پیش از طلوع (۱)

سلام عزیزان دل
نویسنده داستان نیمه وجودم هستم، از نظرات و لایک های قشنگتون برای داستان نیمه وجودم خیلی ممنونم
الان یه داستان جدید و جذاب براتون آوردم
اسامی مستعارند و داستان واقعی نیست !
اگه دنبال برطرف کردن نیاز جنسی هستید این داستان نیاز شمارو برطرف میکنه،چیزی که تو این سایت زیاده داستان های سکسی تحریک کننده !
مثل همیشه امیدوارم دوست داشته باشید منتظر نظرات و پیشنهادات شما هستم ❤️
بزن بریم…
نسیم سردی صورتمو نوازش میداد…
نگاهمو به اطراف دوختم… بچه ها یکی بعد از دیگری از سالن مدرسه بیرون میومدن بی اهمیت نسبت به یکی از بچه ها که داشت سمتم میومد …
+هی سلام امتحان چطور بود؟
-بد نبود
و سرمو به سمت دیگه ای چرخوندم

  • چند وقته خیلی تو خودتیا چی شده
  • به تو ربطی نداره
    و بلند شدم به سمت دیگه رفتم
    فقط لحظه شماری میکردم که این مدرسه تایمش زودتر تموم شه و برم خونه و خودمو خالی کنم….
    بالاخره به هر بدبختی که بود رسیدم خونه…
    درو باز کردم و رفتم داخل…
    کسی نبود ، سریع به سمت اتاقم رفتم لباسامو عوض کردم و دست صورتمو آب زدم….
    گوشیمو از رو میز برداشتم و بازش کردم خبری نبود گذاشتمش زمین خودمو روز تختم پرت کردم…
    اولین قطره اشک صورتمو نوازش کرد
    یک سال بود که وضعم همین بود مدرسه ، خونه ، گریه و گریه و گریه
    بغضم ترکید…
    بلند بلند گریه میکردم ….
    نمیدونم کی خوابم برد…
    +آرمااان
    +آرماااااااان
    صدای مامانم از خواب بیدارم کرد، با صدای شدیدا گرفته گفتم
    -بله
    +بیا ناهار بخور
    -نمی خورم
    میگمت بیا سرییع
    ناچار از تختم بلند شدم و آبی به دست و صورتم زدم و میخواستم به سمت حال برم که صدای بابامو شنیدم…
    +آهااای پتی عاره چته گوشیمو سوراخ کردی از بس بهم زنگ زدی
    *کجا تشریف داشتین قربان؟
    +هرجا به تو چه ربطی داره
    *اون جنده خانوم تو ماشینت چی کار میکرد؟
    +به تو ربطی نداره
    *عههه؟ لب تو لب ! انقدر بی شرفی ؟ انقدر غیرت نداری ؟ توف به غیرتت بیاد؟
    صدای شتاب سریعی که بابام گرفت و بعدشم چک محکمی که تو صورت مامانم زد شنیده شد
    +حرف اضافه نزنیا ریدن تو شیری که اون ننه حرومزادت گذاشته دهنت
    داداشای تو خیلی غیرت دارن ؟
    آرروم به سمت هال رفتم دیدم یقه مامانمو گرفت و از زمین بلندش کرد انگار باز می خواست بزنتش…
    سریع به سمتش دویدم
    -بسههه ولش کن ولش کن بابا
    با ضربه ی محکمی که به تخت سینم زد پرت شدم زمین
    +تو زر زر نکن
    *بچه ها رو چیکار داری ؟ توف به اون غیرتت که با بچه خودتم اینجوری میکنی!
    +اون بچه من نیست، فقط یه غفلته که اون شب کذایی نتونستم خودمو کنترل کنم و …
    *خفههه شو دهنتو ببند جلو بچه اگه موقع به دنیا اومدنش هزار تا تست و کوفت DNA نمی گرفتی معلوم نبود چه تهمت هایی که بهم نمیزدی
    از جام بلند شدم ، اختیار اشکام دست خودم نبود …
    دیگه نمیخواستم اون حرف هارو بشنوم به سمت اتاقم دوییدم
    درشو محکم بستم و به بلند ترین حالت ممکن که اونا هم صدامو بشنون گریه میکردم…
    واقعا از ته دلم گریه میکردم…
    انگار با شنیدن صدای گریه من بس کردن و دیگه ادامه ندادن با شنیدن صدای در حال متوجه شدم بابام رفته…
    بابا…. چه واژه ی مسخره ای واسم بود…
    +مامان جان گریه نکن تورو خدا
    -مامان ولم کن تنهام بزار تنهااام بزاررررر
    شاید دلیل یک سال گریه رو فهمیده باشین…
    بابام هیچوقت نگاهم نکرد
    محبت پدرانه که جای خود دارد…
    هیچوقت حتی اسمم رو حتی صدا هم نزد
    گدای محبت بودم واسه یه ذره محبت بابام گدایی میکردم…
    من فقط 17 سالم بود فقط 17…
    از ترحم هایی که بزرگتر ها بهم میکردن بیزار بودم…
    یه لبخند ساده ای که بابام میزد دنیا رو بهم می‌بخشید…
    وسط گریه هام و غرق در اشکام خوابم برد…
    بیدار که شدم ساعت شش و نیم عصر بود
    لباسامو در آوردم و به سمت حموم رفتم
    یه دوش ساده گرفتم و برگشتم به سمت اتاقم
    یه شلوار راحتی و لباس سفید آستین بلند برداشتم و تنم کردم موهام خشک کردم و یکم بهمشون ریختم…
    صدای زنگ گوشیم توجهمو جلب کرد
    یکی از همکلاسی هام تماس گرفته بود…
    +سلام خوبی آرمان؟
    -سلام ممنون. جانم؟
    +فردا که امتحانی نداریم؟
    -امتحانی نداریم که!
    +عهه. خدارو شکر فکر کردم فردا امتحان داریم. خب امتحان بعدی چیه و کیه؟
  • پس فرداست تاریخ.
    +دمت گرم. فعلا
    -خداحافظ
    قطع کردم صدای قار و قور شکمم منو به خودم آورد…
    ضعف کرده بودم به سمت آشپزخونه
    رفتم دیدم غذا های ظهر هنوز رو میز ناهار خوریه… فقط یه کیسه روش کشیده شده
    کیسه رو کنار زدم و چند لقمه ای غذا خوردم و به سمت اتاقم برگشتم
    سریع گوشیمو برداشتم و زنگ به مامانم زدم…
    -الو سلام مامان
    +سلام پسرم جان؟
    -کجایی
    +پیش ناخن کارمم بعدشم امشب نمیام خونه، خونه خالت اینا هستم
    نمیایی تو؟
    -نه ممنون. خداحافظ
    میدونستم بابام میاد خونه زود دوباره به سمت آشپزخونه دویدم طرف غذا هارو برداشتم و غذاش رو خالی کردم…
    و ظرف هارو با دقت شست و سرجاشون گذاشتم
    بلند نبودم خودم غذا درست کنم اما خوب میدونستم بابام چی دوست داره
    عاشق پیتزا پپرونی بود سریع گوشیمو برداشتم و زنگ زدم…
    -الو سلام
    +سلام پیتزا هات بفرمایید
    -دوتا پیتزا پپرونی لطفا
    +چشم اشتراکتون…
    -٢٣۴ فقط دوتا نوشابه خنک هم لطف کنید.
    +چشم، خدانگهدار.
    رفتم رو مبل نشستم و منتظر موندم
    همش تو این فکر بودم که چی میشه اگه فقط یه شام دونفره ساده بخوریم با بابام
    چی میشه؟ خدایا چییی میشه؟
    گاهی وقتا آرزو میکنم یه مریضی سخت بگیرم بلکه بابام بهم توجه کنه
    اما همدم همیشگیم این قطره های گرم و مزاحم بودن….
    یاد امروز افتادم….
    “بچه من نیست فقط یه غفلته”
    بار اولش نبود که اینو میگفت!
    گناه من چیه؟! نمیدونم شاید یه چیزی هست خب…
    گوشیمو برداشتم و با اینستا خودمو سرگرم کردم

