طفلی ساسان ترنس .روحش شاد😢بیصبرانه منتظر ادامه داستان هستیم 🙏
خوبه که دیگه هرگز ننویسیمن از سال ۱۹۹۰ آلمان زندگی میکنم
دوست پارم داستانت رو ادامه بده
به نظرم حتما و سریعا ادامشو بنویس🙏🏽
کسی که اروپا رفته یا اروپا زندگی میکنه این چیزا واسش عادی شده و هیچ وقت تو این سایت ها نمیاد چون کمبود نداره وقتی هم نداره که بیاد از این داستان ها بنویسه البته دمت گرم متای خوبی زدی
به راست و دروغش کاری ندارم ، مهم نوشتنت بودکه واقعا قشنگ و شیرین نوشته بودیادامه بده
این که داستان سکسی نیست نوشتی منم فکر میکردم الان افسر مهاجرت کیر بیست سانتی شو درمیاره و تو کونت میکنه و جیغ میکشی و کمیسر میاد و براش ساک میزنی
ک…س ننه درو…غ گوت