حدودا ساعت 19:30 بود که گوشیم زنگ خورد
-الو سلام بفرمایید
‌+الو پیکم لطفا بیاید پایین
-بله اومدم
سریع دویدم سمت اتاقم از تو کیف پولم کارتمو برداشتم و بدو بدو رفتم پایین که پیتزا رو تحویل بگیرم
پیتزا رو گرفتم و به سمت بالا اومدم
میدونستم بابام الاناست که برسه….
سریع و با تمام سلیقه ای داشتم سعی کردم میزو بچینم
نشستم پشت میز و منتظر شدم….
حدودا 20 دقیقه گذشت و من دوباره پیتزا رو با ماکروفر گرم کردم…
تا اینکه صدای چرخوندن کلید توی در اومد
با ذوق به سمت در رفتم…
بابام درو باز کرد
نگاهم به چهرش عبوس و ابرو های توهم رفته اش رفت
دلم ریخت…
ولی جرات مو جمع کردم و گفتم
-س… سلام بابا خسته نباشی
با بی‌میلی بهم نگاه کرد و گفت :
+علیک، اون پتی عاره کجان؟
-خونه خاله
+بهتر! نباشه خونه تو آرامشه
به سمت اتاقش رفت…
حدودا پنج دقیقه بعد با لباس های راحتی و خونگی برگشت من تو آشپزخونه خونه بودم
سریع سینی چایی و برداشتم و به سمتش بردم
چایی و نبات و بیسکویت و دارچین و همچی تموم بود واقعا چیزی کم نداشت
با ترس و لرز جلوش گرفتم…
-ب…. بف.. بفرمایید
با بی میلی بهم نگاه کرد و گفت
+نمی‌خورم
-گ.. گلویی تازه کنید، خسته اید
انقدر که میترسیدم ازش همیشه اینجوری حرف میزدم باهاش
بدون حرفی استکان چایی رو برداشت و یه دونه نبات هم انداخت تو استکان ش
حتی یه نگاه هم بهم نمی‌کرد.
میخواستم کنارش بشینم اما جرات نداشتم
همین که چایی رو برداشته بود خودش دنیایی بود واسم….
+واسه چی وایسادی مثل بز منو نگاه میکنی؟
دستم درد نکنه
-ببخشید
اینو گفتم و به سمت آشپرخونه رفتم سریع ظرف میوه رو برداشتم و دوباره به سمتش رفتم
‌-ب… بفرمایید
+نمیخوام!
-بخور…
+رو اعصابم رژه نرو میگم نمیخوام
-چشم،ببخشید.
آروم و با ترس ظرف میوه رو زمین گذاشتم و رفتم با فاصله باهاش رو کاناپه نشستم…
خیلی تو دلم بود حرفمو بزنم انگار دلم جواب این سوالو میخواست…
-ب… بابا
داشت به تلویزیون نگاه می‌کرد! منو هیچ نگاه نمی‌کرد و انگار وجود نداشتم….
نمیدونم عمدی یا سهوی اما جوابمو نداد
تن صدامو بلند تر کردم و گفتم
‌-بابایی!
سرشو به نشونه بله تکون داد
چشماش از صفحه تلوزیون تکون نمی‌خورد
-چ… چرا منو دوست نداری؟
+حوصله این حرفا رو ندارم توله سگ برو گمشو اتاقت
-ا…اما غذا….
+میری یا با چک و لگد بفرستمت؟
صدام پر از بغض، چشام پر از اشک از جام بلند شدم
-پیتزا گرفته بودم بخوریم! پپرونی همون که دوست دارین!
+لازم نکرده، تو میخوای بخوری بخور دیگه هم حرف نزن و رو اعصابم راه نرو
به سمت اتاقم دویدم تا به اتاقم رسیدم
به سمت پنجره اتاقم رفتم…
هوا ابری انگار دلش بارون میخواست، مثل دل من…
مگه من بهش چی گفتم؟ گفتم چرا دوسم نداری؟ چرا اینجوری کرد
هزار بار آرزوی مرگ کردم هزار بار از خدا خواستم که فردا بیدار نشم
ای کاش میشد دعام مستجاب بشه….


گلوم خشک خشک شده بود آروم چشمامو باز کردم سریع به ساعت یه نگاه کردم ساعت 3:45 شب بود…
آروم از تختم بلند شدم و به‌سمت آشپزخونه رفتم
از یخچال یکم آب برداشتم و گلمو تازه کردم
نگاهم به پیتزا های روی میز افتاد
دیدم 5 یا 6 اسلایس از یکیشون خورده شده…
خنده ای به تلخی دونه های قهوه به گوشه لبم اومد و پیش خودم گفتم
-فقط دلش نمیخواست با من بخوره! فقط با من مشکل داره
نه دیگه حوصله گریه نداشتم…
آروم پیتزا هارو برداشتم و توی یخچال گذاشتم و دوباره به سمت اتاقم رفتم
یه لحظه چشمم به اتاق بابام افتاد…
دیدم روی تخت دونفره ش خوابه
آرررووم به سمت اتاقش قدم برداشتم….
چقدر با آرامش خوابیده بود
کاش منم بغلش خواب بودم بغل بابام!
خم شدم و بوسه ای آروم روی بازو هاش زدم و بو کشیدم…
لباسش بوی همون عطر تند همیشگی رو میداد
همیشه حتی تو خونه هم این بو رو میداد
چشمام پر از اشک شد….
و سریع برگشتم تو اتاقم قبل از اینکه بیدار بشه…
و با گلویی سرشار از بغض و چشم های غرق در اشک سعی کردم دوباره بخوابم….
با صدای آلارم گوشیم از خواب بیدار شدم
به سمت دستشویی رفتم کارامو انجام دادم
سریع لباسامو پوشیدم ، به سمت اتاق بابام رفتم…
هنوز خواب بود…
سریع دویدم به سمت آشپزخونه
یه صبحونه آماده کردم و چایی درست کردم
و رفتم به سمت اتاق بابام
آروم دستامو رو بازو هاش کشیدم…
-بابا
بابا بیدار شو صبح شده
آروم چشماشو باز کرد….
+چته؟
-پاشو صبح شده، صبحونه بخوریم
+تو بخور برو من دیرتر میرم سرکار
-خب نمیشه همین الا…
+رو مخم راه نرو اول صبح ، برو گمشو دیگه…
با صدای گرفته گفتم
-چ..چشم، خداحافظ
حتی جوابمو نداد
منم همونجوری صبحونه رو گذاشتم رو میز بمونه و چیزی نخوردم و به سمت مدرسه رفتم
کاش واقعا می رفتم گم میشدم
هر کاری میکردم به چشمش نمیومدم
نمیدونم چه بدی بهش کرده بودم که اینجوری باهام رفتار می‌کرد
اشکایی که تو چشمام جمع شده بود رو پاک کردم و به راهم ادامه دادم.


+آرمان جعفری!
+آقای جعفری با شمام
با شنیدن صدای استاد جامعه شناسی به خودم اومدم
-بله استاد؟
+حواست کجاست؟
جواب سوال 2 فعالیت چی میشه؟
سریع نگاهمو به کتابم دوختم
جوابشو بلد نبودم!
-ع…عه چیز….
+مثل همیشه!
نمراتت هم که بدجور درخشانن!
جلسه بعد بدون حضور پدرت تو کلاس راهت نمیدم! میخوام با خودشون صحبت کنم
کلافه سرمو پایین انداختم و “چشم” ـــی زمزمه کردم.
حالا چجوری به بابام بگم، همینجوری به خونم تشنست! خدایا منو مرگ بده
و دوباره اشک و بغض آه
زنگ استراحت به صدا در اومد
سریع از سر جام بلند شدم کیفمو برداشتمو دنبال استادمون دوییدم
-استاد
استاااد
استااااد
+بله چیزی ‌شده؟
-استاد میشه به مادرم بگم بیاد؟
+نخیر فقط پدرت!
-استاد خواهشا…
نذاشت حرفم تموم بشه و بی اهمیت بهم رفت
تو دلم هزار تا فحش بهش دادم کلافه پوفی کشیدم و به سمت در خروجی رفتم.
اعصابم خیلی خورد بود خیلییی
می ترسیدم، بغض داشتم استرس داشتم خوبه حالا پسفردا جامعه شناسی داریم.


در خونه رو باز کردم مثل اکثر وقتا هیچکس نبود…
آروم به سمت اتاقم رفتم لباسامو عوض کردم و دست و رومو شستم
به سمت تختم رفتم…
زانو هامو بغل کردم و بغضم طبق عادت هر روز ترکید…
بلند بلند گریه میکردم و از خدا شکایت میکردم
و هی آرزوی مرگ داشتم
بزرگترین آرزویی بود که داشتم….
مرگ
چشمامو باز کردم تو همون حالت خوابم برده بود…
از جام با بی میلی بلند شدم و به سمت آشپزخونه رفتم هنوز وسایل صبحونه رو میز بود که بابام یکم ازشون خورده بود…
سریع وسایل رو جمع کردم و ظرفارو شستم…
در یخچال رو باز کردم غذا های دیروز مونده بود
همونو گذاشتم تو ماکروفر تا گرم شه
و بعد از گرم شدنش با بی رغبتی و فقط واسه سیر شدن چند تا لقمه خوردم و بقیش رو سر جاش گذاشتم….
یه نگاه به ساعت کردم 16:30 بود
به سمت اتاقم رفتم
در کمدم رو باز کردم و یه شلوار جین یخی و یه دورس مشکی رنگ برداشتم و پوشیدم…
کوله پشتی مو برداشتم و کتاب هایی که میخواستم داخلش گذاشتم و بعد از برداشتن گوشیم و کارت بانکی م خونه رو ترک کردم.
همیشه عادت داشتم چند روز در هفته عصر ها به یه کافه دنج و آروم برم و رمان بخونم…
اینکار باعث می‌شد یکم آروم شم و دردام یادم بره…
جدیدا به کافه طلوع (وجود خارجی ندارد)
میرفتم محیط آروم و مناسب مطالعه ای داشت


آروم وارد کافه شدم و آخر کافه یه جای خوب پیدا کردم و رفتم نشستم….
سریع و بی معطلی کتاب رمان “عمارت لوسیفر#34; رو برداشتم و صفحه مورد نظرم رو آوردم و شروع کردم به مطالعه…
غرق در نوشته و متن و احساس بودم که….
+چی میل دارید جناب؟
سرمو بالا آوردم….
چشام به چشمای گارسون گره خورد….
چشم هایی به سیاهی کهکشان!
به زیبایی آفتاب!
به درخشانی ستاره ها….
+آقا؟!
+آقا چی میل دارید؟
چه چشم هایی!
انگار هیپنوتیزم شده بودم انگار لرزش قلبمو احساس می‌کردم….
سریع به خودم اومدم
-ع… عه! نه! چیز…. یعنی…. چیز!
+چیزی شده حالتون خوبه؟
-خ…خوبم
+چی میل دارید؟
-ی… یه دونه لاته لطفا!
+چشم حتما، چیز دیگه ای میل ندارین؟
-ن…. نه ممنون!
ازم دور شد
موهای درخشان، لخت و بلند
جوری که ریخته بود رو صورتش
قد بلند و….
یه ته ریش جذاب که رو صورتش بود و مشخص بود از من چند سالی بزرگتره…
قلبم داشت تو سینم بی تابی میکرد
نمیدونم چم شده بود…
چرا اینجوری شدم؟؟
چه صدای بم و جذابی داشت…
کتاب رو بستم و به دستام نگاه کردم
داشتن میلرزیدن:)
اصلا نمی فهمیدم چم شده خیلی حس عجیب غریب و جذابی داشتم و…
نمیدونستم الان باید چیکار کنم!
چه چهره جذاب و دلربایی داشت
یعنی چهره اش چه جاذبه ای داشت که اینجوریم کرده…
تو خیالتم گشت و گذار میکردم که…
+بفرمایید، نوش جونتون
نگاهمو سریع به چهرش بردم
چه چشم هایی خوشگلی داشتتتتت
قلبم بی تاب تر شده بود
انگار داشتم با چشمام قورتش ميدادم
با صدای لرزون و آرومی گفتم
-م…. م…..مرسی
آدم خجالتی نبودم اما پیش این آدم نمیدونم چرا زبونم بند اومده بود
به چهره اش‌ یه حالت سوالی بامزه داد و گفت :

  • چیزی شده؟ حالت اوکیه؟
    من فقط نگاهم دوخته نگاهش بود
    یهو یه لبخند محو به لباش آورد
    دلم ضعف رفت وقتی لبخندشو دیدم
    چقدر قشنگ میخندید….
    آروم بهم نزدیک تر شد و گفت:
    +میشه بگی چی شده که پنج دقیقه هست بهم زل زدی ؟
  • چ… چیز… یعنی…. نه هیچی ببخشید منظوری نداشتم
    یه لبخند بهم زد و ازم دور شد…
    کوفتن قلبم رو به قفسه سینم احساس می‌کردم
    چشام همش دنبال رد راه رفتنش بود
    واقعا نمی دونستم چم شده
    حس گنگ و عجیب غریبی داشتم…
    تو خیال پرسه میزدم که صدای زنگ گوشیم منو به خودم آورد
    مامانم بود
    -الو سلام مامان خوبی؟
    +سلام پسرم خوبی؟ چطوری؟
    -ممنون من خوبم! کجایی؟ کی میای خونه؟
    +امروز مهمونی خونه خالت اینا گفتم زنگ بزنم بگم بیای
    -نه ممنون درس دارم
    +بیا دیگه نمیشه که تو….
    -مامان جان گفتم درس دارم.
    +باشه پسرم هر طور خودت راحت تری
    درس واقعا بهونه بود خانواده مامانم اینا آدمای بدی نبودن آدمای خوب و خونگرمی بودن ما از نگاه‌های ترحم آمیزشون بهم متنفر بودم و همیشه سعی می‌کردم ازشون دور باشم.
    لیوان قهوه رو برداشتم و قلپی ازش خوردم و دوباره کتاب رمانمو باز کردم.
    اما با قلبی که حالا تندتر از همیشه می‌زد…
    ذهنی که نمی‌دونم چرا اما هر لحظه و هر ثانیه داشت به اون پسره فکر می‌کرد…
    دستایی که داشت می‌لرزید…
    و چشم‌هایی که هر ثانیه داشت رد رفتارها و کارای اون پسره رو می‌زد…
    نکنه فکر کنه من دیوونه ام ای وای چرا اونجوری بهش زل زده بودم
    تصميم گرفتم ازش عذر خواهی کنم
    یا شایدم عذرخواهی بهونه بود واسه بیشتر خیره شدن به چشم های جذابش و اون چهره ی دلرباش…
    دستمو بالا بردم و با اشاره بهش گفتم که بیاد
    +جانم؟ مشکلی پیش اومده؟
    بازم جذب صورتش شدم…
    اما سریع خودمو جمع کردم و گفتم
    -می خواستم ازتون معذرت خواهی کنم
    بابت اینکه… اونجوری بهتون نگاه میکردم
    یه خنده کوتاه کرد و گفت ‌:
    +نه بابا مشکلی نداره، گاهی پیش میاد
    و یه چشمک بهم زد و ازم دور شد
    دستمو به سمت صورتم بردم و بهش ضربه زدم
    چرا اینجوری شدم…
    آروم وسایلمو برداشتم و خواستم اونجا رو ترک کنم…
    بلند شدم و به سمت در خروجی رفتم اما برای لحظه‌ای ناخودآگاه سرمو برگردوندم و دنبالش می‌گشتم دنبال همون!!
    دیدم تو کافه است و یه چیزی دستشه و داره محکم تکونش میده
    فهمیدم اصلاً گارسون نبوده و باریستا بوده
    تکون دادن اون چیزِ تو دستش باعث می‌شد موهاشم تکون بخورن و رو صورتش بلغزن
    دلم لرزید وقتی تو اون حالت دیدمش….
    اما اون که باریستا بود چرا قهوه رو واسه من آورد؟؟!
    به سختی سرمو برگردوندم و به بیرون رفتم گوشیمو برداشتم و سریع اپلیکیشن اسنپ رو باز کردم و به مقصد خونمون یه اسنپ گرفتم

آروم با کلید در خونه رو باز کردم و وارد شدم هنوز بابام نیومده بود ولی الانا بود که دیگه پیداش بشه…
به سمت اتاقم رفتم تصمیم گرفته بودم یه دوش بگیرم
لباسامو برداشتم و به سمت حموم رفتم
زیر دوش موقع شستشوی بدن و موهام، تو اسنپ که بودم موقع عوض کردن لباسام همه و همه و همه تو فکرش بودم تو فکر همون!
نمی‌دونم چه مرگم شده بود این اولین بار بود که یه همچین حسی رو تجربه می‌کردم نمی‌دونستم به چنین حسی میگن چی!
ولی هرچی که بود دلم می‌خواست فقط ببینمش دوباره کنارش باشم و دوباره باهاش هم صحبت بشم
دوباره به اون چشمای کهکشانی زیباش زل بزنم…
دوباره صداشو بشنوم اون صدای بم و مردونه جذابشو!!
سریع خودمو آب کشیدم و از حموم اومدم بیرون
بعد از خشک کردن خودم و پوشیدن لباسام به سمت آینه قدی که تو اتاقم بود رفتم
خودمو ورانداز کردم
یه پسر لاغر، با پوست سفید
بدون هیچ گونه مویی روی بدنم
همیشه عادت داشتم و بدنم رو کامل شیو میکردم، اما فقط واسه تمیزی و نظافت!
چشمام قهوه ای تیره بود، موهام موج دار و مشکی و تا پایین گردنم بود…
با این بدن لاغر مردنی، باسن م یکم بیشتر تو چشم بود…
اما بزرگ نبود فقط تو چشم بود….
یکم موهامو مرتب کردم و به سمت آشپزخونه رفتم سعی کردم یکم چایی درست کنم چون می‌دونستم بابام الان میاد و خسته است
درسته که ممکنه چاییمو نخوره واسه اینکه بهم محبت کنه از هیچ تلاشی دریغ نمی‌کنم…
یادم به موضوع جامعه شناسی امروز افتاد حالا چه جوری به بابام بگم باید بیاد مدرسه اون که همینجوری به خونم تشنه است اگه اینم بهش بگم دیگه هیچی…
بغضی که خیلی وقت بود راه گلومو گرفته بود رو ترکوندم و زدم زیر گریه….
فکرام تمومی نداشتن، محبتی که بابام بهم نمی‌کرد، دعوای همیشگی مامان و بابام
آرزوی زدن لبخند بابام بهم…
آرزوی داشتن یه بابا
بابا
بابا
تا اون روز همه فکر و ذکرم این بود که چه جوری باید محبت بابامو نسبت به خودم زیاد کنم
هر راهی رو امتحان کردم از هر کاری که می‌تونستم انجام بدم دریغ نکردم
اما بابام یه نگاه هم بهم نمی‌کرد یه لبخند هم بهم نمی‌زد
یه بار هم اسممو صدا نزده بود چه برسه به اینکه بهم بگه پسرم…
همه از خدا آرزوی سلامتی می‌کنن من آرزوی داشتن یه مریضی لاعلاج که فقط بابام بهم نگاه کنه فقط بابام بهم محبت کنه فقط بابام بهم بگه پسرم
فقط بابام بهم لبخند بزنه …
اما الان یه روزنه امید تو دلم باز شده بود که اون پسره که تو کافه دیده بودم یک ثانیه از ذهنم کنار نمی‌رفت
خودم کم فکر و ذکر داشتم فکر اونم اضافه شده بود …
نمی‌دونم چه حسی داشتم هر لحظه به این فکر می‌کردم که این حسی که دارم اسمش چیه ؟چرا این حسو دارم؟
ولی به جوابی نمی‌رسیدم ….
اشکامو پاک کردم و زیر کتری رو روشن کردم تا آب جوش بیاد و بتونم یه چایی درست کنم
گوشیمو برداشتم تا به بابام زنگ بزنم
می‌دونم که جوابمو نمیده ولی خب تلاشمو می‌کنم می‌خوام ببینم برا شب شام چی می‌خوره براش سفارش بدم…
شماره بابامو گرفتم
بوق اول
دوم
سوم…
داشتم ناامید می‌شدم که بابام مثل همیشه جواب نمیده اما…
+الو بله ؟
ذوق زده شدم…
-الو سلام باباییی
+بگو زود باش عجله دارم
-واسه شام چی میخوری سفارش بدم ؟
+فرقی نداره یه کوفتی بگیر دیگه
زنگ زده فقط همینو بهم بگه پسره احمق…
-کباب دوس…
صدای قطع شدن تماس مانع ادامه حرفم شد…
نمی دونم چندمین بار بود که توسط بابام تحقیر میشدم
“پسره احمق”
اشکام دیگه راه و کوچه پس کوچه های گونه مو از بر بودن
خسته بودم خیلی خسته
نه خسته جسمی خسته روحی
میخواستم خلاص بشم
آرزوی مرگ دست نیافتنی ترین آرزوم بود
بابام نیم ساعت دیگه میومد…
اشک هامو از صورتم پاک کردم و گوشیم رو برداشتم
وارد اسنپ فود شدم
غذای مورد نظرم رو انتخاب کردم و سفارش دادم
غذا رو که سفارش دادم،چایی هم که حاضره همه چی آمادست…
فقط… فقط میدونم بی فایدست
بازم بی توجهی میبینم
بازم تحقیر میشم
ولی از هیچ تلاشی دریغ نمیکنم
نفس عمیق آمیخته با آهی کشیدم و به سمت اتاقم رفتم
کتاب رمانم رو از کیفم برداشتم و مشغول خوندن ادامه ش شدم
همیشه موقع مطالعه غرق در نوشته ها کلمه ها میشدم
با کلمه ها زندگی میکردم
با نوشه ها طنین هم دردی رو می نواختم
با جملات احساسی کتاب آسمون ابری دلم بارونی میشد…
یادم دوباره به همون پسره تو کافه افتاد از جلو چشمام کنار نمی‌رفت
هرچی سعی می‌کردم حسم رو درک کنم نمی تونستم
یه حس دلنشین که دلم میخواست ساعت ها به چهره جذابش نگاه کنم…
لعنتی به خودم فرستادم و از فکر بیرون اومدم
خیلی روبه راه بودم حالا دیوونه هم شدم
غرق خوندن بودم که صدای چرخش کلید در منو به خودم آورد
کتابمو سریع بستم و جستی زدم تا خودمو سریع به در حال برسونم
بابام وارد شد
گوشی کنار گوشش بود و انگار داشت با کسی حرف می‌زد

  • یعنی چی مگه بدون اجازه من کسی میتونه همچین کاری کنه
    *…..
  • ببین خانم شرفی اگه پرونده تا فردا صبح درست بشه که بشه اگه نشه شرکت رو سرتون خراب میکنم
    *……
  • در ضمن یک بار دیگه تو کار من دخالت بشه، با لگد میندازمت بیرون فهمیدی یا نه ؟
    *……
    بدون هیچ حرفی گوشی رو قطع کرد
    نگاهم به چهرش رفت
    ابرو های در هم کشیده و قیافه ای که عصبانیت ازش می‌بارید
    دلم ریخت…
    همینجوری باهام بد رفتاری میکنه دیگه وای به حال اینکه عصبانی باشه
    آب دهنمو قورت دادم و آروم و بریده برید گفتم
    -س… سلام… خسته نباشید
    حرفی نزد بهم نگاه هم بهم نکرد به سمت اتاقش رفت
    دیگه عادت داشتم به بی توجهی هاش…
    به سمت آشپزخونه دویدم در حال آماده کردن سینی تجملاتی چایی بودم که بابام با لباس های نسبتا زیبا و راحتی به پذیرایی اومد و روی کاناپه نشست
    بی تفاوت کنترل تلوزیون رو برداشت و شبکه هارو بالا پایین می‌کرد…
    سینی چایی رو برداشتم و به سمتش رفتم…
    -بفرمایید
    بدون حتی یه نگاه بهم چایی رو برداشت و یه نبات هم کنارش برداشت
    سینی رو به سمت آشپزخونه برگردوندم
    گوشیم زنگ خورد
    شماره ناشناسی رو گوشیم نقش بست
    -الو
    +الو سلام. پیک اسنپ فود هستم سفارشتون رو آوردم
    -بله بله اومدم.
    و گوشی رو قطع کردم
    رفتم و غذا رو تحویل گرفتم و در حال باز کردم و وارد خونه شدم…
    با کیسه تو دستم به سمت آشپزخونه میرفتم که صدا بابام باعث شد کم بالا بپرم
    +اینا چیه؟
    -شام گرفتم براتون
    بی تفاوت سری تکون داد و دوباره به کارش مشغول شد….
    داشتم به سمت اتاقم می رفتم که…
  • اون ننه پی عاره ت کجان ؟
  • ام چیز خونه خاله هستن امشب
    +بهتر که نیست
    دوباره به سمت اتاقم رفتم
    تصميم داشتم یکم درس بخونم
    پشت میز مطالعه م رفتم کتابامو در آوردم و یکی یکی کنار میز میچیدم
    همیشه خیلی دقیق و منظم کار هارو انجام می‌دادم…
    یکی یکی کتاب هارو گذاشتم تا با دیدن کتاب آخر لرزه ای به جونم افتاد
    “جامعه شناسی ٢”
    انگار دوباره اون حس ترسه به جونم افتاده بود نمیدونستم چیکار کنم چه جوری باید به بابام بگم همینجوری چشمم رو نداره
    کتاب رو باز کردم
    درس چهارم : نمونه های فرهنگ جهانی
    همون درسی که معلم ازم سوال کرد، میخواستم اونو بخونم تا مسلط بشم

خببب اینم از ناسیونالیسم و مارکسیسم نگاهی به ساعت انداختم…
حدودا 1 ساعت و نیم درس خونده بودم خسته نبودم میخواستم ادامه بدم
هدف بعدیم فارسی و فنون بود
چون فردا معلم میخواد آزمونک بگیره
فارسی رو باز کردم
درس پنجم آغازگری تنها…
حدود دو ساعت هم درگیر فارسی و فنون بودم
حرکت کششی انجام دادم و نفسی تازه کردم و نگاهم رو به سمت ساعت گوشیم بردم 23:16 رو نشون میداد
حس تشنگی داشتم
از پشت میزم بلند شدم و به سمت آشپزخونه رفتم
همه جا تاریک بود هیچ صدایی شنیده نمی شد به جز صدای پاهای من
به سمت آشپزخونه رفتم و لیوان آبی خوردم
خیلی آروم کار می‌کردم نمی خواستم بابام رو بیدار کنم
سلانه سلانه به سمت اتاقم رفتم
از در نیمه باز اتاق بابام آروم بهش نگاه کردم
خشکم زد…
لخت لخت خوابیده بود فقط یه شورت سفید رنگ نایکی پوشیده بود
الان که فصل گرما نیست چرا لخت شده؟
به هر حال برام تعجب آور بود
به سمت اتاقم رفتم و درو بستم چراغ رو خاموش کردم و تو تختم رفتم
تاحالا بدن بابام رو ندیده بودم چقدر عضله داشت چه بدن رو فرمی داشت….
هنوزم نمیدونستم چرا لخت خوابیده….
نمیدونم کی خوابم برد
از شدت ضعفی و سوزشی که تو معدم احساس می‌کردم از خواب بیدار شدم
به ساعت نگاهی انداختم 1:23
اصلا یادم رفته بود غذا بخورم
به ناچار بلند شدم و در اتاقم رو آروم باز کردم داشتم به سمت آشپزخونه میرفتم که
صدایی که از اتاق بابام میومد توجهمو جلب کرد
صدای نجوا گونه و آروم…
به سمت در اتاق رفتم
انگار داشت با تلفن حرف میزد

  • آخرش که کصتو جر میدم لعنتی لوند
  • نمیخوام همش‌ همینو میگی
    سعید اصلا نیاز های منو در نظر نمیگیری
    1 ماهه قراره رابطه برقرار کنیم و تو هر دفعه بهونه میاری
  • عشقم واقعا درگیرم. این دوتا سیریش که از خونه بیرون نمیرن خودمم که همش سر کار و بدو بدو
  • مگه نگفتی زنت رفته قهر
  • آره ولی این پسره هنوز خونست
  • خب خونه باشه سعید واقعا بهت نیاز دارم 1 ماهه اول ندیدمت لعنتی
  • جووون منم بهت نیاز دارم عوضی
    باشه یه کاریش میکنم خودمم دیگه طاقت ندارم
    دلم اون ممه های خوشگلتو میخواد
    -هوم
  • یه نود بفرست برام،کیرم داره میترکه
  • هوم
  • عه اینجوری قهر نکن دیگه! گفتم که اوکیش میکنم!
  • قول؟
  • قول! بدو بفرست بدوووو
  • باشه خب!
    منو میگی؟!
    خشکم زده بود، پاهام قدم از قدم بر نمی‌داشت
    نمیخواستم چیزایی که شنیدم رو باور کنم
    ی.. یعنی این زنیکه دوست دختر بابامه ؟!
    نکنه همونه که مامانمم اون روز با بابام تو ماشینش دیده بودش!
    آره پس همونه!
    حق داشت بیچاره مامانم
    تو بهت کامل بودم نمیدونستم باید چیکار کنم
    از زیر دندون های کلید شدم غریدم :
    -زنیکه هرزه!
    زندگیمون رو از هم پاشیده مامان و بابام رو ازم گرفته
    حالا هم میخواد مارو از خونه بیرون کنه و خودش به هرزگیش برسه…
    البته نه…
    اون مقصر نیست!
    مقصر اصلی بابامه، اونکه که از اولش منو نمی‌خواست اونکه حتی یه روزم به مامانم روی خوش نشون نداد اونکه زندگیمو به جهنم تبدیل کرده بود
    و حتی اونکه که افتاده بود دنبال زن و دختر های مردم و حالا هم اینجوری…
    از ترس اینکه الان بیاد بیرون سریع به سمت اتاقم برگشتم
    غذا خوردن رو کلا انگار فراموش کرده بودم
    آروم به سمت تخت رفتم و خودم پرت کردم روش!
    و هجوم افکار منفی به ذهنم…
    گدای یه نگاه محبت آمیز پدرانه بودم
    گدای داشتن یه خانواده خوشبخت
    چه فرقی با آدمای یتیم داشتم؟!
    هیچ!
    اونا حداقل بهترن اونا هر روز با روح پدرشون وداع میکنن
    من پدر دارمو، حتی نمیتونم یه کلمه بهش سلام بدم!
    بعضی که راه گلومو بسته بود شکسته شد و بی صدا گریه میکردم
    تا حداقل تسکینی بشه به دل نزارم…
    لابه لای بازی اشک هام با گونه هام خوابم بود…

صدای آلارم گوشیم بیدارم کرد
با بی حالی و تنی خسته از جام بلند شدم
بعد از رفتن دستشویی
به سمت اتاقم برگشتم و با بی میلی لباسم رو پوشیدم و با برداشتن وسایل راهی مدرسه شدم
نسیم صبحگاهی خنکی می‌وزید…
صدایی باعث شد به عقب برگردم
یه پسر که تقریبا شاید 12، 13 سال سن داشت باباش رو صدا میزد…

  • باباااا…. بابااااا
  • جانم عزیزم جان پسرم اومدم دیگه
    +مدرسه ام دیر شد بیا دیگه
  • اومدمممم
    چیزی نگذشت که باباش اومد کنارش و استاد
  • پسرم چرا انقدر بد اخلاقی یکم نیشتو باز کن بخند
    پسر اخماشو توهم کرد و دستاشو بهم گره زد و با لحنی ناراحت گفت
  • بابا خب من دوچرخه قرمزه رو میخوام ، مامان میگه نه اول کارنامه هاتو باید خوب بگیری،ولی من الان میخوام
    میخوام
    میخوام
    و صداش یکم گریه ای ‌شد
  • مامانت یه چیز برا خودش میگه من راضیش میکنم
    عصر میرم برات بخرم خوبه؟
  • واقعاااا بابااااا؟
  • آره مرد بابا. بدو بیا بغلم ببینم
    و آنچنان همو در آغوش کشیدن که با هیچ چیز نمی شد جداشون کرد
    تمام قلبم و روحم پر از غم شد
    بغض تمام گلومو فرا گرفت و دوباره
    اشک و اشک و اشک
    خدایا این بود رحمان رحیم؟
    چرا هیچ نگاهی به من نداری؟
    حالا کارم به جایی کشیده که به یه بچه 12 ساله هم حسودی کنم
    چقدر باباش قشنگ نگاش می‌کرد
    پر از مهر و محبت نگاش می‌کرد
    پر از عـــــــــــــــــــــــــشق نگاش می‌کرد
    اونوقت بابای منم…
    نفس عمیقی کشیدم و راهمو ادامه دادم…..

  • استاد استااااد
    سرعت پاهامو بیشتر کردم تا به استاد قانعی،استاد جامعه شناسی برسم
  • بله جعفری چیزی شده؟
  • استاد من دیشب نشستم همه درسا رو مرور کردم حتی چند درس بعد هم خوندنم
    اون روز… خب یکم حالم خوب نبود
    الان آماده ام میتونید ازم سوال کنید
    بخدا من بلدم جوا…
  • الان وسط راهو و زنگ تفریح من ازت جامعه شناسی سوال کنم؟
    تمام خواهش و تمنا مو به چشمام منتقل کردم و گفتم:
  • خواهش میکنم استاد، من بلدم جواب بدم ، من دانش آموز بدی نیستم لطفااا
  • نمیتونم کمکی بکنم، فردا باید با پدرت بیایی که راهت بدم
    و رفت…
  • استاد جعفری
    استااااد
    یهو بغض راه گلومو بست ، خشم تمام وجودمو فرا گرفت…
  • خیلی بی شرفی
    یهو به سمتم برگشت عینکش رو رو چشماش تنظیم کرد
    قدم از قدم برداشت و نزدیکم شد
  • چی گفتی پسره بی‌شعور؟ یه بار دیگه تکرار کن
    ای.. این چه حرفی بود من زدم
    داشتم از ترس سکته میکردم…
    تن صداشو دو برابر کرد و گفت
    ‌+ گفتم چی زر زدییی؟
  • من… خب… معذر…..
    ناگهان دستش رو بالا برد و با هرچی قدرت داشت صورتمو نشونه گرفت
    از شدت سوزش صورتم و محکم بودن ضربه به زمین پرت شدم…
    هجوم بچه ها و معاون و مدیر مدرسه رو به سمتمون رو دیدم
    مدیر : چی شده آقای قانعی؟ چرا دانش آموز رو میزنین با چه حقی؟
    قانعی: آخه میدونین برگشته بهم چی میگه ؟
    مدیر: چی؟
    قانعی: برگشته بهم میگه بی شرف!
    مدیر : جعفریییییی!!!؟؟
    قانعی : بله!
    معاون : بچه ها بفرمایید کلاس همه کلاس سریییعععع
    و همه رو به سمت کلاس هدایت کرد
    دستمو گرفت و از زمین بلندم کرد
    مدیر: جعفری بیا دفتر، آقای قانعی شما هم کلاس نرید کارتون دارم تو دفتر معاون منتظر باشید، باید جواب سیلی که به این بچه زدی رو به پدرش بدی
    قانعی: عه عه عه! دستتون درد نکنه آقای حیدرلو میگم بهم گفته بی شرررف
    مدیر(حیدرلو‌) : هرچی هم گفته باش حق نداشتید بزنیدش ، میتونستید به ما بگید تا موضوع رو حل کنیم!
    و به سمت دفترش رفت و به منم اشاره کرد همراهش برم
    ترس تمام وجودمو فرا گرفته بود!
    ی.. یعنی میخوان زنگ بزنن بابام ؟
    اون همینجوری ازم متنفره! حالا اگه اینارو بشنوه چی میشه
    آروم و بی صدا اشک میریختم
    حیدرلو آروم رفت و پشت میزش نشسته.
  • جعفری، پسرم تو که بی ادب نبودی چی شده؟
    خواستم زبون باز کنم که بغض اجازه نمی‌داد…!
  • هی….هیچی فق… فقط میخواستم سوال هایی که دیروز ازم پرسیدن رو بازم ازم بپرسن دیشب کامل نشستم همه رو خوندم
  • همین؟! خب چرا بهش فحش دادی ؟
  • قبول نکرد، راهشو کشید رفت هرچی داد زدم و صداش کردم محل نداد.
    منم عصبی شدم یه چیزی از دهنم در رفت!
    حیدرلو یه دفتری رو باز کرد و تلفن مدرسه رو برداشت
    از شدت ترس زانوهام سست شده بود
    بغضم ترکید و با صدای سرشار از ترس و گریه گفتم
  • نه نه استاد نه خواهش میکنم زنگ نزنید نههه ،
  • نمیشه، باید خانواده ات در جریان باشن شاید بخوان از قانعی شکایت کنن
    بی اهمیت یه خواهش های من شماره رو گرفت
    زمان مرگ من فرا رسیده بود
    دندون هام بهم می‌خورد از ترس
  • الو سلام جناب جعفری
    قلبم وایساد دیگه عملا تپش نداشت
    زنگ زده بابام…
    *…..
  • حیدرلو هستم ،مدیر دبیرستان پسرتون
    *…..
  • امروز یه حادثه ای تو مدرسه رخ داده لطف کنید تشریف بیارید مدرسه
    *…..
  • تشریف بیارید، بهتون میگم
    *…..
  • نه ،اگه لطف کنید خودتون تشریف بیارین بهتره!
    *…..
  • سپاسگزارم، منتظریم
    یعنی حتی حاضر نشد بپرسه حالم خوبه یا نه!

روی صندلی گوشه اتاق مدیر نشسته بودم تو حال خودم بود و هی بی صدا گریه میکردم
میدونستم امروز مرگم رقم خواهد خورد!
صدای بلند شدن مدیر از صندلی و حرفی که زد منو به خودم آورد

  • سلام جناب جعفری خوش آمدین بفرمایید
    خون تو رگ هام یخ زد…
    آروم نگاهم رو به سمتش بردم
    از چشم هاش عصبانیت می‌بارید
    ولی حتی با وجود این عصبانیت بازم نگاهم نمی‌کرد…
    آروم و با طمانینه اومد و روی صندلی مقابل میز مدیر نشست!
  • خب بفرمایید امری هست ؟
    مدیر شروع کرد و سیر تا پیاز قضیه رو تعریف کرد…
    بابام اما فقط دست هاشو بهم می‌مالید
    میدونستم یعنی چی! یعنی قراره بکشتم!
  • شما میتونید از قانعی شکایت کنید!
  • شکایتی ندارم!
    در ضمن هر اقدامی که لازمه واسه اون بی ادبیی که کرده انجام بدین
    میتونم ببرمش؟
    +بله البته!
    آروم و با آرامش از جاش بلند شد و از مدیر خداحافظی کرد
    بدون حرف و نگاهی بهم مچ دستمو گرفت و کشید منم دنبالش راه افتادم
    میدونستم میدونستم در مقابل اون گستاخی قانعی هیچ دفاعی نخواهم داشت
    میدونستم آخرش من مقصرم واسه همینم گفتم امروز روز مرگمه…
    هنوز داشتم گریه میکردم
    گریم شدتش بیشتر شد…
  • ب… بابا… بخدا م… من..
  • خفه شو هیچی نگو! هیچی نگووو هیچی نگوووو
    رسیدیم به مزدا ٣ مشکی رنگی که میون اون همه ماشین معمولی داشت خودنمایی میکرد
  • بتمرگ تو ماشین
    آروم و با ترس رفتم سمت صندلی عقب که…
  • بیا جلو(با داد)
    هیچ حرفی نمیزدم، فقط اطاعت میکردم
    درو باز کردم و رفتم داخل نشستم…
  • پسره بی همه چیز آبرومو جلو همه بردی! پسره بی آبرو
    -ا..ام…اما…
    ناگهان دستی به سمتم اومد
    و محکم به صورتم برخورد کرد…
  • حرففففف نزنننن ، حرف بزنی همینجا نعشتو میندازما
    درد خیلی شدیدی رو گونه هام احساس می‌کردم
    دستمو آروم به سمت ضربه بردم و جای ضربه رو مالش دادم
    گریه ای که تا الان بی صدا تو خودم ریخته بودم ترکید و…
    بی اختیار بلند بلند گریه میکردم…
    بابام با خشم و تند تند نفس می‌کشید
    تا خواست چیزی بگه گوشیش زنگ خورد
    ساکت شدم و نگاهم به سمت گوشیش رفت،نام
    “Samira❤️”
    روی گوشیش نقش بست بود
    فهمیده بودم همون دختره هرزه ست
    نیم نگاه تردید آمیزی بهم انداخت و گوشیشو برداشت
    هیچ مکالمه ای بینمون ردو بدل نمیشد فقط نگاه نگاه نگاه
    نگاه های سنگینی که نفسمو بریده بود
    نمیدونستم چی باید بگم
    اگه هم میدونستمم، نمیتونستم چیزی بگم…
  • صداتو ببر،میخوام با تلفن حرف بزنم
    از ترسم صدامو تو گلو خفه کردم آروم فقط اشک میریختم
  • الو، سلام عشقم
  • سلام، سعید هیچ معلوم هست کجا رفتی؟
    همه کارارو ریختی سر من کجا رفتی
  • بابا اومدم تو مدرسه این…
    یه مکث کرد و ادامه داد
  • میام عزیزم میام الان
  • زود بیا اههههه! اصن قهرم!
  • نمیتونم الان صحبت کنم عشقم، میام میام
    و صدای قطع گوشی…
    به ناگه تموم ترس و وحشت تو دلم به نفرت تبدیل شد
    تا کی تحقیر
    تا کی اینجوری خیانت به من
    تا کی لطف کنم و بعدش…
    چشمام رو غبار خشم فرا گرفته بود
    -ا… ا.. ازت م.. متنفرم بابا
    تمام صورتش قرمز شد از عصبانیت، به سمتم برگشت…
    نگاهم کرد….
    برای اولین بار تو چشمام نگاه کرد
    ولی با چشمانی پر از خشم
  • چی زر زدی؟
  • گفتم ازت متنفرم، متنفررررم ، متنفررررررررررررررررررررم
    بهش فرصت ندادم حرف بزنه یا بازم بخواد روم دست بلند کند دستگیره در رو کشیدم و به سمت بیرون رفتم
  • وایسا ببینم کدوم گوری میری
  • ولم کن دنبالم نیا
    بغض های سنگین تو گلوم نمیزاشت درست حرف بزنم
    از ماشین پیاده شد و چند قدمی به سمتم اومد
  • بتمرگ تو ماشین تا زیر پاهام همینجا لهت نکردم
  • ل…له کن واسم م.. مهم نیست ، تو هر روز داریی با رفتارات منو له میکنی
    تنهام بزار ولم کن
    و بدون توجه به حرفاش دویدم
    با تند ترین سرعتی که میتونستم دویدم
    حدود 5 دقیقه بی وقفه می دویدم و وقتی به اندازه کافی دور شدم به سمت عقب برگشتم وقی دیدم کسی نیست، خیالم راحت شد
    نفسم بالا نمیومد هی نفس نفس میزدم
    خون لبام بند نمیومد….
    خودمو رو زمین پرت کردم و زار میزدم
    صدای گریه هام کل خیابون رو پر کرده بود…
    خدایاااا من آدم نیستتممم
    من بنده تو نیستم
    پس کجاااااییی
    کجاااییییی بی رحمممم
    کجایی بی انصافففف
    کجاییییی بی عدالتتتتت
    صدای مهیب رعد و برقی که زد باعث شد از جا بپرم
    بارون….
    ببار ای نم نم باران
    ببار و مرا بارانی کن
    ببار شاید
    شاید فقط تو هستی که…
    درکم میکنی
    تو هستی که کنارمی
    بارون ببار…
    از زمین بلند شدم آروم قدم هامو در پیش گرفتم زیر بارون قدم میزدم…
    بارون می‌بارید و می باریدم
    خیس خیس شده بودم
    صدای زنگ گوشیم منو به خودم اورد
    “بابا”
    رد کردم و گوشیمو گذاشتم رو حالت هواپیما
    نگاهی به اطراف انداختم
    دختر و پسر ها
    پدر و پسر ها
    مادر و دختر ها
    همه با یار کنارشون زیر بارون قدم میزدن
    منم بی کس ترین آدم دنیا بودم
    بی پناه ترین، تنها ترین….
    بعد حدود 10 دقیقه پیاده روی یه نیمکت پیدا کردم و روش نشستم
    سردم بود ، خیس خیس شده بودم
    نفسم بالا نمیومد
    صورتم بابت ضربه ها درد میکرد
    حالم اصلا خوب نبود
    اصلا خوب نبود
    اصلا خوب… نبو..
    ناگهان سنگینی زیادی تو چشمام حس کردم و…..
    چشمام رو باز کردم…
    مانیتور؟
    سرم؟
    تخت؟
    تخت، تخت من من
    من کجام؟
    نگاهی به اطرافم انداختم….
    ب.. بیمارستان؟؟!
    خواستم از تخت بلند شم که…
    آقای قد بلند و میان سالی وارد شد…
    +کجا کجا کجا؟ بخواب بخواب
  • م.. من کجام؟ اینجا کجاست؟
    +شما بیمارستانی
  • چ.. چرا؟
  • ویروس گرفتی، اوردنت بیمارستان
  • آ…. آوردنم؟ ک.. کی؟
    آمپولی که تو دستش بود رو هواگیری کرد و دستمو گرفت و نبضمو پیدا کرد…
  • نمی دونم یه آقایی گفت دوستتونه تو راهرو هست
    مشت کن مشت
    درد سوزنی که به دستام دارد شد باعث شد “آخ” ــی بگم…
    و از اتاق بیرون رفت…
    دوست ؟ مگه من دوستی دارم؟….
    صدای پاهای شخصی که داشت به اتاق نزدیک میشد…
    و وارد اتاق شد….
    موهای لخت و بلند
    قد بلند
    چشم های مشکی کهکشانی…
    یه ته ریش جذاب…
    خشکم زده بود…
    ه… ه…… همو…. همون بود!
    گارسون یا نه شایدم باریستا کافه طلوع….
    خیره بهش نگاه میکردم
    تعجب
    کرده بودم و بهت زده بودم
    اون اینجا چیکار داره؟
    قدم از قدم برداشت و به سمتم اومد
    با صدایی که قلبمو تکون میداد گفت:
  • حالت بهتره؟!
    برای چند ثانیه حتی نفس کشیدن یادم رفت. باورم نمی‌شد. از بین تمام آدم‌های این شهر… چرا اون؟
  • ش… ش.. شما چ… چه‌جوری…
    ادامه دارد…
    منتظر نظرات و پیشنهادات زیباتون هستم.
    و در نهایت «امیدوارم زندگی، با تو مهربان‌تر از داستان‌های من باشد…»

نوشته: آرمان

بازدید 7,069

🔥 داستان‌های مرتبط پیشنهادی:

9 پاسخ به “پیش از طلوع (۱)”

  1. نثر شیوا و روایت جالبی داشت بلدی نوشتنو …نمیدونم چندسالته نمیدونم چجور شخصیتی داری فقط همینو میگم که در روایت و داستان نویسی توانمندی….اگرچه داستان رگه های ادبی خاصی نداشت اما تصویرسازی زندگی روتین و معمول یه پسر دبیرستانی رو کاملا قشنگ و شفاف بیان کردی افرین….در انتشار ادامش لطفا منتظر کامنتها نباش نظر مخاطبت زمانی میتونه قابل توجه باشه برات که کل داستانتو خونده باشه…خوش باشی

  2. خیلی عالی نوشتی ، فقط خیلی ننویس که آرزو مرگ داشتم، یکبار دو بار کافی بود، حس بد میگیره آدم، در کل اولین داستان طولانی بود که من تا آخر خوندم و منتظر قسمت بعدی ام

  3. سلام عرض می کنم خدمت دوستان گل. نویسنده داستان هستم اینجام تا به کامنت هاتون پاسخ بدم. 1- عزیز brume: مرسی عزیز دلم 2- عزیز Fmfmz: لطف دارید، چشم حتما سعی میکنم سریع تر باشه. 3- عزیز EMERALD_PRINCE : نه ، قسمت پایانی نیمه وجودم هنوز آپلود نشده 4- عزیز 3xiboybirj : از نظر زیباتون خیلی خیلی تشکر میکنم. و درضمن بله داستان هایی که من مینویسم ادبی نیستن بلکه بیشتر احساسی هستن. 5- عزیز ACuteBoy : امیدواریم لذت ببرید… 6- عزیز ehsan.boy.021 : چشم خیلی ممنون از انتقاد به جاتون.

  4. تصویر سازی جالبی بود داستانشم قشنگ بود خوشم اومد و تونستم باهاش ارتباط بگیرم و درکش کنم لطفاً ادامه بده

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

در حال دریافت ویدئوها...
دانلود ویدئو
00:00
در حال بارگذاری ویدئوها...
مشکل عدم نمایش کنترلرهای پلیر ویدئو در نسخه دسکتاپ برطرف شد.